فرار و انقلاب دو شعر از مصطفي وهريز

 

فرار

نمیدانم، چرا از خود می گریزم؟

از او،

از این،

ز هر دو پا،

مثل خود میگریزم!

 

 

انقلاب

 

منم بیزاز از هر،             

هیاهو، داد و فریادی،

انقلابم،

و از دیدن در هر گوشه،

پر ز گشته، زخمی،

و یا،

مادری گریان در سوگ ای فرزندش،

و یا طفلی، در سوگ یی،

پدر،

مادر،

برادر

یا خواهر،

من از هر رنگ سیاه پهن،

در کوه و دمن،

در هر کوچه و پس کوچه ها شهر،

و در هر بامی خانه ها کشورم،

و از لباس سیاه برتن،

هر مادر،

همسر،

خواهر،

و برادر،

و من بیزار از هر شعار و هیاهوی

انقلابم،

انقلاب که بعد از هر پیروزی،

تشنه تر در انتظار،

انقلابی دیگریست.

و من از هر هیاهوی

و هر شعاری انقلابی،

سخت بیزارم  و

بیزارم.

 


بقلم مصطفي وهريز (رنجبر)

 

Leave a comment

Name *
Email *
Comments *
If you want to show your images next to your comment please go to gravar website
  • 16
  • جوزا
  • 1405
  • 6
  • June
  • 2026
  • 20
  • ذو الحجة
  • 1447

Jäsenyyttä Association