چمن شد فرش راه او زمین شد خاک پای او
ز خواب این دیده دل بگشا که نزد ما نگار آمد
نزیبد شبنم حسرت بدین بشگفته دلها لیک
نه باور شاه نشین چشم کند کین گونه یار آمد
به دامان تو شد نخجیر دل برنا و پر شورم
کنون ای لاله مرغ دل تو را بهر شکار آمد
به تمکین تو ای ساقی چه حاجت بهر می باشد
به چشم شوخ مستت بس دل از نزدت خمار آمد
غبار یأ س چشم سر ز دوری اش به دل می برد
چه ناگاء آن سوار چست ز پشت این غبار آمد
درو چون گندم این عشاق به داس ناوک ات منما
کنون کز خواشه ها غزل به بوستان تو بار آمد
مغیلانش چه اربابی کند بر ره روان هردم
به کوی دلنشینانش چو بویی از بهار آمد
همانا دل برند از ما پری رویان شیبانی
نه روی خوش به مهر ما از این ایل و تبار آمد
سبک بالان راه او ز عرش این زمان رفتند
صلیب بی دلی مهمان چو اینک بر دیار آمد
خدا را تیغ ناوک را نیامش کن ز دلسوزی
که افگار این دل از بهر کمانش بی شمار آمد
چه سان این جوی بار طبع که جایش بهر عرفان بود
میان غنچه لبهای دهانش بر اسار آمد
دلا رنجیده خاطر را نکن از نا امیدی ها
پس ازهردی بهاری را پس هر لیل نهار آمد
به گرد او پرستو ها طواف آرند از آن جلوه
سرشک از رشک تو ای لاله مکن چون او مزار آمد
ز شیرینی کام او مگس ها شد به دام او
نهراس از حی صاحب چه شور دل به کار آمد
در این سینه بگشا باز که دشت آرزو بینی
هوس پشت تو این خیطر ره مذهب سوار آمد
چو در محمل نشاط دل همی زو شد به ما حاصل
جرس خوان سار بال دل که محمل زو به زار آمد
غزالی را به غزل صید طبع لطیف خواهان است
به دین غزل دل عاصی میان لاله زار آمد
یما گو چون پریشانی سترد از زلف حیرانش
که بر دوش من بیدل چو سروی استوار آمد
24.03.2012فنلند- شهر هوینکا
دیدگاه خودرا بنویسید