عروس خانم سرت را بالا کن!
از پایین به عکاس نگاه می کند که رو به رویش ایستاده با شلوار سفید و مانتوی مشکی.« چه قدر قضیه را جدی گرفته، حالا کو تا عروسی؟»
– فرشته جان این قدر ناز نکن سرت را بالا کن می خواهد عکس بگیرد.
سرش را بلند می کند« این دیگه کیه؟ » و به نفیسه که کنار عکاس ایستاده نگاه می کند. به نظرش سایه ی تیره ای که زده از دور خیلی مشخص است و او را زشت تر کرده، و به عکاس لبخند می زند.
عکاس می گوید: حالا به دست من نگاه کن.
به کف دست عکاس که با حنا نقاشی شده نگاه می کند.
لبخند نزن. دندان ها یت توی عکس جالب نمی آید. –
«من کی لبخند زدم؟»
و لب هایش را بیشتر به هم فشار می دهد. دلش می خواهد هر چه زودتر مراسم عکس گرفتن تمام شود. به مادرش گفته بود که عکاس نمی خواهد و چند تا از عکس های قدیمی اش را می فرستد. اما مادرش توجهی به حرف های او نکرده بود و گفته بود : می خواهم سنگ تمام بگذارم برای تو! و پیشانی اش را بوسیده بود.
«کاش الان اینجا بود» و به مردی فکر می کند که عکسش را زن همسایه ی شان برایش آورده بود و او را از پدرش خواستگاری کرده بود و قرار شده بود که عکس او را برایش بفرستند و تابستان عقد کنند.
عکاس به طرفش می آید: حواست کجاست عروس خانم؟
به دندان های سفید و مرتب عکاس نگاه می کند و یاد دندان های خودش می افتد که تازه سیم کشی کرده بود ، آن هم به اصرار مادرش.
عکاس دوربین را روی صورتش زوم می کند و می گوید: سعی کن نخندی.
از عکاس بدش می آید . عکاس می خندد و روسری را روی سرش مرتب می کند و می گوید: این جوری هم لب هایت را روی هم فشار نده ، توی عکس زیاد جالب نمی آید.
و شاخه گل را به دستش می دهد.
– بگیر جلوی صورتت و به من نگاه کن. می خواهم وقتی نامزدت عکست را می بیند بیشتر از تو خوشش بیاید.
– فکر نمی کنم به تو ربطی داشته باشد!
عکاس شالش را مرتب می کند و می گوید: چیزی گفتی عروس خانم؟
به عکاس لبخند می زند و می گوید: نه!
– چند تا عکس هم از ما بگیر.
به مادرش که با سینی چای وارد هال می شود نگاه می کند. خاله اش می گوید: از دختر من هم چند تا عکس خوشگل بگیر بفرستیم خارج شاید که بخت نفیسه جان هم باز شود.
مادرش سینی چای را جلوی عکاس می گیرد.
– ممنون!
و استکان چای را بر می دارد.
نفیسه جعبه ی شیرینی را جلوی عکاس می گیرد. عکاس شیرینی ای بر می دارد و می گوید: ان شا الله شیرینی عروسی نفیسه خانم!
وبه نفیسه لبخند می زند.
نفیسه می خندد و سرش را پایین می اندازد و زیر لب چیزی می گوید.
عکاس می گوید: می خواستم چند تا عکس دیگر هم بگیرم اما شارژ دوربینم تمام شده. باید یک کم صبر کنیم تا باتری دوربین شارژ شود.
فرشته از جایش بلند می شود و به طرف اتاق می رود.
– کجا می روی فرشته جان؟
به خاله اش نگاه می کند و می گوید: می روم لباس هایم را عوض کنم.
مادرش به طرف عکاس می رود و می گوید: از نفیسه جان هم چند تا عکس بگیر با عکس های فرشته بفرستیم برای آقا داوود ان شا الله که بخت نفیسه جان هم باز شود.
***
نفیسه به دوربین زل زده است.
عکاس می گوید: لبخند بزن!
و به طرف نفیسه می آید و موهایش را روی صورتش می اندازد و می گوید : تور را بگیر جلوی صورتت و به بالا نگاه کن!
نفیسه به فرشته که رو به رو یش نشسته نگاه می کند. و سرش را پایین می اندازد.
– بالا را نگاه کن.
و شاسی دوربین را فشار می دهد.
مادر نفیسه با ظرف شیرینی وارد اتاق می شود و می گوید: به سلامتی عروس خانم و آقا داماد!
و دیس شیرینی را جلوی فرشته می گیرد.
مادر فرشته با دست به پهلوی فرشته می زند و می گوید: بردار.
و شیرینی ای را که برداشته روی بشقاب می گذارد.
عکاس می گوید: عکس آقا داماد را هم بیاورید می خواهم چند تا عکس از عروس و داماد با هم بگیرم، یک جوری فتو شاپ می کنم که خود اقا داماد هم باورش نشود که عقدش غیابی بوده.
مادر نفیسه به طرف فرشته می آید.
– فرشته جان نفیسه از داوود عکس ندارد تو عکس داوود را نداری؟
فرشته چیزی نمی گوید.
مادر فرشته بشقابش را روی زمین می گذارد و کیف فرشته را باز می کند و از لای دفتر خاطرات فرشته عکسی را بیرون می اورد و می گوید: این خوبه؟
مادر نفیسه عکس را می گیرد و به عکاس نشان می دهد.
عکاس به طرف فرشته می آید و می گوید: تو نمی خواهی عکس بگیری؟
فرشته قطره اشکی را که روی گونه اش غلتیده با دست پاک می کند.
مادر نفیسه دست فرشته را می گیرد و می گوید: بلند شوعزیزم با نفیسه عکس بگیر به داوود می گویم که یک شوهر خوب برای تو پیدا کند.
و می خندد.
مادر فرشته اهی می کشد و می گوید: فرشته که شانس ندارد.اگر شانس داشت …
و به فرشته نگاه می کند.
فرشته بلند می شود و در حالی که بغض گلویش را گرفته از اتاق بیرون می رود.
دیدگاه خودرا بنویسید