زن و آروزهای بر باد رفته – از : مصطفی رنجبر

بود نبود، در یک کشور دور، قریه بودبنام قاف. در  این قریه مردم ساده و صادق زندگی می کردند، دوستی و دشمنی آنها دور از جنجال های جهان بیرون بود،  حد و مرزی  دوستی و دشمنی آنها را چیزهای ساده و ابتدایی ولی مهم برای آنها تشکیل می داد. مثلا خر دادن به همسایه، وفردا گاو اورا برای قلبه کردن طلبیدن، میتوانست ادامه و یا ختم دوستی دو همسایه دیوار به دیوار، پلوان به پلوان شریک شد.  مردم دهات زندگی ساده داشتند، و نظم طبیعی حاکم بود، مثلا زمستان ها مردم  بیکار بودند، آنهایکه با همسایه شان اندکی کینه داشت، حرف های زیاد برای دیگران داشت، و انهایکه حرفی برای گفتن نداشتن به گفته دیگران گوش می دادند، تفاوت بین مرد و زن در گفتار وجود نداشت. همه یا بی حد از همسایه اش ناله می کردند، و یا بی حد تعریف می کردند.

زندگی ساده و طبیعی داشتند، آغاز و پایان زندگی آنها نیز مانند چهار فصل سال بود. یکی از ده ها باشنده ده، دختری سیاه مو وزیبای به اسم نسرین بود، 16 بهار از زندگی اش را گذرانده بود، و با مادر و  پدر یک جا زندگی می کرد، نسرین نه برادر و نه خواهر ، و او تنهاترین فرزند خانواده خود به حساب می آمد. پدر و مادر با دلهره در انتظارخواستگاربرای دخترش بودند .  ولی نسرین تنها میخواست خوشبحت شود، اما به آمدن بهار او به این خوشبختی خود رسیده و یا نزدیک شده بود، از همان ابتدای بهار، وقتیکه چوپان مردم را دعوت می کرد، تا گوسفندهای شان را از قوتو* های شان برای چرانیدن بیرون کنند. از همان صبح وقت، که همه خواب آلود بودند، از همان نگاه اول  و چشم به چشم شدن او با چوپان به اسمی آدم، او احساس کرد، که خوشبختی به او رو آورده.

ولی امروز از آن زمان سال ها می گذرد.  نسرین از خواب برمیخیزد؛ حیران به مردی که پهلویش خوابیده  نگاه می کند، مرد آرزوهایش، مرد که در مدت بیست سال زندگی مشترک و در زیر یک چترباهم زندگی کردند، هر روز که از خواب برمیخیزد، برای او باز، مثل همان بار اول که پدر دست اش را به دست این مرد داده بود؛ ناآشنا، بیگانه، بدون کدام احساس و حسی وانمود می کرد. نمیدانست چی باید بگوید و چی باید کند؟ هنوز در بستر دراز کشیده است به گذشته ها بر می گردد، این گذشته ها در حقیقت همه زندگی اوست. آهسته دستش را به موهای دراز وسیاهش میکشد و آنها را در دست هایش محکم می گیرد و بسوی عقب بر می گرداند، مو های سیاه  و درازش، یاد آور خاطره هاست، خاطرات جوانی و نو جوانی، زمانیکه او هم مانند دیگران به آینده فکر می کرد، و به شهزاده آرزو هایش.  از آن زمان مدت ها گذشته بود، او به یاد می آورد که چگونه و در کجا بار اول شهزاده اش را دیده  بود ،  همان پسر مو دراز، که همیشه هر کسی را و در هر زمان که  بود، با لبخند صادقانه اش ازاو پذیرایی میکرد.

همان  تازه جوان که روز وشام  با دنیای از زیبایی بسوی  او می آمد، و بعد مو های او که از زیر چادر بیرون شده بود، جمع میکرد، با مهربانی و احساس ظریف عاشقانه دو باره از چشم های بد بدورش می کرد. و با لبخند می گفت: نسرین تو زیباترین دختر این آغل استی و بعد سرخ می شد و مثل اینکه ناخود اگاه از خواب پریده باشد، زود به اطرافش نگاه می کرد، و مثل یک دزد میخواست خودش را از نگاه ها پنهان کند. شهزاده او، تنهاترین شهزاده بود که نه از مال دنیا چیزی داشت و نه هیچ پیویندی با شاهی، بلکه او تنها قلب مهربان و سرشار از مهربانی و صمیمت داشت. وقت که شام ها بعد از، سنگ به سنگ دیگر دویدن ها، با رمه  بسوی ده می آمد، او اولترین، کسی بود که با همان چادر سرخ و یا سبزش به پیشواز او می آمد، و بعد بی تابانه این طرف و آن طرف قدم می زد، تا او را می دید.

اما همین که او را می دید باز هم چیزی از درون او را بی تاب می کرد. میدانست که آدم هم مانند او تمام لحظه های روز را شمرده بود. میدانست که آدم پسر مهربان و ساده است.میدانست که آدم او را دوست دارد، خودش هم نمیدانست چرا او به آدم دل بسته بود، چرا این قدربه او اعتماد داشت ، چرا او این همه فکر می کرد که آدم انسان تنها و تنهاترین در زندگی اوست؟ خودش هم نمی دانست شاید این حس را پیویند قلب های شان به هم القا کرده بود. شاید آنها یک قلب داشتند ولی در دو جسم! روز اول که آدم را دیده بود، روز بارانی بود، آدم سرش را پایین انداخته بود و  یا شاید به چیز که در زمین آفتاده بود، نگاه می کرد. ویا شاید هم برعکس می شرمید،و یا می ترسید که به چشم های بادامی این دخترک شوخ و زیبا نگاه کند. اما در همان بار اول نسرین که آدم را دید، یک نوع دلهره در وجودش رخنه کرده بود. ابتدا هیچ نمی دانست ولی بعد ها دانست که دلیل همان دلهره چی بوده است.

آری ، آدم برای نسرین گفته بود، تو سر تا پا زیبایی ولی موهایت زیباتر از همه است. گفته بود: من همیشه ترا و موهای سیاهت را به یاد خواهم داشت. این بارآخر بود که همدیگر را می دیدند، و بعد از آن نسرین به نامزادی این مرد چاق، بی احساس، نیمه افغانستانی و نیمه اروپای در آمده بود. به یادش می آمد وقت که او برای آدم گفت که مرا مجبور می کنند که با فلان مرد عروسی کنم، با اینکه من ترا دوست دارم. آدم بعد از مدت ها سکوت برایش گفته بود، آغل* بدون تو برایم وجود ندارد. و تو تمام هستی من در این جا و در این دنیا بودی وهستی . شاید  بهتر است با این مرد عروسی کنی،و من آروزیم این است که تو در آینده خوشبخت  باشی. با آن که چشم هایش پر از اشک بود از نسرین جدا شده بود، و نسرین تمام هفته و تمام زندگی تنها به یاد او بود و با یاد او زندگی می کرد. بلی بعد از مدتی نسرین عروسی کرده بود،

اکنون او سالها بود که در اروپا زندگی می کرد،زندگی، همخوابی و هم بستر شدن، و چندین اولاد پشت در پشت همدیگر به دنیا آوردن، دقیقه ی هم او را از یاد آدم غافل نساخته بود.و نمی توانست غافل بسازد، زیرا آدم همه زندگی او بود و او به یاد آدم زندگی می کرد. او همه چیز داشت، ولی در حقیقت هیچ چیز نداشت، تنها جسم بدون روح بود وبس. به یاد نصیحت های مادر و پدرش می افتاد که به او گفته بود: دختر عزیزم تو خوشبخت می شوی، از این کشور جانت خلاص می شود، شوهر آینده تو باسواد و چند زبان را می داند، خانه دارد، موتر دارد. ما چی داریم،هیچ، با هیچ کس دیگر غیر از آن اگر عروسی کنی، خوشبخت نمی شوی . بلی نسرین همه این چیز ها را به یاد می آورد و بعد بسوی این مرد که برایش خوشبختی را می آورد خیره می شد، به جسمیکه جز خواب، خوردن، و بعد هم نفس و نفس کشیدن چیزی دیگری  نداشت. وقت که مادرش حالا که دیگر پیر شده بود برایش زنگ می زد و از پشت تلفن می گفت، دیدی دخترم من گفتم که او توراخوشبخت می سازد، نصیحت بزرگان را گوش کردن، این قدر فایده دارد. امانسرین گریه می کرد و می گفت آری مادر شما درست می گوید، ولی در حقیقتش نسرین میخواست برای مادرش بگوید، مادر عزیز این مجسمه خوشبختی من، چیزی زیادتر از گوسفندی در قوتودر موقع زمستان موجود دیگری نمی تواند باشد. اما هیچ نمی گفت. نسرین به همه می دید، به چیزهای که مادر و پدرش او را به شوهری داده بود و گفته بود او خوشبختت می کند، زیرا چنین و چنان دارد. به همه این چیز ها که بدون دقیقه کار و عرق ریختن این مجسمه خوشبختی صاحب شده بود. و با خود می گفت آیا این همه خوشبختی من است و یا او که سال هاست از من دور است و خاطرات او همه خوشبختی من است. در همین فکر غرق بود که صدای خروپف شوهرش بلند شد و او را به خودش آورد. و نسرین نگاهی به او انداخت، و احساس کرد که ما همدیگر را هیچ وقت نخواهیم شناخت و این سلسله تا کی دوام خواهد داشت؟

و به دور ها خیره شد، گویا او میخواست از این فاصله دور، از پشت این همه کوه و برزن برای لحظه ای  آدم را بیبند…

 

آغل- در لهجه هزاره گی دری، ده را گویند. قوتو- طویله

 

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 19
  • حمل
  • 1405
  • 8
  • April
  • 2026
  • 20
  • شوال
  • 1447

عضویت در کانون