زندگي کردن برايفهميدنژرمن تيلين (١٩٠٧ -٢٠٠٧ ) را براي شرکتش در جنبشمقاومت و تبيعدش به اردوگاه هاي نازي ها در جنگ دوم جهاني مي شناسيم. ابراز نظرهايش را در دوران جنگ الجزاير از ياد نبرده ايم :
وي شکنجه را محکوم مي کرد و سعيداشت جلوي اعدام ها و عمليات تروريستي کور بر عليه شهروندان غير نظامي را بگيرد. کتاب هاي او در رابطه با مردم شناسي مغرب («هرم و پسر عمو ها» و «يکبار اتنو گرافياي بود») يا تاريخ مدرن در رابطه با اردوگاه هاي نازي ها («راونسبورگ») و يا جنگالجزاير («دشمنان مکمل»)رانيز مي شناسيم. دسترسي به آرشيو نوشته هايش پس از مرگ ويدر ماه آوريل ٢٠٠٨ به ما اجازه داد تا چهره ديگري از تيلين را بازشناسيم : يک نظريهپرداز در زمينه علوم انساني. او بار ها در نظر داشت اثري در رابطه با شيوه پيشرفتدر آموزش بنگارد.
او از مشاهده اي ساده و شخصي آغاز کرده بود : درک خود او از مردمشويه در اورس الجزاير، محلي که بين سال هاي ١٩٣٤ تا ١٩٤٠ در آن زندگي کرده بود،نگاه وي متکي به مشاهداتش در محل و همچنين بر پايه تجربه اي که در وهله اول به نظرکاملا متفاوت مي آيد، يعني نقطه نظر يک تبعيدي سابق به اردو هاي نازي ها بود. او بهاين نتيجه رسيد که در زمينه علوم انساني، هويت پژوهشگر به همان اندازه اهميت داردکهدانشي که جمع آوري کرده است : تجربيات شخصي پژوهشگر در کيفيت يک بررسي اجتماعي نقشتعيين کننده دارد. اين نظريه جديد که وي در اوايل سال هاي ١٩٦٠ ارائه داد با روحيهغالب آن دوران همخواني نداشت : در آن زمان همه روياي علوم انساني اي را در سر ميپروراندند که به اندازه علوم طبيعي عيني و فارغ از هر گونه رد و نشان شخصي باشد.
مادر اين جا بخشي از يکي از متون چاپ نشده او را ارائه مي دهيم. مجموعه اين نوشته هادر کتابي به نام («گوشه هايي از زندگي») توسط انتشارات سوي، پاريس ٢٠٠٩ به چاپرسيده است و نشان مي دهد چگونه تجربه زندگي يک فرد عملکرد علمي او را رهنمون ميشود.
در سال ١٩٣٤ من هيچ تجربه اي نداشتم و خودم بر اين امرواقف بودم. براي احاطه بر تجربه اي که در حال زندگي کردن آن بودم و درک وقايعي کهدر مقابل چشم هايم مي گذشت، مي بايست در وهله اول داده هاي بسياري را جمع آوري کنم. چرا که براي درک ، ابتدا مي بايست آموخت و اگر ممکن باشد آموختن بايد مطابق نظممعيني باشد. جامعه شناسان و تاريخ دانان با شرايط مشابهي مواجهند : وقايعي اتفاقافتاده است که داراي تاثيراتي مي باشند. اما آنچه اهميت دارد دلايل بروز وقايع است. هنگامي که بايد دلايل تاثيرات را انتخاب و يا کشف کرد مي بايست ابتدا آن ها را نظمداد و الاهم في الاهم نمود.
شيوه گزينش اين ارجحيت دادن ها و به ترتيب کردن ها ( کههمانا درک وقايع مي باشد) را چه چيز هدايت مي کند ؟ هيچ چيز به غير از تجربه اندوزيشخصي.بعد ها اين امر را آموختم که براي هر کدام از ما تنهاتجربه اي موجه است که با عصب هاي خودمان در پوست و استخوانمان حس کرده باشيم. ازتجربه پيش پا افتاده اي که هر فرد مي شناسد ـ و يا گمان مي کند که مي شناسد ـ يعنيگرسنگي گرفته تا تجربيات عالي تر مثل در گيري هاي عميقتري که از خلال آن ها شخصيتها قوام مي يابد و يا متلاشي مي شود، هيچ چيز و مطلقا هيچ چيز يکباره بوجود نميآيد. درک کردن، متصور شدن و حدس زدن به معناي برقراري ارتباط با وجوه مختلف دادههايي است که از تجربيات ما کسب گشته شده اند و تنها منشا آن ها تجربيات است… شيوهکند و کاو و بررسي هاي ما مثل نت هاي يک قطعه موسيقي است که تجربيات ما به مثابهانسان، نغمه موسيقيايي را در آن مي دمد و بدون آن، قطعه ورق پاره اي بيش نيست.
چندکارشناس تاريخ، روانشناس و مردم شناس ـ کارشناس علوم انساني ـ وجود دارد که هنگامجمع آوري کارهايشان به مانند افراد کر مادرزادي هستند که نشانگان بمل ها و ديز يکسونات را کپي مي کنند ؟ما تنها به ديدگاه هاي يک فرد ـ يعني خودمان ـ کاملادسترسي داريم، شناخت کامل آرا و نظرات ديگران غير ممکن است، تنها امري که ميسر ميباشد، جمع بندي و منظم کردن اوليه انديشه هايي است که در ذهن خودمان وجود دارد. اگرخود را نشناسيم، هرگز کس ديگري را نيز نمي شناسيم. و اگر جسارت آن را داشته باشم،شايد بتوانم بگويم که خود را نيز از خلال تجربيات زندگي مي شناسيم ؟ از خلال کورهتجربيات خودمان که به واقع از بدو تولد آغاز مي شود و به همين سبب مشابه الهاماتياست که به انسان هاي نادري توان آن را مي دهد تا از تجربيات درس بگيرند.سه شنبه ١٩ اکتبر ١٩٤٣، پس از ١٤ ماه زندان مرا با همهدست نوشته هايم به اردوگاه رانسبورگ منتقل کردند.
در آنجا و تنها در آنجا بود که بهکلاس «انسان گرايي» پانهادم، درس در مورد جنايت و جنايتکارها، رنج و رنج کشيدگان،بزدلي و بزدلان، ترس، گرسنگي، وحشت، نفرت و تمام چيز هايي که بدون آن ها کليد شناختانسان را در دست نداريم، همه اين پديده ها به صورت نطفه در جوامع ما وجود دارد وتنها زماني مي توان آن ها را بازشناخت که مدتي اين حيوان بالغ که در کالبدمان شکوفاگشته است را نظاره کرده باشيم.صحبت از جزئيات اين تجربه براي من آزموني است که حتيتصور آن نيز دشوار است، اما نمي توانم اين تجربه را بي اهميت محسوب کنم، نمي توانماز آن حرفي به ميان نياورم و بپذيرم که دو نوع شکست وجود دارد ـ شکست ديگران وشکستي که ما را له مي کند ـ دو نوع تحقير، دو نوع از خودبيگانگي، دو نوع شکنجه ـشکنجه اي که متحمل مي شويم و آن بخشي که خود منشا آن مي باشيم ـ دو نوع کينه ـ آنچهخود حس مي کنيم و آنچه موجبش مي شويم.به صورت قريضي ، متوجه شرم و حيايي که حول هر آنچه بهمواد خوراکي و خوردن ربط دارد، در کشور هايي که به صورت مزمن با معضل قحطي مواجهبوده اند، شدم. به صورت قريضي حس کرده و حتي به صورت طبيعي پذيرفته بودم ، اماهنگامي واقعا درک کردم که يک روز صبح سحر يخ زده، اشباحي متحرک را ديدم که همه باحرکتي يکسان براي آنکه نگاه ديگر اشباح متوجهشان نباشد به سرعت خود را به گوشه ايدور از ديگران کشاندند و در سياهي خوراکي هاي خود را بلعيدند، در حاليکه سکوت مطلقحکمفرما بود، تنها صداي دهشتناک دندانهايي که چيزي را مي جوند، لبهايي که مي مکند وبزاقي که خيس مي کند مي آمد و صداي آرواره هايي که براي فرو دادن باز و بسته ميشوند.
در فاصله بين اين دو دوران، مجموعه اي از شناخت را کسبکردم که به جرات مي توانم بگويم براي تکميل آموزش علمي ام نقش تعيين کننده اي داشتو تاثير آن دست کم به اندازه تمام سالهايي بود که وقف تحصيل کردم.اينجا بايد تاکيد کنم که گزارشات «علمي» ـ يعني برمبناي مشاهدات ديگران ـ اشتباه و نادرستند : براي شناخت از يک جمعيت بايد هم درميان آن «زندگي» و هم به آن «نگاه» کرد. به همين دليل است که آنهايي که زندگي ميکنند بايد نگاه کردن به ديگران را فرا گيرند و آن هايي که فقط نگاه مي کنند ميبايست ياد بگيرند با مردم زندگي هم بکنند. انتخاب با خود آن هاست، هر کدام را ميخواهند !در سال ١٩٤٦ در دوران خستگي مفرط پس از زندگي در بنددر آلمان، يک انستيتوي بين المللي از من خواست تا گزارش بررسي علمي خود در سال هاي١٩٣٤تا ١٩٤٠ در الجزاير را برايشان بفرستم.
سه دست نوشته اصلي ام مفقود شده بود،مطالب جمع آوري شده در آن دست نوشته ها داراي چنان دقتي بود که باز نويسي آن هاتنها با رجوع به حافظه ناممکن مي نمود. تنها چند برگ نوشته پراکنده بر جاي ماندهبود، مرور چرک نويس هاي جسته و گريخته ـ که تنها متعلق به دوره اول ماموريت بود راآغاز کردم اما نمي توانستم از مقايسه ذهني آن ها با سطحي که در دوره دوم ودر آخردوران «اقامت اجباري» به آن رسيده بودم ، اجتناب ورزم.ديگر تنهاکاستي هاي مطالب به چشمم مي آمد ـ منظور همينمطالب جسته و گريخته ايست که در خانه خالي و متروک شده ام باز يافته بودم. با اينحال از لحاظ اخلاقي خود را موظف مي دانستم که اين خدمت علمي را که براي انجام آن بهمن اعتماد شده بود انجام دهم و به دليل داشتن چنين ديني تلاش کردم تا مجددا نوشتههاي مفقوده را تهيه نمايم.در عين حال، مفهوم «مايملک عمومي» فکر مرا به خودمشغول مي کرد : حس مفيد بودن به صورت عيني مي توانست مرا وادارد تا علي رغم خستگيجسمي مداوم، بي حوصلگي و عدم انگيزه زندگي از تلاش باز نايستم. اما به غير از توجيهصرفا اداري براي کاري که از منخواسته شده بود، تهيه اين ليست در عمل به چه کاري ميآمد ؟براي آنکه تجربه اي که کسب کرده بودم اين شانس راداشته باشد تا روزي براي کسي مفيد واقع شود و به کاري آيد، تصميم گرفتم نام اثر را «راه کار هاي بررسي اجتماعي در کشور بربر ها» بگذارم، تا بررسي ام مشخصا به سمتي کهبرايش در نظر داشتم، يعني جهت گيري علمي سوق يابد. وقتي از پاريس به ميان قبيله ايآفريقايي که بايد مورد بررسي قرار گيردرويم، چه بايد کرد ؟در نظر داشتم دست به يک وقايع نگاري جدي، کارشناسانه وخشک ـ يعني در يک کلمه «علمي» بزنم، مشکلات مادي و فکري اي در سر راهم قرار گرفت وراه حل هايي براي آنها يافتم و سپس راه حل ها را بازبيني مجدد کردم. اما برايبازيابي خاطرات افريقا (که تنها ٥ سال از وقوع آن ها گذشته بود) ابتدا لازم بود بامشقت خاطرات و جراحت هاي داغ گذشته نزديک را از خود دور سازم. هنگامي که پوستهخاطرات نزديک کنار رفت چشمه روشن و زلال يادمانده هاي گذشته فوران کشيد و با سيلانيکه هيچ چيز مانع پيش روي اش نبود به جلو رفت…تا چند روز اين گذشته مانند پرده اي که زمان حاضر رامي پوشاند فضاي خفقان آوري بوجود آورد : از وراي آن مجددا به تنفس پرداختم. امازماني که خواستم قسمت آخر کارم را جمع بندي کنم، مجددا همه چيز در هم آميخت و رشتهها در هم پيچيد: از يک سو رشته مشاهدات علمي که به خيال خود عيني بودند و از سويديگر ، شناخت ناشي از زندگي و سرشار از شور انسانها و شرايط زيستشان…بر اساس راحت طلبي متداول در شيوه کار دانشگاهي و بهدليل ميل به راضي کردن افرادي که قرار بود متن خويش را برايشان ارسال کنم، تلاشکردم تا مانع از تداخل اين دو جهت گيري متفاوت شوم ـ اما قادر نشدم خود را مجابسازم که مي بايست آن دو را کاملا مجزا نمود. به نظرم مي آمد ( و هنوز هم بيش از پيشبر اين باورم) که براي سخنوري در رابطه با علوم انساني جمع آوري اطلاعات صرف کافينيست و يک تجربه واقعا زندگي شده، عميق و چند وجهي جوهر واقعي شناخت نوع بشر راتشکيل مي دهد : تنها با زندگي کردن وقايع است که قانع مي شويم که پديده هايي کهزندگي کرده ايم کليد شناخت پديده هاي مشاهده شده را به دستمان مي دهند… تنهاافراد نادري که داراي روح سرکشي باشند قادرند گاه، تجربه ديگران را درک کنند، امااکثر افراد تنها آنچه را مي شناسند و درک مي کنند که خود انجام داده و شخصا و بادقت زندگي کرده و فراگرفته اند. برعکس اين امر هم صادق است، هر کس که مي خواهد خودرا خوب بشناسد، مي بايست بتواند تجربه شخصي خود را با نگاه يک بيگانه به تماشانشيند.
اگر مي توانستيم به چنين شيوه اي و با در نظر گرفتن دو مرجع عمل کنيم ، شايدجلوي اشتباهات فاحشي گرفته مي شد.باري ، هنگامي که صفحه آخر متن خود را به پايان رساندمبا اندک بار خاطري متوجه شدم که از جهتي با آنچه مي خواستم ( يعني انتقال شيوه اياز فراگيري حرفه ام به ديگران) منطبق است، اما با آنچه از من خواسته شده استهمخواني ندارد : گزارشي براي يک مجله علمي بين المللي. بعد از حذف برخي فصل ها کهبه نظرم خيلي زنده مي آمد، دست نوشته را به باجه پست بردم، و بقيه نوشته به داخلکشو ي ميزي رفت و همانجا باقي ماند.هنگامي که قرار شد دو ديدگاه متفاوت از يک گذشته واحدرا با هم رويارو سازم، هدف من باز تعريف نوعي از آموزش در زمينه علوم انساني بود. اين نوع از آموزش را ابتدا از خلال برخي پديده هاي مشاهده شده، دنبال کردم و سپس ازوراي مجموعه اي از رويداد هايي که زندگي کرده بودم ـ دسته اول با دقتي بي خدشه وعدم جانبداري دنبال شده بود و دسته دوم پديده ها با شور و احساس زندگي شده و هيچآدابي و ترتيبي براي آنها در نظر گرفته نشده بود.مشاهده يک تمدن، و مشاهده خويشتن در زماني که بهتماشاي آن نشسته ايم دو امر مجزا مي باشند : بين سال هاي ١٩٣٤ تا ١٩٤٠، من تنها بهآنچه مي ديدم توجه داشتم و مي خواستم به بهترين وجهي که مي توانم تشريحش کنم، اماچند سال بعد مجبور به بازگشت به خويش شدم، امري که بدون آن هيچ مشاهده واقعي ايميسر نيست و هر جامعه شناسي بايد يک روز انجام دهد. جامعه شناسي به چه معناست ؟مردم شناسي چه مفهومي دارد ؟ در وهله اول زير سوال بردن اساس زندگي فردي که خود راوقف شناخت آن کرده است.
تنها پس از اين زير سوال بردن است که مي توان عملکرد يکتمدن را نظاره کرد، و متوجه شد چه چيز هايي در آن تمدن قادر خواهند بود در مقابلتکان هاي ناشي از جريان زندگي مقاومت کنند ـ مشاهده علف هايي که در جريان فشار آبخم شده اما بر زمين مي مانند و آن هايي که ريشه کن مي شوند.هنگامي که گذار بين «انديشه وحشي» (چنانچه کلود لوياستراس مي گويد) و «انديشه مدرن» را بررسي مي کنيم، متوجه مي شويم که علومي که بهآن ها دقيق اطلاق مي شود و علوم انساني در دوسوي کاملا متقابل رشد کرده اند.انسان وحشي مي پنداشت که بخشي از جهان است و در آن نقشدارد، يک ستاره، يک حيوان معين، يک جهت گيري يا يکي از روز هاي هفته هيچ کدام باسرنوشت وي و با وجودش بيگانه نبود، تا اين حد که مشخص کردن مرز بين خود و آن ها باقطعيت برايش دشوار مي نمود ( ياد آور شويم که هم اکنون نيز اين نماد انسان وحشيبصورت وسيع در دوران ما و در پايتخت هايمان به چشم مي خورد ـ کافي است به خوانندگانپرشمار طالع بيني از روي نجوم و ماه ها توجه کنيد). بر عکس همين انسان (که از مرزهاي خويش با سياره مريخ هم مطمئن نبود) بدون ترديد خود را از جوهري متفاوت نسبت بهافرادي که از قبيله او نبودند مي شمارد.کارشناسان فيزيک، شيمي و ستاره شناسي بي شک خود را ازموضوع بررسي هايشان مجزا مي دانند، امروز «انسان گرايان» خود را بخشي از جهان ميدانند : در علومي که اصطلاحا دقيق نام دارد، مثلا وقتي يک پژوهشگر پديده اي را باميکروسکوپ مشاهده مي کند سه چيز مجزا وجود دارد : چشمان وي که مشاهده مي کنند،ابزاري که از آن استفاده مي کند و موضوع مورد بررسي ـ و اين عمل در فضاي با شکوهسردي (که به آن فضا علمي گفته مي شود) انجام مي گيرد… در علوم انساني ، بر عکس،مشاهده کننده، عينک هايي که بزرگ مي کنند و ميکروبي که روي شيشه دست و پا مي زندتنها با ديواره هايي شکننده از هم سوا مي شوند، و اين در حالي است که «آزمايش » معمولا همزمان با وقوع رويداد انجام مي شود و ميکروسکوپ ها را پر از گل و لاي ميکندو باکتري هاي عصباني را بر سر و گردن آزمايش کنندگان مي پاشاند.اين همبستگي اساسي بين مشاهده کننده و مشاهده شونده وکندي در درک آن به ما نشان مي دهد چرا علوم انساني بيش از ديگر علوم در يافتن لغتهاي مناسب و مشخص دچار دشواري شده است و بار گران گذشته را بر دوش کشيده است : ميتوان از شيمي و ستاره شناسي مدتها سخن راند بدون آنکه ازکارشناسان شيمي و يا نجومشناختي داشت ـ اما قبل از نگاشتن کلمه «مردم شناس» در زير يک بررسي بايد بسيار دقتکرد و تعريف مشخصي از آن ارائهداد.