سعی کن نخندی – از سکینه محمدی

عروس خانم سرت را بالا کن!

از پایین به عکاس  نگاه می کند که رو به رویش ایستاده با شلوار سفیدImage

 و مانتوی مشکی.« چه قدر قضیه را جدی گرفته، حالا کو تا عروسی؟»

 – فرشته جان این قدر ناز نکن سرت را بالا کن می خواهد عکس بگیرد

عروس خانم سرت را بالا کن!

از پایین به عکاس  نگاه می کند که رو به رویش ایستاده با شلوار سفید و مانتوی مشکی.« چه قدر قضیه را جدی گرفته، حالا کو تا عروسی؟»

 – فرشته جان این قدر ناز نکن سرت را بالا کن می خواهد عکس بگیرد.

سرش را بلند می کند« این دیگه کیه؟ »  و به نفیسه  که کنار عکاس ایستاده نگاه می کند. به نظرش سایه ی تیره ای که زده از دور خیلی مشخص است و او را زشت تر کرده، و به عکاس  لبخند می زند.

عکاس  می گوید: حالا به دست من نگاه کن.

به کف دست عکاس  که با حنا  نقاشی شده نگاه می کند.                                         

لبخند نزن. دندان ها یت  توی عکس جالب نمی آید. –

«من کی لبخند زدم؟»

و لب هایش را بیشتر  به هم فشار می دهد. دلش می خواهد هر چه زودتر مراسم عکس گرفتن  تمام شود. به مادرش گفته بود که عکاس نمی خواهد و چند تا از عکس های قدیمی اش را می فرستد. اما مادرش توجهی به حرف های او نکرده بود و گفته بود : می خواهم سنگ تمام بگذارم برای تو! و پیشانی اش را بوسیده بود.

«کاش الان اینجا بود» و به مردی  فکر می کند که عکسش را زن همسایه ی شان  برایش آورده بود و او را از پدرش خواستگاری کرده بود و قرار شده بود که عکس او را برایش بفرستند و تابستان عقد کنند.

عکاس  به طرفش می آید: حواست کجاست عروس خانم؟

 به دندان های سفید و مرتب عکاس  نگاه می کند و یاد دندان های خودش می افتد که تازه سیم کشی کرده بود ، آن هم به اصرار مادرش.

عکاس  دوربین را روی صورتش زوم می کند و می گوید: سعی کن نخندی.

از عکاس  بدش می آید . عکاس  می خندد و روسری را روی سرش  مرتب می کند و می گوید: این جوری هم لب هایت را روی هم فشار نده ، توی عکس زیاد جالب نمی آید.

و شاخه گل  را به دستش می دهد.

– بگیر جلوی صورتت و به من نگاه کن. می خواهم وقتی نامزدت عکست را می بیند  بیشتر از تو خوشش بیاید.

– فکر نمی کنم  به تو ربطی داشته باشد!

عکاس شالش  را مرتب می  کند و می گوید: چیزی گفتی عروس خانم؟

به عکاس  لبخند می زند و می گوید: نه!

 – چند تا عکس هم از ما بگیر.

به مادرش که با سینی چای وارد هال می شود نگاه می کند. خاله  اش می گوید: از دختر من هم چند تا عکس خوشگل بگیر بفرستیم خارج شاید که بخت نفیسه جان هم باز شود.

مادرش سینی چای را جلوی عکاس  می گیرد.

– ممنون!

و استکان چای را بر می دارد.

نفیسه جعبه ی  شیرینی را جلوی عکاس  می گیرد. عکاس  شیرینی ای بر می دارد و می گوید: ان شا الله شیرینی عروسی نفیسه خانم!

 وبه نفیسه لبخند می زند.

نفیسه می خندد و سرش را پایین می اندازد و زیر لب چیزی می گوید.

عکاس می گوید: می خواستم چند تا عکس دیگر هم بگیرم اما شارژ دوربینم تمام شده. باید یک کم صبر کنیم تا باتری دوربین شارژ شود.                   

فرشته از جایش  بلند می شود و به طرف اتاق می رود. 

– کجا می روی فرشته جان؟

به خاله اش نگاه می کند و می گوید: می روم لباس هایم را عوض کنم.

مادرش به طرف عکاس می رود و می گوید: از نفیسه جان هم  چند تا عکس بگیر با عکس های فرشته بفرستیم برای آقا داوود ان شا الله که بخت نفیسه جان هم باز شود.                                          

 

***

نفیسه به دوربین زل زده است.

عکاس می گوید: لبخند بزن!

و به طرف نفیسه می آید و موهایش را روی صورتش می اندازد و می گوید : تور را  بگیر جلوی صورتت و به بالا نگاه کن!

نفیسه به فرشته که رو به رو یش نشسته نگاه می کند. و سرش را پایین می اندازد.

– بالا را نگاه کن.

و شاسی دوربین را فشار می دهد.

مادر نفیسه با ظرف شیرینی وارد اتاق می شود و می گوید: به سلامتی عروس خانم و آقا داماد!

و دیس شیرینی  را جلوی فرشته می گیرد.

مادر فرشته  با دست به پهلوی فرشته می زند و می گوید: بردار.

و شیرینی ای را که برداشته روی بشقاب می گذارد.

 عکاس می گوید: عکس آقا داماد  را هم بیاورید می خواهم چند تا عکس از عروس و داماد با هم بگیرم، یک جوری فتو شاپ می  کنم که خود اقا داماد هم باورش نشود که عقدش غیابی بوده.

 مادر نفیسه به طرف فرشته می آید.

– فرشته جان نفیسه از داوود  عکس ندارد تو عکس داوود را نداری؟

فرشته چیزی نمی گوید.

مادر فرشته  بشقابش  را روی زمین می گذارد و کیف فرشته را باز می کند و از لای دفتر خاطرات فرشته عکسی را بیرون می اورد و می گوید: این  خوبه؟

مادر نفیسه عکس را  می گیرد و به عکاس نشان می دهد.

عکاس به طرف فرشته می آید و می گوید: تو نمی خواهی عکس بگیری؟

فرشته قطره اشکی را که روی گونه اش غلتیده با دست پاک می کند.

 

مادر نفیسه دست فرشته را می گیرد و می گوید: بلند شوعزیزم  با نفیسه عکس بگیر به داوود می گویم که یک شوهر خوب برای تو پیدا کند.

 و می خندد.

مادر فرشته اهی می کشد و می گوید: فرشته که شانس ندارد.اگر شانس داشت …

و به فرشته نگاه می کند.

فرشته بلند می شود و در حالی که بغض گلویش را گرفته از اتاق بیرون می رود.

 

 

 

Leave a comment

Name *
Email *
Comments *
If you want to show your images next to your comment please go to gravar website
  • 28
  • حمل
  • 1405
  • 17
  • April
  • 2026
  • 29
  • شوال
  • 1447

Jäsenyyttä Association