مقالات

بر زمین کربلا بارید و رفت مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
دوشنبه ، 12 عقرب 1393 ، 16:33

 Iqbal.jpg

آقبال لاهوری:

در معنی حریت وسر حادثهٔ کربلا

 

 

هر که پیمان با هوالموجود بست

گردنش از بند هر معبود رست

مؤمن از عشق است و عشق از مؤمنست

عشق را ناممکن ما ممکن است

عقل سفاک است و او سفاک تر

پاک تر چالاک تر بیباک تر

عقل در پیچاک اسباب و علل

عشق چوگان باز میدان عمل

عشق صید از زور بازو افکند

عقل مکار است و دامی میزند

عقل را سرمایه از بیم و شک است

عشق را عزم و یقین لاینفک است

آن کند تعمیر تا ویران کند

این کند ویران که آبادان کند

عقل چون باد است ارزان در جهان

عشق کمیاب و بهای او گران

عقل محکم از اساس چون و چند

عشق عریان از لباس چون و چند

عقل می گوید که خود را پیش کن

عشق گوید امتحان خویش کن

عقل با غیر آشنا از اکتساب

عشق از فضل است و با خود در حساب

عقل گوید شاد شو آباد شو

عشق گوید بنده شو آزاد شو

عشق را آرام جان حریت است

ناقه اش را ساربان حریت است

آن شنیدستی که هنگام نبرد

عشق با عقل هوس پرور چه کرد

آن امام عاشقان پور بتول

سرو آزادی ز بستان رسول

الله الله بای بسم الله پدر

معنی ذبح عظیم آمد پسر

بهر آن شهزاده ی خیر الملل

دوش ختم المرسلین نعم الجمل

سرخ رو عشق غیور از خون او

شوخی این مصرع از مضمون او

در میان امت ان کیوان جناب

همچو حرف قل هو الله در کتاب

موسی و فرعون و شبیر و یزید

این دو قوت از حیات آید پدید

زنده حق از قوت شبیری است

باطل آخر داغ حسرت میری است

چون خلافت رشته از قرآن گسیخت

حریت را زهر اندر کام ریخت

خاست آن سر جلوه ی خیرالامم

چون سحاب قبله باران در قدم

بر زمین کربلا بارید و رفت

لاله در ویرانه ها کارید و رفت

تا قیامت قطع استبداد کرد

موج خون او چمن ایجاد کرد

بهر حق در خاک و خون غلتیده است

پس بنای لااله گردیده است

مدعایش سلطنت بودی اگر

خود نکردی با چنین سامان سفر

دشمنان چون ریگ صحرا لاتعد

دوستان او به یزدان هم عدد

سر ابراهیم و اسمعیل بود

یعنی آن اجمال را تفصیل بود

عزم او چون کوهساران استوار

پایدار و تند سیر و کامگار

تیغ بهر عزت دین است و بس

مقصد او حفظ آئین است و بس

ماسوی الله را مسلمان بنده نیست

پیش فرعونی سرش افکنده نیست

خون او تفسیر این اسرار کرد

ملت خوابیده را بیدار کرد

تیغ لا چون از میان بیرون کشید

از رگ ارباب باطل خون کشید

نقش الا الله بر صحرا نوشت

سطر عنوان نجات ما نوشت

رمز قرآن از حسین آموختیم

ز آتش او شعله ها اندوختیم

شوکت شام و فر بغداد رفت

سطوت غرناطه هم از یاد رفت

تار ما از زخمه اش لرزان هنوز

تازه از تکبیر او ایمان هنوز

ای صبا ای پیک دور افتادگان

اشک ما بر خاک پاک او رسان

 

برگرفته از : گنجور

مشاهده: 7505 ادامه مطلب...
 
نقد داستان مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
جمعه ، 3 اسد 1393 ، 23:58
 
 
متن از: محمد شاه فرهود

بوطیقای پاشا چشمهای سیاه بهار
نقد داستان 
 
متنی را که اینک در حال خواندنش هستید،نوشتاری است
که بتازگی بر داستان های کوتاه و بلند قادر مرادی نوشته ام
قصه های ی که زیر نام " چشمهای سیاه بهار "
در جنوری دوهزار چهارده در فرانسهبه چاپ رسیده است
نقدو مقدمه ای برک تاب چشمهای سیاه بهار با ویرایش تازه،
نقِد نگونبخت ما. نقدنویسی در خطۀ
 
شهریارا ! 
خرین بار
 
برای ا یا می
 
ا توانم قبل از اینکه به فرمان شما سرم زیر تیغبرود، خواهرم دینازاد را 
ببینم ... 
چون قصه بدین جا رسید، سپیدهدمیدو شهرزادلباز قصهفروبست... 
قادر مرادی راز و رمز قصه نویسی را خوب میداند. قصه برایش سایۀ وه م وغ صه برایش سیاهۀ 
نوشتار است. از اینرو برای کابوسو سایه اش مینویسد. سالهاستکهدر حوزۀداستان کوتاه و 
رمان فعالیت ادبی دارد. نویسنده ای است که در مجموعۀ چشمهای سیاه بهار، با شم 
شهودی، وارد بازی های بکر زبانی گردیده است، درین قصه ها، سعی میکند تا دریچۀ 2
جدیدی را برای داستان نویسی کشورش بازکند.در فضای کارد و کارتوس، درک کر ده است که 
شهرزاد چگونهباقصههای خود،مرگرا به تعویق می اندازد ؟ 
 
 
شهرزاد
شهرزاد،قصه گو و اسطورۀ داستان سرایی است.قصهگویی و روایتاز سپیده دم ِ غم و لبخند 
او می تراود. شهرزاد قصه گو با گ فتن قصه،مرگ را به تعویق میاندازد،معنا و لذت را به 
داربست انتظار وتعلیق می ویزد.
 
ا مرگی که در زیر درخشش تیغ،هزارویک شب جر قه میزند،
اما بانوی قصه گو به مدد هر قصه، جالد را یکبار بر تخت سکوت چارمیخ میکند. قصه از 
پیشانی شب میگذرد. سپیده که میدمد، حنجره به پنجره تبدیل میگردد. قصه در غیبت روشنی
فقط بر افق های تاریک میتابد. قصه گو مردن را بوسیلۀ روایات داستانی به زیستن تبدیل 
میکند. قصه یعنی زیستن و زادی
 
ا وسکوت یعنی مردن و بربادی. هر قصه در هزارویک شب، 
1 نیست، بل 
الگوی ایستاد گی زن در برابرفروپاشی جالد مذکراست. شهرزاد، شکلی ازافرودیته
 استکهبرای پاسداری از دوشیزگان عصرقیام کرده است. درهزار و یک شب قصه ها 
2
الهۀ هرا
پایان ندارند، غاز قصۀ دیگر است.
 
پایان هر قصه ا قصه یعنی پایان نیافتن،بازی کردن با هر 
حلقه در زنجیرۀ تعلیق،عبور از فلتر احساس و تخیل،قطعه قطعه کردن داستان در درون
داستان،چند روایته کردن و کاربرد زبان اروتیک، زبانی کنای ی وطنز میز،
 
ا پاشاندن مرکز
وسست کردن معنی و اقتدار،زمان پریشی... تکنیک هایی است که از هزارویک شب به 
داستان نویسی مدرن و پس از مدرن به ارث مانده است. شهرزاد، بانوی مکالمه وقصه گوی ی 
است، شویتسی را به
 
بانویی که حجلۀ ا زاد ابریشم تبدیل میکن
 
دشت های ا د ... هزارویک 
شب، هزارو یک داستان. متنی اقتباس شده از مراکز گوناگون فرهنگی... دون کیشوت 
در فرهنگ اسپانیا بهاسطورۀ ملی تبدیل میشود ودر اروپا بهمیراث مشعشع و اسطورۀطنز. اما 
این منظومۀهزارویک شب نه عقل عرب را جنباندو نه چشم عجم را در چشمۀ بصیرت شست.
از نیل تا سمرقند،از گنگا تا نیشاپور،از فرات تا کابل...هزارویک شب متنی کهدردرون کنش
های ظفرمند فاجعه، تابناک مانده است. 
 
سافو 
3 سافو
،غزلگو و اسطو رۀ شعر سرایی است،اسطوره ای که به تعبیر افالطون ایزد بانوی دهم 
هن راست. سافو،اولین شاع ره ای استکه ش عری ازجنس مم نوعه س رود. شعرغنایی را ازپ رده
بیرون ریخت . کاربرد زبان اروتیک را برتارک دنیای مردساالر و المپ زدۀ قرن هفتم قبل از3
میالدحک کرد ...سافو شعرش رابیباکانه سرود هرچنددر زمانۀ خود در زیر واژه های ی همچون 
روسپ ی وکافره گلپوشگردید.هومر،پیش از او،اس اطیریونان را بطرز مبهم ص ورتبندی کرد.
نچه در
 
ا سی نه های عامه پنهان بود، درم تن وزبان نوشتارمنظومه شد. تخ یل وعقل بشر
هم یشه به رده بندی خالقیت ودانای ی ض رورت دارد. اگر هومر دست به قلم نمیبرد و این 
اس طوره های مبهم را با نبوغ منحصربه فردخویش به متن تبدیل نمی کرد، خدایان والهه گان 
المپ ی وحماس ه های اساطیری یونان در زیر خاکستر تاریخ می شاریدند. منظومۀ ه ومر،
4 پیش امتنی شد ب رای ن گارش حماسۀ تئوگونیای هزیود
، نامها، رویداد هاو روایت ها در نسب
نامۀ خدایان بوسیلۀ هزیود در قرن هشتم پیش ازمیالد،درقالب ش عرحماس ی،مذهبی وتعلیمی 
رده ب ندی گ ردید.از قرن نهم تا قرن ششم پیش از میالد،که عصر گ فتار و شنیدن است،ُگوش 
رمان منثور در واقع با هرودوت ُ ها در زیر ترانه ها و حماسه های منظوم صیقل میخورند.
ُ هالیکارناسوسی ه ک تاب تاریخی
در ن
5
در قرن پنجم پیش از میالد،تولد می گردد... در عصر 
شفاهیات و مکالمه،حجمی از نظم و نثر،تاریخ، شعر و فلسفه،بروی کاغذ یندو به متن
 
می ا
تبدیل می شوند. از اینروست که ارس طو در درون ازدحام اندیشه ها و منظومهها،به ضرورت
6 نگارش بوطیقا
، پ ی میبرد.
ای کهنشانی از شور افرودیتبا توست 
 چون او
به نرمی با من سخن بگو/ سافو
7 با دوختن ک فن،زیبای ی و خرد را 
شهرزادبا گ فتن قصه،سافوبا سرودن غزل اروتیکو پنلوپه
با به تعویق انداختن مرگ،فریده
 
ا اند.بانوان تابان اساطیر.
باستانی ها توانستند که تولیدات خالقانۀ ادبی را با ایجاد بوطیقا، رده بندی نمایند،ولی ما ؟
خالء
زادی شالودۀ نقداست.
 
ا درد مادر حوزۀ نقدادبی درد تاریخی است. درد کاشتن و درو نکردن ،
درد داشتن و ندیدن. ادبیات داستانی داشتیم،اما ارسطوی ی نداشتیم که این قصههای منثور
وداستان های منظوم را رده بندی کندو به بوطیقا تبدیل نماید.داستان های حماسی فردوسی،
داستان های غنای ی خمس میز مولوی
 
ۀ گنجوی و قصه های طنزا ، داستان های منثور سمک 
عیار، دارابنامه ... داشتیم، اما نقد ادبی نداشتیم،کسی ظهور نکرد که این همه نبوغ 
وخالقیت را صورتبندی کند و برای داستانسرایی طرح بریزد و بوطیقا بنویسد. داستان های 
هزارویک شب، ادبیات داستانی غرب ر خر قرن بیستم تکان داد
 
ا در ربعا ، فیلسوف، منتقد 
ادبی و رمان نویس با مطالعۀ هزارویک شب، در حوزۀ نظریه های فلسفی و ادبی به دریافت 4
های تازه ای دست یافتند) به تعویق انداختن معنا، به تعلیق انداختن مرگ از طریق به 
تعویق انداختن موضوع،ایجاد ابهامو جاذبه،قصهدر درون قصه – روایتدر درون روایت-
بینامتن، داستان یعنی نبرد برای زیستن، پایان ناپذیری معنا و داستان...( ولی ما، رمانس 
های منظومو منثور را بهانتقاد جوندۀ موشها سپرده وهزار و یکشبرا به حفرههای فراموشی 
بخشیده ایم. 
نقد، نوعی از خالقیت ادبی است. نقد، تلفیق خالقانۀ علم وهنر است. ترکیبی از خرد منطقی 
وعقل شهودی. متنی که به نقد تبدیل می ویل شکن
 
شود، بخودی خود متنی تا وتفسیر 
براندازاست.از استقرار نیت و ِاعمال سلطه میگریزد. منتقد، در حین نگارش و خوانش متن،
ساختار متن را میشکند،تکه تکه میکند، اماتوته ها را باطل نمی کند،دور نمی اندازد، بل 
مفصل هر قطعه را با حفظ حرمت، از قطعۀ دیگر باز میکند. منتقد،در حین نوشتن میخواند، 
خوانده شده ها را می اندیشد.اندیشیده ها را به حیث مواد خام،در زیر چشم خواننده،صیقل 
میزند. نقاد،مؤلف راسالخی نمی کند،همانگونه کهبرای گل روی مؤلف مداحی سر نمی دهد.
منتقد،تذکرۀ نویسنده را نمی نویسد، بل نویسنده را از تذکره جدا میکند. منتقد، مفسر نیت و 
پیام نویسنده نیست،بلکه زیر پای نیت و پیام مؤلف را سست میکند. هر گونه سلطه وفتوا را 
 متزلزل میسازد. فریند
متنی که منتقد می ا ،نمی تواند به پیام قطعی و فتوا تبدیل گردد.نقد هر 
ویلی
 
ویل است. تا
 
منتقدی نوعی از تا که می تواند متکی به سطح ذهنی افراد،به انواع 
متفاوتی،صورتبندی شود. 
 
 ما در طول تاریخ، نگونهکه شعر،
 
ا نهنگ دریای تخیل بوده است،در حوزۀ نقدادبی حتا در 
سطح دریا و خزه شناور نبوده ایم) دقایق الشعر وطواط،معاییر اشعار العجم قیس رازی ،
چهارمقالۀ عروضی( در ادبیات داستانی معاصر ما، جای نقد داستان مانند هر نقدی، جایگاه 
پرقوت وخالقانۀ خود را نیافته است. داستان نویس، فریند واین متن هر
 
متن میا قدر تابان 
و فتابی باشد،
 
ا اگرنقد نشود، رگه های درخشانی است در دل سنگ.اگر نوشتار زیر نقدنرود،
متن نویسی دچار شبکوری و انجماد میماند.خالی نقِد داستان، ن شده است
 
باعث ا که 
داستانسرا ،کمتر به دریافت های تازه و تکنیک های تازه دست پیدا کند. اگر چیز تازه ای در 
ن
 
تخیلش موج میزند، از ترس ا که جماعتِ عادتی برضدش نشورد، سر تازگی و بدعت را 
وری در
 
خودشقطعمیکند،نوا کشور جنگزده،پدیدۀ جاافتاده و تابناک نیست،بل غلتیده و 
وحشتناک است. فتی است
 
سانسور خودی ا لود قصه نویس ومنت
 
که در اعماق ترسا قد 
میجوشد. حذف عادتی زبان اروتیک، نادیده گرفتن روایت های مطروده وممنوعه، کمبود 
رجوع به طنز وکنایه، فقدان تلفیق در همۀ موارد... امکانات و ظرفیت های ی است که در درون5
گاه سانسور میگردند.
 
نویسنده بطور ناخودا منتقد، میتواند کشف نماید که کدام داستان نویس 
چه چیزهای ی را به داستان نویسی اضافه کرده است ویا اینکه چقدر توانسته است به دور از
تقلید و تکرار،داستان بنویسد. برجسته کردن تازه گیهای داستان، سه کنج مثلث را فروزان
میسازد. نویسنده/ مخاطب/ منتقد . 
 
داستان نویسی این خطه،بهنقدتابنده و برشدار ضرورت دارد،نقدی کهبتواند نقد ادبی را در 
دنیای متن،برای فرهن ِگ اگر یگان یگان جرقه های استثنای ی را در حوزۀ بومی صورتبندی کند.
نقدادبی رد نکرده باشیم، مابقی، بجای ابریشم،تذکره و طومار میریشیم ، به جای دف،طبل 
میکوبیم،طبلی که دف دف دف ازاین طرب پرده دردزرقرقی. 
فراموش مان نشودکه نقدادبی،بازکردن مشت های فروخفتهدر متن است، نه باز کردن مشت 
ِن نویسنده. سلطۀ معنانی است نه شکستن کلک های مؤلف.
شکست بیاد داشته باشیم که 
مدگی ها و دامنه های متن،
 
برا ن مؤلف را در کاج نوشتارش ص
 
لجتا نیست که در ا
ُ
ج لیب 
زد. نچه در خطۀ ما با خنده و خرما استقبال میگردد.
 
ا نقد، دقت در دورشدن از قضاوت های 
سطحی است.گریز از فتح و فتواست. نقد محکم گرفتن یخن نویسنده نیست، تفکیک بین 
مؤلف و متن است، حلول در متن است که جریان نقد را رده بندی میکند. تحلیل و ویل
 
تا
داستان به خاطر صادر کردن احکام قطعی نیست، بل به منظور تولید کردن متن تابنده و 
فضای تازه است. زادیبخش . فضایی که هم ب
 
فضای اکسیجنی و ا ه درد نویسنده بخورد هم به 
زادتر و منصفانه تر
 
درد خواننده و هم خود منتقد را برای پرش های ا ماده سازد. اگر ن
 
ا قد 
بیمیرد،داستان ها نیز میمیرند. بسیاری از شهکار های مشهور قرن بیستم،نتیجۀ کارمایه های 
منتقدان است. داستان های اولیس ومسخ و بوف کور و صدسال تنهایی ... تا هنوز مورد نقدو
بررسی قرار میگیرند. منتقد است که پیچیدگیهای داستان را کشف، مشهور و ماندنی میسازد.
منتقد است که نوشتۀ نویسنده را به طریق دیگر مینویسد.نقد،ضمانتی برای درخشش نوشتار 
است. 
در فرهنگ معافیت افغانی،دیالک تیک ِ نقد،موضو ع نقد و منتقد ازهم گسسته است.نقد به 
 حیث نوعی از خالقیت مخدوش گشته است.
حتما توجه کرده اید زمانی که یک کس
 
ی کهاصال
نقدعملی را بلد نیست و زیکزاگ های نظریۀ نقد ادبی را چندان حس و درک نکرده است، قلم 
ُ را مانند تیغ دوسره به خ تیغ، چشمان داستان نویس را از
دست میگیرد، با یک ر کاسۀ سر 
خ دیگر،گردن و
ُ
دس ِت داستان را از تن جدا میکند. چنین منتقدی )دعوا بیرون میکشدو با ر
ُ جلب( در پ ل و پ
لۀ اول زور میزتدتا ج وستک قصه نویس را از خانۀ متن بیرون بریزد ودر پلۀ 
تهنشین شده،داستان مؤلف را بندبندب
 
دوم با نیت و قضاوت قبال ه شیوۀ قصابان مسلخ، 6
سالخی کند. نمیگویم که منتقدان مفلوج و تبردار حق ندارند که چیزی بنویسند، بل عرضم 
اینست که اندکی با ی
 
استقالل را مل
 
،با تا ومنصفانه بنویسند.)در متن اولیه در این بخش، 
نقِد" رمان کوچۀ ما " ورده بودم ک یعنی در حوزۀ نقِدمؤلف، نقل قول های ی را در مورد
 
ا
 
هبعدا
بدلیل غلظت خشونت کالمی شان از متن اصلی حذف کردم." رمان کوچۀما "،رمانی که بیش 
از 1311 صفحه حرف و سخن دارد، مل ضرورت
 
به نقد جدی،مسلکی،منصفانه و با تا
دارد.چون داک تر اکرم عثمان یکی از داستان نویسنان مجربی است که در قلمرو داستان،در 
کنار پرورش موضوع،روایت،حادثه و شخصیت...،با بازی های متک ثر زبانی،کار عمیق و 
گستردۀ زبانی انجام داده است... اما نقد های سطحی و پرخشونتی که تا کنون از سر حریفی و 
جنگ تن به تن بر کوچۀ ما نوشته اند،نمی توان نقد ادبی اش نامید. درین نوشته ها که همگی 
زیر نام نقِدقصه، علیه قصه نویس )داک تر اکرم عثمان( تیغ و تلوار ریخته اند، نمونه های ی از 
" نقِد مؤلف " است که بشیوۀ سنتی و سرسری شکل گرفته اند. ادبیات جهان دیریست که به 
نقِد در شکل ترور مؤلف و بی حرمتی به پایان نقِد مؤلف رسیده است.اما در خطۀ ما مؤلف
مؤلف بیداد میکند.برای من دشوار است که چنین نوشته هایی را در قلمرو نقدادبی قبول و
مطالعه نمایم.نقِدنقدنویسی یکی نیازهای بنیادین است.( 
ادبیات ما به پرورش و ایجاد نقدادبی نیازمند است... ی
 
رخش نگارش به جوالن می اد اما برای 
شمارش ضربات قمچین. پرده را ازروی تندیسۀداستان برمیدارندامابا تاللؤی تبر. 
 
فقدان نقد ادبی ن
 
باعث ا شده است لیف به نقدِ مؤلف سرگر
 
که در عصر نقدِ تا دانی بکشیم.
نتوانیم بر نکات زبردست داستان توجه نماییم، مادامی که الیه ها و بازی های پیچیدۀ 
داستان درک نشود، نقد به سوی نق زدن میرود. فضای کنایی و استعاری، هزل و جد، 
هجووطنز، تناقض و تقابل، بازی های زبانی و سخنی، واقعیت موجود و واقعیت جادوی ی، 
ابژه وشبیه سازی واقعیت، عصربیگانگی و عصر گسیختگی، زمان خطی و زمان چرخشی، 
عمق و ریزوم، دورۀ پارانوئید و شیزوفرن، یکدستی و تکه تکه گی، دیک تاتوری کالم و 
دموکراسی سخن، تمامیت بخشی و تزلزل، ساختار و ساختار شکنی، حضور و غیاب، ژانر 
بسته و بینامتن، فالوگوسنتریسم و چند ریختی، مدلول های ثابت و دال های پرشی،روایتو
 تک ثر، قواعد و بحران،نیت و معنا، ادغام و اقتباس... چیزهای ی استند که خاصت
ا در قرن
بیست و یکم شاید برای نوشتن و خواندن،برای نقد داستان دارای اهمیت بنیادین باشند. 
از اینروست که،نمیتوان هودج هرخزعبالتی را برشانۀ نقدعملی بار زد. اگر در جریان نوشتن با 
جنگ های زرگری و ستایش های عنعنوی، خداحافظی نکنیم،تندیسۀ هر نقدی پس از تغییر7
،نه فقط در چار برج پشیمانی،
9
، بل مثل کرونوس
8
هر وضعیت و هر رژیمی، نه مانند پرومته
11 نیز،چارمیخ خواهد ماند. 
بل در چار کنج تار تاروس
 
مرادی 
 
اگر راه داستان را ادامه بدهی، 
 ذخایردستناخورده ای رادر اختیارداری کهتا حال 
 کسی به ن روی نیاوردهو چیزی
 
ا نوشته نکرده است / استاد رسول جرئت
از داستان جهاد اکبر تا چشمهای سیاه بهار) از دهۀدوم قرن بیست تا دهۀ دوم قرن بیست و 
ُ یکم( صدها داستان کوتاه و بلند، ر میکنند.داس
ادبیات داستانی این خطه را پ تان به حیث 
یک ژانر ادبی مدرن درکشور مادر فضای ی پدیدار گردید که میراث هزار سالۀ شعر در ن یکهتاز
 
ا
میدان بود.طی این صد سال، قصه نویسی در اشکال گوناگون بهظهور رسید. در کنار زبان 
بهای زبان داستانی در دری
 
جادویی شعر، کم کم زبان قصه نویسی ایجاد گردید. ا ای زمان به 
حرکت افتید. 
در داستان مدرن،قصهنویس درعملیۀ نوشتن به حیث دانای کل عمل میکند. مقصد نویسنده 
رسیدن به انسجام و یکدستی است، اقتدار و سیطرۀ مؤلف در هر روایتی پیدا و پنهان است.
منتقد نیز مانند قصه گو،بر شانۀ کسی شال قهرمانی میاندازد و برگردن کسی دستمال مسخ و 
مسخرگی. یکی را تا سرحد محو هجو میکند، یکی را تا سرحد تقدیس تجلیل . طی این صد 
سال، رمان ها و داستان های کوتاه، با درنظرداشت معیار و قواعد، با دغدغۀ نشان دادن و 
بازگوی ی، علیت و زمان ساعتی، شخصیت و واقعه، پدیدار گشته اند. در جهان متن، در 
فضای وطنی، داستان های متنوع تل انبار گشته است. 
 
ساختارداستانهای رائلیستی ومدرنیستی افغانستان نشان میدهند که ما درین قصه ها با 
واقعیت های ی سروکار داریم که با یک نوع روایت، یک نوع نگرش و یک نوع نشان دادن،
بازنمای ی میشوند. برخی از داستانها به لحاظ تکنیک، چند لحنه و جادوی ی است و به لحاظ 
ُ زبان، متک ثر عدی .
و چند ب عصر تنهای ی وازخودبیگانگی ها را در وجود شخصیت ها توصیف 
میکنند. توجه به یکدستی، ستونی است که سقف داستانها را تابناک ومستحکم نگهمیدارد. 
قصه نویس تالش میکند تا در هر وضعیتی،از پراگندگی جلوگیری کند و در هر کوچه ای که دم 
میگیرد، قصدش این است که سرانجام به باالحصار انسجام و زیبای ی برسد. داستان مدرن در8
فضای استعاری نفس میکشد. قلم بر دمها،
 
کاغذ میلغزد تا با کاویدن روح ا ... نیت و دانای ی و 
پیام مؤلف، در فضای متن، تابنده و پر درخشش بماند. داستان زبده مربوط به نیت و بزرگ
شدن رگهای گردن نویسنده نیست،منوط به شهرت کاذب یا تبلیغات سرکاری نیست،چگونه 
نوشتن و تازه نوشتن است که داستان را داستان می سازد. 
 
مرادی به حیثرمان نویس و داستان کوتاه نویس،در ادبیات داستانی سرزمین پاشان، جای 
 مشخصی را از خود کرده است. داستانهایش بخشی از فرهنگ ادبی افغانستان است رامش
. از ا
اندخوی تا مزار، از شویتس کابل تا پشاور،
 
ا در هیچ شرایطی، لب از قصه و انگشت ازقلم 
 برنگرفته است. قریب به یک ونیم دهه است که دریمگان ِ هالند، داستان می ف
ا ریند. مرادی 
شناست.
 
بازبان و روایت ا تخیل و ذهن پخته ای در نوشتار دارد . مردم و جهنم را میشناسد. 
قلعۀ محکومین را بلد است. زجر و زمزمه را در حافظه دارد. مملو از سایه و صبر و کابوس 
است. در بیش از سه دهه تا هنوز دو رمان نوشته و بیش از هفتاد و پنج داستان کوتاه. این 
حجم نوشتاری نشان میدهدکهنویسنده بالانقطاع شیفتۀنوشتن و تولید متن بوده است. 
 
شبی که باران میبارید) مجموعۀ 11داستان کوتاه،کابل 1369( 
صدای ی از خاکستر ) مجموعۀ 22داستان کوتاه،پشاور1372( 
برگها دیگر نفس نمی کشند ) رمان ،کابل 1371( 
رفته ها بر نمیگردند ) مجموعۀ 13داستان کوتاه،پشاور1376( 
سرمه و خون )رمان ، هالند ، جدی 1379( 
دختر شالی های سبز)مجموعۀ 2داستان بلند،پشاور1387( 
چشمهای سیاه بهار) مجموعۀ 23داستان ، فرانسه 2112(
ور شوم که لحن
 
غاز میشود ... در اینجا میخواهم یاد ا
 
با ما، با من و پدرم ا
11
" سرمه و خون
داستان به مثابه ی یکی از ستونهای مرتبط با سبک در داستان با عناصر سبک )زبان، معنی و 
 موسیقی( نیز ار ، لحن
تباط میگیرد. بناء بدون پیوند با صداها وشخصیت ها نمیتواند، شکل 
بگیرد. پس اگر ما از ورایی همین بحث ها از چپ بهراست نقب بزنیم و لحن داستان "سرمه 
داستانهای ک تاب " صدایی از خ
 
و خون" را در مقایسه با نوشته های دیگر مرادی مثال اکستر" 
مجموعه های داستانی "دختر شالی های سبز" و " شبی که باران میبارید" مورد بررسی قرار 
سانی گرافهای مشابهیی رادر محور های موازی سبک و لحن ترسیم می
 
بدهیم ،با ا توانیم. این 9
یکدسته گی ها در همین چند مجموعه ی داستانی، داستانهای " مرادی" را بدون نام و امضای 
او، برای بسیار ازخوانندگانش درافغانستان وایران قابل شناخت میساز د" 
 تحلیل گرافیکی داستان سرمه و خون با قاعدۀ عناصر داستانی/ 
زینتنور
چشمهای سیاه بهار
این مجموعه، شامل بیست وسه داستان است. این ک تاب قطور با داستان چشمهای سیاه 
بهار،در فضای رویائی و غاز میگردد.
 
بالنسبه شیزوفرن ا وبا داستان "همسایه و باغ خواب های 
من" در فضای مبهم پایان مییابد. من درین نقد،قصد ندارم که تمامی داستانهای این ک تاب را 
ویل قرار بدهم
 
مورددقت،تحلیل و تا . چون میدانم که هر داستان این مجموعه،دارای تفاوت 
ها و امتیازاتی است که به صورت جدا جدا مورد بررسی قرار بگیرند. خوانش هر قصه نقد 
جداگانه ای را طلب میکند. بنابرین من تالش میکنم که درین نوشتار، داستان "چشمهای 
سیاه بهار" را نقدو بر رسی نمایم و دو قطعۀ کوچک بر دو داستان دیگر نیز بنویسم. 
چشمهای سیاه بهار، قطعه ای از یک رمان است. اگر سکوت، ابهام و تعویق را از درون 
داستان برداریم، و به ن واژه ها و روایات را بگذاریم،
 
جای ا داستان به رمان قطوری تبدیل 
میشود . چشمهای سیاه بهار، داستانی است که من ِ یکپارچه را منفجر میسازد. داستانی که از 
همان غازین خود، واقعیت موجود را در اد
 
سطر های ا شفته
 
غام با واقعیت غیر ممکن،ا
میسازد. تثلیث زمانی را در برابر هر چشمی ) منجمله چشم نویسنده( برهم میزند و خواننده را 
رف،
در میان بن بستهای سطور میخکوب میکند. داستان ،برخالف ع خر شروع ُ
 
از ا میشود 
نه از اول. 
 
داستان، مکالمه با کابوس و معامله با کارتوس است. سرنوشت معلمی است که بعد از مردن 
دربارۀ چگونگی مردن خود روایت میکند.جسد،پریشانی ها و رویا هایش را حکایت می کند.
راوی میداند که لذت مردن یگانه راه تحمل زیستن است. دهن جسد باز است، مرده تالش 
میکند تا لحظۀ بسته شدن دهنش در مورد تنهایی هاوبیچارگی های خود چیزهای ی پراگنده و 
پریشان بگوید... مرده،معلمی است که در هنگام زنده بودن اجازۀ حرف زدن نداشته است و 
ی
 
دهانش در خود،در کوچهودر خانواده و جامعهبستهبوده است.جسدبه حرف می اد تا به 
ما از سرنوشت عبثناک خویش روایت کند.معلم، درین سفر جادوی ی ک تابهای الماری اش را
ورق ورق در سطل ک ثافت میریزد...معلم، روشنفکر بربادرفته ای است که یک بار به حیث 
جسم میمیرد و صدبار به حیث روح و اندیشه. داستان، با پراگرافی شروع می شود که هر 10
ن
خواننده ای ا را دوبار میخواند تا مگر چشمانش دچار سؤدید نشده باشد.با خوانش 
دوم،گمان میکنی که مرز بین ابژه و سوژه فرو ریخته است.گمان میکنی که سطور در زیر
ساطور نشستهاند. 
مقتول دربارۀ قتل خود تحقیق میکند. در درون اشباح، داستانی به سبک روایات مبهم و 
پریشان، اتفاق میافتد.داستان چشمهای سیاه بهار، مرده ای است که دربارۀ زنده شرح
میدهد. درین داستان برخالف رمان رائلیستی، مرز بین محاکات و واقعیت ویران گردیده 
است. این داستان، شکلی از یک رمان است. رمانی که زمان را منقبض کرده است و مکان را 
در مکانی ترین شکلش از مکانیت انداخته است. نویسنده در گزینش اسامی و انتخاب حوادث 
شم شهودی اش را به کار برده است.از توصیف دراز و شاید بیهوده،امتناع کرده است. سپیدی 
ها و سکوت های ی که متعلق به دریافت خواننده است، اگر به متن اضافه شود قصه طوالنی 
ت رمی استکهمقتول در زیرهستی شناسی
ُ
راز ف و تمسخر دیگران قرار میدهد. 
 
" من خودم را مؤظف ساخته ام تا موضوع قتل خودم را خودم بررسی کنم و بدانم که قاتل من 
کی بوده است. وقتی در این دنیای زندگان، قانون به قتل میرسد، مقتوالن خودشان باید در 
پ ی عامالن قتل شان بگردند. من سعی میکنم تا به یاد بیاورم که چگونه کشته شدم "
پر اگراف اول ،ص 1
 
چشمهای سیاه بهار،با تکه تکه شدن شخصیت و روایت و زمان، روح چندپارۀ زندگی را پاره 
پاره میکاود و میبلعد. مقتول دربارۀ قتل خویش هذیان میگوید. جسد دربارۀ زند گی که خود
نوعی ازجسددیگر است،روایت های کابوسی سر میدهد. هر روایت،دو نوک یک خال و یک 
فقدان است. گاهی های درون ک تابها را بلعیده است.
 
فقدانی که ا هر روایت ، دو قطب یک 
ُ گسیختگی است.گو ر نمی
دالی که حتا با مردن نیز پ گردد. درین داستان مردن پایان تراژدی 
نیست، غاز یک
 
بلکه ا تکانۀ مدفون است. در سرزمین مردگان، رویداد ها فراموش نمیشوند. 
این زنده ها هستند که مانند توته های عقل، تن بهِاغماض و اغماء میدهند. درین داستان، 
روشنفکر، جسدی است که علت قتل خود را شبیه سازی میکند. روشنفکر، معلمی است که 
از ک تاب و میراث های فرهنگی گریزان است. مقتول، معلم، قصه گو، راوی ... نامهای بی 
هویتی هستند که انسان گسیخته و پاشان را برای کی؟ شاید برای خود معرفی میکنند. راوی، 
 حس لحظه را ب شوب روایتمیکند،روایتی کههیچگاه تکمیل
هطرز بریده و پرا نمی گردد. 
 11
واز خوان و چنگ نواز اساطیری یونان( تکه
 
) شاعر و ا
12
شاید بیاد داشته باشیم که اورفئوس
تکه شد، نکه سرشاز تن جدا شده بود
 
با ا ، واز می
 
اما سر بریده اشلبخندمیزد و ا خواند... هر
رمانی در هر زمانی تالش میکند تا حس تازه ای خلق کند. زبان تازه ای بیافریند.خواننده را در 
حصار استتیک بلرزاند. نچه در رمان ر
 
ا یالیستی به تولید لذت و زیبای ی وحقیقت و فضیلت 
منتهی میشد، در رمان ریالیسم جادویی جای خود را به تکنیک ها و بازی هایی بخشید که 
منجر به رده بندی جدیدی از زیبای ی،زبان و حقیقت شد. امروزه نیز داستان به حیث یک 
متن، تلفیقی از همۀ امکانات و ظرفیت های قبلی است. ادغام شگرد ها و تکنیک هاست.
ترکیبی از سبک ها و ژانر هاست. چرا نویسندۀ چشمهای سیاه بهار، داستانش را اینگونه 
سامان داده است؟ چرا از زبان مقتول روایت میکند؟ چرا شخصیت های داستان در زمان
ساعتی و مکان عادتی مستقر نیستند؟ چرا همه چیز مبهم و مستتر است؟ شاید ب نکه
 
رای ا
میخواهد حس تازه ای خلق کند.درک متفاوتی از اشیاء و حاالت ارائه دهد.زیبای ی و واقعیت را 
به گونۀ دگرتر ببیند. چرخۀ روایت را به طرزدیگر بچرخاند. ر اوی داستان)مقتول دمی
 
( ا است 
سرگردان،گسیخته و سودای ی، با تناقضات فکری در گودال دلهره نشسته است، هر لحظه 
برای خود قبری تازه حفر میکند.واژه ها برایش بم خوشه ای میشوند. هر جمله یک تابوت 
کوچک است. در افق مرگ ایستاده است، حنجره اش دهلیز تاریکی است باز شده به سوی 
مرگ. وحشت زیستن را برای مردن تحمل میکند.هر واقعه، فاجعه است. اشیا همگی مدهش و 
ترسناکند " اشیاءبه نظرم وحشتناک جلوه کردند. نها میترس
 
از نگاه کردن به ا یدم و حس 
نها وهم و ا
 
میکردم از ا ضطراب مبهمی در فضای خانه پخش میشوند" گ فتار به باغ وحش ِ 
ک فتارتبدیل میشود. راوی، موجودی میشود معادل هیچ. هیچی که برای هیچی خود به دنبال 
تناقض ها و فقدان ها سرگردان است. سطر ها کوچه های ی هستند که به داالن تاریک صفحه 
در صفحه منتهی میشوند. فضا پر از خشونت و دروغ و تباهی و تنهای ی است. راوی تن ِ خود را 
مقتول میسازد تا قتل ایده ها را به نمایش بگذارد. 
 
"... قادر مرادی اما خود قادر مرادی است، نویسنده ای است سزاوار احترام . قادر مرادی نه
دنباله رو است و نه مقلد ... پرتالش است، گوشه گیروفروتن " / استاد واصف باختری /
تلویزیون نور
 
تثلیث خطی 
 زمان 
خطی در حوزۀ داستان نویسی عادتا،حتی بعد از فروپاشی نیز در ما،نوعی از تثلیث 
اقدس بوده است.اما این تثلیث)گذشته حال ینده(
 
ا در چشمهای سیاه بهار می شکند. زمان 12
رم سنتی و
ُ
ف ساعتی را از دست میدهد. بی زمانی وعدم ارتباط در فضا شناور است. گذشته در 
درون حال مستی میکند. زمان درپراگراف نخستین ودر قطعات پراگنده به شکل چرخشی
 پدیدار میگردد. تکنیک فلش بک، ن
جریان سیال ذهن و برهم خوردگی زمان قبال یز در 
داستان های دنیا اتفاق افتیده است، اما زمان درچشمهای سیاه بهار با فروپاشی تثلیث خطی 
غاز میگردد،
 
ا این ترفند، عقل و ذوق خواننده هت وحیرت می
ُ
را دچار ب سازد. وقتی جسد به 
سخن می ید،
 
ا صرف نظر از این که خواننده متوجه زمان باشد یا نباشد، شیوۀ روایت،به طرز
 غافلگیرانه ای عادت را می شکند. عادت افغانی که در خوی می
خاصتا نشیند و تا دم مرگ 
بیرون نمی شود. زمان، سیستم عصبی ساختار داستان است. در داستان های کالسیک و 
مدرن، شخصیتو حادثهدردرون زمان های ساعتی به ساختار میرسندو این زمان همواره به 
شکل خطی و نورمال اتفاق میافتد. کنش ها و شاخصه های عاطفی وسنی، از گذشته به سوی 
حال رشد می یابند. شروع میانه دمها و حوادث ب
 
ختم، در کنار ا ه طرز ساعتی و لحظه به 
لحظه پیش میروند. در چشمهای سیاه بهار، زمان سرچپه شده است. ساعت در باالی سر 
جسد می ایستد. راوی،حوادث و شخصیت ها را در یک طرح حساب شده، صورتبندی نمی
کندتا معلول مرگرا مسجل نماید. روایتنمی کند که سرانجام بعد از زمایش ترس
 
ا و تنهای ی به 
قتل برسد و با صدای گلوله،ری صدای مبهم گلوله،
 
ا نقطه ای باشد بر خرین ج
 
ا مله. زمان در 
داستان چشمهای سیاه بهار، زمان شناخته شده، سنتی وساعتی نیست. ما از دورۀ اساطیر 
گذشته ایم زمان دینی را پشت سر گذاشته ایم،در زمانه ای قلم میزنیم که زمان دو گونه ذبح 
و تفسیرمی گردد،یکی در زیردرخشش تیغ ودگری در زیردیبای مسخ و سانسور. 
مکان نیز در داستان چشمهای سیاه بهار،بیشترینه خاصیت مادی ندارد. مکان در ذهن ر اوی 
فرو می عد می
ُ
پاشد. خالی از ب گردد. مکان در داستان های گذشتۀ نویسنده، اک ثر ب
 
ا ا معیارات 
واقعگرایی صورتبندی می شد. در سبک دیروزی، مکان ازطریق ابعاد و نام معرفی و تشریح 
می گردید. اما اینک مکان نه حاوی نام است و نه دارای سقف و دیوار. 
 
سته بودم،اما چیزی ب
ُ
" چندین بار تهکاوی را ج ه نام تهکاوی نیافته بودم. به خیالم میشد که 
هنگ در تۀ این خانۀ بزرگ و قشنگ دفن شده است و من گاهگاهی صدای روح این
 
این ا
هنگ دفن شده و شعردفن شده و غزلخوان و نوازندگا
 
ا
 
ن دفن شده و یا زنده بهگور این اهنگ 
غم انگیز را میشنوم " 
 13
تکه تکه کردن ک تاب
راوی چشمهای سیاه بهار، یک جسد است جسدی که نه رویاهای برباد رفته بل برباد رفتگی 
رویا ها لود
 
را بازگو می کند.این جسد،پیکر خونا معلم درمانده ای است که حتی بعد از مرگ 
نیز میخواهد به زندگان بگوید که چگونه ک تاب های الماری اش را ورق ورق به زباله میریخته 
است.ک تاب هایی کهمبری ازنامو تعریفاند. 
راوی قصه گوی انزوا ،ترس ،گسستگی و تنهایی است. ورطۀ هولناکی را بین قتل، شک و 
گاهی ترسیم میکند . مقتول از ماموریتِ زیستن استعفا داده
 
ا است. منزوی وگوش به زنگ 
ابهامات وحفره هاست. جنازه دهن باز کرده است تا راز واقعیتش نه معرفت شناسی بل،
هستی شناسی شود. راوی،ماموریتش پاره کردن ک تاب هاست. قابل تذکر است که راوی دارای 
دوشخصیت است. شخصیتدردرون شخصیت، شخصیتی که" با عطش خاص و عالقمندی 
مفرط، شروع میکردم به خواندن ک تاب" و شخصیتی که " در خودم عطشی را برای ورق ورق
کردن ک تاب حس میکردم، میز و شدیدی مرا سوی این کار میکشاند
 
عالقۀ جنون ا . " در 
شخصیت راوی دو حالت متضاد موج میزند، شیفتگی به ک تاب و نفرت از ک تاب. دو پاره گی، 
جریانی است که گسیختگیِ شخصیت راوی را در روایات متفاوت نشان میدهد. یکی از تازگی 
های داستان چشمهای سیاه بهار در همین تناقض گوی ی ها و گسیختگی هاست. جسد، 
اوراقگری ذهنی نمی کند بلکه با پاره پاره کردن برای پرکردن زباله دانی کار می کند.فعالیتش 
دیکانستراکسیون متن ها نیست بل خاکستر کردن سخن و ساختار است.صفحات را بجای 
خواندن بسوی خواباندن میبرد.پیکر کارتوس خورده،،معلمی است که از تشریح و سخن 
بیزار است و با نابود کردن هرورقی،گمان میبردکهیک دیک تاتور را نابود کرده است. 
 
یک پارچگی بوطیقای داستان مدرن است. یکدستی در روایت، درحادثه و شخصیت،
یکدستی در نشان دادن و بازگوی ی،یکدستی در بازی های زبانی و لحنی،یکپارچگی در زمان و 
مکان ابزارهای ی استند که در داستان های قبلی مرادی نیز به وفور استفاده شده است. اما در 
چشمهای سیاه بهار، شکستن یکپارچگی ها را تماشا می کنیم. بوطیقای یکدست به بوطیقای 
ناپیوست تبدیل میگردد. استتیک از اتیک جدا می شود.شاید نویسنده به این حس و دریافت 
شهودی رسیده باشد که عصر ما عصر گسیختگی هاست، ما از عصر انسجام و عصربیگانگی 
در ادبیات داستانی عبور کرده ایم. رائلیسم جادویی امریکای التین) بورخس، مار کز...( 
تالشهای مقدماتی به خاطر ترویج روایت های متک ثر وبرهم خوردگی درک زیبای ی و بحران
واقعیت بوده است... 
 14
" ملکیادس را دیدند که جوان و شاداب شده بود. بر چهره اش اثری از چین و چروک دیده 
نمیشد و دندان هایش تازه و درخشان بود... ملکیادس دندان های خود را از دهن برداشت و 
چند لحظه به همه نشان داد و در یک لحظه تبدیل به مرد فرتوت سالهای گذشته شد و سپس 
وقتی بار دیگر دندانها را به دهان گذاشت، با اطمینان خاطر از جوانی بازیافته اش دوباره 
لبخند زد" گارسیا مارکز/ صدسال تنهای ی،ص 16 
عصر پاره پاره شدگی عصر بوطیقای پاشان درقصه های پسامدرن است. درین عصر جای 
من ِیکپارچه وازخود بیگانه را، من ِگسیخته و چندپارچه می گیرد. زیبای ی، اخالقیات، 
حقیقت،واقعیت ، جادو ... به زبان و یند.
 
طرزدیگرازداالن بهمیدان می ا 
در چشمهای سیاه بهار، من ِ راوی من ِ یکپارچه و ازخودبیگانه نیست، بلکه من ِ گسیخته و 
چند پاره است. این من به تعبیر الکان)واقعی،تخیلی و نمادین( خود را در اشکال و روایات
متفاوت بیان می کند. تناقض وتقابل بین جسد وسخن زدن،ک تابدوستی و ک تاب سوزی،
هستی و نیستی... باور بهدو پارگی را نمادین میسازد. هستی و نیستی در خانۀ زبان مالقات می
ِن کنند. نیستی،مفلوجیتهستی را بیان میدارد.
ده
وقتی راوی می گوییم، واژۀ مقتول را همیشه در ذهن داشته باشیم. چون این جسد است که 
دربارۀ شخصیت های مبهم و حوادث معیوب سخن میگوید. راوی به خاطری در اتاق مجلل 
نشسته است که ک تاب های الماری را نابود کند. ور راوی،
 
لحظه های خوش و سکرا پاره پاره 
یا این پاشاندن اوراق که دغدغۀ بنیادین راوی است، نوع
 
کردن اوراق ک تاب هاست. ا ی از 
اوراقگری نمادین است؟ یا نوعی از نهیلیزم افغانی؟ هرچه باشد خواننده در حین خوانش با 
عملیۀ توته توته کردن مواجه میباشد. انسان توته توته همه چیز را تکه تکه میبیند. راوی در 
خود و برای خود وازهای مبهم را
 
ا زمزمه میکند. 
" بی اختیار به ورق ورق کردن ک تاب شروع میکردم. با حالت رام،
 
ا ور و خاطرج
 
سکرا معی، با 
لذت سرشار از فرحت و مستی و حتا شهوانی، ورقهای ک تاب را میکندم و روی اتاق میافگندم.
رامش،
 
چنان با ا هستگی این کار را انجام میدادم که گویی دلم نمیخواست ب
 
لذت و ا ه زودی
تمام شود " 
معرفت و هستی رویاروی می خرین میراث را نیز پاره پ
 
شوند.راوی تالش میکند که ا اره کند و در 
سطل ک ثافات بیندازد و میاندازد. مقتول معلمی است که تحفه و میراث معلمش ر ا نیز پاره پاره 
میکند... شاید پاره کردن ک تاب استعارۀ مبارزه با عقل و معرفت نیست، بل کنایۀ مستتری
است که ایستادن دربرابر زیگزاک های متناقض و وحشتناک عقل را نشان میدهد،عقلی که با 
دیک تاتوری های سرخ و سبز وسیاهش، دمها را توتهتوتهکرده است.
 
روح و جسم ا عقلی که در 15
چهرۀ منور، روشنی و روشنگری را بدنام می کند. حوادث را در تجربۀ وطنی صیقل می زند. 
 
" روزگار تازه، وحشتناک تر از همیشه ها از راه رسیده است و دشتها، خواب سرخرنگ
دمها و ک تابها
 
گورستانهای دسته جمعی ا را میبینند،... به یاد گپهای معلمم میافتادم که رفت 
ودیگر برنگشت. همانند هزاران دیگر که برده شدند، ولی برگشتانده نشدند... حاال سالهای 
بسیاری سپری شده اند،دیگر امیدی برای برگشتنش نیست. او هم در شمار همانهای ی رفت که 
زنده و مردۀ شان معلوم نشد و شاید دریکی از همین گورهای دسته جمعی که پیدا شدند و در 
مده از این زنده به
میان استخوانهای به دست ا گور شده های دیک تاتوران سرخرنگ 
استخوانهای او نیز بود " 
معلم،پیکر ۀ بی جان است و از حسی گپ میزند که در قبر منفرد و گورجمعی پنهان مانده 
است.کسی که ک تاب را به معلم به میراث گذاشته است،نیز معلمی است که پیش از اودر گور
نشسته است. درین داستان همه چیز با لبهای باز از کنار محاکات می گذرند. کارتوس، جسد
،مرگ،تابوت،حفره،گودال ،نابود کردن، نابود شدن،قتل،گور منفرد،گور جمعی،تمسخر
 ،سرگردانی، تنهای ی، جدای ی، فقر ، ابهام،ترس ، وحشت،همه چیز تکه تکه ت لود و
رسا
پریشان...اما گرایش به تکهتکه سازی در همه جا اتفاق نمی افتد. اگربه طور کل،روی دغدغۀ
عدم انسجام و عدم یکپارچگی درنگ کنیم، الاقل من، به این دریافت نزدیک تر می شوم که در 
ارگانیزم پاشان چشمهای سیاه بهار،برخی فقدان ها و ترسهای نوشتاری موجوداست. پاشیدگی 
و توته توته شدگی،که ستون بنیادین داستان است) این عملیه را مد نظر بگیرید در جسد، 
کابوس، زمان و ک تاب...( گهگاهی خود را به سوی رائلیسم و یک پارچگی مدرنیستی میکشاند 
ن جا ها زبان از
 
و در ا بازی های متفاوت عقب نشینی میکند، روایت از تک ثر و پیام از انتشار 
ریزومی میماند. ولی داستان در کلیت خود، قطعه قطعه و پاشان است. به سوی سپیده دم 
ناشناخته ای جاریست. تعهد ریالیستی و تعهد روشنفکرانه در درون نشانه ها و روایت مستتر
می ماند. 
 
چشمهای سیاه بهار،نماد نابودی ک تاب هاست.تکه تکه کر دن ک تاب ادامه دارد. راوی گمان 
می کند که مرگ خودش نیز مانند هزاران مرگ دیگرناشی از بی بندوباری اوضاع،دیک تاتوری ،
حقارت وفقر نابسامان است. می پندارد که سه نوع گور و سه نوع جنایت درین ک تابها پنهان 
است. پولیگون هایی که سرخ اندیشان ایجاد کرده اند،قبر های ی که سبزینه پ فریده اند
 
وشان ا
و گور هایی که سیه دالن به ورده اند.
 
وجود ا راوی که خود قربانی است، حس می کند که با 
نابود کردن هر صفحۀ ک تاب یک دیک تاتور را نابود کرده است.ک تاب هایی که بوسیلۀ دستان 16
مقتول تکه تکه می شوند، شامل ک تاب های هر سه دوران است. نابود کردن ک تاب به امید 
نابودی دیک تاتور،زیباترین شکل تناقضوهجوِ پرشور کنای ی است. 
" هربار که ک تابی را ورق ورق میکردم و میبردم بیرون و میان سطل ک ثافات میانداختم، به 
خیالم میامد که کار بزرگی را انجام داده ام... یک حاکم دیک تاتور را که مردم سرزمینی را سالها 
قربانی میکردو زنده بهگور و گورستانهای دسته جمعی سرخ و سبزو سیاه میساخت،از قدرت 
برانداخته ام و از صحنۀ زندگی محو کرده ام." 
این گونه روایات، نوعی از ایستادگی در برابر بیداد است، قیام کابوسی. عصیان در مقابل 
عقالنیت است، عقالنیتی که زیر نام سوسیالیسم، اسالم سیاسی و امارت سنتی، به حفر 
ئی
 
گورستان های دسته جمعی منتهی گردیده است. مگر این وقایع،بهدلیل تا د خود و حذف 
دیگران، اتفاق افتیده است.؟ هر نوع بربریت در فکر، تقلید از کلیشه و قطعیت در نظر 
وعمل به شویتس و پولیگون و
 
سوی ا حفره های چمتله میرود. نابود کردن ک تابها در داستان 
چشمهای سیاه بهار، شورش علیه عقل و نتایج عقل، در وضعیت وطنی است. میتوان گ فت 
که نویسنده،با این رویکردزبانی،تجربۀ جدیدی را در داستان انتقال داده است. 
 
تعلیق اندازی
ک تاب ها دانه دانه چیر میشوند، نکه نامی و مؤلفی داشته باشند،
 
اما بی ا موضو ع ک تاب ها تا 
خر مبهم و مدفون میماند،
 
ا خواننده هوس میکند تا بفهمد ک تابی که پاره میشود داستان 
 مالنصرالدین است یا صد سال تنهای ی گابریل گارسیا مارکز. خرین ک تاب که ز
ا یباترین ک تاب 
لماری است
 
ا ، بدون نام و نشان به کنج سطل می نشیند، راوی اول یعنی مقتول،نام ندارد،
نشان ندارد، تن و روحش در ابهام است... نوروز و بهار و بقال قسمی در داستان حلول می
کنند،مثل شخصیت های بی شاخصه و کابوسی. 
به تعلیق اندازی روایت، نامها و موضوعات، زمان و مکان، حوادث، ایده ها و تصورات ... 
تعویق های ی استند که درکنار میتافزیک مستور، حضور مییابند. تعلیق اندازی در داستان
چشمهای سیاه بهار با گره اندازی تفاوت دارد.در داستان ه ن ان
 
ای مدرن ،گره برای ا داخته می
شود تا در پیالۀ حادثه ها معنی ریختانده شود و خواننده در پایان داستان از باز شدن معما 
لذت ببرد. مثل گره اندازی در داستان کوتاه گردنبنداز گی دو موپاسان. در داستان امروزی و
زیباشناسی معاصر، بر عکس ترفند های کالسیک و مدرن، تعلیق و غیاب، حس و دریافت 
تازه ای در سویه های استتیک و نقد و خالقیت اند. ابهام و به تعویق انداختن، سست کردن 
پایه های سلطه و قطعیت است. تولید معانی تازه در ذهن خواننده است. نوعی از مرگ مؤلف17
و فعال کردن مخاطب است. پیچیدگی، لرزاندن خواننده است. صدای غزلخوان، همیشه به 
 گوش راوی میرسد، نست.
اما اهمیت این صدا در گنگ بودن ا در بی زمانی و بی مکانی
نست.گنگ سازی و تاریک سازی صدا و معانی شعر، شکلی از تکنیک تعلیق ان
 
ا دازی است.
شهرزادباهرقصهاشچیزی را بهتعویق می اندازد. راوی چشمهای سیاه بهار نیز با نابود کردن 
هرک تاب چیزی را بهتعویق میاندازد. 
غزلی را که از گورگاه منزل میشنود نا مفهوم است. نچه را که خود زمزمه میکند
 
ا ، نمیداند که 
هنگی است.
 
چه ا درین گونه نامفهومی و ابهام، درین گونه تصویرها شفته و
 
ی ا گنگ، فضای 
فریده می
 
بالنسبه شیزوفرنیک ا شود. فضای ی که دال به مدلول نمیرسد. الفاظ،همگی از دال به 
سوی دال در حال پریدن است. دال از مدلول گریز ان است،کلمات در گودال داللت نمی
افتند. چیزی در میان سطورهمیشهگنگ و مستور میماند. این گنگی و استتار ازطریق بازی با
کلمات و بازی های زبانی مستقرمی گردند. 
" هنگ بی معنی و بی سروتهیی را زمزمهمیکردم تا ورقها را بهیاد نیاورم.
 
ا طور مثال این گونه: 
خاکها وگردها،گردها وخاکها، خاکها و گردها،گردها و خاکها،... یکی شوید یکی شوید... له له 
ال له،له له ال له ..." 
 
گسستگی،پریشانی، سرگردانی،تنهای ی،گنگی،گودالی،تاریکی،تابوتی،گورگشتگی...درین
ترکیبات بریده، حس میشود که راوی، روح، عاطفه و عقلش از هم گسسته است. اصوات و 
حروف دال هایی اندکهاز کنار "هیچ "میگذرندولی هرگزبهمدلول نمیرسند.
 
خواب وبیداری
لۀ خواب و بیداری است.
 
یکی از دغدغه های داستانهای مرادی برخورد به مسا شاید تصادفی 
نباشدکهاگرهمۀداستانهای این نویسنده را ورقگردانی کنیم، متوجه میشوی غازین
 
م که سطورا
برخی از داستانها با پریدن از خواب شروع میشود.خواب برای این داستانها باز شدن درب 
داستان است. ترسهای متراکم به شکل رویا به ظهور میرسند. رویا ها تحقق نمادین امیال 
سرکوب شدۀ ماهستند) فروید (. گاه است)اریش فروم(
 
گاه و ناا
 
رویا ها ظهور نمادین ا . بیدار 
شدن پلۀ اول سرگردانی است، نقطۀ ورود به سوی فاجعه. بیداری و خواب دو شکل زیستن 
است. زیستی که در بیداری فاجعه ذخیره میکند و در خواب این ذخایر منفجر میگردند. در 
سرزمینی که خواب و بیداری اش معادل غم و غفلت است. روز و روشنایی درسیه چال شب و 
تاریکی مدفون است. 18
دمها یکی هم من 
 
" گاهی انسان احساس میکند که نمیداند خواب است یا بیدار؟ از اینگونها
استم که نمیدانم خواب استم یا بیدار. من همیشه همینگونه احساس کردهام و احساس 
میکنم. همیشه همینطور بوده است. در زند گی شاید هزارها بار از خودم پرسیده باشم که 
دمهای دور و پیشم را میگویم 
 
دمها این گپهایم را قبول ندارند. ا
 
خواب استم یا بیدار؟اما بسیار ا
نهازندهگی میکنم. همیشهبهمن میگویندکهمن بیشتردر رؤیاهایم و در محاصر ۀ
 
کهمن میان ا
خوابهایم، روز و شبم را سپری میکنم. در حالی که زندهگی چیز دیگریاست. زندهگی یک 
نهادر عالم
 
نهابگریزم و برای گریز از ا
 
سلسله واقعیتهای تلخ است که من گویی میخواهم از ا
ن بهسر میبرم " برگها دیگر نفس 
 
اوهام و خیالهایم برای خودم دنیای ی ساختهام که در ا
نمیکشند/1371
 
نروز کهاز خواب بیدار شدم، حس کردمنسبتبههر روزدیگر خستهو کسل استم.طبق 
 
" ا
معمول به دورو پیشم نگاه کردم تا به یاد بیاورم در کجایم. دریافتم در همان اتاقی استم که 
بودم."ص اول، چشمهای سیاه بهار. 
" از خواب بیدار میشوم. احساس میکنم که خواب سنگین و دوامداری را گذشتانده ام. سرم 
درد میکندوخسته و سنگین استم از بیدار شدن میترسم./ کارد ، خون وقصاب ، کابل 1361
 
" خواب میبینم، میان دره ی ی استم.کوه ها بلندند... که ناگهان میلغزم ومیان جوی میافتم.
دندانهایم بههم میخورند. حیرتزده به اطرافم مینگرم واز خواب میپرم." 
 عطرگل سنجدوصدای چوریها،کابل 1371
 
" اما همین که از خواب بیدار شدم، چشمانم به ساعت دیواری افتادند. خ
 
همان لحظه ا رین 
خوابهایم مد
 
یادم ا ند که چند لحظه پیشتر دیده بودم " چشمهای کیمیا، پشاور 1372 
 
"خواب بودم، در خواب شیرینی غرق بودم. ناگهان از خواب پریدم...صدای هیاهوی ی که از 
کوچه میامد،مرا از خواب بیدار کرده بود. باوارخطای ی سرجایم نشستم." 
 خندق پشت حمام،هالند 2117 
 
و و...
" یک روز صبح، شفته ای پرید،
 
همین که گره گوار سامسا از خواب ا در رختخواب خود به 
حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود." کافکا،مسخ ص 119
علیت زدای ی
علیت، نه با لباس عتیقه بل با جامۀ متناقض ظاهر میگردد. با هر رویدادی افق انتظار 
مخاطب فرو میریزد. وقایع و شخصیت ها در فضای دگر تر به ظهور میرسند.دمها و
 
ا حوادث 
پیهم می ن فراهم باشند.
 
نکهعلتو موجبات ا
 
یندبدون ا
 
ا 
روایتدر بازی های ذهنی گم میگردد. در این جا زبان بیشتر مبین غیاب هاست تا حضور های
ملموس. دالها به جای ار جاع به مدلول به دال های تازه میپیوندند. معلول در ابهامعلت ذوب 
 میگردد نکه ب
.روایت مانند اشعۀ ایکس از درون وقایعمیگذرد و بی ا ه طرز محاکاتی و علیتی 
بازگوی ی شود. چگونه گ فتن را در تعلیق های مستمر عملی میسازد. 
بحرانِ علیت یکی از شاخصه های داستان های امروزین است.گسیختگی روایت به جای 
انسجام روایی، بدون برهم خوردگی چرخۀ علت/معلول به سامان نمیرسد.گذار از یک روایت
به روایت دیگر،گذار از دال به دال،گذار از معلول به معلول از تکنیک های بنیادین است.
تشتت وسرگردانی زندگی در پراگندگی روایت و وقایع به ظهور میرسند. رمان نویس میخواهد 
استتیک تازه بریزد، میکوشد ژانر های مرده یا سترون را به طریق دگر زنده بسازد... زیبای ی، 
به شکل تازه صورتبندی میشود. دریافت تازه از زیبای ی شکل میگیرد. زیبای ن ایده
 
ی دیگر ا
های باستانی ،کالسیک و مدرن نیست که خود را در کمال و جمال و تناسب و فضیلت و 
لذت و ... صورتبندی کند،زیبایی نیز مانندروایت، ساختار، شخصیتو واقعهدچار بحران 
است. جای هر لذتی را لذت متن میگیرد. بنابرین ما در عصر بحران زیبای ی و زیباشناختی قرار 
داریم. در داستان چشمهای سیاه بهار، زیبایی، در درون متن منتشر است. این زیبای ی در 
کسی به شکل شبح و ترس ظاهر میگردد و در کس دیگر به رامش و لذت.
 
شکل ا همه چیز در 
زبان اتفاق میافتد. 
زبان حایلی ست بین اندیشنده و واقعیت. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز. ارجاع
های مکرر در داستان چشمهای سیاه بهار،علیت را در ذهن خواننده میپاشاند. به تکرار گ فته 
 ایم که درین متن،اغل دال بهمدلول منتهی
با نمیگردد)معنای قطعی و نهای ی تولید نمیگردد(
نکه برمدار مشخصی توقف نمایند،
 
سطر ها و روایات بی ا از موضوعی بر موضوع دیگر ارجاع 
داده میشوند. ذهن و ذهنیتراوی توقیفشده است.ازلذ ِت انسجام گریزان است.ذهن انسان 
خاصیت پرشی و چرخشی دارد. بر محراق یک واژه و یک شی نمی ایستد. در حین خواندن، 
نوشتن و شنیدن از دالی به دال دیگر میرود، از نامی به نام دیگر میرسد، از جای ی به جای 
دیگر میپرد،از موضوعی به موضوع دگر میدود، از زمانی به زمان دیگر سیر میکند) تداعی (... 
جمالت را در فضای گنگ به حال خودشان رها کردن،تکنیکی است که افقهای تازه را به روی
قصه نویس و خواننده باز می کند : 20
" کسی به مده است و از من
 
نام نوروز یا کدام نام دیگر ا میخواهد تا دینم را بپردازم.
نمیتوانستم چیزی دربارۀ نوروز به ورم.
 
یادا ناگهان نوروز و مراسم سال نوبهذهنم گشتند یادم 
مدکهیک وقتی نوروز میشد... احساسمیکردی چیزی میخواهی،
 
ا مگر نمیفهمیدی که چه؟ "
 
این داستان تالش دارد تا همۀ تکنیک ها،لحن ها و نوع ها را در خود ادغام کند. در جاهای ی 
به این کار مؤفق میگردد، ولی به علت فضای تنگ عمومی، در جاهای ی نمیتواند متن را در 
فضای تازه نگهدارد. در داستانهای امروزینه هیچ چیزی مطرود و قابل حذف نیست. به همۀ 
صدا ها اجازۀ ورود در متن داده میشود. رمان معاصر نه تقلید کورکورانه است، نه بطالن 
ادبیات داستانی قبل از خود. مارسل پروست،جیمز جویس،فرانتس کافکا، لبر
 
ا کامو ، خورخه
بورخس ،گارسیا ماکزو ساموئل بکت... همه چیز را با شگردهای منحصربهفردنوشته اند. تا 
نوشته شدن رمان صدسال تنهای ی مارکز)1967( رمان نویسان دنیا گمان میکردند که هرچه 
مینویسم تکراری است، چیز جدیدی برای گ فتن نمانده است. بنابرین مرگ رمان فرارسیده 
است. ولی با طلوع ریالیسم جادوی ی رمان به شیوه و زبان دیگری زنده شد. رمان عصر ما نه 
تقلید است، نه فرم زدگی محض. رمان عصر ما همه چیز را میتواند با بازی های زبانی و بازی
های زمانی،پرومتهو زوئسو هرکول را در سفرۀ خونین عقاب تلفیق نماید. واز ه
 
ا ای باستانی 
و کالسیک و صدا های مدرن را ترکیب کند. از هزار و یک شب و دون کیشوت تا چشمهای 
سیاه بهار. 
 
فتسکوت
 
ا 
در فت است.
 
باال تذکر دادم که فقدان نقد، یک ا چون نقد ادبی نداریم، جای این حفره را 
ر می
ُ
جنگ زرگری یا سکوت پ کند. جنگ زرگری به دو شکل از چشمه های پارانوئیدی فوران
میزند. یکی جنگِ میان گروهی و دیگری تجاوز به حریم هر کسی. هردو شکل در فضای 
پرخشونت به سامان میرسند. فت دیگری است که به مقیاس جنگ زرگ
 
سکوت، ا ر ی، ادبیات
کشور را ضربت زده است. سکوت دربرابر تولیدات ادبی، از ناتوانی دسته جمعی و بیچارگی 
تاریخی ما منشاء میگیرد. ما زور فردی نداریم و زور جمعی مان ته کشیده است. میدانم و 
میدانید که همۀ ما در اقلیم نقد) سر و تۀ یک کرباسیم( که در چنین وضعیت وحشتناکی 
غلتیده ایم، ین
 
هنوز این نیمۀ اول بدبختی است. ولی اگر مطمئن باشیم که در ا ده ها نیز 
نمیتوانیم به نقد سالم و رده بندی شده،دسترسی پیدا کنیم ) اگر به حال خود نیندیشیم ( 
به این معنا خواهد بود که م
 
کنایتا ا روشنفکران مفلوجی هستیم که نمیتوانی نقد داشته
 
م اصال
باشیم و این بدبختی کامل است. 21
 
 ما زمانی دست به نقد
اغلبا میزنیم که یا قصد تجاوز به حریم نویسنده را داشته باشیم یا 
نویسنده از ما تقاضا کند که بر تولیدات ادبی اش مقدمه یا تقریظ بنویسیم. درحالی که در 
کشور ما، تولیدات ذهنی
 
در حوزۀ خالقیت های ادبی و خاصتا در عرصۀ داستان کوتاه و 
رمان، دارای حجمی است که میشود به وسیلۀ ن تجربۀ نقد را غنا ببخشیم.
 
ا ما همین اکنون 
داستان نویسانی در افغانستان و غربت داریم که داستان های بسیار خوبی تولید میکنند. اما 
کمتر داستانی است که از سوی چند منتقد یا صاحب نظر مورد نقد و بررسی قرار میگیر د. 
 
فقط در یمگانِ هالند در کنار قادر مرادی ، داستان نویس دیگری داریم که حجم تولیدات 
ادبی اش در دنیای متن، قابل تحسین است، مشعل حریر، نویسندۀ خوش ذوق و پرتالش 
که در زمان کوتاهی پنج تا رم
 
ان نوشته است: قدمی در کوچه های اشنا ، چاپ هالند 2117/ 
پیراهن نیلی و شب،هالند 2118 راماند،
 
/ سپیده ها اینجا ا چاپ کلن 2119/ در شگ فتی یک 
گمنام،کلن 2111/ یک درد یک دعا،هالند 2112، رمان های مشعل حریر همگی بازبان نرم 
و گیرا درد های زنان و سرزمینی را بهتصویر میکشندکهاز سالیان بهاین طرف در د تش
 
ریای ا
شناور است. سکوت در برابر متن های داستانی،چخماقی است که د ت
 
ر دوردست های ا شکده 
ها،شراره میافروزند. 
 
 
دریچه 
راوی ِ چشمهای سیاه بهار، چشمی است که در بیداری و خواب، مرده و تابوت میبیند. این 
کدام دریچه ای است که مقتول به ن هر روز هلهلۀ تابوت را تماشا میکند
 
وسیلۀ ا . دریچۀ 
لود مینگرم و میبینم
 
مرگ،" این من استم که هر روز از دریچۀ اتاقم به کوچۀ خاک ا که مردم 
من، نقدر مرگیده
 
تابوت عدالتبهقبرستان میبرند..." راوی ا است که در ذهنش هرگز نمیگردد 
که بگوید 
 
مدی
 
اگربه خانۀمن ا 
برای من ای مهربان چراغ بیار 
ن
 
و یک دریچهکهاز ا 
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم 
 22
دریچۀ ر اوی، همان تابلوی متحرک همیشه گی. کلکین مقتول، نه سوراخی است که نقاش 
بوف کور به سمانی را میبیند : " ناگهان از سوراخ هواخور رف چ
 
ن فرشتۀ ا
 
وسیلۀ ا شمم به 
بیرون افتاد،دیدم در صحرای پشتاتاقم پیرمردی قوز کرده،زیر درختسروی نشسته بود و 
یک دختر جوان- سمانی
 
نه،یک فرشتۀا - جلو او ایستاده خم شده بود و با دست راستش گل 
نیلوفر کبودی به او تعارف میکرد". دریچۀ چشمهای سیاه بهار، سوراخ مرگ است. حفره ای 
است که به ن رقص مردگان و جشن تابوت تم
 
وسیلۀ ا اشا میگردد. دوپارگی، دهن باز میکند. 
بیرون خانه، استمرار تابوت ) ابژک تیو ( و درون خانه، بیزاری و انتظار برای مردن و هر لحظه 
صدبار مردن ) سوبژک تیو (. 
جسد روشنفکر 
روشنفکر خطۀ ترس و تابوت به جسد تبدیل میشود.ک تاب را نمیخواند، بل به سطل ک ثافات 
میاندازد.گمان میبرد که ک تاب، مایۀ سرافگندگی و مفلسی است.گمان می کند که پاره کردن 
هرک تاب نابود کردن یک دیک تاتور و یک دیک تاتوری است.ک تاب،در نظرشسرودمفیستوفلس 
است. 
 
مفیستوفلس:
میتوان همزمان هم فرمان راند و هم به عشرت پرداخت 
مهتران و کهتران هردم باهم در جنگ بودند 
میان برادران،ناسازگاری بود،کشتار بود 
ن کاخ،
 
این کاخ برضدا ن شهر
 
این شهربر ضدا 
کافی است چشمها بههم بیفتد تا کینه زاده شود 
حتی کوچک ترین کسی خود را همه کس می پنداشت / فاوست/ ص 322
غاز میگردد.
 
داستان با صدای جسد ا جسد نشانه ای برای روشنفکراست روشنفکری که در
حین روایت کردن به جسد بیجان تبدیل شده است. جسد،ذوقزده میپندارد که تفنگ و قلم 
دو مخل میز،
 
وق متضاد اند.در مقایسۀ سطحی و هجوا تفنگ نسبت به قلم وسیلۀ نجاتبخش 
میگردد. اما نه برای معلم و ک تابخانه دار و ک تابفروش. معلم همان روشنفکر نا توان و مفلوج 
عبثی ِت یکدانه ک تاب ومردن را به میراث گرفته است. است. جسدی است که از معلم قبلی، 
تفنگ،برفرق دیگران قدرت وشرف میریزد، اما همین تفنگ است که معلم را به جنازۀ معلق 
تبدیل میکند. 
" تفنگ گ فتا که من شاه جهانم
تفنگ کش را به دولت میرسانم 23
ک تاب به چهدردمیخورد؟همه چیزدر سیمای این تفنگ نهفتهاست"
جسدی که قصه گوست، به خودی خود مبین تناقض است. در کلیت فضای خفق ور
 
ان ا
چشمهای سیاه بهار، تناقض در تناقض ایجاد میگردد. روایات با ظاهر مترتب اما در فضای 
گسیخته و قطعه قطعه شده سرازیر اند. هرموضوعی در درون واقعه ای منفجر میگردد. از هر 
روایتی نور تخیالت کنایی ساطع میگردد.ک تاب و تفنگ در مخیلۀ راوی جمع نقیضین است.
ایجاد تناقض در این داستان، گریز به سوی سرگردانی و پریشانی های بیشتراست. اما نقش 
یرونیک،
 
تناقض در فضای ا سست کردن پایه های قطعیت است. تناقضات از سلطه جوی ی 
جلوگیری میکنند. اتوریتۀمعنا و مؤلف را نیز متزلزل میسازند. تناقضی مانند خانۀ مجلل با فقر 
وحشتناک.گدا در لباس سلطان. قهقه بر سر تابوت های مستمر،ک تاب و تفنگ... تناقض در 
درون متن از جهت گیری درگزینش یکی از تقابل های دوتای ی، میکاهد. مقتول و ر وایتگری،
نوروز و بدبختی، ضیاء و کور. رویش نامها در داستان چشمهای سیاه بهار در فضای پارادوکسی 
بهظهور میرسند. واز مبهم غزلخوان با صدا
 
ا ی اندکی گویاتر غزلخوان مغشوش میگردد .حالت 
شتی میکند.
 
شیرین رمانتیک با جدایی و تباهی و گلولها 
 
رمان رائلیستی و مدرنیستی پیامد تفکرات و ارزش های عصر روشنگری و مدرنیته است. در 
درون این نظام های دانایی است که دانش با قدرت گره میخورد و چشمه های دو عصر،
شویتس میریزند. در عصر رمان های
 
سرانجام در حمام ا مدرن، هر ایسم و هر اندیشه ای خود 
را مالک حقیقت،معنا و زیبای ی میپنداشت و در درون ادبیات داستانی نیز، روایت ها و 
گ فتگو ها، در کلیت خود بر مبنای اصل انسجام، مداخلۀ نویسنده به حیث دانای کل، 
تناسب زمانی،همه چیز متمایل بهروایتهای ثابتبوده اند. هر شخصیتی در فضای متن، از 
کنار شک و تردید به سوی احکام و حقایق مطلق دویده است. در داستان چشمهای سیاه بهار 
دو عنصر بنیادین در فضای داستان شناور است: ک تاب و تفنگ. 
ک تاب، دانش است و تفنگ،قدرت.در ذهن جسد،رابطه بین دانش و قدرت به طرز متناقض 
 و کنای ی حل میگردد. یعنی حل نمی غازداس
گرددبل تا پایان داستان کههمان ا تان است،
مسکوت میماند، واز مدفون مانده اش از تهکوی های پائین اما ناپیدا تا ژرف
 
یعنی ا ای گوشش 
شناست که از شیپور رنسانس به ما رسیده است.
 
رژه میروند. شک، همان واژۀ ا روشنفکر 
جسدی کشور،در حوزۀ تجربهودانای ی، شک و تردیدرا از دست داده است. شک کهعنصر 
بنیادین دانش است، از حافظۀ روشنفکر گریخته است. شک اگر نباشد جایش را قضاوت 24
های قطعی و فتوا پر میکند. هر روایتی نوعی از قضاوت است. غاز اند
 
شک و تردید ا یشیدن 
13 ما گریخته است. 
نچهاز کوگیتوی
 
است،ا
راوی چشمهای سیاه بهار در شک و تردید نفس میکشد." نسبت به خودم و فکر و قضاوتهای 
خودم،در خودم شک پیدا شده بود و میخواستم با این کار،این شک و تردیدرا از درونم گم 
کنم و شکستش بدهم تا دیگر مرا نخورد و اذیتم نکند و مطمئن شوم که من همیشه درست 
اندیشیده ام و درست عمل کرده ام. در گذشته ها، هرگز این گونه حس بی باوری نسبت به 
برداشتهای خودم ، درمن دیده نشده بود و هیچ گاه نسبت به خودم و به عملکردهایم شک 
نکرده بودم." 
 
قادر مرادی با حرکت مقتول،ک تاب، تفنگ، شک، دمهای نامرئی... بحران عقل،
 
ا بحران 
احساس، بحران ساختار و بحران روایت را خلق کرده است. مرادی با نوشتن چشمهای سیاه 
بهار، چیز تازه ای را برای مخاطبان خویش معرفی کرده است.درین داستان دیده میشود که با 
نویسندۀ متفاوتی مواجه هستیم. 
 
گهواره ی ی در برف 
گهواره ی ی در برف، قصۀ هفتم در مجموعۀ چشمهای سیاه بهار است.قصه ای از نوع دیگر 
است. تنوع در پرش روایات، برخورد با دمها
 
ا و و حوادث رم
ُ
میزش با زمان و مکان،... ف
 
، ا و 
محتوای جدیدی را در داستان منعکس میسازند. در نقد این داستان، میتوان بر نکاتی درنگ 
کرد که به طرز تازه تری تاللؤ میزنند. من فقط در این جا به نک ته ی اشاره میکنم که دریافت 
رگه های جدید در داستان نویسی را بشارت میبخشد،داستان دربارۀ داستان : 
" بنفشه، عنوان خوبی میشود برای داستان نویسی. مشکل تو همیشه همین بود، مینوشتی، 
اما در انتخاب نام داستان درمیماندی. این عنوان خوبی برای داستان میشود. یاداشت
کن.کارت میاید،روزی ... حسمیکنم کهکسی در پشتسرمگور میکند " 
 
قادر هسته به فضاهای پسامدرن حلول میکند.
 
هسته ا
 
مرادی ا به دریافت های تازه ای نایل 
می ید. میخواهداز ریالیسم و
 
ا مدرنیزم محضببرد. بهادغامو تلفیق روی می ورد.
 
ا سبک ها و ژانر 
ها ی متفاوت را در درون یک متن میریزد. نویسنده میداند که ترکیب زبان فاخر و زبان عوام 
 یعنی عام/خاص کردن زبانی نیز به پدیدۀ کهنه تبدیل گشته است. به سوی ی زاد
روان استکها
وازهای مطر
 
کردن ا وده و صداها ی ممنوعه فریاد میشوند، کهکشانی که هر ستاره وهر سیاره 
در کنار هم لبخند میزنند. 25
 
داستان دربارۀ داستان
نوشتن داستان دربارۀ داستان یکی از شگرد های رمان های پسامدرن است. اولین نمونۀ 
فارسی زاده خانم و نویسنده اش از رضا براهنی است.
 
ن رمان ا
 
ا در رمان های پسامدرن شیوۀ 
روایتگری دگرگون میشود. زبان،نمیتواند واقعیت را منعکس کند،زبان خود حائلی است بین 
ذهن و واقعیت. چر ا داستان دربارۀ داستان نوشته میشود؟ داستان دربارۀ داستان یک نوع 
کار و تولید زبانی است که رابطه بین نویسنده و خواننده را مخدوش میسازد. مرگ مؤلف را 
لۀ معنا و روایات قطعی را زیر پرسش میبرد.
 
نشان میدهد. مسا داستان دربارۀ داستان، روایت
دربارۀ روایتاست. راوی ها دیگر داناهای کل نیستند، چون مرز بین نویسنده و خواننده فرو
میریزد. انسجام روایی دچار تزلزل میگردد. زاده خانم و نویسنده اش با این گ
 
در رمان ا ونه 
روایات روبرو میشویم : 
" تو قصۀ مرا مینویسی و فراموش میکنی که موقع نوشتن ِ قصۀ من، من خودم دارم قصه ای را 
مینو ن تو داری قصۀ مرا می
 
یسم کهدر ا ن من دارم قصهای را کهتو
 
نویسی کهدر ا در ن قصۀ
 
ا
مرا مینویسی مینویسم... من شخصیتی هستم که از رمان نویسش اطاعت نمیکند. هر وقت 
دلش خواست ظاهر میشود و بهدلخواههیچ کس جز خودشکاری نمیکند. " 
 
 
خرین داستان
 
اولین و ا 
خرین داستان، داستان
 
اولین و ا کوتاهی است، داستان بیستم از مجموعۀ چشمهای سیاه 
بهار است. این داستان، داستانی دربارۀ داستان نویسی است.گذار از ذهنیت مدرنیستی به 
سوی دریافت های پس از مدرن است. داستان دربارۀ داستان، ایجاد بحران در روایت
فرینش تصویر های خالقانه دربارۀ شگرد های داستان نویسی است.
 
است.ا نویسنده در اولین 
خرین داستان،کوشیده استاز تکنیک های تازه استفاده کندو بسیار خوب ا
 
و ا ستفاده کرده 
است. 
 
" ... ایستاد، سوی عکس خیره شد. عکس گپ میزد.اجازه بده خودم بگویم اجازه بده و بعد 
عکس قاه قاه خندید، خندید. رام شد،گ فت: تو استعداد خوب
 
همین که خنده اش ا ی داری.اما
این داستانت به شکل کالسیک نوشته شده است. ما باید فراموش نکنیم که دنیای معاصر،
هنر داستان نویسی نوین میطلبد ..." صدای قاه قاه دیگر ی شنید. سوی عکسی نگاه کرد که 
میخندید: داستانت را خواندم. خوب نوشته ای.اما به یاد داشته باش که این طور نوشتن به 26
درد جامعه نمیخورد، این گونه نوشتن محصول شرایط زندگی نویسندگان و جامعۀغرب است 
" ..." نباید هنر را در خدمت هنر قرار دهید. هنر باید در خدمت مردم قرار گیرد" ... " پیروی
عیبی ندارد، اما تقلید،کار زیبای ی نیست، سعی کنید تا یک مقدار هم خودتان باشید "... جا 
جاهای ی هم با گی دو موپاسان، شما نباید همه چیز را در لفافه و با ابهام بیان کنید. طوری
باشد که مخاطبان تان بتوانند بفهمند شما چه میخواهید بگوئید..." 
 
برخی از داستانهای این مجموعه، قطعه قطعه شدگیِ شخص و روایت را در خود میپرورانند. 
فضای کنای ی و یرونیک را گسترش می
 
ا بخشند. بازی های زبانی را غنی تر میساز ند. قادر مرادی 
اینک یک بار دگر با دریافت های تازه اش خود را به حیث یک نویسندۀ خالق تثبیت میکند.
نویسنده ای که از داستان " کارد، خون و قصاب " به داستان " چشمهای سیاه بهار " رسیده 
است. 
پایان نقد و مقدمه
 
قطعاتی از 
 داستان چشمهای سیاه بهار
من خودم را مؤظف ساخته ام تا موضوع قتل خودم را خودم بررسی کنم و بدانم که قاتل من
کی بوده است.وقتی دراین دنیای زندگان،قانون به قتل میرسد،مقتوالن خودشان باید در پ ی 
عامالن قتل شان بگردند.من سعی میکنم تا بهیادبیاورمکه چگونهکشته شدم.
ن روز که از خواب بیدار شدم،حس کردم نسبت به هر روز دیگر خسته و کسل استم.طبق
 
ا
معمول بهدور و پیشم نگاه کردمتا بهیادبیاورم کهدر کجایم.دریافتم کهدر همان اتاقی استم
که بودم.دقیق یادم نمیاید که چقدر،ام ن میگذشت که
 
ا میدانستم که دو سال و یا بیشتر از ا
ن هم در این اتاق کوچک و محقر کهدر شمار
 
دم،ا
 
من در این خانۀ زیبا و قشنگ و خالی از ا
اتاق های این خانۀ سه منزلۀ رنگین و سنگی به حساب نمیامد،زندگی میکردم و به گونه ی ی 
وظیفهداشتم تا از این خانهنگهداری کنم.
ناگهان متوجه شدم که بازهم صدای غزلخوانی از جای ی به گوش میرسد که مثل همیشه خفیف 
هنگ را مکرر میشنید.صدای غزلخوان با سه
 
ن کهدر تهکوی این خانه،کسی این ا
 
است،مثل ا
هنگ بسیار غمناک میخواند
 
لههای دیگر موسیقی همراه میشدو او،شعری را با ا
 
تار وطبلهو ا27
که مانند همیشه نمیشد فهمید و دمی بعد،این صداها،همه گم میشدند و دیگر هر چند گوش 
فرامیدادم،چیزی نمیشنیدم.در این مدت،چندین بار این تهکوی را جسته بودم،اما چیزی به
نام تهکاوی نیافته بودم. هنگ درتۀاین خانۀبزرگ و قشنگ دفن شده
 
به خیالم میشدکهاین ا
استو من گاهگاهی صدای روح این هنگ دفن شده و شعردفن شده و غزلخوان و نوازندگان
 
ا
هنگغم انگیزرا میشنوم.
 
دفن شده و یازنده بهگور این ا
لود استو
 
سوی کلکین دیدم،با دیدن فضای بیرون از اتاق دریافتم کهبازهم یک روز خاک ا
لوده به گرد و خاک شهر پنهان است.صدای پایی را از کوچه
 
ن سوی فضای ا
 
فتاب ا
 
ا شنیدم. 
دمها،تابوتی را بهقبرستان میبردند.همیشهکهاز همین دریچۀکوچک
 
حتمی بازهم گروهی از ا
دمها تابوتی برشانه حمل میکنند.حیران
 
اتاق به کوچه نگاه میکردم،میدیدم که گروهی از ا
ن حمل
 
ن سوی دریچۀاتاقم کوچهنیست،بلکهتابلویی استکهدر ا
 
میشدمو خیال میکردما
تابو لوده بهگردو خاکنشان داده شده است.
 
دمهادر یک کوچۀا
 
تی توسط ا
سوی الماری ک تابهایم نگاه کردم،تمام قفسه ها خالی بودند،تنها یک ک تاب دیده میشد و بس. 
ن هم همان ک تابی که خیلی برایم عزیز و گرانبها بود.این ک تاب باقیمانده به نظرم خسته و
 
ا
مدکه
 
مد،بهنظرما
 
محقر ا ن
 
این ک تاب،دیگر خیلی کهنه،پژمرده و فرسوده شده استو وقتا
رسیده است که از این ک تاب هم دل بکنم ن میگذشت
 
.نمیدانم شش ماه و یا مدت بیشتر از ا
که پس از هردو،سه روز ک تابی را ورق ورق میکردم.اول چند صفحه اش را میخواندم و
ن هم خیلی
 
بعد،میغازیدمبهورق ورق کردن ک تاب،ا هستهگی و با نوعی لذت.این مرضدر
 
با ا
همین مدت به ن دست داده بود.
ن روز،بعد از جایم برخاستم و همان یگانه ک تاب را از الماری برداشتم و به سروبرش نگاه
 
ا
کردم.پشت و رویش درست بودند و درخشنده و تازه.ورقها سالم،اینها،همه گوهی میدادندکه
من برای نگهداری این ک تاب طی سالهای عمرم چقدر توجهو سعی به خرچ داده ام.چقدر رنجها
و مشکلها را قبول کرده بودم تا این ک تاب،این گونه تر و تازه و سالم باقی بماند.بازهم ناگهان 
مد و بار دیگر سوی ک تاب نگاه کردم.دیروز از سر صبح تا پای خفتن در
 
حادثۀ دیروزی یادم ا
ک تابفروشیهای شهر گشت میزدم،همین ک تابم در دستم بود.در حالی که قصد فروشش را
نداشتم،اما تصمیم گرفته بودم تا بروم و معلوم کنم که برای این ک تاب من،دیگران به
خصوص ک تابفروشان بازار،چه بهایی قایل میشوند و به این گونه میخواستم به خودم بگویم28
که من بیهوده در ارزنده بودن و نگهداری این ک تاب زحمت کشیده ام... به خودم و به فکر و 
قضاوت های خودم ،در خودم شک پیدا شده بود.
مضمون ک تاب به نظرم تکراری،خسته کننده،دلگیر و فاقد کشش میامد و بادرمانده گی با
خودم میگ فتم: بازهمانها،بازهم،بازهم .و بعد،در خودم عظشی را برای ورق ورق کردن ک تاب
دم
 
میز و شدیدی مرا سوی این کار میکشاند،درست مانند ا
 
حس میکردم و عالقۀ جنون ا
معتادی که حاال بار دیگر بهمخدر مورد نظرشدستیافتهباشد،بی اختیار بهورق ورق کردن
ور و خاطر جمعی،با لذت سرشار از فرحتو مستی و
 
رام،سکرا
 
ک تاب شروع میکردم.با حالتا
هستهگی
 
رامش ،لذت و ا
 
حتا شهوانی،ورقهای ک تاب را میکندم و روی اتاق میافگندم.چنان با ا
این کار را انجام میدادم که گوی ی دلم نمیخواست به زودی تمام شود.در واقعیت،زمانی کهاز
مدگی میکردم،میدیدم که چه کار ابلهانه یی را
 
این کار فارغ میشدم و حس دوباره به خود ا
انجامداده ام.از این حالتم بدم میامدو به خاطر این کهاین حالتدوگانهودیدن ورقهای پاره
شده و کنده شدۀ ک تاب مرا بیشتر اذیتو ناباور نسبتبه خودمنسازند، نها را از روی
 
با عجلها
اتاق میبرداشتم و میردم میان سطل ک ثافات میافگندم که در کنج این حویلی منقش قرار 
ن وقت،وسواس و تردیدم نسبت به خودم و اضطراب لحظه های پیش،اندکی فرو
 
داشت.ا
مینشیندودلم سبک از یک وزن اذیتکننده میشد.به خیالم میامد که خریطه ی ی از غم و درد 
را از خودمدور کرده ام.
بازهم به سرو بر ک تاب نگاه کردم،در یک لحظۀ کوتاه روی پشتی ک تاب زخمها و زده گیهایی را
دیدم که چند لحظه قبل ندیده بودم.باورکردنی نبود.روی ک تاب داغهایی از پاره گی،خدشه و
مد.برای اولین بار می
 
زخم به نظرم ا دیدم که ک تاب عزیز من،این گونه چهرۀ افگار و افسرده به 
خود گرفته است.دلم از دیدن این وضعاسفناک ک تاب شکست و ک تاب را دوباره در الماری
گذاشتم و با دل پرغصه برگشتم و از کلکین به کوچه نگاه کردم.عجیب بود،بازهم مثل همیشه 
دمها با سراسیمهگی تابوتی را میب
 
جمعیتی از ا ن سوی این دریچۀ اتاق من،همان
 
ردند،بازهم ا
تابلوی متحرک همیشه گی قرار داشت.
باز نشستم و همان ک تابم را از الماری گرفتم،دستهایم بی اختیار به ورق ورق کردن ک تاب
شروع کردند،حس خوبی برایم دست داد.حس کردم،یگانه راه عالج همۀ درد ها و نگرانیهایم
همین است که این ک تاب عزیزم را ورق ورق کنم و دور بیاندازم.لذتی به من دست داده
بود،حس و حالی داشتم همانند یک معتاد که بعد مدتی دوباره به مادۀ مطلوبش رسیده 29
باشد.ورقهای ک تاب را میکندم و روی اتاق میانداختم و بایگان نظر به سطرهایش هم خیره
نها دیگر کششی برایم نداشتند.هربار
 
میشدم.نه ا که ک تابی را ورق ورق میکردم و میبردم بیرون
میان سطل ک ثافات میانداختم،به خیالم میامدکهکار بزرگی را انجامداده ام.گویی خطربزرگی
را که من و زندگی مرا تهدید میکرد،نابود کرده ام.
ورقها جمعمیشوند.میبرم بیرون تا میان سطل ک ثافات بیاندازم.هنوز به سطل نرسیده بودم که 
ناگهان زمین زیرپایم فرو رفت،پایم در گودالی فرورفت.پایم را کشیدم و دیدم که حفره یی پیدا
شده است.
... میزاو بودندکه سوی من
 
خرین چیزی کهمیدیدم چشمهای سیاه بهار و نگاههای محبتا
 
و ا
میتابیدند و اینها سکر و حالت خلسۀ شیرین به خواب رفتن و از حال رفتنم میافزود و حس
ن سوی دریچهای اتاقم مانندهرروز مردمتابوت برشانه حمل میکنندو جنازه میبرند.
 
کردما
پا نوشت:
 
Aphroditeافرودیته . 1
 در اساطیریونان افرودیتهدخترزوئسخدای خدایان است.افرودیتهالههای است کهزیبای ی و عشق و شور
 جنسی را نمایندگی میکند. نکههمسرهفائ
افرودیتهبا ا ستوس بوده اما بدلیل زیبای ی و جاذبه های جنسی اش با 
خدایان دگر دمیزادرابطۀ جنسی داشتهاست.
 
و ا هفائستوس خدای بدقیافه و زشت سیما بوده،خدای یک چشم و 
یک پا.
Hera هرا .2
 سمان است.الهۀازدواج و باکره گی است.زنی که
 
در اساطیریونان،هراهمسرزوئس،الهۀالهگان و ملکۀا
معشوقه های زوئس را نکوهش میکرده است.
Sappho سافو .3
 مد.
 
سافودر قرن هفتم قبل از میالددردولتشهرلزبوسبدنیا ا شاعرۀ غزلگوی یونان باستان است.سافو نزد 
فالسفۀ پیشاسقراطی و پس از سقراط به حیث نخستین بانوی غزلسرا و شاعر غنای ی مطرح بوده است.سافو اولین 30
کسی است که زادی در بیان و
 
ا زبان اروتیکرا وار د شعر کر ده است.اصطالح لزبین) همجنسگرای ی زنانه( از همین 
لزبوس که زادگاه سافو است گرفته شده است.
Hesiod هزیود .2
 هزیود شاعری استکهپس ازهومرملکالشعرای یونان در قرن هشتم قبل از میالداست.تئوگونیا )نسب
ن خدایان اساطیری یونان را معرفی و تشریح میکند.
 
نامۀ خدایان (،اشعاری استکههزیودبوسیلۀا هزیود در 
تشریح و بخش بندی خدایان اساطیری یونان، اندیشه ها و اساطیر مشرقزمین را نیز مدنظر داشته است.
Herodotus هرودوت.5
 اولین مؤرخ جامعۀبشری است)225-285قبل از میالد(.واژۀ Historie که به معنی ارائۀ چشمدید ها و 
گزارشهاست،ازهرودوت بهما رسیده استو ازهمینروستکه حاال علم تاریخ را به همین نام یادمیکنند. جهان 
برای هرودوت ،دو قسمت میشد: شرق و غرب سای صغیرو پارسو
 
.غرب شامل جزایریونان و ایتالیا و شرق شامل ا
بابل و مصروهند.هرودوت 9ک تاب نوشته است که هر ک تاب بنام یک الهۀ یونانی نامگذاری شده استوهر
دمها و جنگها.هرک تاب یکرمان است.
 
ک تاب داستانی استاز سرگذشتا هگانۀهرودت
ُ
ک تابهای ن عبارتند از:
کلیو)الهۀتارخ(،اوئترپه)الهۀموسیقی(،تالیا)الهۀکمیدی(ملپومنه)الهۀتراژدی(،ترپسی خوره)الهۀرقص(،
اراتو)الهۀ غزل(،پولومینا)الهۀ شعرمذهبی(،اورانیا)الهۀ ستاره شناسی( و کالیوپه)الهۀ شعر حماسی(.
Poetics بوطیقا .6
 ارسطو فیلسوفی است که در تمامی موضوعات و مسایل فلسفی،ادبی و سیاسی ... کوشیده است تا برای هر 
بحثی قواعدبریزدو موضوعات را رده بندی کند.در حوزۀهنرو ادبیات یکی از کارهایش رسالۀفن شعریعنی بوطیقا
استکهدر موردقواعد شعر،تعریفشعر،رابطۀ شعربا تقلیدوظبعیت ، تفکیک کمیدی و تراژدی و حماسه... 
ارسطو در بوطیقا، مباحث را تفکیک،تشریح و رده بندی میکند.
Penelope پنلوپه .7
 مطابق روایتهومردر ک تاب اودیسه،پنلوپههمسراودوسئوسو بهالتین ) اولیس( است.اولیس قهرمان
ک تاب اودیسۀهومراستکهدر جنگتروا میرودو بعد از 21 سال دوباره به شهر خود ) ایتاکا( بر میگردد.پنلوپه 
مدت 21 سال در انتظار شوهر میماند و چون خاستگاران زیاد داشت با دوختن ک فن اولیس،خواستگاران را 
فریب میداد و میگ فت هر وقت این ک فن دوخته شدمن تن بهازدواج دوباره میدهم.روزانهمیدوختو شبانه
دوخته شده ها را تخریب میکرد و عملیۀ تکمیل شدن را تا پیدا شدن شوهر،به تعویق می انداخت.در متن نویسی 
امروز بهتعویق انداختن مدلول و معنا را بهک فن دوختن پنلوپهتعبیرمیکنند. مثل بهتعویق انداختن قصه
 
عینا
بوسیلۀ شهرزاد.بهتعبیر و تحلیل میشل فوکو: این شهرزاداستکهبه ما به تعویق انداختن معنا و موضوع را یاد 
داده است.31
8. پرومتهیا پرومتئوسPrometheus
 تش است.پرومتئوسیکی از خدایانی استکهرفیق و یاهمیشگی انسان ها
 
در اساطیریونانی پرومته، خدای ا
دمیزاد خدمتو شفقتی انجامبدهد.
 
بودو میکوشیدبرای ا زوئس خدای خدایان بهپرومتهدستور میدهدکههمه
تش را بهانسان میدهدو علیهزوئسنافرامانی میکند.بعداز این
 
تش را. ولی پرومتها
 
چیزرا بهانسان بدهدبه جزا
ید
 
حادثه،زوئسبدترین جزا را بهپرومتهمیدهد: پرومتهرا برقلعۀکوه قاف چارمیخ میکندوهرروز یک عقاب می ا
و جگرپرومتهرا میخوردو شب،جگر جدیدبرپیکرپرومتهمیرود.سرانجامهرکول ) پسرفناناپذیرزوئس( عقاب را
زادمیگردد.
 
میکشدو پرومتها
Cronusکرونوس .9
 کرونوسغول یکچشم است.تیتان ها ) غوالن یکچشم( قبل از خدایان المپ،در اساطیریونان،پادشاهی
داشتهاند.کرونوسیکی از همین غوالن و شاهان یک چشم است. البته تیتان ها بعد از جنگهای طوالنی،سرانجام 
توسط زوئس نابود میگردند.
11. تار تاروس Tartarus
 دنیای هنین
 
زیرزمین.در اساطیریونان تارتاروسدنیای ی کهعمیق،تاریکو مرطوب استو توسط دیوارهای ا
احاطه شده است.نوعی از جهنم تیتانی.
11 . سرمه و خون 
 رمانی است که قادر مرادی نوشته است. 
زینتنور،شاعر،قصهنویسو منتقدادبی در 2111 رمان سرمهو خون را نقدو بررسی نموده است.زینتنور
شاعری استکهبا نقد مل،تخصصی،زیبا
 
و نوشتار سروکاردارد.با تا ودقیق مینویسد.نقدهای ی کهتاکنون در مورد
برخی از قصه ها و اشعار نوشته اند،در نقدادبی نوپای کشور،غنیمتسترگبشمار میروند.
Orpheusاورفئوس . 12
 مده استوقتی کهاورفئوسچنگ
 
وازخوان و شاعراساطیری یونان باستان است.در افسانها
 
چنگنواز،ا
مدند.یگانه سالح اورفئوسدر تمامی جنگها و کشمکش
 
مینواختدرختو علف،جانور و سنگبسوی او می ا
هاهمان چنگبودکهبدادشمیرسید.در انتهای زندگی یکروز زمانی کهدر زیر درختی چنگ می نواخت، 
 دشمنانش بر او با سنگ ها حمله کردند اما سنگها در میان امواج موسیقی نکهبه جانش اصابتکننددر فضا
بی ا
واز می خواند.
 
میرقصیدندوهنگامی که پیکراورفئوسرا تکهتکه کردند،سربریدۀ اورفئوسهنوز ا32
Co gito ergo sum کوگیتو . 13
 دکارت از " من " حرف میزند و میگوید زمانی "من" وجود دارد که شک نماید. من ، برای شک کردن وجود 
دارد. دکارت فلسفۀ شک خود را با استفاده از عبارۀ کو گیتوی التین) من می اندیشم( درین عباره بیان میدارد : 
می اندیشم پس هستم 
I thinktherefore I am
درین عباره واژۀ " I " دوبار بطور مستقل تکرار میگردد.
توجه شود که در زبان ما در عبارۀ " می اندیشم پس هستم" یک چیز مفقود االثر میماند یعنی واژۀ " من " . 
درین عبارت ضمیر فاعلی " من" که یک ضمیر مستقل است ،به ضمیر متصل تبدیل میگردد یعنی " من " 
جایش را به "میم" میدهد.
می اندیشم
پس هستم
دیده می شود که واژۀ " من " حتادردستور زبان ما نیز از حالت غیر وابسته و مستقل به حالت وابسته و متصل
انتقال یافته است. اینجاست که در ما بجای فردیت و منیت، منم منم مو ج میزند.
 
 
مشاهده: 7376 ادامه مطلب...
 
شعر: گویا امروز آسمان هم ماتم دارد. مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
پنجشنبه ، 19 سرطان 1393 ، 01:30
 
 
 
 مصطفی وهریز 

 دلتنگی

تو تنهایی و دلتنگی،
و این گیتار هم بد آهنگ هست،
و یا آهنگ حزن دارد.
و در بیرون هیاهو است،
گویا امروز آسمان هم ماتم دارد.
و باد صبحگاهی:
چنان با ظلم کوبید سیلی ی برروخ گل،
و گل هم اشگ در چشمان،
و دل خون و لباس سرخ رنگ برتن دارد.
و تو دلتنگی و تنهایی
این گیتار هم بد آهنگ هست!

 

نخواهید کمک!

به در و دروازه نکوبید،
و نخواهید کمک!
همه کس در محل ما،

گنگ و کر اند سال ها! 
 
 
 
 
 
مشاهده: 5860 ادامه مطلب...
 
شعر: ]هنگ سفر مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
دوشنبه ، 29 ثور 1393 ، 14:40

 

مصطفی وهریز :

آهنگ سفر، عمرمی گذرد و انتظار

آهنگ سفر

 

دلت تنگ است و آهنگ سفر داری،
و میخواهی کسی در را برایت باز بگذارد،
و در جامی سفید چینی،
آب پر سازد،
بریزد با دنیا از امید آرزو
که تو بار دیگر برگردی.
و چشم انتظار توست ،
در هر تک تک دیوار و یا در،
پیامی و یا تو برگشتی!
اما افسوس،
این هدیه، دور از انتظار ماست،
و تو تنها و دلتنگی،
و این طور:
تنها آهنگ سفر داری!

****

عمر میگذرد

می نوش که ایام شباب است هنوز
بر دلتنگی و غم، وقت زیاد است هنوز
آن بوسه که ربودم از لب لعل ت
وقت بگذشت ولی آن بوسه به یاد است هنوز

*** 

انتظار

 

در جاده خلوت یاد،
باز تو ،
و آن اشگ نریخته به مژگان سیا ،
و همان زمزمه تکراری ،
مثل دیروز،
تشنه لحظه ی دیدار یار!
اما باز ،
چی بیشرمانه زمان ،
نگاهی کرد و برفت مثل دیروز!
و تو ماندی،
به انتظار مثل دیروزبه امید.

 

 

 

مشاهده: 5497 ادامه مطلب...
 
شعر: انتظار مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
سه شنبه ، 2 ثور 1393 ، 18:51
 
مصطفی وهریز
      ***

عمر میگذرد

می نوش که ایام شباب است هنوز
بر دلتنگی و غم، وقت زیاد است هنوز
آن بوسه که ربودم از لب لعل ت
وقت بگذشت ولی آن بوسه به یاد است هنوز

انتظار

در جاده خلوت یاد،
باز تو ،
و آن اشگ نریخته به مژگان سیا ،
و همان زمزمه تکراری ،
مثل دیروز،
تشنه لحظه ی دیدار یار!
اما باز ،
چی بیشرمانه زمان ،
نگاهی کرد و برفت مثل دیروز!
و تو ماندی،
به انتظار مثل دیروزبه امید.

 

 

مشاهده: 6032 ادامه مطلب...
 
شعر: قصر ويران مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
دوشنبه ، 1 ثور 1393 ، 12:57

 

قصر ويران:

 

 

دخترى ديدم كنار خانه اى

خانه نى، بلكه به يك ويرانه اى

گفتمش اى نازنين اينجا چرا؟

خوش نمودى جا براى لانه اى

 

دخترك آهى ز دل بيرون نمود

با همان آهش دلم را خون نمود

تا گشود لب هاى خشك و زار خود

با بيان اش ديده را جيحون نمود

 

گفت بنشين تا بگويم درد چيست

غم چى و سيلّى يك نا مرد چيست

كور گشته آخر اين چشمان من

هيچ ميدانى كه دود و گرد چيست؟

 

شب سحر كردم به ترس و اضطراب

نى بخوردم نان و نى يك قطره آب

دل درون سينه از غم شد كباب

خانه از راكت طالب شد خراب

 

شهر خالى ليك پر غوغا بود

هر طرف آوازِ وا ويلا بود

كس نبود مونس مرا در بيكسى

مونسم آنجا، فقط خدا بود

 

گفتمش اى خالقِ پروردگار

بين چى آوردست به حالم روزگار

نى مرا مادر نه خواهر اى خدا

نى ز بابايم نشان و يادگار

 

گشته ويران قصر روياهاى من

آشيانِ كوچك و زيباِ من

بس رسيده غم مرا يكباره سر

خَم شده اين قامتِ رعناِ من

 

بس كه چشمانم گريان گشته است

چهره ام زرد و پريشان گشته است

هر چى بگذشت بر سرم اى دوستان

هر كه بشنيدست حيران گشته است

 

گنج هاى من در اين ويرانه است

زير اين خاكم بسى دردانه است

بر كجا منزل گزينم ؟ سرورى!

گر مرا اين خانه و كاشانه است.

 

ع.م.سرورى

١٨ اپريل ٢٠١٤ هلسينكى 

 

مشاهده: 5640 ادامه مطلب...
 
شعر: آدمک ها مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
جمعه ، 29 حمل 1393 ، 12:37

 

آدمك ها

--------

این جهان از آدمک ها پر شد

آدمی اندر میان اش گم شده

مکر و نیرنگ و فریب و هم دغل

کیش و آیین همه مردم شده

 

یک طرف حرفی ز محشر میزنند

از خدا و از پیمبر میزنند

وآن طرف با صد هزار درنده گی

بی گناهی را به خنجر میزنند

 

جای دل در سینه ها شان سنگ است

اندرونش پر ز هر نیرنگ است

رحم بر مظلوم ندارند ذرهء

هر طرف بینی که جنگ و جنگ است

 

سروری ! پایان ندارد این ستم

رنگ صلح در کشورم کم رنگ است

 

ع.م. سرورى

 

٦ جون ٢٠٠٩ هلسينكى

 

مشاهده: 8272 ادامه مطلب...
 
شعر: یک صدا شویم مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
يكشنبه ، 17 حمل 1393 ، 12:10
شعر: یک صدا شویم
ع.م. سروری
 
 
 
 
 
 
**** 
 
مشاهده: 7779 ادامه مطلب...
 
شعر: خاطرما مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
يكشنبه ، 18 حمل 1392 ، 20:42


 خاطرما

  
                  ***
       شعر:از مصطفی وهریز
 
     
 باز من ، این شب تنها و سیاه

باز من ؛ این‌همه دود
باز من این‌همه سوز
یاد دوری تو هردم دهدم ؛ درد کبود
یاد از آن شیطنت و شوخی تو،
یاد از ان خاطره‌های زیبا
سرخ ، رنگین و عجین
که تو ماندی به ورق‌های سفید،


باز من ؛ این شب تنهایی و شب‌های سیاه
یاد آن شب‌های دیرین و بلند،
وقتی‌که
هم‌چو کمند؛
دست در دست هم وشعله سرکش میشد
من وشوق نگهت ؛مست در راه که هر روزم بود
یا که هر شب،
که تو زمن سرمست
همه از مستی آن آب زلال و من از بوسه تو،
فصل سبز و ههمه ایام دیگر،


هرچی میبود؛ بهاران بود وسرمستی ما
تو و من، قصه شب های بلند،
تو و من فارغ از این همهمه و سردی دل
باز امشب
مثل شبهای دیگر،
من و این جامی می و این همه دود،
خاطرات تو و من،

باز اید به سراغم مثل هر شب و شبها دیگر!

  

مشاهده: 5956 ادامه مطلب...
 
در امتدادِ بوطیقای متن مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
شنبه ، 9 جدی 1391 ، 22:35
مشاهده: 8390 ادامه مطلب...

 
نیم نگاهی به مقوله ی روشنفکری مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
چهارشنبه ، 15 سنبله 1391 ، 22:56

نویسنده : سرور علامه

مقوله ی روشنفکر یا«اینتلکتوال» صفتی است برای انسانهای خردمند و عقلائی؛ انسانهای که پدیده های جهان را برحسب دستور خرد و دانش بررسی می کنند و می سنجند و به جای خیالبافی و خیال بازی ، متفکر و اندیشه ورهستند.

روشنفکری  (در انگلیسی Intellectualism در فرانسوی Intellectuelité و در زبان لاتین Intelligere) به معنی تفکیک دو چیز از همدیگر است. ازاینرو به عنوان روح انتقادگرا شناخته می شود.

 

مقوله ی روشنفکر یا«اینتلکتوال» صفتی است برای انسانهای خردمند و عقلائی؛ انسانهای که پدیده های جهان را برحسب دستور خرد و دانش بررسی می کنند و می سنجند و به جای خیالبافی و خیال بازی ، متفکر و اندیشه ورهستند.  

اساسآ از زمانی که مقوله ی روشن فکر در تاریخ بشر مطرح شده است بنا به مقتضای زمان ومکان، کسانی زیادی بودند وهستند که ادعای روشن فکری داشته و هماره سنگ مقدس روشن فکری را بر سینه های خویش میکوبند. وهرکس دلایلی منحصر به خود شان را دال بر روشن فکر بودن شان میدانند. لفظ روشن فکر برای اولین بار پس از قرون وسطی در اروپا مطرح شد و پس از قرن ۱۷ طبقه ای به عنوان روشن قکر به وجود آمد و در سطح اروپا گسترده شد و این طبقه ی روشن فکر در تماس با جوامع شرقی در قرن ۱۹ به کشورهای شرقی صادرشد.

در تعریف از مفهوم روشنفکر برخی به پیروی از فلاسفه ی یونانی، به ویژه سقراط و افلاطون، روشنفکر را «وجدان خرده گیر جوامع» دانسته اند. بعضی دیگر بر این باورند که «فردی که استعداد آن را دارد که یک پیام، نظر، نگرش، فلسفه یا عقیده ای را به مردم و برای مردم تجسم و بیان کند» روشنفکر قلمداد می شود، از دیدگاه مطهری روشن فکر چهار ویژگی( خودآگاهی طبقاتی، خودآگاهی ملی، خودآگاهی انسانی وانتقال این آگاهی ها به توده ی جامعه و تحریک آنان برای رهایی وآزادی) دارد، مطهری، کسی را روشنفکر می داند که صاحب ذهن وخرد نقاد است . با هرنوع محدودیت فکری مخالف بوده و در برابر هماهنگی با محیط ایستادگی می کند. این مقوله  را کانت عبارت از مستقل اندیشیدن، ازقیمومیت فکری درآمدن وبه موضع ومسولیت طبقاتی خودآگاه بودن میداند. کسانی ، سه شعار:  آزادی، برابرى و برادرى  را، ویژگى و نشانِ روشنفکر می‌دانند. که به عنوان ارزش‌هاى سه‌گانه‌ى انقلاب کبیر فرانسه تجلى یافت.

سارتر مفهوم تازه یی را وارد عرصه ی روشنفکری کرد. از نظر او روشنفکر کسی است که نسبت به زمانه و جامعه یی که در آن زندگی می کند مسوول است و در اموری که به او مربوط نمی شود دخالت می کند. در واقع روشنفکر تنها است ، زیرا کسی او را نگمارده است. او سرانجام پی می برد که جامعه یی که در آن زندگی می کند، عملا دیگر جایی برای او ندارد.

 از نظر داکتر علی شریعتی،“شاخصه ذاتی روشنفکر، اجتماعی بودن، در کنار و در میان مردم بودن و در برابر سر نوشت یک ملت اسیر یا یک طبقه محکوم، خود را متعهد احساس کردن” میباشد و به همین لحاظ میگفت”خدایا مگذار که اندیشه­های لطیف و بلندم مرا از دیدن خط کبود تازیانه­ای که بر پشتی رسم شده است، غافل سازد.”                 تعریف ها هر چه باشند، یک مسئله به وضوح در آن روشن گردیده است که روشنفکرقطعا نمی‌تواند بی مسولیت  و فاقد تعهداخلاقی باشد . زیرا رسالت و تعهد جزء ذات روشنفکری است .

با ر معنایی این واژه گسترده است، با این که به نظر می رسد این کلمه افراد با سواد و تحصیل کرده را شامل شود ولی شمول آن عام است و چه بسا افرادی را که دارای سواد اندک  بوده ولی از نظر نبوغ و ابتکار در سطح بالایی هستند، نیز شامل شود.

روشنفکر کسی است که درد اجتماع دارد. به تحولات آن حساس است. از این که «قدرت» به ساحت خصوصی افراد تجاوز کند؛ نگران است. مقولۀ «آزادی» را فوق العاده دوست دارد و می خواهد آن را تحت هر شرایطی حفظ نماید. البته آزادی که وی به آن معتقد است ؛ آزادی عقلانی است نه بی بند وباری. او نمی خواهد افراد اجتماع به بهانۀ یک رنگی زیر چرخ قدرت سیاسی له شوند. روشنفکر متعهد پیش از هر چیز «خود نقّاد» است. به عبارتی پیش از این که جامعه و افراد را نقد کند، اول خود را نقد می کند زیرا هر کاری از خود شخص شروع می شود. وقتی که بنای یک ساختمان درست و محکم برداشته شود، بقیۀ بنا آسانتر درست می شود. او ابتدا هدف و جهت و موقعیت خود را مشخص کرده و بعداً آنها را به دیگران نشان می دهد به عبارتی اول با حود کنار آمده و بعد با دیگران کنار می آید. روشنفکر واقعی برج عاج نشین نیست. نمی خواهد از بالا به افراد نگاه کرده و آنها را ریز و کوچک و خود را بزرگ تصور نماید و نمی خواهد زانوی انزوا در بغل گرفته و دور از بطن اجتماع مشغول سیر و سلوک باشد. او در جامعه همراه مردم و برای مردم زندگی می کند مثل شمعی است که توسط پروانه ها  احاطه می شود. روشنفکر ناقد قدرت است. منتها نقدی سازنده و به دور از اغراض. او ممکن است در دو جبهه بجنگد و از دو طرف مورد تهاجم قرار گیرد: اول، از جانب قدرت سیاسی؛ به علت انتقادی که به عملکرد حکومت  دارد و دوم، از جانب عوام؛ به این سبب که  وی افق های دور دست را می نگرد و عوام  فاقد این بصیرت بوده و در تنگنای ذهن خود به سر می برند. روشنفکر از جانب حکومت نان نمی خورد و از چاپلوسی و تملق قدرت متنفر است و نمی خواهد افکار و اندیشه و احساسش تحت الشعاع امور پست دنیوی قرار گیرد. روشنفکر به کم رنگ شدن «ارزش» ها تأسف می خورد و سعی دارد ، آبشخور آن را مورد شناسایی قرار دهد. از این که ارزش ها و عرف جامعه، مورد مضحکه و تمسخر عده ای قرار می گیرد در رنج و عذاب است. از آن سوی، او با افکار متعصب و دگم جامعه که میراث گذشتگان بوده و جلوی پویایی اجتماع را می گیرد در تقابل است. وی از این که دغدغۀ معیشت فکر مردم را اشغال ساخته و از امور دیگر غافل، آه حسرت می کشد. روشنفکر با افکار نوین خود، فرهنگ مردۀ یک ملت را که در اثر جهالت و دگم پژمرده شده است؛ آبیاری می کند و جان دوباره به آن می دهد. او هیچ وقت طرفدار «وضع موجود» نیست و مانند رودخانۀ خروشانی در جریان است. زیرا می داند که فکر و اندیشه نیز اگر مثل آب در یک جا قرار بگیرد، گندیده شده و خاصیت حیات بخش خود را از دست می دهد. وی در تب و تاب «شدن» است و «بودن» را دوست ندارد. روشنفکر در هیچ قالبی نمی گنجد ، چون وجود خود را سیّال و شناور می داند و خود را فراتر از قالب کلیشه ای تصور می کند. با این که جسمش در گیر و دار این جهانی است ولی افکارش آسمانی می باشد. او نگاه «تک بعدی» به رویداد های جامعه و  افراد ندارد و هیچ وقت آنها را سفیدِ سفید و یا سیاهِ سیاه نمی بیند و سعی ندارد افراد را به عرش یا فرش رساند بلکه نگاه او «سیاه و سفید» می باشد. وی شدیداّ «عدالت جو» است و می خواهد مواهب طبیعت به همه کس برسد و از این که عده ای از افراد از زور سیری خوابشان نمی گیرد و بالعکس عده ای از گرسنگی ، واقعاً مغموم است زیرا بر این عقیده است که همۀ انسانها برابر آفریده شده اند و این نظام فاسد جامعه است که یکی را به «اوج» رسانیده و دیگری را به «حضیض».  روشنفکر عاشق قدرت نیست چون به ابعاد آن آشناست و می داند که قدرت علاوه بر این که به کسی رحم نمی کند، از دیدگاه فرمانده و فرمانبر به قضایا می نگرد  و فرد صاحب قدرت در معرض فساد است.در نهایت روشنفکر «انسان» است و شامل تمام محدودیت ها و خطا های انسان. امّا سعی دارد از خطا هایش عبرت بگیرد، چون که عزم «تکامل» دارد. . روشنفکری یعنی آگاهی از منازعات و کشمکش‌های در جامعه بر سرقدرت سیاسی و خلق نظریه‌های اجتماعی می‌باشد و روشنفکر دردشناس جامعه است که به دنبال رفع آن دردهاست و او نسبت به وضع موجود اجتماع خویش ناراضی است و به دنبال ارایه راه حل و پیش بینی مسیر آینده می‌باشد. امّا روشنفکر کیست؟ باید در یک کلمه ګفت که  روشنفکر کسی است که دارای یک بینش انتقادی است، یعنی روشنفکر اولا نسبت به وضع موجود، معترض است و در همین حال می‌کوشد تا آنچه را که در برابرش «وضع مطلوب» می‌داند جانشین آن سازد. پس بنابراین تعریف به هر فیلسوف، دانشمند، نویسنده و هنرمند روشنفکر اطلاق نمی‌شود، بلکه روشنفکر باید خودآگاهی داشته باشد و روح زمان و نیاز جامعه‌اش را حس کند و دارای بینش جهت یابی و رهبری فکری باشد و جامعه خود را دقیقاً و مستقیماً ـ نه از راه ترجمه ـ بشناسد و زمان خود را درک کند و حرکت زمان خود را پیش بینی کند و به نیاز نسل خود بپردازد. روشنفکر کسی است که با منطق خویش و بدون تقلید، همه چیز را تجزیه و تحلیل می‌کند و متفکری است که به «آگاهی» رسیده و در نتیجه دارای جهان بینی باز و متحول و قدرت درک و تحلیل منطقی اوضاع و احوال زمان و جامعه‌ای است که در آن زندگی می‌کند می‌باشد.

رسالت روشنفکران از نگاه شریعتی عبارت است از: آگاهی از زمان اجتماعی خویش، بیان نیاز‌های واقعی مردم، بازگشت‌ به‌ خویش و بازگشت‌ به‌ اسلام‌ و مذهب‌ راستین.

شریعتی‌ در باب‌ رسالت‌ و وظیفه‌ روشنفکران‌ مطالب‌ فراوانی‌ گفته‌ و نگاشته‌ است، شناخت‌ مذهب‌ و مکتب، درک‌ دقیق‌ زمان‌ جامعه، گرفتن‌ ایدئولوژی‌ از مکتب‌ تشیع، بازگشت‌ به‌ خویشتن‌ و بازیافتن‌ شخصیت‌ خویش، خودآگاهی‌ دادن‌ به‌ متن‌ جامعه، بازگشت‌ به‌ مذهب، وحدت‌ کلمه‌ و دیگر امور را از مهم‌ترین‌ وظایف‌ روشنفکری‌ می‌داند.

روشنفکر کارش رهبری جامعه نیست؛ روشنفکر رسالت‌ا‌ش رهبری کردن سیاسی جامعه نیست. رسالت روشنفکر خودآگاهی دادن به متن جامعه است، فقط و فقط همین، و دیگر هیچ. اگر روشنفکر بتواند به متن جامعه خودآگاهی بدهد، از متن جامعه قهرمانانی بر خواهند خاست که لیاقت رهبری کردن خود روشنفکر را هم دارند. و تا وقتی که از متن مردم قهرمان نمی‌زاید، روشنفکر رسالت دارد. یعنی که روشنفکر رسالت‌اش دادن خودآگاهی طبقاتی است در مقابل طبقه‌ی استثمارگر. بنابراین تمام رسالت روشنفکر در این جور خودآگاهی دادن است.

شریعتی روشن فکر را اینگونه تعریف می کند:روشن فکر کسی است که بر اساس شرایط اجتماعی,فرهنگی و تاریخی خودش بیندیشد,فکر کند و شرایط را بسنجد و بعد برای تحقق آن عمل کند. در جامعه ناآگاه و منحط، در جامعه ای که مذهب دچار خمودی شده است و سنت های مذهبی با سنت های بدوی و بومی و قومی مخلوط شده است و عالی ترین و بیدارکننده ترین عناصر فرهنگی یا مجهول مانده یا مسخ و یا فراموش شده است یا بر ضد اقتضایش به کار گرفته شده است و تاریخ مسخ شده است و ادبیات به صورت یک ماده تخدیرکننده و مسموم کننده تزریق می شود و جامعه دارد به صورت یک جامعه تمامی منحط و بومی و بدوی درمی آید، در چنین هنگامی ، رسالت روشنفکر، آگاهی دادن و بیدار کردن جامعه است و اتصال به فرهنگ و تاریخ جامعه خویش است. بلند کردن نسلی که در برابر نظام حاکم بر جهان و ارزش‌های تحمیلی بر یک جامعه اسلامی یا سنت‌های موروثی ضد اسلامی تمکین کرده و تسلیم شده است ، کار روشنفکر است. باید که بر سرش فریاد بکشد و بیدارش کند و استقلال فرهنگی و روحی و انسانیش ببخشد و ارزشهایی را که حیات بخش است ، اما به صورت ارزشهای تخدیرکننده و منفی تلقین و تزریق می شود، بشناساند. بدین ترتیب است که روشنفکر می تواند بدون خارج شدن از رسالت خاص روشنفکرانه اش ، بزرگترین سهم را در حرکت اجتماعی داشته باشد و بدین شکل است که کلمه تبدیل به حرکت می شود و چنین است که یک هنرمند نقاش ، شاعر، بازیگر، کارگردان ، نویسنده ، مترجم و یک سخنران و یک معلم می تواند در جهتی که جامعه و صمیمی ترین عناصر انسانی و آگاه جامعه در حرکت است ، حرکت کند و همگام با جامعه و در یک راه و یک هدف ، سلاح خویش را در دست داشته باشد.

 

روشنفکران متعهد و روشنگر،کسانی هستندکه آگاهی و شناخت کافی از بافت‌اجتماعی و ساختارسنت و نوعیت فرهنگی که در آن زندگی میکنند، دارند و بر چگونگی این سنت و عوامل فرهنگی ای که برآن تاثیر داشته و ساختارش را شکل داده اند، اشراف میداشته باشند و میدانند که علل اصلی تصادم سنت و مدرنیته در جامعه اش چه ها میباشند؟. از خصوصیت های بارز روشنفکران اصیل، روشن‌بین، متعهد، مسئولو روشن‌اندیش آنست که پا به پای زمان، واقعیت های اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و سیاسی جامعه و کشورش را رو به جلو حرکت داده و با استحکام پایه های اجتماعی شان، در کنار مردم قرار داشته با درد ها، خواست ها و آرمان های مردمش عجین بوده و بمثابه یک الگو و رائد در سطح ذهنیت جامعه جا باز کرده، مردم را شور و شعور و آگاهی بخشیده و امکانات بالقوه آنان را مبتنی بر طرح های مطلوب در راستای تحقق مناسبات دموکراسی و مردمسالاری، به فعلیت در میآورند. روشنفکر نه آنکه تنها فکر روشن داشته باشد باید صلاحیت ایجاد تفکر نو  و اندیشه ی جدید را نیز داشته باشد . به یک معنی که خلاق اندیشه باشد آنهم در زمان و مکان خاص، فرهنگ روشنگری را رایج سازد و عامل تغیر و تحول و دگرگونی در تفکر و ساختار اجتماعی و فرهنگی جامعه اش باشد . این بدین معنی است که روشنفکران واقعی برعلاوه ی که مجهز به دانش زمان و زبان دنیای امروزی میباشند، مولد اندیشه و تفکر روشن و انسانی نیز هستند و مانند روشنفکر نماها، تنها مصرف کننده اندیشه های تولیدی دیگران نمی باشند . روشنفکر نه تنها یک تحصیلکرده و درس خوانده، بلکه آگاه از زمان و نیاز جامعه، متعهد در قبال سرنوشت مردم، مومن به ارزش های دموکراتیک و مدنی و درگیر مستقیم با خواسته ها، توقعات و نیازمندی های مردم و جامعه اش میباشد . روشنفکر یک انسان روشن اندیش و درد آشنا است . با درد های مردمش ملموس و عینی بوده و خود با گوشت و پوستش این درد ها را چشیده و با فریاد ازین درد، همه را از آن آگاه ساخته و با توجه به شرایط و امکانات موجود، دنبال راه حل های منطقی که ضمانت اجرایی داشته باشند میرود .   روشنفکر کسی است کهسنت های ارتجاعی و ذهنیت های دگم و متحجر جامعه اش را با نقد روشن و استدلال منطقی به چالش میگیرد و با گفتمان‌های متداول و مبتذل جامعه، هیچگاه خود را وفق نداده و روایت و تجربه ی جدید دنیای معاصر را علیرغم آنکه با تاملات و گفتمان های فکری و فرهنگی گذشته شان اصطکاک و برخورد دارند، به تجربه میگیرند . روشنفکران متعهد و روشن بین، با احترام به ارزش های انسانی، فرهنگی و اعتقادی جامعه ی که در آن زندگی می کنند، شایستگی اعتماد مردم را پیدا کرده و با خلق خودآگاهی در مردم، حشو و زواید سنت های ارتجاعی، خرافی و قبیلوی را از باورهای اعتقادی مردم با ایمان زدوده و به خلق ارزش های جدید، همت گمارده و با برخورد منطقی و با رشد گام به گام آگاهی مردم، آنانرا آماده پذیرش برنامه های جدید روشنگری میسازند . تا ازین طریق، روابط عادلانه انسانی را در مناسبات اجتماعی شان ایجاد کنند. لازمه روشنفکری است که رسوب ذهنیتش را از ذهنی گرایی، یکسو نگری و جزم اندیشی پاک نمایند تا خارج از چنبره ی داشته های کلیشه ی ذهنش، به  قضاوت عادلانه و معقول و  تحلیل درست و همه جانبه و عینی از قضایا دست یابند . 

نویسنده : محترم سرور علامه

منبع: غرجستان 

مشاهده: 7237 ادامه مطلب...
 
نگاهی گذرا به آثار جاوید، پژوهشگر معروف افغان مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط سرور مولایی   
چهارشنبه ، 11 اسد 1391 ، 12:39

 

 سرور مولایی

استاد دانشگاه در رشته ادبیاد فارسی در تهران

سال ۱۳۹۰ خورشیدی را از منظر چاپ و انتشار آثار، می‌توان سال شادروان استاد دکتر عبدالاحمد جاوید خواند. در این سال، شش دفتر از آثار استاد جاوید، شامل یک تک‌نگاری و پنج مجموعه مقالات منتشر شده است. با مطالعه این آثار، می‌توان در شناخت و مرتبت آن استاد فقید از نو کوشید و گستره و محدوده ده‌ها سال تحقیق، پژوهش، تدریس و دغدغه‌های فکری او را در کشور و خارج از کشور تعیین کرد.

پژوهش‌های ادبی تاریخی:
۱. نگاهی به اشعار دری خوشحال خان ختک(تک‌نگاری)
۲. افسانه‌های قدیم شهر کابل
۳. مجموعه مقالات و پژوهشهای تاریخی (جلد اول)
۴. مجموعه مقالات زیست‌نامه‌ها، (جلد دوم)
۵. مجموعه مقالات پژوهشهای ادبی، (جلد سوم)
۶. مجموعه مقالات پژوهشهای زبانی، چهار دفتر اخیر زیر عنوان مقالات جاوید چاپ شده است.

درین مجال بر سه کتاب او درنگی شتاب‌آلود خواهم داشت.

 

 پروفسور جاوید پژوهشگر ادبی تاریخی افغانستان بود

دفتر پژوهشهای تاریخی: در این دفتر مقالات "افغانستان یا مهد زبان دری"، "هرات در شعر و داستان"، "پیدایش و بالندگی زبان دری"، از جمله مقالات زبانی و ادبی شمرده می شود، اما مقاله‌ی "نقش زبان دری در همسبتگی ملی و فرهنگی هند" ، تا حدودی کارکرد اجتماعی - فرهنگی دارد، با این حال از حوزه مقالات و پژوهشهای زبانی و ادبی است که پیشنهاد می‌شود در چاپ بعدی این مقالات به مجموعه پژوهشهای زبانی پیوست گردد.

همین موضوع در دفتر زیست‌نامه‌ها نیز مصداق می‌یابد، چنان که در "سیمای ابن سینا در ادب دری" هرچند تا حدودی در بردارنده آگاهی‌هایی درباره‌ی زندگانی و افکار اوست و باوجود آنهمه اطلاعات از ابن سینا، به خودی خود نمی‌تواند زیست‌نامه‌ی او باشد، بلکه بازتاب سیمای اوست در ادب دری.
مقاله‌ی "سبک و مختصات نثر خواجه عبدالله انصاری" چنانکه از عنوانش پیداست مطلقاً پژوهشی در حوزه پژوهشهای ادبی است و نه زیست‌نامه‌ای و بایسته است که در مجموعه مقالات پژوهشهای ادبی جای داده شود.

دفتر پژوهشهای زبانی:

پژوهش های زبانی پروفسور جاوید

در دفتر نیز سه مقاله بازتاب تعبیرها در بیان شاعران با وجود نیم نگاهی به تفاوت‌های معنایی تعبیرها می‌تواند در حوزه پژوهشهای ادبی قرار گیرد.
استاد جاوید در "نگاهی به اشعار دری خوشحال‌خان ختک" نه تنها شعر دری او بلکه تا حدودی اشعار پشتوی او را نیز از منظر مضمون و محتوی با اشعار استادان سخن فارسی دری سنجیده و تاثیرپذیری‌های خوشحال خان ختک را از آن نامبرداران با ذکر شواهد بسیار نشان داده است.

همین موضوع خود نشانگر آنست که در روزگار خوشحال خان نیز مایه و پایه‌ی دانش ادبی و آگاهی‌ها از معارف اسلامی و دانشهای رایج دیگر از طریق خواندن و آموختن آثار و اشعار استادان سخن فارسی دری انجام می‌گرفته است و زبان فارسی دری در حکم زبان فرهنگی، مدنی، علمی و ادبی تمام اقوام و مردمان در پهنه جغرافیای خاص و زبان دوم تمدن اسلامی بوده است. آموزش سواد و دانش از طریق آثار پدید آمده در این زبان نه تنها عیب شمرده نمی‌شد بلکه هنر و امتیاز نیز به شمار می‌آمد.

متأسفانه این کتاب در اثر بی‌دقتی‌های ویراستار و کم‌سوادی حروفچین غلط‌های فراوان دارد و در بسیاری از موارد اشعار با جمله‌های منثور پیوسته و آمیخته شده است. این خطا در حواشی این کتاب نیز به فراوانی یافت می‌شود.

"افسانه‌های قدیم شهر کابل" که دارای یک مقدمه، یک تذکر و فهرست کوتاهی از واژگان و معانی آنها در آخر کتاب است.
اگر از منظر مطابقت عنوان با محتوی بنگریم، از ۲۷ داستان ۱۶ داستان آن به کابل ارتباط ندارد، اما به کشور و فرهنگ و ادب عامیانه‌ی آن تعلق دارد، امیدوارم با توجه به وجود شانزده داستان غیر کابلی عنوان کتاب در چاپ بعدی به صورتی مناسب تغییر داده شود.

در این جایی شکی نیست که آقای جاوید در تحقیق و پژوهش، گردآوری داستانها، قصه‌ها و آیین‌های عامیانه پیشرو بوده است. همین یک موضوع علاقه اصلی او را تشکیل میداده است، در نتیجه این علاقه، مقالات تحقیقی آقای جاوید همواره فرهنگ عامه را محور قرار داده است. گردآوری این افسانه‌ها و داستانها یادگار ارزنده و راهنمای مناسبی برای رهروان این راه به شمار می‌آید.

آقای جاوید علاقمندی زیادی به شهر کابل داشته است

دفتر پژوهشهای ادبی:

این مجموعه ۱۸ مقاله را در بر دارد که سه مقاله‌ی نخست آن به شاهنامه و سراینده‌ی آن حکیم ابوالقاسم فردوسی و آئین‌های و رسوم آن کتاب اختصاص دارد. و دو مقاله‌ی آن به گستره ادب دری در جامعه ترکی‌زبانان.

در مقاله‌ی نخست که عنوانش "شکوه شعر حماسی و حکیم فردوسی" است، استاد از پدید آمدن حماسه‌های ملی از جمله شاهنامه و حماسه‌سرایان در ادب فارسی دری و ادبیات پیش از اسلام به کوتاهی سخن گفته است. در همین مقاله اشاراتی درباره‌ی محتوای شاهنامه از نظر فرهنگ، سنت، آداب، آئین‌ها، تقسیمات درونی شاهنامه، رفتن حکیم توس به غزنه و قصه‌های مربوط به آن اشاراتی نموده‌اند.

درنگی بر کارنامه رستم جهان پهلوان که به سبب تکرار برخی از مطالب و گسستگی شیرازه سخن، افتان و خیزان به نظر می‌آید. به باور این قلم این مقاله شامل محورها و موضوعات یک مقاله کامل بوده است که به نگارش درنیامده است.

مقاله دوم، که "شمه‌ای از آئین‌ها و رسوم در شاهنامه" نام دارد، برای نخستین‌بار در آن مجموعه چاپ شده است. به نظر می‌رسد استاد جاوید در بحث "درخت دوستی" و رسم نشاندن نهال و درخت به هنگام بستن پیمان و دیدار سران که دومی رسمی امروزی است دچار اشتباه شده باشند، زیرا در شواهدی که ارایه کرده‌اند درخت کاشتن یا نهال نشاندن در معنی عین عمل و فعل درخت کاشتن و نهال نشاندن و برکندن نیست، بلکه در تمام شواهد از شاهنامه تا دیوان حافظ دوستی و دشمنی، به درختانی تشبیه شده‌اند که یکی کام دل و دیگری رنج‌ بی‌شمار بار می‌آورند.

بنابراین آنچه در پی این بحث آمده است که درختان نظر کرده که مردم بر تنه و شاخ آن میخ و شاخ می‌کوبند و دستمال می‌بندند با موضوع ارتباطی ندارد و باید آن بحث درخت‌های نظر کرده در فرهنگ عامیانه مطرح شود.

برای مورد پودر زدن شاهدی از شاهنامه به دست داده نشده است، شاهد از خمسه حکیم نظامی گنجوی است. مقاله در مجموع در روزگار خود بدیع بوده

پروفسور جاوید یکی از برجسته‌ترین چهره‌های معاصر افغانستان است

 

و در شاهنامه‌پژوهی در افغانستان از این منظر گامی به پیش به شمار می‌آید.

مقاله سوم، "کوتاه گفته‌های پیرامون شاهنامه و سراینده‌ی آن" در ماه‌های جدی و دلو ۱۳۶۱ در مجله‌ی خراسان به چاپ رسیده بوده است. این مقاله از یک دیدگاه توضیح و تفسیر بیشتر از بخشی از مقاله‌ی نخستینی است که در آن به کوتاهی از نهضت توجه به تاریخ کهن و شاهنامه‌سرایی سخن رفته است که در آن از کتابهایی چون شاهنامه مسعودی مروزی، شاهنامه ابومنصوری و ابوالمؤید بلخی، ابوعلی بلخی و کتاب التاج و نوشته‌های پهلوی به عربی یاد شده است.

در بخش دیگر این مقاله پنج نسخه خطی معتبر شاهنامه برشمرده شده است. بحث رستم در شاهنامه در چهار سطر و نیم؟ شناخت فردوسی شش سطر و نیم؟ و بحث درباره‌ی هجونامه‌ی فردوسی در حدود ده سطر آمده است که بیشتر در مقاله نخست به تفصیل بدان پرداخته شده است.

بخش دیگر مقاله به ترجمه‌های بخش‌هایی از شاهنامه تا تمامی آن کتاب اختصاص یافته است که از سر ویلیام جونز در ۱۷۷۴م آغاز و به ژول مول ۱۸۰۰-۱۸۷۹ خاتمه می‌باید از زبان محققان غزل شاهنامه‌پژوه از نولدکه دولف یاد شده است.

بررسی جایگاه زبان فارسی دری را در دوره های مختلف تاریخ

 

بحث دیگر مقاله درباره واژه دهقان و طبقه دهقانان و معانی آن در منابع دیگر و شاهنامه است که از مباحث سودمند و جالب این مقاله شمرده می‌شود.

نقل ابیاتی از شاعران کهن درباره شاهنامه فردوسی از منجیک ترمذی، اسدی توسی، انوری، نظامی، ظهیر فاریابی، ابن یمین، عبدالنبی قزوینی، سعدی شیرازی، امامی و توضیحات شاعران و معاصران از ملک‌الشعرای بهار، جلال‌الدین همایی، مؤید ثابتی، یاور همدانی و قاری عبدالله ملک‌الشعرا و نقل سخنانی از خاورشناسان درباره‌ی فردوسی، نظر برخی از تذکره‌نویسان شرقی درباره‌ی او پایان‌بخش مقاله است.

مقاله‌ی "طلیعه شعر فارسی" با بحث از وجود شعر هجایی و آهنگین و فهلویات و سرودهای گوناگون در اوستا و پهلوی آغاز می‌شود و استاد جاوید با استناد به منابع گوناگون وجود نوعی شعر را در دوران ساسانی اثبات می‌کند و پس از آن بر سر بحث کهن، از قدیم‌ترین شعر فارسی می‌رود و آنچه را که در منابع از جمله در تاریخ‌های ادبیات آمده است، نقل و نقد می‌کند.

این بحث به ویژه شعرهای استاد از این منظر رهگشای مطلب و رهنمای اهل تحقیق و دانشجویان زبان و ادب فارسی تواند بود. این مقاله با نقد و داوری درباره‌ی قصیده‌ی معروف ابوالعباس مروزی پایان می‌یابد.

در مقاله دیگر نسخه‌ی کهن کلیات سعدی، مکتوب به سال ۷۲۶ هجری محفوظ در کتابخانه‌ی سلطنتی کابل معرفی شده است. این مقاله‌ی استاد در مجموعه‌ی مقالات کنگره جهانی حافظ و سعدی در شیراز به کوشش دکتر منصور رستگار فسایی در ۱۳۵۰ به چاپ رسیده است.

استاد جاوید درین مقاله اختلافات موجود در مورد نام شیخ را در منابع با آنچه درین کلیات آمده است نقل کرده است. تعداد غزلیات سعدی درین کلیات در قیاس با نسخه‌های دیگر از جمله چاپهای کلیات کمتر است و به نظر استاد جاوید اگر این نسخه ملاک اعتبار قرار گیرد می‌تواند مبنای خوبی برای تشخیص غزل‌های منسوب یا مشکوک به شیخ اجل سعدی باشد.

در این کلیات بخش‌های غزلیات و خبیثات مندرج است و به این ترتیب شائبه‌ی عدم انتساب آنرا به شیخ ضعیف می‌سازد.

استاد جاوید برخی از کلمات، ضبط‌ها و بیت‌های این کلمات را با نسخه‌های دیگر از جمله نسخه‌های چاپ شده مقایسه کرده و نشان داده است که در بسیاری از موارد با اصل قرار دادن ضبط کلیات کتابخانه سلطنتی کابل بحث و جدل درباره‌ی تعدادی از واژگان و پاره‌ای از بیت‌های اشعار او از میان می‌رود.

مقاله دیگر این مجموعه به بحث گستره ادب دری در جامعه ترکی‌زبانان اختصاص دارد. توجه عمده این مقاله‌ها به ملوک خاقانیان یا آل خاقان و قراختاییان و سلجوقیان روم و آسیای صغیر یا ترکان عثمانی است و از جایگاه و نقش آل ناصر یا غزنویان و سلجوقیان و آل جلایر و تیموریان در هند و هرات و صفویها و قاجاریها به آن دلیل که درین ابواب پژوهش و تحقیق فراوان انجام شده است یاد نکرده‌اند.

"زبان فارسی دری به یک تعبیر از سده‌ی چهارم هجری به بعد زبان دوم تمدن اسلامی و زبان علم و دین و دانش و فرهنگ و سیاست در پهنه وسیعی از جهان بوده است و همه گویندگان به زبان‌های دیگر که به این زبان گفته و نوشته‌اند و تمام سلسله‌هایی که از این نویسندگان و دانشی ‌مردان و شاعران حمایت کرده‌اند چنانکه در گسترش آن نقش داشته‌اند در میراث مکتوب این زبان سهم دارند، بنابراین نباید آنرا به زبان یک قوم خاص تنزل داد."

سرور مولایی

به نظر این قلم عنوان مقاله‌ها اندکی ابهام‌آمیز است و آن برخاسته از کاربرد گسترده‌ی ادب دری است. چنانکه از محتوای مقاله‌ها بر می‌آید مراد از نقش و سهم ترکان یا ترک‌زبانان در گسترش زبان فارسی و ادب دری بوده است. اگر عنوان"جامعه ترکی‌زبانان در گستره‌ی ادب دری" می‌بود شاید بهتر بود.

استاد جاوید در مقالات دیگر خویش بدین نکته، تاکید کرده‌ است که تمام اقوام و گویندگان زبان‌های گوناگون که در عمر یکهزار و دو صد ساله ادب مکتوب دری در هر کجا جغرافیای این زبان که بوده‌اند هم به این زبان افکار و آثار خود را نوشته‌اند و هم گویندگان و نویسندگان اشعار و آثار را حمایت کرده‌اند.

زبان فارسی دری به یک تعبیر از سده‌ی چهارم هجری به بعد زبان دوم تمدن اسلامی و زبان علم و دین و دانش و فرهنگ و سیاست در پهنه وسیعی از جهان بوده است و همه گویندگان به زبان‌های دیگر که به این زبان گفته و نوشته‌اند و تمام سلسله‌هایی که از این نویسندگان و دانشی ‌مردان و شاعران حمایت کرده‌اند چنانکه در گسترش آن نقش داشته‌اند در میراث مکتوب این زبان سهم دارند، بنابراین نباید آنرا به زبان یک قوم خاص تنزل داد.

در مقاله "دری گفتاری افغانستان در شعر مولانا" که در واقع متن خطابه‌ی استاد جاوید در مجلس بزرگداشت مولانای بلخی در میزان ۱۳۵۳ در کابل است و هدفش این است که اثبات شود که هجرت مولانا و خانواده‌اش از بلخ و ماندن در قونیه، سبب شد که میراث زبانی و ادبی خراسانی او در مثنوی معنوی و غزلیات جلوه‌گر شود.

اما کاربرد واژگان و اصطلاحات و تعبیرهای خراسانی درین دو اثر گاه به گونه‌ایست که دریافت آن برای دیگر فارسی‌زبانان بدون مراجعه به فرهنگ‌های لغت دشوار است. درین مقاله سخن از معارف بهاءالدین ولد آغاز می‌شود و برخی از واژگان آن کتاب ارجمند را که امروزه در گفتار مردم افغانستان دیده می‌شود و رواج دارد، بر می‌شمارد.

کابل زادگاه آقای جاوید بود

در مورد معنی "گردک" به نظر می‌رسد اشتباهی رخ داده باشد. این واژه به صورت ترکیبی اضافی در شبِ گردک، در معارف به کار رفته است که معنی آن با توجه به شاهد مثنوی و وجود واژه خطبه که مراد از آن خطبه‌ی عقد نکاح است یکی است، شبِ گردک: شب زفاف، گردک، گرد آمدن با عروس.

مقاله دیگر این مجموعه به "سبک هندی و ویژگی‌های آن" اختصاص دارد که به نظر می‌رسد مقاله دوم باید جلوتر از اولی قرار داده شود، زیرا در آن از واژ‌ه‌ی سبک و اصطلاحات و مترادفات آن در زبان شاعران و انتساب سبک‌ها به مکانهای جغرافیایی و بحث دوره‌های زمانی سبک‌ها، سخن رفته است و در پایان این مقاله بیشتر مقولاتی که از ویژگی‌های سبک هندی دانسته شده است و در مقاله‌ی نخستین با تفصیل بیشتر آمده است، آورده شده است.

"رگه‌های تیاتر و هنر نمایش در ادب دری" چاپ شده در مجله‌ی هنر سال پنجم، شماره اول ۱۳۶۵خورشیدی، این مقاله به ویژه از نظر تاریخ اجرای تیاتر و نمایشنامه در افغانستان اهمیت دارد که اولی آن در پغمان در سال ۱۳۰۱ خورشیدی و نمایشنامه‌های بعدی که تا سال ۱۳۲۲ اجرا شده است. در این سال تئاتر موسوم به پوهنی ننداری افتتاح شد و هنر تمثیل دوباره آغاز گردید و از نمایشنامه‌هایی که در آن مکان اجرا شد، یاد شده است.

اما پیش از اینها انواع بازی‌های دیگر که می‌تواند ریشه و پایه نمایش شمرده شود در کشور وجود داشته است، مانند شیرین‌کاریهای دلقک‌ها، تقلیدگری و هنرنمایی مقلّدها، ادا کاری بازیگرها و شعبده‌بازها، شبیه‌کشی، نظیره‌سازی و تعزیه‌ها در ماه محرم و همین طور هنر لعبت‌بازی که به آن پرده‌بازی هم گفته شده است و اشارات بسیاری در اشعار سنایی و عطار دقیقاً نشان می‌دهد که لعبت‌بازها لعبت‌ها را از پس پرده به حرکت می‌آورده و از زبان آنان سخن می‌گفته‌اند.

مقاله دیگر خطابه‌ی استاد جاوید است در لندن درباره‌ی بازتاب صلح در شعر دری به مناسبت اوضاع افغانستان عنوان اصلی مقاله "رایحه‌ی صلح در فرهنگ ما" است و متأسفانه این عنوان در صدر مقاله دیده نمی‌شود.

بیشترینه‌ی مطالب این مقاله مربوط به نهضت و حرکت آشتی ادیان و مذاهب در عهد اکبرشاه گورگانی مربوط می‌شود.

استاد جاوید حتی گرایش صائب تبریزی را به بیان اشعاری که در آن به تحمل و مدارا و شکیبایی و تسامح دعوت می‌کند ناشی از تأثیر این اصلاحات می‌داند.

این شیوه که صلح کل خوانده می‌شد در اشعار شاعران عهد اکبرشاه و پس از او جلوه‌هایی دارد که در مقاله نقل شده است. باید یادآوری کند که این نوع مضامین که در شعر صائب ویژگی خاص شمرده می‌شود در اشعار مولانا جلال‌الدین محمد بلخی و خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی و شاعران و عارفان دیگر دیده می‌شود.

در پایان مقاله مطالبی در باب لویه جرگه و تاریخ دایر شدن لویه جرگه‌ها و سبب برگزاری آنها آمده است، درین جا نیز بار دیگر بحث درخت‌دوستی که پیشتر بدان اشارت شد، تکرار می‌شود.

مقاله‌ی "بازتاب صلح در شعر فارسی"، عمدتاً بر بحث و ذکر شواهد از دیوان‌های شاعران سده‌های چهارم و پنجم و ششم می‌چرخد که اگر توالی تاریخی مدار اعتبار باشد در مجموعه‌ی مقالات باید این مقاله مقدم بر مقاله‌ی پیشین باشد.

بیشترین اشعاری که به عنوان شاهد دعوی درین مقاله نقل شده است از آن حکیم ابوالقاسم فردوسی و شاهنامه‌ی اوست که از یک منظر کتابی است که در آن از جنگ و صلح سخن بسیار رفته است با این یادآوری که حکیم توسی بر صلح و برتری آن بر جنگ تأکید دارد و قهرمانان بزرگ او بیشتر در صلح می‌زنند و تا مجبور نشوند تن به جنگ نمی‌دهند.

پس از فردوسی سایر شواهد نقل شده از امیر خسرو دهلوی و قران‌السعدین او بیشتر از دیگران است.

"یادداشتی درباره‌ی شب یلدا" که عنوان مقاله‌ی دیگر است باید قاعدتاً در مجله‌ی آئین‌ها و باورها بیاید نه این‌جا. درین مقاله پس از معنی کردن واژه‌ی یلدا و یادآوری تولد مسیح به سراغ آئین میترا می‌رود و میترا که همان مهر است در بامداد شب یلدا دوباره زاده می‌شود. باری در این مقاله به درستی بیان نمی‌شود که رابطه‌ی شب یلدا با آئین مهری چیست؟

"درود بر زن، درود بر مادر" درباره اهمیت زن و نقش و جایگاه زن که از مباحث مهم آن توجه به زنان شاهنامه است و بحث مختصر و مفید دیگر این مقاله بحث از واژه‌ی مرد و مردانگی و رادمردی و جوانمردی است. در پایان مقاله از زنان نامبردار اعم از پادشاهان، ملکه‌ها و دانشی زنان نام برده و از آثار و اشعار آنان یاد شده است.

"افسانه بابه نوروز" نیز مبتی بر باورهای عامیانه است و می‌بایست در مجموعه مقالات فرهنگ عامه می‌آمد. جای مقاله "سنگ فارس" نیز که در حوزه فرهنگ عامه قرار دارد درین مجموعه نیست.

منبع: بی بی سی  

مشاهده: 7845 ادامه مطلب...
 
نقدی بر کتاب” اطلس اتنوگرافی اقوام افغانستان(غیر پشتونها)" مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط حفیظ الله زکی   
دوشنبه ، 19 سرطان 1391 ، 22:11

حفیظ الله زکی / روز نام نگار

قسمت دوم 

برخورد دوگانه با منابع و اقوام مورد تحقیق:
آن چه شک و تردید ها را در مورد ایده های فاشیستی و شئونیستی برخی نویسندگان کتاب به یقین تبدیل می کند، این است که این نویسندگان اولا؛ در برخورد با منابع مورد استفاده در تحقیق و ثانیا؛ در مواجهه با اقوام مورد تحقیق برخورد دوگانه و غرض آلود داشته اند. در این مورد به ذکر یک مثال اکتفا می کنیم:

کتاب اتنوگرافی اقوام غیر پشتون در صفحه ۶۴۴ در باره تاریخ ساکنان غیر هزاره میدان وردک به نقل از کتاب حیات افغانی می نویسد: «مسکن اصلی باشنده های ولایت میدان وردک، مناطق اطراف و اکناف کوه برمل سلسله کوه های سلیمان شناخته شده که از همین جا تمام قبیله وردک (کرلائی) تیت و پراکنده شده و در ولایت میدان وردک حالیه مسکن گزین شده است.»

بعد در همین صفحه ادامه می دهد که: «عده وردک را «سید» و از جمله اولاد سید محمد گیسو دراز قلمداد نموده اند که از این جمله قبیله سریانی که آن را ستوریانی نیز ثبت نموده اند. گنده پور (تری)، مشوانی، وردک و هنی شجره نسب شان را به سید محمد گیسو دراز می رساند، کسی که به سلسله یازدهم نسبی به حضرت امام حسین (ع) وصل می گردد…»

نویسنده پس از انتساب گفته خود به مورخان، بدون اینکه از کسی ویا منبعی نام ببرد، با عصبانیت تمام می نویسد که «این نظر از طرف عده مورخین و محققین { معلوم نیست این مورخین کی ها یند!!} مورد انتقاد شدید قرار گرفته و حتا مردود دانسته شده است. از نظر آنها این نظر افسانه ای بیش نیست. آنها می گویند که این کار دشمنان است که می خواهند پشتونها را از هم جدا سازد. به نظر آنها این یکی از نمونه های خورد دسایس استعمار بوده که در کشور ما رواج یافته است. دشمنان قبل از این باری پشتونها را از جمله بنی اسراییل دانستند و اهداف شان از این کار این بود تا بگوید که اگر مغل از این خاک نیستند، پس پشتونها نیز از جای دیگر آمده و مردم بومی این حیطه نمی باشند.

استعمار به این هم بسنده نشد، بلکه در بین خود پشتونها نیز در صدد ایجاد تفرقه و بدبینی برآمد و این ها را مربوط نژاد مشوانی، هنی و بختیار را به نامهای مختلف از قوم و نسب اصلی شان جدا ساخته و جعلیات را به دست نشر نیز سپرده اند. به نظر عده ای از محققین {بدون این که از این عده نام برده شود} چنین شایعات صرف بخاطر منحرف ساختن افکار، در بین مردم پخش شده است. در حالی که قدامت تاریخی «وردک» به چندین صد سال قبل از تولد سید محمدگیسو دراز می رسد.(ص ۶۴۶)» ] ببینید در پاراگراف های فوق این همه کلمات “عده ای” و “آنها” به کار رفته؛ اما نویسنده از مرجع شان نام نبرده و آنها را معلوم نکرده است و این با اصول تحقیق همخوانی ندارد.[

همین نویسنده وقتی در مورد هزاره ها می رسد به تکرار به کتاب “حیات افغانی” استناد می کند و به گونه ای مطالب آن را تأیید می کند که هزاره ها از اولاده چنگیز خان اند. اینجا کتاب “حیات افغانی” بهترین و موثق ترین منبع تحقیق به شمار می رود و مورد تأیید قرار می گیرد. دیگر نه افسانه است و نه کار دشمنان و نه از دسایس استعمار!! این همان وضعیت یک بام و دو هوا را تداعی می کند، و اعتبار نوشته تا حد زیر صفر تقلیل می یابد. برخی نویسندگان کتاب در عین حالی که پیشینه تاریخی هزاره ها را به سربازان مغول ختم می کنند، از لحاظ نژادی چنان آنها را شقه شقه می کنند که در نهایت نتیجه می گیرند که “اصطلاح هزاره حتا ملت و طایفه را نداشته، یک اصطلاح اجتماعی است که از قرن چهارده به بعد مورد استعمال قرار گرفته است.” ولی عین همین مسأله در مورد پشتون ها به نتیجه کاملا وارونه می انجامد و از دسایس استعمار شمرده می شود!!
آیا این بیانگر ذهنیت چرکین و مغز متعفن نویسندگان نیست که به منظور تقسیم بندی مردم افغانستان به مردمان اصیل و غیر اصیل، مالک و غیر مالک، اکثریت و اقلیت و درجه یک و درجه دو، به عناوین گوناگون دامن می زنند؟

مسوولان آکادمی علوم در دفاعیه شان گفتند که آری یکسری اشتباهات جزیی، لفظی و ساده در کتاب وجود دارد. در اینجا برای مزید اطلاع خوانندگان تنها با استناد به همین پاراگراف های بالا نشان داده می شود که آیا اشکالات مو جود، ساده و لفظی است، یا توطیه ای است عمیق و پیچیده؟!

در بحث هزاره های غزنی و میدان وردک ابتدا تلاش صورت گرفته، تا ثابت کنند که هزاره ها از اولاده مغول اند و بعد در بحث پیشینه تاریخی اقوام پشتون ولایت میدان وردک می گوید:” که مغولها ازاین خاک نیستند.(ص ۶۴۶)” نتیجه قطعی این مقدمه این می شود که: هزاره ها از این خاک نیستند!!
به این صورت:
” هزاره ها از اولاده مغول اند.”
” مغولها از این خاک نیستند.ص ۶۴۴″
پس: ” هزاره ها از این خاک نیستند.”

آیا به نظر آکادمی علوم این یک اشتباه لفظی است؟! حال فرض کنید چند تا تاجیک، هزاره، ازبک و سایر اقوام با توسل به مدارک تاریخی سعی کنند، هرکدام اصالت خودشان را ثابت کنند و دیگران را از خاک افغانستان ندانند، چه پیش می آید؟ آیا این مخالفت صریح با قانون اساسی نیست؟ آیا این استدلال ها به بهانه مستندات تاریخی با منافع ملی افغانستان در تعارض قرار نمی گیرد؟ اینجا موضوع دفاع از هزاره ها نیست. بلکه موضوع امنیت و ثبات افغانستان و وحدت و یکپارچگی اقوام تحت عنوان یک “ملت” مطرح می باشد.

وقتی بحث و بررسی در مورد اقوام غیر پشتون است، ذکر تاریخ پشتون ها و مقایسه آن با تاریخ جعلی، گزینشی و تحریف شده هزاره ها چه پیوندی با موضوع کتاب دارد؟ آیا این عمل خروج از دایره تحقیق و فرار از چارچوب علمی آن نیست؟

استفاده از منابع غیر مؤثق وجعل وتحریف در منابع:
یکی از اصول و معیارهای تحقیق علاوه بر رعایت اصل بی طرفی و استفاده از منابع مورد اطمینان، حفظ امانت در نقل قول از منابع است.

به خاطر رعایت همین اصل، محققین نقل قول ها را در میان گیومه( ” “) می آورند تا امانتداری به وجه احسن مراعات شود.

در کتاب اتنوگرافی صفحه ۶۶۴ به نقل از کتاب نژاد نامه افغان اثر ملا فیض محمد کاتب هزاره می نویسد: ” سادات دیره اسماعیل خان بخصوص هزاره های بهسود( ولسوالی حصه اول بهسود و و لسوالی مرکز بهسود) ولایت میدان وردک، کرم، بنگش و تیراه شیعه بوده و دیگران از مصاحبت با بعضی سنی های متعصب از همه امور مذهبی خود بی خبراند.”

این مطلب در اصل منبع این طور می باشد که: ” سادات دیره اسماعیل خان، کرم، بنگش و تیراه شیعه بوده و بعضی از مصاحبت با سنی های متعصب سنی و برخی نه شیعه و نه سنی از امور مذهبی خود بی خبراند.”

در مورد فوق درحالی که بحث برسر سادات مناطق سرحدی است وهیچ ارتباطی با هزاره ها ندارد، نویسنده تلاش کرده با جعل و تحریف د رنقل قول، آن را به هزاره های بهسود پیوند دهد. باید پرسیده شود که هزاره های بهسود چه ربطی به سادات و مناطق سرحدی پاکستان امروزی دارد؟

حال شما قضاوت کنید که تفاوت ساختاری و مفهومی اصل منبع با نقل قول تا کجاست؟ درصورتی که در ادبیات دری با گذاشتن یک نقطه فیل، قیل می شود، نویسنده محترم یک جمله را از طرف خود به اصل منبع اضافه کرده و یک جمله دیگر را از آن کم کرده است.!!

سوال این است که:
– بحث سادات آن طرف خط دیورند که اکنون جزو خاک پاکستان به شمار می رود، چه ارتباطی با هزاره ها و مردم بهسود دارد؟

- هزاره های بهسود به صورت ناشیانه در اصل متن افزوده شده است و تلاش گردیده تا گزاره های بعدی آن به هزاره های بهسود نسبت داده شود، چرا؟

- جعل و تحریف در نقل قول های مستقیم، ضمن این که نوشته را از اصالت واعتبار می اندازد؛ رذالت و پستی نویسنده و عقده ها و عصبیت های جاهلانه اورا نیز برملا می سازد.

همچنین به نقل از نژادنامه، هزاره ها “لجوج، کینه توز، زشت خو، دروغگو وبطاش دانسته شده است.” دراین نقل قول چند اشکال به صورت عمده مطرح می باشد:

۱- در اصل منبع به جای کلمه ” دروغگو”،” درشت گو” آمده است و هر انسان کم سوادی می داند که درشت گو با دروغگو هم ازلحاظ مفهومی و هم به لحاظ ساختاری تفاوت اساسی دارد.

۲- پیداکردن این عبارت از کتاب نژادنامه و انتخاب آگاهانه آن به عنوان صفات برجسته هزاره ها، بازهم نشأت یافته از ایده های جاهلانه و برتری خواهانه قومی نویسنده می باشد.

۳- درحالی که اتنوگرافی بر تحقیقات میدانی استوار می باشد و تحقیق هم در سال ۱۳۸۷ انجام شده است و دسترسی به جامعه هزاره و بررسی خوی و خصلت آنان در مرکز وولایات کشور هم کار چندان مشکلی نیست. پس استناد کردن به کتابهای تاریخی چه ارزش علمی و تحقیقی خواهد داشت؟ با وجودی که امروز همه امکانات تحقیق در مورد بررسی ویژگی های شخصیتی هزاره ها موجود است؛ توسل جستن به منابع تاریخی چه توجیهی می تواند داشته باشد؟

۴- صفات فوق با خصلت های اخلاقی هزاره ها که در جا جایی دیگر این کتاب از آنها نام برده شده در تضاد قرار دارد و و جود تناقض وتضاد در متن تحقیق، نشانه ناهماهنگی و بی سروسامانی تیم کاری و نظارتی آکادمی علوم و تزلزل فکری و پریشانی روحی نویسندگان آن است که ارزش علمی کتاب را از بین می برد.

تکرار مطالب جعلی درمورد پیشینه تاریخی هزاره ها:
بعضی از نویسندگان کتاب بسیار نگران اصالت تاریخی هزاره ها بوده اند و به این دلیل نهایت سعی خود را به کار برده تا اصالت تاریخی هزاره ها را انکار نمایند و به تعبیر خودشان ثابت کنند که هزاره ها از خاک افغانستان نیستند.

به این خاطر درجاهای مختلف و در صفحات گوناگون کتاب، یک مطلب بر ضد هزاره ها، بار بار تکرار شده است. از جمله می توان به تکرار یک مطلب در صفحات ۵۸۵،۶۵۵ و ۶۶۴ اشاره کرد.

بیان مطالب نامرتبط و تفرقه افگنانه:
درصفحه ۶۶۵ کتاب، زیر عنوان “طرز معیشت، سبک معماری و ساختمان منازل، نوشته شده است که: ” هزاره ها اکثرا به شکل متفرق و پراکنده به سر می بردند، اما بعد از جدی سال ۱۳۵۸ که ببرک کارمل به قدرت رسید، عملا قدرت اجراییوی به دست سلطان کشتمند که مربوط جناح پرچم و از ملیت هزاره بود، متمرکز گردید.” بعد می گوید: “در دوران جهاد که مردم هزاره مقیم در ایران هشت حزب سیاسی را تأسیس نموده بودند، در دشت برچی، قلعه شاده و تایمنی در ولایت کابل و ولایات هرات، قندهار، بلخ، بامیان، ارزگان، غور، میدان وردک بهسود وغیره ساحات به فعالیت پرداختند تا این که بعد از سقوط رژیم داکتر نجیب الله و اشغال کابل توسط مجاهدین هزاره ها نیز درقدرت سهیم شدند، ولی هرگز به سهم شان در قدرت قانع نبوده به بهانه به دست آوردن حقوق حقه شان بین آنها و سایر احزاب درگیری های شدیدی صورت گرفت…”

باتوجه به مطالب فوق چند پرسش مطرح می شود:
۱- آیا روش و شیوه بیان مطالب در مورد طرز معیشت سایر اقوام ساکن در افغانستان نیز همین گونه بوده است؟ تاجایی که اینجانب در این کتاب مطالعه کرده، شیوه های نگارش و تحقیق و چگونگی پرداخت مطالب در مورد اقوام بسیار متفاوت بوده است. این موضوع، ناهماهنگی در متن تحقیقاتی و اهداف پنهانی نویسندگان را آشکارمی سازد.

۲- در مطلب فوق دربرابر واژه ” بهسود” علامت گذاشته شده تا خواننده را به پاورقی کتاب ارجاع دهد. در پاورقی به جنگ و مقاومت هزاره ها در برابر سپاه حبیب الله کلکانی اشاره شده است. من نفهمیدم که جنگ با سپاه حبیب الله چه پیوندی با طرز معیشت، سبک معماری و ساختمان منازل هزاره ها دارد. چه چیزی اصولا آوردن چنین پاورقی را در اینجا توجیه می کند؟

۳- در مطلب بالا به وضوح هزاره ها به خاطر خواست مشارکت سیاسی اقوام در قدرت، مورد ملامت قرار گرفته و احقاق حقوق شان به عنوان یک “بهانه” برای جنگ با سایر احزاب و گروهها قلمداد شده است. این خود نوعی قضاوت وپیشداوری است که با اصول تحقیقات مردم نگارانه منافات دارد. نویسنده نمی داند که هزاره ها در دوونیم قرن اخیر نه تنها به صورت عامدانه و ظالمانه از تمامی حقوق انسانی و مدنی خود محروم شدند؛ که به طور سیستماتیک و برنامه ریزی شده برای حذف فزیکی هزاره ها تلاش های مداوم صورت گرفت.

اجرای سیاست های قتل عام، نسل کشی، کوچ اجباری، غارت زمین واموال، وضع مالیات سنگین و اعمال انواع بی رحمی ها و چپاول گری ها، جعل و انکارهویت هزاره ها در تاریخ، درجهت حذف کامل این قوم صورت گرفت؛ به این دلیل احقاق حقوق برابراقوام در پرتوی اصل عدالت، آزادی و برادری، از آرمان ها وآرزوهای همیشگی هزاره ها به حساب می آید. پس از پیروزی مجاهدین بازهم حق هزاره ها در قدرت نادیده گرفته شد و به همین دلیل هزاره ها همواره در مورد احقاق حقوق شان با حکومت چانه زنی می کردند؛ اما هیچگاه خواهان جنگ وخونریزی در بین مردم افغانستان نبودند و خواسته های خود را از طریق فشارهای سیاسی و مذاکره و گفتگو با جوانب مختلف سیاسی تعقیب می کردند. هزاره ها هیچ وقت جنگ را به نفع خود نمی دانند؛ به این خاطرجدا از مسأله ملی اگر تنها منافع خود را هم در نظر داشته باشند، بازهم جنگ را راه حل نمی دانند.

امروز نیز هزاره ها احساس می کنند که به حقوق شان نرسیده اند وباور دارند که تبعیض در سطوح مختلف براین قوم اعمال می شود؛ اما رسیدن به حقوق کامل شان را نه از راه مخالفت، خشونت، ستیز و یا به گفته نویسنده “بهانه گیری” برای جنگ، که از طریق همکاری باحکومت، حمایت از پروسه های ملی، مشارکت سیاسی و تقویت حس برادری و برابری در میان اقوام افغانستان دنبال می نمایند. به همین خاطر هزاره ها نسبت به مسایل تبعیض آمیز، تفرقه افگنانه و خصومت آفرین بسیار حساس می باشند و در برابر آن واکنش نشان می دهند، تا مبادا بار دیگر رشته های نیم بند اعتماد، وحدت و برادری اقوام افغانستان، در سایه توطیه های شوم دشمنان ازهم بگسلد و آرامش نسبی مردم برای چندمین بار برهم بخورد.

در این بخش اشکالات دیگری هم موجود است که به دلیل اختصار از پرداختن به آنها اجتناب می شود.

مشخصات فیزیکی هزاره ها:
درصفحات ۶۶۶ و ۶۶۷ سعی شده است تا مشخصات فیزیکی و و یژگی های جسمی هزاره ها توضیح داده شود. در این مورد پس ازآن که خصوصیات جمجمه را بیان می کند، به یک ضرب المثل عامیانه استناد می کند که می گوید: ” هزاره، موی نداره” بعد نویسنده اضافه می کند که ” البته در دوران جهاد تا امروز همه مردان بشمول هزاره ها ریش شان را نمی تراشند.” این بحث از لحاظ تخنیکی چند مشکل دارد:

۱- بحث بیان مشخصات جسمی انسان مربوط به اتنوگرافی نمی شود؛ بلکه به یکی از شاخه های علم بیولوژی و یا انسان شناسی جسمی مربوط می شود.

۲- اول می گوید: هزاره موی نداره، بعد می گوید که در دوران جهاد تا امروز ریش شان را نمی تراشند. همین نکته بیانگرآن است که هزاره ها ریش دارند، اگرچه ممکن است مانند دیگران فراگیر، زبر، درشت و پرپشت نباشد.

۳- خودتان گفته اید که هزاره ها به سید ها و ملاها بسیار احترام دارند. سید ها و ملاها از قدیم ریش تراشیدن را حرام می دانستند. بنابراین مردم هزاره پیش از دوران جهاد ریش شان را می گذاشتند. بازهم برخلاف گفته نویسنده که هزاره ها تا امروز ریش شان را می گذارند؛ ریش تراشیدن، خصوصا در میان نسل جدید هزاره، به یک امر عادی تبدیل شده است.

۴- در پاراگراف پایین تر به نقل از مؤلف( پشتو قبیلو شجری او مینی) و او به نقل از یک هزاره بدون نام و نشان، درمورد مردم هزاره اصل و اعلا مطالبی کاملا خلاف واقع، ساختگی و دروغ آورده شده است. این نشان آن است که نویسنده برای کوبیدن و توهین کردن هزاره ها حتا استنادبه یک نفر نامعلوم و بدون نام و نشان را نیز از نظر دور نداشته است.

درصفحه ۶۶۷ می نویسدکه : ” تمام خانم های این قوم دارای رنگ سفید، چاق و روهای صاف مقبول دارند واما چشمان، ابرو وبینی شان همسان مردهای شان بوده و بدون سرتمام بدن شان خالی از موی می باشد.”
حال سوال این است که منبع این تحقیق چیست وچرا از آن نام برده نشده است؟
دوم، آیا ویژگیهای جسمی سایر اقوام نیز با همین جزییات شرح داده شده است؟ اگرنه چرا؟
سوم، چه الزام و ضرورتی وجود داشت که نویسنده به این گونه مسایل مزخرف آنهم در مورد یکی از اقوام بپردازد؟ درحالی که این موضوعات مربوط بحث اتنوگرافی نمی شود.

دین ومذهب و باورهای عامیانه هزاره ها:
درصفحه ۶۶۸ کتاب نوشته کرده است که ” گرچه طورکلی هزاره ها شیعه مذهب و رافضی استواراند و در سابق با اهل سنت و جماعت چندان روابط خوبی نداشتند، اما هستند هزاره های که اهل تشیع نبوده، بلکه سنی اند.”
دراینجا چگونگی آغاز جمله، آرزو و قصد پنهانی نویسنده را می رساند. اما به کار بردن کلمه ” رافضی” به لحاظ مفهوم تاریخی یک تهمت بزرگ به اهل تشیع به حساب می آید.

کسب و کارو عادات مردم هزاره
درصفحه ۶۷۰ به صورت ناشیانه و غیر محققانه زیر عنوان “کسب و کار و عادات مردم هزاره” مسأله منازعه کوچی ها و هزاره ها را به گونه جانبدارانه آورده است. اولا دعوای کوچی ها و مردم محل چه ارتباطی به بحث اتنوگرافی دارد؟ ثانیا نویسنده اصل بی طرفی را در این مورد و موارد مشابه از دست داده است. ثالثا به جای ارایه معلومات درست، به قضاوت و داوری پرداخته است که از حیطه صلاحیت او به طورقطع بیرون می باشد.

وقیحانه تر از آنها این که در صفحه ۶۷۵ ادعا کرده است: ” باهر فرد بالغ قوم هزاره یک میل اسلحه ( تفنگ کلاشینکوف) موجود است”!! حال این که این سرمحقق محترم چنین معلومات دسته اول را از کجای شکم خود درمی آورد، معلوم نیست. چیزی که تاهنوز از دید نهادهای امنیتی کاملا پنهان مانده است!!

درصفحه ۵۲۳ کتاب در مورد موقعیت جغرافیایی ولسوالی واغظ ولایت غزنی می نویسد: ” به طرف غرب آن دره ترگان و ککرک مربوط ولسوالی جاغوری است!!(ص۵۲۳)” از این اشتباه فاحش تر درکجا پیدا خواهد شد. ولسوالی جاغوری چندین کیلومتر از دره ترگان و ککرک فاصله دارد و این دره ها جزیی از ولسوالی جاغوری به شمار نمی آید.
درباره موقعیت ولسوالی قره باغ ولایت غزنی نیز می گوید که شرق آن ولسوالی جاغوری است!! درصورتی که جاغوری به طرف غرب قره باغ واقع شده است و نه به طرف شرق آن.

خوانندگان گرامی! اینها مروری بسیارگذرایی بود بر بخش های کوچکی از کتاب “اطلس اتنوگرافی اقوام افغانستان” که به صورت اجمال مورد نقد قرارگرفت. نقد تفصیلی کتاب را با توجه به سطحی بودن و غیرعلمی بودن اثر، غیر مفید و ضیاع وقت می دانم. نمونه های بالا، برای اثبات این موضوع کافی به نظر می رسد.

نوشتار خود را با این شعر ملک الشعرای بهار به پایان می رسانیم که:
“اقوام روزگار به اخلاق زنده اند
قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است”

منبع: سایت مردم هزاره  

 

مشاهده: 10743 ادامه مطلب...
 
نقدی بر کتاب” اطلس اتنوگرافی اقوام افغانستان(غیر پشتونها)" مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
دوشنبه ، 19 سرطان 1391 ، 22:06
حفیظ الله زکی / روزنامه نگار
قسمت اول  

چاپ ونشر کتاب “اطلس اتنوگرافی اقوام ساکن در افغانستان ( غیر پشتونها ) از سوی آکادمی علوم افغانستان با اعتراضات و انتقادات شدید مردمی مواجه شد. در پی همین اعتراض های مردمی رییس جمهور کرزی در جلسه عدلی و قضایی، بررسی مطالب و محتوای کتاب مزبور را در اجندای جلسه قرار دادند. در این جلسه مطالب کتاب اتنوگرافی از مصادق توهین به تمام ملت و اقوام افغانستان و بخصوص قوم هزاره دانسته شد و به تأسی از فقره ۱۳ ماده ۶۴ قانون اساسی، رییس آکادمی علوم افغانستان با سه تن از مسوولان آن به دستور رییس جمهور از وظایف شان برکنار شدند. در ضمن به لوی سارنوالی دستور داده شد، تا تحقیقات خود را در این زمینه به زودی آغاز و کسانی را که به نام علم و تحقیق به اقوام افغانستان توهین نموده اند، به پنجه قانون بسپارند.
حکم رییس جمهور حامد کرزی در مورد برکناری مسوولان آکادمی علوم افغانستان با استقبال اکثریت مردم و بخصوص مردم هزاره مواجه گردید؛ اما برخی حلقات این حکم را ناشی از فشارهای سیاسی دانسته و آن را غیر قابل قبول خوانده است.

به هرحال آنچه از آکادمی علوم افغانستان به عنوان یک نهاد رسمی و تحقیقاتی و یک مرکزعلمی و ملی توقع می رود این است که در نوشته های خود؛ اولا جنبه ها و ویژه گی های علمی تحقیقات را در نظر بگیرند؛ ثانیا اصل بی طرفی خود را حفظ نموده و با پیروی از عواطف و احساسات از چوکات منطق، عقل و اصول تحقیق معیاری بیرون نرود؛ ثالثا هدف تحقیق در این مرکز باید در راستای رشد و تعالی فرهنگ، ارتقای معرفت و آگاهی مردم صورت گیرد و زیست مسالمت آمیز جمعی و برقراری مناسبات اجتماعی برادرانه و عادلانه را تشویق و نهادینه سازد.
بنابراین از انتظار به دور است که یک نهاد رسمی و ملی که از بودجه دولتی استفاده می کند و عنوان بزرگ آکادمی علوم را یدک می کشد، زیر پوشش انجام یک کار عالمانه و روشنگرانه، عقده ها و کینه های شخصی خودرا تبارز دهد.

با توجه به همین انتظار که در واقع با رسالت و مسوولیت این مرکز همخوانی دارد، به صورت اجمال کتاب “اتنوگرافی اقوام ساکن در افغانستان” به بررسی گرفته می شود. البته تلاش می شود که این بررسی خالی از حب و بغض بوده و معیارهای نقد علمی و منصفانه به عنوان پایه و اساس نوشته، مورد توجه قرارگیرد.
این نقد در دو عرصه صورت می گیرد:
۱- عرصه ساختاری تحقیق
۲- عرصه محتوایی تحقیق

شناسنامه کتاب:
در ابتدا لازم می بینم که یک شناخت اجمالی از کتاب داشته باشیم. نام کتاب «اطلس اتنوگرافی اقوام ساکن در افغانستان (غیرپشتونها) است که جلد اول آن منتشر شده است و ناشر آن آکادمی علوم افغانستان می باشد که با قطع رحلی و درتیراژ ۱۰۰۰ جلد توسط مطبعه شعیب در سال ۱۳۹۰ به نشر سپرده شده است.

این کتاب هشت ولایت کابل، پروان، پنجشیر، کاپیسا، بامیان، غور، غزنی و میدان وردک را مورد بررسی قرار داده و به ادعای آکادمی علوم با عنوان بندی و دیزاین مناسب و معیاری تهیه گردیده و آن را یک کار ابتکاری و منبع دست اول برای محققان دانسته است. این کتاب در هفتصد صفحه به چاپ رسیده است.

الف- بررسی کتاب از لحاظ شکلی و ساختاری:
۱- شناسنامه کتاب بسیار خلاصه و غیر معیاری بوده و با شناسنامه های کتابهای تحقیقاتی مطابقت ندارد. در شناسنامه تنها نام اثر، ناشر، طرح و صفحه آرایی، تیراژ، محل چاپ و سال چاپ آورده شده و نام نویسنده گان، نوبت چاپ، قیمت، نشانی، شماره تلفن، مراکز پخش درج نشده است.

۲- ساختار کتاب در کل از آشفتگی و بی سروسامانی رنج می برد و در نخستین نگاه، عدم آشنایی ناشر را با ساختار تحقیق برملا می سازد. کتاب در هشت فصل تنظیم شده، اما علاوه بر یک فهرست کلی در اول کتاب، هرفصل کتاب به صورت مجزا دارای فهرست تفصیلی، مقدمه، ذکر منابع و پیشنهادات می باشد که این امر از یک طرف بر پیوستگی مطالب کتاب و نظم ساختاری اثر لطمه وارد کرده، از طرف دیگر مطالب مشابه و اغلب غیر ضروری تکرار گردیده و بر حجم کتاب افزوده و هزینه های کتاب را بدون دلیل بالا برده است. اگر این زواید و اضافات حذف می شد و مطالب کتاب تنظیم می شد، حجم کتاب از هفتصد صفحه به کمتر از پنجصد صفحه تقلیل پیدا می کرد.
برخلاف ادعای آکادمی علوم افغانستان کتاب از لحاظ عنوان بندی و دیزاین کاستی های زیادی دارد. انتخاب فونت و فاصله خط ها، انتخاب عکس ها و نحوه چنیش عکس هادر صفحه،‌آغاز و ختم مطالب، نواسانات فونت در صفحات مختلف، حاشیه بندی، قطع کتاب، سرفصل ها و سرتیترها و بسیاری از موارد دیگر بر زیبایی و ساختار کتاب ضربه زده است.

۳- آکادمی علوم متاسفانه نه تنها در مسایل ریز بی توجه بوده که بسیاری از اشکالات کلان نیز از سوی این مرکز علمی مورد غفلت قرار گرفته است. چاپ صفحات تکراری و جابجایی صفحات کتاب نمونه کوچکی از این غفلت به شمار می رود. از باب مثال صفحه ۷۳ و ۷۴ مربوط به پشه ای ها و صفحات ۹۹ و ۱۰۰ به صورت تکرار چاپ شده است.
از صفحه ۶۴۶ تا صفحه۶۶۵ صفحات طوری جابجا گردیده که فهم مطالب را برای خواننده دشوار ساخته است. مثلا پس از صفحه ۶۴۸ صفحه ۶۵۹ و پس از صفحه ۶۵۶ صفحه ۶۵۱ و بعداز ۶۴۶ صفحه ۶۵۷ …آورده شده است که خواننده را دچار سرگردانی و سردرگمی می کند.

۴- در مورد اقوام در هر فصل بحث های مفصل تاریخی، تکراری و گاه پر از تناقض و تضاد صورت گرفته که این مسأله هم به ساختار و محتوای تحقیق اسیب وارد می کند و هم هزینه های اضافی را بر ناشر و در نهایت بر بودجه ملی تحمیل می کند.

۵- مباحث نظری و تیوریکی بدون ارتباط و نیاز لازم در لابلای رفتارهای روز مره مردم آورده شده و خصوصیات اخلاقی، اصطلاحات عامیانه مردم، انواع غذاها، باورهای دیرینه و انواع لباس ها به صورت درهم و نامنظم به بحث گرفته شده است، که نشان از نابسامانی تحقیق می باشد.

۶- وجود جملات و عبارات نامربوط و غیر لازم و فقدان منابع معتبر و کافی و عدم بهره گیری از عکس های جدید و رنگه و عدم انجام یک کار میدانی خوب از ضعف های دیگری است که این تحقیق از آن رنج می برد.

۷- مسأله مهمتر دیگر در این کتاب اغلاط تایپی و املایی بی شمار و فراوانی است که در بسیاری موارد فهم و خواندن کتاب را با مشکل مواجه کرده است. این اغلاط در برخی موارد تایپی و در برخی موارد متأسفانه ناشی از عدم آشنایی نویسنده و ادیتور با املای دری می باشد. که در اینجا تنها به موارد زیر بسنده می شود:
- باالهوس که باید بوالهوس باشد ص۳۹
- کانالینزاسیون = کانالیزاسیون ص۴۱
- اذلی = ازلی ص۴۰
- جغل = بغل ص۴۴
- شرعیت = شریعت ص۳۸
- لزیز = لذیذ ص۴۹
- ظفر المظفر = صفر المظفر ص۴۵
- عید غذیر خم = عید غدیرخم ص۴۵
- عمره = عمده ص۴۴
- لهن = لحن ص۵۸
- روضه و شهدا = روضة الشهدا ص۵۴
- عید اظحی = عید اضحی ص ۱۳۵

و هزاران دیگر که از ذکر همه آنها معذرت می خواهم.
این همه اشکالات هر کدام به تنهایی کافی است تا اعتبار اثر را زیر سوال ببرد.
ب – بررسی کتاب از لحاظ محتوایی:
۱- عدم اتکای تحقیق به کار های میدانی:

اتنوگرافی یک روش تحقیق علم اجتماعی است که به شدت به تجربه شخصی، مصاحبه و مشاهده متکی است.
در صفحه الف کتاب نیز تحت عنوان یادداشت اداره، گفته شده است که “این کتاب از طریق مطالعات کتابخانه ای و عمدتاً تحقیقات ساحوی تهیه گردیده است.”

در صفحه ب زیر عنوان پیشگفتار آورده شده است که ” اتنوگراف باید علاوه بر استفاده از میتودهای تحقیقات کتابخانه ای، عمدتا و اساسا از میتود ریسرچ ساحوی و مشاهدات عینی استفاده نمایند.”

بعد می نویسد: “مدت زمان و موعد اجرای ریسرچ ساحوی در ولایت متذکره به ملاحظه ضیقی و محدودیت امکانات بودجوی و از روی ناگزیری مدت دو هفته تعیین گردید، در حالی که مطابق معیارهای علمی و روش های پذیرفته شده در عرصه مطالعات اتنوگرافی، محقق اتنوگراف بایست مدت تقریبا یکسال و اضافه از آن و حداقل شش ماه را جهت اجرای ریسرچ ساحوی و مشاهدات عینی در ساحه مورد نظر سپری نماید.” (ص ب)

حال پاسخ به اشکالات زیر ضروری می نماید:
با توجه به این که تحقیق اتنوگرافی نود درصد بر تحقیقات میدانی استوار می باشد و مراجعه به منابع و مأخذ کتابخانه ای تنها در موارد خاص و ویژه کار برد دارد، ایا تحقیقات آکادمی علوم که تنها یک نفر را به مدت دو هفته و آن هم در مرکز ولایات وظیفه داده تا در مورد فرهنگ، عنعنات، باورها، عقاید و رفتارهای اقوام تحقیق نماید، کافی است؟ آیا نتیجه برآمده از این تحقیق می تواند یک کار علمی و معتبر به حساب بیاید؟ به طور قطع نه؛ و عذر “نبود امکانات و ضیقی وقت” نمی تواند کاستی های اثر را جبران کند. آکادمی علوم از یک طرف به ضعف ها و کاستی های کتاب اعتراف دارد و از سوی دیگر آن را یک ” ابتکار علمی و ” منبع دسته اول” در مورد اقوام معرفی می کند. آیا این معقول است و با منطق کار علمی و تحقیقاتی سازگاری دارد؟

آیا تحقیق مزبور می تواند ارزش یک اثر علمی را داشته باشد تا به عنوان منبع دسته اول مورد استفاده قرار گیرد؟!

در کتاب اتنوگرافی از مشاهدات خود نویسندگان و یا مصاحبه با طیف های مختلف اجتماعی بسیار کم آورده شده است و اغلب جمع آوری معلومات پراکنده از کتاب ها، مجلات و آمارهای وزارت معارف می باشد که اینها نمی تواند؛ اولا حکایت گر فرهنگ اقوام از طریق کار ساحوی به شیوه توصیفی به حساب بیاید. چیزی که در انجام تحقیقات مردم نگارانه لازم و ضروری می باشد. ثانیا این گونه منابع از اعتبار علمی برخوردار نیست.

۲- ناهماهنگی و ناپیوستگی مطالب:
علاوه بر مسأله فوق ناهماهنگی و ناپیوستگی مطالب چیزی است که در سرتاسر کتاب موج می زند. مثلا در حالی که نویسنده در باره وضعیت جغرافیایی ولسوالی کلکان بحث می کند، بدون ارتباط کارکردهای شورای ملی مردم کلکان را توضیح می دهد (ص۱۴) یا در حالی که در باره قدمت تاریخی کابل سخن می گوید به یکباره به واژه قوم و قوم گرایی و تیوری ها و نظریه های قومی می پردازد که کوچکترین ارتباطی با بحث قبلی پیدا نمی کند. باز در ادامه هشدار می دهد که “اگر حکومت، قوم گرایی را مهار نسازد، عدم اعتماد بین اقوام وحدت ملی ساکنان را تهدید به فروپاشی می نمایند.” در ادامه همین پاراگراف به رسم بزکشی اشاره می کند و به دنباله آن بدون عنوان مستقل با آثار تاریخی کابل می پردازد و دستاس یا آسیاب دستی را نیز به ادامه آثار تاریخی به بحث می گیرد.

آوردن مطالب نامربوط در کنارهم نشان می دهد که نویسندگان کتاب با اصول نگارش و روش های تحقیق آشنایی ندارند.

مجموعه بحث ها گرچه یک سلسله معلومات پراکنده و نامربوط را در اختیار خواننده قرار می دهد، اما از لحاظ ساختاری و محتوایی بایک کار تحقیقی تفاوت فراوان دارد. (مراجعه شود به صفحات ۲۹- ۲۱ کتاب)
از همین نمونه در صفحه ۴۳ زیر عنوان هزاره ها و شیوه زندگی آنها می نویسد: «به هر صورت بعضی از مورخین هزاره را شه زره تعبیر کرده اند و آنانرا مردمان پاک قلب خوانده اند.

هزاره ها واقعا مردمان خوش مشرب، شیرین زبان و خوش طبع می باشند. آنها آنقدر ساده و خوش باور اند که در مورد آنها گاه گاه چنین زمزمه می کنند: هزاره ها تصور می کردند که بلندی قد شاه کابل به اندازه بلندی برج قلعه است؛ دشمنان مردمان ما همواره سعی داشته اند تا وحدت ملی مردمان ساکن در افغانستان را خدشه دار نموده و با خلق نمودن تفرقه به اهداف استعماری شان برسند.
درجملات بالا چند اشکال وجود دارد:

اول: تناقض:
درحالی که در اینجا از مردم هزاره به اوصاف خوش مشرب، شیرین زبان، خوش طبع و پاک طینت یاد می شود، در بحث هزاره های بهسود ولایت میدان وردک هزاره ها را “لجوج، کینه توز، زشت خو، دروغگو و بطاش” دانسته است و این صفات باهم متناقض می باشد.

دوم: ناپیوستگی: 
در جملات فوق درمورد ویژگی های شخصی و اخلاقی هزاره ها بحث می شود؛ اما یکمرتبه مسایل دست اندازی دشمنان، تفرقه و نفاق و ضرورت وحدت ملی به میان کشیده می شود؛ در ذهن هر خواننده این پرسش مطرح می شود که اولا این جمله چه ربطی به اتنوگرافی دارد؟ ثانیا چه ارتباطی به هزاره ها پیدا می کند؟

سوم: اهداف شئونیستی:
از آنجایی که دخالت استعمار، هشدار در مورد تفرقه و نفاق قومی و ضرورت حفظ وحدت ملی بار بار در ذیل بحث اقوام هزاره، قزلباش و ازبک مطرح گردیده، بیانگر آن است که نویسنده به دنبال القای مفاهیم خاص برای خوانندگان می باشد. این موضوع باهدفی که آکادمی علوم از شناخت فرهنگ اقوام ارایه داده، منافات دارد. شناخت فرهنگ اقوام باید به تساهل، همدیگر پذیری، برقراری روابط نزدیک و نیک، برقراری صلح و تحکیم وحدت ملی بیانجامد؛ درحالی که مطالب کتاب دسترسی مردم به وحدت ملی و همپذیری را دشوارتر می سازد و فاصله ها و سؤ تفامها را بیشتر می کند.

چهارم: خلط مباحث و موضوعات:
در صفحات ۴۴ و ۴۵ بحث صفات، اصطلاحات هزاره گی و رسم و رواج ها را باهم خلط کرده و در صفحات ۴۷ و ۴۸ موضوعات غذاها، باورها و لباس ها را از هم تفکیک نکرده است.

به جملات زیر دقت کنید:
«استقلال فطری، سعی و تلاش فردی هزاره ها طی یک قرن اخیر، و خاصتا سهم ورول آنها در مبارزه علیه تجاوز و مقاومت درمقابل عناصر تحجر وعقب گرا به اثباط رسانید که دیگر آنها صرف موجودات بارکش نبوده، می توانند در عرصه های مختلف حیات جامعه نقش بازی نمایند، آنها این برتری را در عرصه اقتصاد به ازمایش گرفته اند. این امر می تواند دو توجیه دیگر نیز داشته باشد:

۱- اینها که در دامنه کوه قاضی زیست دارند قلت آب آنها را به اینجا کشانیده است.
۲- اینها به حفظ الصحه لباس شان توجه خاص دارند.

نوت: بنابر نزاکت هایی من نخواستم از صحنه هایی عکس برداری نمایم که بعضی از این بانوان هزاره لباس های شان را در آب دریای کابل در فاصله بین پل ارتل و سینما پامیر شستشو می نمایند.»

نمی دانم خواننده از این جملات آشفته و درهم ریخته چه برداشت خواهد کرد؟ و چگونه آنها را با هم ربط خواهد داد؟ ایفای نقش اقتصادی هزاره ها با کوه قاضی و حفظ الصحه لباس چه ارتباطی دارد؟ یا شستن لباس در آب کثیف و نجس دریای کابل از نظر نویسنده بیانگر توجه به حفظ الصحه لباس است؟! عبارت ” دو توجیه دیگر” این مفهوم را می رساند که توجیهات دیگری هم پیش از این آورده شده است، درحالی که چنین نیست.

درصفحه ۴۹ بحث تاریخچه اسماعیلیه را پیش کشیده و در صفحه ۵۰ آن را با قزلباشان یکی دانسته است که کاملا اشتباه و نمایانگر بی اطلاعی نویسنده از قوم قزلباش و فرقه اسماعیلیه می باشد. قزلباش یک کتله قومی است، در حالی که اسماعلیه یک فرقه مذهبی می باشد. در پایان بحث اسماعیلیه و قزلباشان نیز نوشته است که «…دشمنان مردم ما بسیار تلاش کرده اند تا میان اقوام ساکن مشکل آفرینی (تفرقه اندازی) نمایند…» معلوم نیست نویسندگان از این هشدارها و جمله ها آنهم در ذیل عناوین برخی اقوام چه منظوری را دنبال می کنند؟

پنجم: عدم تفکیک میان فرهنگ شهری و فرهنگ اقوام:

یک اشکال عمده در این تحقیق این است که محققان، در داخل شهرها نیز به فرهنگ، رسم و رواج، عقاید و باورهای خاص اقوام پرداخته اند، در حالی که امروزه فرهنگ شهری و شهر نشینی می تواند به صورت فرهنگ خاص، ویژه و مستقل به بررسی گرفته شود، که بر تمامی اقوام ساکن در آن شهر صادق باشد. از اینرو در شهرها مطرح کردن بحث اقوام تا حدودی اشتباه آمیز و غلط انداز است؛ زیرا در شهرها فرهنگ های مختلف طی دروه های طولانی برهمدیگر تأثیر گذاشته و فرهنگ مشترک و جدیدی را خلق کرده است. همانطوری که در کتاب اتنوگرافی اقوام افغانستان گفته است که “نمایندگان تمام اقوام به شکل پراکنده زیست می نمایند. حتا می شود چنین خطاب کرد که گویا زندگی شهری را انتخاب نموده اند و با عنعنات دیرینه قومی و محلی وداع گفته اند.(ص۳)”

به همین دلیل در بسیاری موارد نویسنده با تنگنا مواجه شده است. از جمله در توضیح سرگرمی های مردم کابل نمی تواند آنها را به یکی از اقوام ساکن در این شهر نسبت دهد، به ناچار به صورت کلی و زیر عنوان سایر اتنیک های مطرح درکابل و در آخر بحث ازبکها می آورد که : “سگ جنگی، خروس جنگی، کبک جنگی، کبوتر پرانی، کاغذ پرانی از تفریحات باشندگان کابل می باشند.(صص۷۱-۷۲″

بنابراین جا دارد که بجای بررسی عرف و عنعنات اقوام ساکن در کابل،‌که اکنون در هم آمیخته و شکل جدیدی به خود گرفته است، عنوان کلی فرهنگ شهری مورد مطالعه قرار بگیرد و نه فرهنگ اقوام.
پیشینه تاریخی هزاره ها:

در کتاب اطلس اتنوگرافی اقوام ساکن در افغانستان در فصل میدان وردک که به قلم سر محقق سید امین مجاهد نگاشته شده و توسط پوهنوال عصمت الله عثمانی ادیت و بازنگری شده است، از صفحات ۶۴۸ تا ۶۶۴ به صورت یکجانبه تلاش شده است تا اثبات کند که هزاره ها از بقایای لشکر مغول می باشد و در این قسمت نویسنده از تشبث به منابع و مأخذ معتبر و غیر معتبر چیزی کم نگذاشته است؛ اما آنچه هر انسان بی طرف و منصف را به شک و تردید می اندازد، این است که در این بخش به منابع معتبری که پیشینه هزاره ها را به هزاران سال قبل می رساند، هیچ استناد نشده است. در حالی که در همین کتاب در صفحات “۳۶۵ و ۳۶۶ ” نظریه «جی پی فریر» محقق فرانسوی را برجسته می کند که به نظر وی هزاره ها قبل از زمان سکندر کبیر در افغانستان می زیستند. این نظریه بر اساس آثار مکتوب مورخ یونانی به نام «کونتوس کوریتوس» استوار می باشد که در باره خط سیر سکندر به طرف افغانستان و شرح جنگ های آن نوشته شده است. نظر یه «فریر» توسط برخی محققان افغانستان چون عبدالحی حبیبی (۱۹۶۳م) مورد تأیید قرار گرفته است.

این نویسنده پس از آن که نظریه بومی بودن، مغولی بودن و مختلط بودن هزاره ها را مطرح می کند، نتیجه می گیرد که هزاره ها:

” الف- یکی از قدیمترین ساکنان افغانستان هستند.
ب- آمیزه ای از نژاد ها و گروه های قومی مختلف هستند که لشکریان چنگیز خان و امیر تیمور فقط بخشی از آنها و نسبتا جدید به شمار می ایند.

ج- ساختار قبیله ای و زبانی هزاره ها تا حد زیادی از همه این مردمان گوناگون تأثیر پذیر است. نیاکان هزاره ها احتمالا ساکنان ترک آسیای مرکزی و شرقی که بیش از ۲۳۰۰ سال قبل از شمال و جنوب هندوکش به نواحی موسوم به هزاره جات کنونی مهاجرت کرده بودند، باز می گردد. (ص ۳۷۱)»

باز در صفحه ۳۹۶ کتاب می نویسد: «قوم هزاره مثل همه اقوام افغانستان صلح جو، صلح خواه و صلح دوست می باشند، این از اصیل ترین اقوام افغانستان بوده اینها عمدتا در مناطق مرکزی افغانستان زندگی دارند.»
حال بحث این نیست که چرا برخی نویسندگان کتاب کوشیده اند تا هزاره ها را از بقایای لشکریان مغول بدانند؛ بلکه اشکال در روش و شیوه های تحقیق و استفاده از منابع غیر معتبری است که در این کتاب از آنها استفاده شده است. محقق، تحقیق خود را با طرح پرسش خاص آغاز می کند و با پاسخ به آن پایان می دهد.

محقق هیچگاه سعی نمی کند که تا فرضیه خود را اثبات نماید؛ بلکه می خواهد آن را بیازماید. وظیفه محقق اتنوگرافی توصیف کردن موضوع است و نه قضاوت و داوری کردن در باره آن. اما در کتاب مزبور اصرار شده تا فرضیه مغولی بودن هزاره ها را به هر طریقی که شده به خوانندگان بقبولانند. اگر نه طرح نظریه مغولی بودن هزاره ها در صورتی که منصفانه و غیر مغرضانه در کنار سایر نظریات به بررسی گرفته شود، هیچ اشکالی ندارد.

ادامه دارد…

منبع: سایت مردم هزاره  

مشاهده: 8893 ادامه مطلب...
 
تکرار، من­ + تو = تنها مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
شنبه ، 6 جوزا 1391 ، 09:14
 
                ****
دوشعر از: مصطفی وهریز (رنجبر)
 
تکرار

چیقدر غمگین لحظه ای ست،

هر روز،

ایستادند،

در کناری پنجره،

انتظاری تماشا غروب آفتاب را،

اما خسته تر از دیروز،

روزی دیگر،

وقتیکه ساعت کوکی،

 با طلوع آفتاب،

 ترا بیدار میسازد،

و می گوید:

امروز باز هم

تکراری دیروز،

و روز ها،

 رفته است.

    *****

من­ + تو = تنها

چرا؟

وقتیکه  تنهایم با هم،

ز هر چیز میگویم،

ولی چیزیکه باید گفت:

می شرمیم،

نمی گویم،

نمی گویم.

 

مشاهده: 6542 ادامه مطلب...
 
پنج مشکل بنیادین روشن فکر افغانستان مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
يكشنبه ، 17 ثور 1391 ، 19:04

 

1 . تقلید

2 . استبداد رأی

3 . نیندیشید

4 . شرطی شدن

5 . اصطکاک روانی

 مدخل . روشنفکری ما محصول جهل ِخانه زاد است.جهلی که در هر نوع تفکر و روزمرگی های ما،بطریق آشکار و پنهان خود را نشان می دهد.جهلی که مانند جغد،انرژی های پاشان مان را میبلعد.روشنفکر یعنی کسی که در قلمرو تاریکی،بطرز روشن فکر می کند و فکرکردن خود را در حوزۀ نوشتار و عمل تثبیت می کند.روشنفکر یعنی کسی که برای آزادی و عدالت می رزمد و حقیقت را رو در روی قدرت بزبان می آورد.                      

 روشنفکر کسی است که نه برای دیکتاتوری ها و سلطنت ها هورا بکشد و نه برای جمهوری ها و امارت ها، نعرۀ تکبیر.روشنفکر به شخصی اطلاق می گردد که مرز بین قدرت سرکاری و جامعۀ مدنی را مغشوش نسازد،روشنفکری یک شغل نیست که از برکت آن روشنفکر به ثروت و شهرت برسد،روشنفکری یک موقعیت ِ دانایی و وجدانی است،موقعیتی که با آگاهی و ایستادگی،پیوند اصیل و بنیادین دارد.روشنفکر ،بوف کور نیست که در بستر شب ،جشن ندیدن بپا کند.روشنفکر آدم بینا و با بصیرت است که با تلالوی دیدن ،شب را می شگافد.  

 روشنفکر افغان بجای آنکه بطور روشن بیندیشد و از دایره های مکرر و مکدر بیرون بپرد،بدون تابندگی و آمادگی های حساب شده،در درون تاریکی،بر جمجمۀ خود و شقیقۀ تاریکی ها مشت میکوبد.از همینروست که ما خاصتاً طی این سی و سه سال پسین نه تنها که عقل خود را در درون متن ،گفتگو و نوشتار،پرسنده ،فرهنگی و تابان نساخته ایم که اندک اندک،در فضای بگو مگو های فرساینده،پیکر معنوی خویش را فرسوده تر از پیش کرده ایم. 

 روشنفکر که تلفیقی از روشنی و فکریت است،طی این صد و چند سال(از مشروطه تا امروز) نتوانسته است جایگاه خود را به حیث یک جریان دگرگون کننده،در خود و در درون مردم تثبیت نماید.هر زمانی که بالنسبه قامت راست کرده است و خواسته که در میان  صدای مردم به نیروی تحول آفرین تبدیل شود،یا به دهن توپ رفته است یا در میدان های گلوله باران.     

  روشنفکر بجای آنکه در تعارض با جهل خانه زاد یعنی با محیط های فرهنگی به فردیت برسد،در تعرض به خود و دیگران به تفرد رسیده است.ما در آغاز قرن بیستم از ملا محمد سرور (تلفیق سنت و تجدد =مشروطه+معارف نوین+استقلال+ ترقی تکنالوژیک + مطبوعات+ناسیونایزم قومی+پان اسلامیزم) آغاز می گردیم و بعد از صد سال مبارزه(زندان،تبعید،اعدام)،در آغاز قرن بیست و یکم به ملامحمدعمر(تلفیق سنت و ضد تجدد = مشروعه+ انهدام معارف+وابستگی+اعدام تکنالوژی و مطبوعات+اتحاد چندین ملیتی... )پایان می یاییم (1901-2001).روشنفکری افغانستان بدلیل چندلایه گی استبداد و رخنۀ ویران کنندۀ استعمار(شرقی و غربی)، از همان آغاز،میانه و پایان،پدیدۀ سینه خیز،برونزا سطحی و معیوب بوده است،این پدیده بجای گداختن و شناختن و تعارض همیشه بسوی آختن و تاختن و تعرض به پس رفته است.                                       

 منورالفکران پیشکسوت مان چراغ تجدد و روشنفکری را با خونهای خویش افروختند و اینک ما مانده ایم  و میراثی که دچار انهدام تاریخی گشته است.ما به دلیل فقدان تأمل،تحمل و انفجارات درونی(نه آگاهی درونی)،اکنون به مشتی از روشنفکران پراگنده،گزافه گو و از دماغ فیل افتیده،تبدیل گشته ایم.هنوز هم اعتراف نمی کنیم که ما در ذهن مردم ،در قلمر تولید متن و معادلات چیزی شبیه به هیچ  وگاهی از هیچ هم چیزی کم تر.                                                                       

  ما در زیستن یک قرنۀ خویش،چندتا نوشته ای که برای ما اندیشیدن را به سبک مدرن بیاموزد،خودمان تولید نکرده ایم.ما به لحاظ تاریخی عقیم و نازا مانده ایم.سرقت و دستکاری اندیشه های دیگران نیز نتوانست درون جمجمۀ ما را تکان بدهد و مغز های دست ناخورده را به فکر کردن های روشن وادار نماید.                                          

وقتی روشنفکریت خود را در آیینۀ تاریخ معاصر افغانستان می بینیم،بزودی متوجه می شویم که هیچ جای وجود مان به پیکر و ذهن روشنفکر نمی ماند(روشنفکر به تعابیر و تعاریف گوناگون،... منجمله توجه به نظریۀ گرامشی،سارتر و سعید...)،اگر این وجود بیمار و خودساخته را مثلاً در آیینۀ "روشنگری چیست؟" * ایمانوئل کانت بنگریم ،در درون آیینه،نه چهرۀ یک روشنفکر بالغ ،مستقل و پرصدا بل سیمای یک گنگ خواب دیده ،وابسته و نابالغ را تماشا خواهیم کرد.                                                          

   چرا روشنفکر افغانستان اینقدر بی هویت،جنجال برانگیز،شقه شقه و بی انرژی گشته است؟ چرا روشنفکر این خطه هنوز به فردیت فرهنگی نرسیده است و همگی دارای منش های خشن،بسته و احساساتی است؟                                                    

چرا روشنفکر ما نمی تواند خود را به حیث یک جریان مؤلدو چاره گر بنمایاند ... چرا نمی تواند  خود را به حیث یک جمع و به حیث یک فرد،دلیرانه به نقد بکشد؟چرا روشنفکر از نقد ِ خویش میترسد؟از نقد نگرش خود،از نقد روش خود  و از نقد منش خود؟ چرا روشنفکر همه روزه به اجزا و آحاد خویش تجزیه می شود؟چرا روشنفکر  هر روز از جایگاه خویش کنده می شود و به سنگریزه ای برای سنگسار ، چرمینه ای برای قمچین و چک سفیدی برای چاکری تبدیل می گردد ؟                                          

 من این ازجاکندگی،توته توته شدگی،سنگگ شدگی،قمچین گشتگی،چاکرمنشی... را در پنج مشکل بنیادین مورد برسی و پرسش قرار میدهم.طرح این چرا ها به معنای رویکرد به مرض است نه علاج مرض،طرح پرسش نیمۀ اول اندیشیدن و چاره جویی است،من درین نوشتار دربارۀ مرض بحث می کنم ولی راه علاج و چاره سنجی آن مربوط به براه افتیدن گفتمان جمعی است،مربوط به خروشاندن و ادغام انرژی های راکد و پریشان است.                                                           

تقلید،استبداد رأی،نیندیشیدن،شرطی شدن و اصطکاک روانی چیز هایی اند که در لحظۀ وقوع،چیز واحد و یکپارچه ای را بنمایش میگذارند ولی من بخاطر روشن شدن بحث این پیکر مفرد را به اجزای متشکله تبدیل کرده ام وگرنه میدانم که مقلد کسی است که نمی اندیشد و کسی که نمی اندیشد مستبدالرأی است و نیندیشیدن و تقلید زمینه های شرطی شدن را فراهم میسازند و در بستر همین عوامل است که اصطکاک روانی،حذف دیگران و جنونزدگی روشنفکرانه سبز میگردد.                                                                                                  

 1 . تقلید تقلید،مرگ استقلال فکری است.مرگ درخشیدن در میان تاریکی است.روشنفکری با اندیشیدن آغاز می گردد،اندیشیدن ِ متکی به عقل خود.عقل خودی اگر به تفکر نیاید ،بطور ناخواسته به تقلید و بردگی ذهنی منتهی میگردد.روشنفکر وقتی به نیندیشیدن  معتاد گردد،از درون جوشی جدا می شود،مغزش به آرشیف و ذخیرۀ معلومات های منسجم یا پراگنده،استحاله می کند،و آهسته آهسته بی آنکه بداند به قلمرو تقلید که نوعی از پیروی بدون چون و چراست،محبوس میماند.مقلد و پیرو ،نامی است که می توان به روشنفکر افغانستان اطلاق کرد.                                                            

ما که میبائیست روش و نگرش را از دیگران می آموختیم و در امکانات فرهنگی خویش بکار می بستیم،برعکس آموزه ها و شیوه های دیگران را از حنجرۀ ناپخته ی خود بیرون کشیدیم، آنهم بدون فهم درست آن ایزم ها،تجربه ها و شگرد ها.ما نه تئوری ها را فهمیدیم و نه متد ها را.نه نگرش ها را درونی کردیم و نه روش ها را ازآن خود،یعنی که ما در بومی کردن اندیشه های دیگران و تئوریزه کردن تجربه های خودی،ناکام مطلق ماندیم .(در تعارض بین سنت خودی و مدرنیته بیرونی) آنچه برای پیکر تراشیدۀ فلورانس دوخته شده بود بدون گزکردن و بریدن ،آنرا بر کالبد دستناخوردۀ چخانسور انداختیم.گمان میکردیم که مثنوی،نظر به سبقت ذهنی و زمانی،دریچۀ رنسانس است نه کمدی الهی.نوشتیم و تا هنوز می نویسیم که مولوی جلال الدین،پنجاه و هشت سال پیش از تولد دانته آلیگیری،در شعرستان ِ بلخ تولد یافته است.از خود هرگز نپرسیده ایم و درخود هرگز نیندیشیده ایم که چرا حتا شعر عرفانی ما به مولوی و خاتم الشعرا یعنی جامی به پایان  میرسد؟ چرا بعد از قرن پانزدهم حتا عرفان اندیشی نیز درین سرزمین مرده است(نگرۀ فلسفی و علمی و هنری که بجایش،چون وجود نداشته که مرده باشد).ما در کلیت خویش به حیث یک پیکر فرهنگی در سیه چال تقلید مانده ایم.عرفان اندیشی های مان نیز بدون اندک تازگی (البته بیدل و اقبال در بستر فرهنگ دگر به سامان رسیده اند)سر بر سنگ تقلید مالیده اند.روشنفکری ما در قرن بیستم با تلاشهایی همراه بود که نتایج فکری آن در حوزه های گوناگون فکری ، سطحی و تقلیدی بنظر میرسد .جریان روشنفکری نتوانست در قلمرو سیاست به تحولات شایستۀ سیاسی و اجتماعی نایل شود و در حوزه های ادبی،هنری،علمی و فلسفی نیز قادر نشد که خلاقیت خویش را به حیث یک جریان تثبیت نماید.              

 سرزمین ما از  ربع دوم قرن نزدهم بدینسو اگر از یکطرف در آتش بلاهت شاهان و شهزادگان می سوزد از طرف دیگر بطور استمراری در آتشفشان استعمار غربی سوخته است.درین یکصد و هفتاد سال پسین،استعمار هیچگاهی برای ما فلسفه ، علم و هنر(تفکر و ارزشهای مدرن)نیاورده است.                                                  

مقدونی برای ما هراکلیت و کاشف اتوم،اریستوفان و فئدیاس،دموکراسی و پرومته، جمهوری افلاطون و بوطیقای ارسطو را نیاورد.استعمار انگریز نیز دانشگاه گلاسکو را بر تپۀ بالاحصار کابل انتقال نداد.شکسپر، هابس،جان لاک،ریکاردو،آدام اسمیت،هیوم و چشمان کاشفین را با شاه شجاع ها و مکناتن هایش به افغانستان ارسال نکرد،شوروی و امریکا نیز سخاروف ها و نوام چامسکی های شانرا به ما هدیه نکردند و تا امروز ...خطۀ ما دیریست که در زیر یورش های متقاطع قرار داشته و تا هنوز کمر راست نکرده است.در چنین وضعیت تاریک و خاکستری،روشنفکرش نیز بر نطع خاکستر ایستاده و در دایرۀ استعماری نفس می کشد...کارکرد شاهان و استعماریون کلاسیک ،مدرن و اکنونی ها بجایش ولی روشنفکر درین میان به حیث کسی که مدعی عقل و آگاهی است چه نقشی را ایفا کرده و ایفا می کند،قابل برسی و پرسیدن است.چرا روشنفکران سایر ملل توانستند از زیر جهیل های خون و خاکستر های تاریخ برخیزند و کاروانهای ترقی و تحول را به سرمنزل مقصود برسانند؟                                                                  

 تقلید،آفتی بود و آفتی هست که روشنفکر افغان را از تولید باز ماند و باز میماند،ما روش ِ اندیشیدن و اعتراض و پرسیدن را از فلاسفه،دانشمندان ، مبارزین کشورها،و تجربۀ ملل نگرفتیم بل مستقیماً خود اندیشه ها،اعتراض ها و پرسش ها را به حیث لقمه های تیار، گرفتیم و بدون فهمیدن ،حلاجی کردن،بومی سازی...بلعیدیم و در سرزمین خویش پینه کردیم(تطبیق نمودیم).متن ها،تجربه ها و آثار دیگران را از کارگاه ذهن و تجربۀ فرهنگی خویش عبور ندادیم تا با درگیری و گفتگو یعنی با تعارض با آنها و با گفتگوی درونی باخود،به تولید اندیشه ها و نوشته های تطبیقی خویش نایل می شدیم.روشنفکری ما از روی اخبار،سیاحت ها،تذکره ها ،سفارتخانه ها،اعلامیه هاو دسترسی به ترجمۀ کتاب های بیرونی(ترجمه نیز مال خود ما نبوده)شروع شد و اینک در قلمرو عمل،با استفراغ یا جنون زدگی به انجام خود کردۀ خویش،سرگردان مانده است.                                                                                                       

ما در صحنۀ روشنفکری ،عمدتاً،به حیث مقلد و توجیه گر به ظهور رسیده ایم نه به حیث منتقد و عقل  ِ سنت شکن.روش و نگرش ما از حد یک مسؤلیت اخلاقی و اعتراض احساساتی(زیر سقف و روی جاده های قیر)فراتر نرفته است(به استثنای دورۀ مقاومت ضد شوروی که پای روشنفکر بالاجبار از جاده ها به دهکده ها و دامنه ها کشیده شد و هکذا اعتراف باید کرد که برخی از روشنفکران انگشت شمار بدلیل جاذبۀ شخصی در میان آدمهای شهری و روستایی دارای نام و نشان و وجهۀ تثبیت شدۀ مبارزاتی بوده اند) و هیچگاهی،در هیچ قلمروی این روشنفکری به نوشتن کتاب های جدی و آثار چاره سازی که از قلم خودمان تراوش کرده باشد و نسل را به نسل گره بزند،تبدیل نشده است(افغانستان در مسیر تاریخ،نوشتۀ غبار یک استثنای تاریخی است،آبروی روشنفکری افغانستان در قرن بیستم است و شاید چند نوشتۀ کوتاه دیگر)بازهم اگر استثنا ها را مدنظر نداشته باشیم و روشنفکر را به حیث پدیدۀ فرهنگی مطالعه کنیم، شاید هیچ شخص (روشنفکر هنوز به فردیت فرهنگی نرسیده است،هنوز موجودیتش مربوط به وجود جمعی است از هر طیف و ردیفی که باشد در زیریک چتریعنی زیست گروهی نفس می کشد،در زیر چتر قومی ،زبانی ،سمتی ، حزبی،مذهبی...) و هیچ گروهی ادعا کرده نمی تواند که یک چند متن و کتاب جدی،سنت شکن و دگرگون کننده را که منجر به تحول و حرکت رشدیابندۀ فرهنگی شود،از خود برجای مانده باشد.                                                                       

متنی که بتواند فرهنگ بسازد،ذهن جمعی و نگرش عمومی را دگرگون کند،ما تولید نکرده ایم.برای روشن شدن این بحث ،بطور مثال،صادق هدایت رمان "بوف کور" را در 1315 هجری نوشت، با نوشتن  این رمان کوتاه،چه اتفاقی در فرهنگ و ادبیات روشنفکرانه افتاد؟ هدایت به حیث یک روشنفکر با این نوشتار،تحول عمیقی را در سطح داستان نویسی کشور خویش ایجاد کرد، رمان نویس،که نگرش و روش را از ادبیات غرب گرفته بود ،خود به بازتولید نگرش دگر ، روش دگر  و منش دگر دست یازید.اگر هدایت به چاه تقلید می افتید هرگز نمی توانست "بوف کور" را بشیوۀ تازه و خلاقانه بیافریند.بوف کور،روش اندیشیدن را آموخت،بوف کور،معبری آراست برای گذار از تقلیدبسوی تولید.این نوشتۀ کوتاه نشان داد که برای روشنفکر ،مهم تر از همه  اندیشیدن است،تقلید نکردن است،نشان داد که به این شیوه نیز می توان اندیشید،می توان مقلد نبود**                                                                      

 تقلید اندیشه بجای هضم و تولید اندیشه ،این است میراثی که ما به آیندگان و نسل های دیگر برجای میگذاریم.تقلید از روش بجای بکاربرد و تولید روش،چیزی ست که ما تا هنوز در اعماق آن می سوزیم.در بُعد درونی ،فرهنگ ما فرهنگ تقلید است و بطور ناخواسته خود را در برابر سنت ها،تجربه هاو اعتیاد ها،بگونۀ تسلیم طلبانه استمرار می بخشد، و در بُعد بیرونی،تقلید از مؤلف و تقلید از تألیف بطرز مزمن تداوم میابد، روشنفکر  بجای مطالعه،نقد و نوشتن کتاب،به پیروی غیر نقادانه و غیر پرسشی خوی کرده و این عادت را همچنان بدوش می کشد.تقلید بلایی است که هر یک مارا به حافظ متن و آرشیف نقل قول،به مداح اندیشه و منقبت خوان حماسه ها تبدیل کرده است .تجربه های پسین نشان داد که چگونه بجای درک تألیف،مقلدانه به پای مؤلف غلتیدیم ،مانند مرید بپای پیر.                                                                          

تقلید تقلید تقلید،به حیث اولین مشکل،در تمامی حوزه های روشنفکری مان بطرز وحشتناکی جریان یافته و جریان دارد.همۀ ما بی آنکه بدانیم غرق تقلیدیم.بی آنکه به ناتوانی و دنباله روی خویش اعتراف کنیم و زمینه های تنگ ِ تقلید را بشکنیم و بشناسیم ،به شناساندن و ارائه کردن بنجل های ذهنی مان،مست می شویم و افتخار میکنیم.اگر کسی فرآوردۀ ما را به نقد بکشد،حاضر نیستیم که حتا پراگراف های حقیقی آنرا بپذیریم.هر چیز و ناچیز خود را محصول نبوغ شخصی و گفتار خطا ناپذیر میدانیم .                                                                                                    

از سالار تا صفوف،از سیاستمدار تا فیلمساز،از قصه نویس تا مظاهره چی،از شاعر تا آوازخوان، از پژوهشگر تا موسیقیدان،از منتقد تا حاشیه نشین،از ایدئولوگ تا خبرنگار،از مقاله نویس تا ترجمان،از تحصیلیافته تا مسجدرو، از وبسایت ساز تا وبلاگ دار،از قاچاق مؤلف تا مافیای تألیف،از سارق ادبی تا دزد اندیشه...اینها همه نامهای مجلل و خوش آهنگی است که روشنفکر افغان(روشنفکر ارگانیک،روشنفکر حرفه وی ،روشنفکر آماتور،انتلکتوئل سنتی،انتلکتوئل سرکاری و روشنفکر جامعۀ مدنی)مانند سرخابۀ هندو بر پیشانی خویش نصب کرده است و هرکدام بی آنکه بر تولیدات غیر تقلیدی خویش اندکی توجه داشته باشند،از روشنفکر بودن،مبارز بودن،یک اینچ عقب نشینی نمی کنند.روشنفکری را به حیث تیول و منصب اعزازی برای خود بطور مادام العمر پاسداری میکند.                                                                                                      گاهی اندوخته های دیرمانده و آگاهی های مسروقه(انبار معلومات)،بدون دستکاری های لازم به حیث تولید شخصی به بازار آزاد افغانستان سرازیر می شوند،این دستبرد ها با پنهان کردن مأخذ و منابع،بدون ریختن عرق و خوردن دود چراغ به مقاله ،کتاب، فیلم،تابلو،شعر،آهنگ ... تبدیل می گردند.از اینروست که از برکت                            

 DownloadCut, copy, pasteدر شهر خربوزه،هر مقلدی دانشمند و هنرمند می گردد. باید کتاب را بستباید بلند شددر امتداد وقت قدم زد،گل را نگاه کرد،ابهام را شنید.سپهری ،ص 150،چینی نازک تنهایی 

 2 . استبداد رأی روشنفکر افغان در درون فرهنگ استبدادی،مردسالار و پیشا مدرن به ظهور رسیده است.حتا روشنفکرانی که در غرب تحصیل کرده و در همین جا سکونت دارند ولی در نظر،کرکتر و کردار خویش،سنتی و مستبدالرأی باقی مانده اند.شیوه ،تکنیک و چگونگی اندیشیدن و پرسیدن را از دانایی غرب نگرفته اند.از همینروست که وجه تسمیۀ روشنفکر،اینک در درون ما معنای اولیۀ خود را نیز از دست داده است و مقوله ای شده که فقط مستبدِ مردسالار را به بیان می آورد.از آنجا که هر نگرشی خود را در منش فرد منعکس میسازد،منش روشنفکر افغان،همیشه  در درون خویش یک نوع منش استبدادی را سرازیر  می کند.                                                                 

استبداد رأی یکی از مشکلات بنیادین روشنفکر و روشنفکری افغانستان را تشکیل میدهد.هر روشنفکر صرف نظر از موقعیت و درجۀ ذهنی اش،وقتی مینویسد یا وقتی گفتگو میکند،در مقام یک مستبد و دیکتاتور تام الاختیار است.روشنفکر وقتی دهن باز میکند یا وقتی قلم میگیرد،ساده ترینش نیز به لحاظ ارداه و نفی دیگران،در موقف یک فرعون،یک ناپلئون و یک سلطان محمود به ظهور میرسد.چنین آدمی در لحظۀ نگارش سعی میورزد تا نظر و اندیشه و تحلیل خود را بر دیگران بقبولاند،این موجود سخنگو در جریان مکالمه تلاش می کند تا دیدگاه و برداشت خود را بر مخاطب ،مانند مُهر برده دار بر شانۀ برده حک نماید.حالا بگذریم از اینکه نوشته و گفتار چنین آدمی با چی سطح و سویه ای ارائه می شود.قبولاندن خود بر دیگران بدترین نوع استبداد است.چنین استبدادی از فقدان استدلال،فقدان دلیری و ناتوانی ذهنی آب میخورد.کسی که در حرف از همسویی و دگرپذیری دم میزند در لحظۀ عمل ثابت می سازد که غیر از خود به هیچ جنبنده ای حق زیستن نمی دهدو بقول فاروق فارانی که دموکرات ترین روشنفکر افغان دو تا طالب در کله دارد.این دوتا طالب در ضمیر فرهنگی مان حرکت دارند و مانند سایه،در کنار نوشتار و گفتار ایستاده اند.                                          

روشنفکریتی که در درون استبداد و فضای خفقان به سامان رسیده باشد،مادامی که با جرثومۀ استبداد تصفیۀ فرهنگی نکرده باشد،خود نیز چهرۀ استبدادی میداشته باشد. چنین موجودی با قیافۀ چند مجهوله،با یک یا چند مقاله با یک یا چند سخنرانی،با چند نعره و اعلامیه که هنوز مضمون نگارش و محتوای سخن برای خودش روشن نگشته است، میخواهد بر دیگران بوسیلۀ شمشیر عقل،سیطرۀ معنوی ایجاد کند و آنچه نوشته و گفته است دیگران بدون چون و چرا قبولش نمایند.نویسنده و سخنگو با روش استبدادی و با نگرش حذف دیگران با حسن نیت و یا سؤی نیت به روشنفکر مستبد تبدیل می گردد.نفی دیگریت و نفی تفاوت،به هر طریقی که اتفاق بیفتد(چه در نوشتار چه در گفتار)در تکامل سیستماتیک و نهایی خویش ،به دهلیز های خونین شکنجه،به دامنه های سرخ پولیگون،به گور های گمنام دسته جمعی و به فروختن سر و سرزمین منتهی می گردد.روشنفکری ما از این بابت هول انگیز و هراسناک است،تمایل فی نفسه به حذف دیگران،پایان یافتن به استبداد و خشونت است.تناقض میان نوشتار(هکذا گفتار)و منش روشنفکر،بلای آشکاری است که روشنفکر را در عمل، افشا میسازد.بطور مثال مردِ روشنفکر از آزادی زن حرف میزند و در گفتار و نوشتار خود را عاشق سینه چاک آزادی زن نشان میدهد،اما در عمل در زندگی خانوادگی خویش چیز دیگری را به اثبات میرساند،چنین مردی در زندگی روزمره نه تنها که هیچ حقی و هیچ نوع آزادی یی به زن قایل نمی شود که با زنان خانواده(همسر،خواهر،مادر) با خشونت نیز برخورد می کند.این تناقض(در حرف طرفدار آزادی و برابری زن بودن و در عمل ضد آن عمل کردن)در کلیت سیستم فکری روشنفکر وطن ما جابجاست.                                                                                     

 روشنفکر سیطره خواه ِ امروز ینۀ ما که ادامۀ بحران عقل و بحران روشنفکری است، بحرانی که از فرط ِ وفور منشاء گرفته است.انتلکتوئلی که از موقعیت روشنفکر پرسنده و مؤلد به موقعیت منورالفکر تنبل و الم شنگه استحاله کرده است.این روشنفکر، روشنفکری است که دریافت خود را نه از تفکر و روشن ساختن تاریکی ها بلکه از خون پرومته و غوطه خوردن در ظلمت گرفته است،روشنفکری که بجای شناختن و شناساندن به دایرۀ جنگ زرگری و جنجال سقوط کرده است.درین رویکرد نبرد روشنفکر نبرد با خود است نه پیکار با تاریکی.نبرد با نابالغی های خود کرده اش نیست،بل نبرد با سلول های رو به بلوغ و رو به شکوفایی است.                                             

  از همینروست که این موجود ناشناخته از درون متلاشی است،درونی که هنوز صیقل نیافته است،درونی که در دایرۀ استبداد روشنفکرانه به انفجار روانی و انفجار اخلاقی رسیده است.درونی که پیش از پیری جوانمرگ شده است.                                 

 چرا روشنفکر مستبدالرأی؟                                                                            

برای اینکه وظیفۀ روشنفکر کنش است،کنش از دینامیزم و تأمل ذهنی زبانه می کشد.کنش ذهنی یعنی پرداختن به حل پرسش ها و معضلات.کنش یعنی گفتگو با خود و گفتگو با دیگران،کنش یعنی مکالمۀ انتقادی با فرهنگ گذشته و موجود.درین موقف است که هر جوینده ای به روشنفکر سالم تبدیل می گردد، و نقاب تزویر از روی جمجمه و رخسار مکیاژی پائین میغلتد.                                                                                                                          

چون روشنفکر از کنش دور می شود،به موجود سیطره خواه یعنی روشنفکر واکنشی تبدیل میگردد.در درون خود به جستجو ،تولید و کنش ذهنی نمی پردازد.لقمۀ جویده را جویدن،چشم کشیدن وسیلی زدن بروی دیگران به موضوع اصیل و شکل زیستن،تبدیل میگردد.این گونه روشنفکر،بجای نبرد با تألیف،روزمرگی را با واکنش نشان دادن در برابر شخصیت مؤلف سپری می کند.واکنشی که جای نقد جدی و پژوهش علمی را اشغال می کند.واکنش ،نه طرح پرسش است نه حل کدام معضله ای، واکنش ،دغدغه و رویدادی است که دل تنگ و تاریک روشنفکر را بالای دیگران خالی می سازد.                                 

 کسی که به استبداد رأی خوی کرده است هرگز نمی تواند به کار جدی،سالم و روشنفکرانه دست بزند،چون عادت و ساختار ذهنی وی برای تسلط بر جسم و روح دیگران بنا یافته است.آدمی اینچنین واکنشی ،بدون آنکه کار ارزنده و تابانی را انجام بدهد در لاک خویش می پوسد.                                                                   

  هنوز اکثریت نوشته های روشنفکران قرن بیست و یکم افغانستان را که میخوانی،به لحاظ نحوۀ پرداخت و نوع نگاهِ شان،گمان میکنی که سر از خواب سنگین قرون وسطی برداشته ای!حس میکنی که آدم مومیایی شده ای هستی برای بازگویی افسانه های عصر حجر به نسل انترنت.                                                                             

 3 . نیندیشیدن درد تاریخی ما درد نیندیشیدن است.روشنفکر ما روشنفکر نیندیشیده و غیر متفکر است.ما چنان درخواب غفلت فرورفته ایم که حتی بمباردمان امریکا و انفجار انتحاری نیز نمی تواند ما را بپراند.در درون هر یک ما، کوره های آتشینی برپاست که آهن های عالم را پس از هر ذوبی فقط به زنجیر و ذولانه،تبدیل می کند.                               

 با هر سخن نیندیشیده با هر جملۀ بی تفکر ،خرمن های زنجیر را به صدا در می آوریم و پیش از آنکه این زنجیر ها بر شتالنگ دیگران پیچ بخورند بر پا های ضعیف و ناتوان خود مان میریزند.                                                                                                

روشنفکر نیندیشیده،هنگامی که می خواهد بیندیشد،هر اندیشه و هر تحلیلی که از کانال اندیشیدن اش میگذرد،پیش از آن و اولتر از آن، بطور ناخودآگاه از فلتر ذخیره های سنتی و صیقل نیافته اش میگذرد.از همینروست که هر اندیشه و هر اندیشیدنی،به حیث یک رویداد مزمن پدیدار میگردد و شبیه به چیزی مسروقه،دستبرد شده و یاغی به جولان می آید.                                                                                         

روشنفکر ما غیر مؤلد است،روشنفکر مکالمه گر و  "سقراطی" نیست بل روشنفکر "شوکرانی" است،بجای آنکه به تولید شهد و پرسیدن برسد، با چشم پُت ،جام شوکران را بار بار بالا کرده است.چنین روشنفکری نمی اندیشد بل در خامی های خویش می جوشد، در جوشیدن جای اندیشیدن را پُر می کند.جوشیدن کاذب، جوشیدن احساساتی.روشنفکر با آنکه ادعای ایدئولوژی ها، ایزم ها و اندیشه ها رابا خود حمل می کند اما هرگز نتوانسته برای خود ،شمعی باشد و برای مردم چلچراغ. برای خود فکری باشد صیقل خورده و برای مردم عمل روشن.در طی این ده سال پسین،روشنفکر به موجود دریشی پوش مجلسی تبدیل گشته است،روشنفکر مجلسی هم در حصار کابل هم در شهربند غرب،مشغول برگذاری مجالس است و مجالس نیز صدا ها و اوراقی را می اندیشند که قبلاً اندیشیده شده اند.روشنفکر مجلسی بدنبال عمل و تعین سرنوشت مردم نمیرود،خوشحال است که آرام ننشسته از صبح تا شام بر کرسی وعظ نشسته است.روشنفکر مجلسی بعد از ختم هر مجلسی بجای چاره اندیشی،آهنگ سمنک است که از پیشانی و لبخندش پائین میریزد:                                                                                                     

 این خوشی سال یکبار استسال دیگر یا نصیب این گونه روشنفکر تحمل ابرو را بالای چشم ندارد.تبسم را به تیر میزند و گفتگو را با گلوله.اندیشه را سیلی میکوبد و مکالمه را خنجر.همیشه بدون ابر میبارد و بدون هیزم می جوشد،تنبوری است که بدون انگشت پرصداست. ابری است که علاقه دارد بروی دیگران ببارد.نمیداند و حس نمی کند که با چنین روشهایی ،صف به ساختار ذلالین نمیرسد ، صف پراگنده و پریشان میماند.این روشنفکر که لقب روشنفکر را با خود اولدنگ کرده است، روشنفکری را نوعی از شغل میداند که باید از مدرک آن نان بخورد و به جاه و شهرت و ثروت برسد.این موجود نابالغ هنوز نمیداند که روشنفکر یعنی اندیشیدن و اندیشیدن یعنی تولید روشنی، تولید آگاهی،تولید اعتراض و بیداری.                                            

روشنفکر نمی خواهد بداند که افغانستان ِ کوچک دارای مشکلات بزرگ است،نمی خواهد اعتراف کند که پرابلم های ما کلان است و آدم های ما کوچک.هر دونکیشوتی خود را ناجی خلق و رهبر مملکت می پندارد.                                                   

 روشنفکر تا از چاه و زندان خودساخته بیرون نپرد،تا لقمه های جویده و مفلوج کننده را قی نکند به جایگاهِ روشنفکر متعهد(سارتر) روشنفکر آماتور (ادوارد سعید)روشنفکر ارگانیک(گرامشی) روشنفکر مؤلد متن(دریدا)...و به همین گونه به هر تعبیری که به روشنفکر بنگریم  به این اندیشه اندر میگردیم که تا روشنفکر خود را بعنوان فرد ، در آگاهی خویش صیقل نزند،به فردیت آگاه و درونزا ارتقا نکند،به سیمای روشنفکر متعهد، ،ارگانیک،آماتور و مؤلد متن تبدیل نخواهد شد.                                                  

 مگر در گذرهای اندیشه گیرکه از بازگفتن بود ناگزیر پهلوان پنبه گی،روشنفکری نیست.ما هرقدر بگرد خویش لاف و گزافه ببافیم،بهمان مقیاس از روشنفکری دور می شویم.بسیار روشنفکران را دیده ایم و شنیده ایم که با شمشیر های چوبین،سر دیکتاتوران عالم را در خورجین های تخیل می اندازند.دیده و شنیده ایم که روشنفکر این خطه به دلیل شاعرانه بودن فرهنگش،با واقعیات روزمره و تاریخی با تشبیه و استعاره،یعنی با نشانه های صرفاً ذهنی ،تسویۀ حساب می کند. روشنفکر افغان در بسیاری حالات و دوره ها یک دونکیشوت تمام عیار است دون کیشوتی که با یک دست سر ملا و ملاک و اجنبی و دستنشانده را از تن جدا میکند و با دست دیگر تطبیق شریعت را برای امت مسلمه آذان میدهد.                              

 تناقض و دولایه گی،از درون روشنفکر بی اندیشه سرچشمه میگیرد.وقتی که اندیشه و واقعیت به اندیشیدن و پختگی نرسد،به حیث معلومات،تصاویر  و نشانه های پراگنده، در ذهن باقی میماند و در دوره های متفاوت زندگی(پیروزی،شکست ،وحدت،انشعاب، یأس،دلسردی،قدرت،ثروت...)به اشکال متناقض بازتاب میابد.بیوگرافی روشنفکری این خطه پر از اسرار تناقض آمیز است.                                                                 

 روزی یک اندیشه را با شوری شور می بلعد،روز دگر با تمام بی نمکی آن اندیشه را استفراغ می کند،یک روز کسی را مانند بُت می پرستد روز دگر همان بُت را با تیشۀ نفرت و دشمنی می شکند.تناقض در نظر و عمل یکی از مشکلاتی ست که روشنفکر مغرور از فرط نیندیشیدن در چنبرۀ آن گیر مانده است.                                           

تا روشنفکر از اندیشه و اندیشیدن پُر نگردداز خودخواهی و حذفخالی نمی گردد.  

4 . شرطی شدن روشنفکر زخمی و جنگ زده،در اتمسفیر دود نفس می کشد و افق تابندۀ دید ندارد.این روشنفکر،رفته رفته با سلسله ای از شرط ها و نشانه ها خوی میگیرد،شرط ها به اکسیجن زندگی اش تبدیل می شوند.چنین آدمی یک روشنفکر شرطی است.شرطی بودگی به یکی از شاخصه های بنیادین دگرش تبدیل میگردد.روزمرگی های خصوصی و سیاسی اش در هاله ای از بازتابهای مشخص، مشروط میمانند.آنچه در ذهن و عقل و احساسش بالاجبار ذخیره شده است،بنمایۀ روشنفکری اش را می سازد،آنچه در کرکترش ته نشین گشته،شالودۀ شخصیت و منش روشنفکرانه اش را ساختار می بخشد.                                                                                                     

 روشنفکر شرطی در هر معادله ای بطرز یک سان به میدان می آید.در میدان مکالمه ، زره می پوشد،در میدان نوشتار با لباس آهنین ظاهر می گردد،در شام شعر و سخن،با گلوله های رسام میدرخشد.مطابق اشاره ها و انگیزه های حک شده، به عکس العمل دست میزند، عکس العمل روانی،عکس العمل جسمانی.روشنفکر شرطی در برابر هر مکالمه و هر نوشتاری،دربرابر هر چهره و هر خاطره ای، مبتنی بر معیارات و مقیاس های تثبیت شدۀ درونی،درگیر میگردد و دفعتن بازتاب نشان میدهد،نه مطابق ساختار بحث و کیفیت نوشتار.                                                                                  

چنین روشنفکری،در پاسخدهی،بی حوصله و مانند رعد،تیز و غرشناک است. همیشه خود را برای دفاع ازخود بنمایش میگذارد.روشنفکر ی است در حال حمله و یورش .این گونه روشنفکر فقط با نشانه های عینی و نشانه های ذهنی سروکار دارد. وقتی یک نشانه را می بیند یا می شنود بزودی و بطور ناخودآگاه عکس العمل جوشان و خروشناک نشان می دهد.هرگز نمی اندیشد چون شرطی شدگی توان اندیشیدن را از او سلب کرده است.با شبکه ای از نشانه ها درگیر است ،این نشانه ها می توانند یک واژه باشد،یک جمله باشد،یک کتاب باشد،یک مصرع باشد،یک مکالمه باشد،یک تابلو باشد،یک آهنگ باشد،یک کلیپ باشد،یک صدا باشد،یک تبسم باشد،یک گروه باشد،یک قوم باشد،یک زبان باشد،یک ژست باشد،یک فکاهی باشد...هرچه باشد روشنفکر شرطی  با درک و تجربه ای که از نشانه دارد،دربرابرش می ایستد و بدون تأمل و تحمل ،آدم و عالم را بزیر نفی و رگبار می برد.                                   

روشنفکر شرطی روشنفکر معتاد است.معتاد به جنگ زرگری،معتاد به توهین کردن و دعوا جلبی، معتاد به نانویسی و شفاهیات،معتاد به ناپرسیدن و پرستیدن،معتاد به تشدد و پراگنده زیستن،معتاد به کارها و نگارش های جلف و سطحی،معتاد به حزب سازی و بالانشینی،معتاد به کور خود بینای مردم،معتاد به لاف و شکسته نفسی...و ده ها اعتیاد نازنین دیگر.اعتیاد روشنفکرانه از کجا منشاء میگیرد؟از درون اوضاع و ازدرون ناپختۀ خودش.این درون،معدن شرط ها،نشانه ها و اختلالات است.این آدم در اتمسفیر شرط ها،معیار ها،میراث ها و مجموعه ای از ذخیره های ذهنی و محرکات حسی خویش نفس می کشد.همه چیز در مغزش آنقدر تکرار می شوند که شعور و احساسش به آن انگیزه ها معتاد میگردند.                                                        

 روشنفکر شرطی،مقداری از شرط ها را از فرهنگ عمومی جذب میکند(زبان ،قوم، مذهب...)و مقداری از انگیزه ها و شرط ها را از لاک های حزبی و صندوق های فکری می گیرد،روشنفکر شرطی ،مواد و مصالح شرطی شدن را از تجربه های گسسته و ناپخته، آگاهی های خام و دم بریده،از برداشت ها و تحلیل های غیر مدون و شفاهی، جذب می کند.یک آدم سیاسی که به گروه الف تعلق خاطر دارد باوجودی که تجربه و راهش مهر ابطال خورده باشد،در مکالمه و گفتگو با آدمی از گروه ب، از همان قالب های دیروزی و سنگر های مومیایی شده ،بدفاع بر میخیزد.این دفاع دفاع شرطی است،که روشنفکر را از روشنفکری جدا می سازد،چه، وظیفۀ روشنفکر نقد تجربه های پراگنده است،نقد آگاهی ها است،تعارض بین امروز و گذشته است،فردی که این کار را نمی کند یا نمی تواند بکند،روشنفکر نخواهد بود ولو با هزار و یک نوع دار دار و الم شنگه خود را روشنفکر بنامد.                                                                   

 روشنفکر شرطی از درون خالی است.دیواری است که در خود غلتیده است.مجموعه ای از عناصر است.چند تا نقل قول، چند ورق محدود یا نامحدود، فهمیدن نامهای چند تا کتاب،چند تا خاطرۀ حماسی ،شناختن عکس چند تا فیلسوف و نویسنده ،چند تا تجربۀ نا مدون سیاسی،چند تا دید و وادید عبث،شرکت در چند مجلس کوچک و بزرگ،سرانجام  صندوقی از چند تا آه ،چند تا یأس و چند تا افسوس ... اجزا و عناصر روشنفکری اش را تشکیل می دهد.                                                                                                                                                       نوع دیگر روشنفکر شرطی کسانی اند که در لاک های تشکیلاتی و صندوق های مشخص فکری نفس نکشیده اند ولی اینان نیز از بدِ حادثه ،برای خود لاک های کوچک و صندوق های بزرگ ساخته اند ،با فرو رفتن در شرط های قومی،مذهبی و انگیزه های زبانی ،خود محور بینی و ازدماغ فیل افتیدگی،زمینۀ شرطی شدن های شان را به شکل دیگری فراهم ساخته اند. این طایفه نیز با کشش و جاذبۀ نشانه ها به جرقه ،غرش و زیستن میرسند.                                                                                                                                                                                      

  درگیری با روشنفکر شرطی زور فیل میخواهد.چه،روشنفکر شرطی قدرت مکالمه و پلمیک را ،با غوطه زدن در برکه های نیلی نشانه ها،از دست داده است.از این رو اگر  به سراغ او می آییدنرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک برداردچینی نازک تنهایی او 

 5 . اصطکاک روانی  روشنفکر افغانستان تا هنوز نتوانسته است از یکسو با متن ها و نوشته های خود و از سوی دگر با متنهای دیگران به گفتگو و پرخاش بنشیند . آنچه که تا هنوز روشنفکر سیاسی و روشنفکر سنتی انجام داده است،دست چین کردن نقل قول ها و تأویل آنها بنفع خود و گروه کوچک خود بوده است. ساختار روانی روشنفکر افغان،بوسیلۀ قالب های حزبی ،قومی ،مذهبی ، زبانی و هکذا سنتی ریخته شده است.روان هر روشنفکر روان زخمی و مصنوعی است،مانند خواب مصنوعی.                               

 کسی که در فضای معین فکری-تشکیلاتی تربیت و پرورش یافته است،دارای روان و اخلاقاقیاتی است که در همان فضا کاشته شده است.روان هر روشنفکری آگنده از تأثیرات فرهنگ عمومی(جامعه و خانواده)و محصول تربیت سیاسی و ... بوسیلۀ معیار های چوکاتی و تابوتی است.                                                                         

در جامعۀ جنگ آلود ما،روشنفکر چپ،روشنفکر راست،روشنفکر قومی ،روشنفکر لیبرال روشنفکر دموکرات،روشنفکر اکادمیک،روشنفکر سنتی،روشنفکر سرکاری...همگی به تناسب و اشکال متفاوت دچار بحرانات و اختلالات روانی اند.چیزی که تا هنوز ما آنرا جدی نگرفته ایم.                                                                                        

جنگ تن به تنجنگ زرگریهرکس علاقه دارد که دیگری را از صحنه بردارد.مهم نیست که ولو این تسویۀ حساب ها به دویل و حذف فزیکی خاتمه پیدا کند.دویل با شمشیر های چوبین،دویل با واژه های خونین،جنگ تن به تن،جنگ زرگری،میراث شکوهمندی است که طی این چند سال پسین از روشنفکر بجای مانده است.هرکس بجان هر کس افتیده است،فضا آنقدر خونریز و میخ آلود است که به جز حرکت کارد و چرخش خنجر،به هیچ حرکت و چرخش دیگر نمی توان  دل خوش کرد.                                                          

  ما که در دهۀ دوم قرن بیست و یکم زندگی میکنیم،گاهی چُرت و پندار مان عقب مانده تر از قرن کیکاووس و گشتاسب میگردد.ما در عصر پهلوانان رویین تن قرار نداریم آنگونه که پسر گشتاسب با شوهر تهمینه،بنمایندگی دو سلطنت به نبرد تن به تن به مصاف آمدند و با رها شدن تیر سیمرغی یعنی تیر دو پیکانه،چشمان رویین تن بلخی برای همیشه خاموش گردید تا پیروزی سلطنتی بر سلطنت دیگر ثبت تاریخ ماند...ما نمی توانیم مانند رویین تنان بلخی و زابلی،روشنفکر امروزینه را که با زور اندک،دعوای جهان پهلوانی دارد،بنمایندگی از دو حزب،دو اندیشه،دو مذهب،دو قوم،دو سمت،دو دولت به میدان نبرد بیاوریم تا با آرایش جنگ تن به تن،قهرمان و قهرمانی خلق کرده باشیم.روشنفکر نه بنمایندگی یک جمع،که بنمایندگی از حریم خود،به سوی جتگ میرود.قرار گرفتن در زیر چتر جمعی ،نوعی از درماندگی و بی پناهی است که روح روشنفکر را اشغال کرده است. جدال تن به تن که در فُرم جنگ زرگری بنمایش می آید و همه روزه درغیاب واقعیت و غیاب مردم اجرا میگردد،شرنگی است که در جام هر یک مان پُر و خالی می شود.                                                                                                                                                               

روشنفکر قومی،روشنفکریت خود را از جرثومه های قومی جذب می کند.فردی که استخوان بندی فکری و روانی اش در کورۀ قومی و زبانی ریخته شده،در نوشته و گفتگو،در خانه و جاده،در بیداری و خواب،در جلسه و مهمانی...فقط در چارچوب همان قلب ها و قالب ها بظهور میرسد.استدلال و تأویل را نه بر مبنای آگاهی های متفاوت و علمی بل بر اساس حسها و جاذبه های اتنیکی بنا میکند.از اینروست که روشنفکر قومی در مواجهه با دیگریت قومی با اصطکاک روانی ظاهر میگردد و درین تقابل به نفی بدون چون و چرای دیگران میرسد.                                                                    

روشنفکر مذهبی،آنکه در تشکیلات و فضای مذهبی پرورش یافته است،روحیه،کرکتر و برخوردش را نسبت به دیگران،از همان ریشه های مقدس،قرض میگیرد،و در هنگام برخورد با دیگران به تئوری حذف میرسد.اصطلاح روشنفکر دینی،بجای خود موضوعی برای بحث جداگانه است.روشنفکر مذهبی،بیرون از خود را در پردۀ شک می بیند.نه تنها که اندیشه و اعتقاد آدمیزاد برایش از اهمیت بنیادین برخوردار است که بین شکل لباس و قیافۀ آدمها نیز خط فاصل می کشد.                                                     

  روشنفکر دموکرات،درکشور ماروشنفکر دموکرات نیز هنوز در درون خویش دموکراتیزه نشده است.روشنفکر دموکرات،در منش و نگرش خود چیز کمی از آدمهای قومی و مذهبی ندارد ، چون دموکرات بودن ما،فرایند اصیل و سامانمند را طی نکرده است، فقط در گفتار این نام را با خود حمل میکند و در عمل یعنی در لحظه های مکالمه و نگاشتن(هکذا در خانواده و جامعه)،با تلوار مینویسد و با گرز و سپر به میدان مکالمه و رقیب زدایی ظاهر میگردد.با اندک تنش و مخالفتی به نفی دیگران میرسد.روشنفکر دموکرات در درون خود دیکتاتور و استبدادی مانده است(چنانچه در بحث استبداد رأی به این معضلۀ روشنفکری پرداخته شد).شاید از روشنفکر قومی و مذهبی زیاد جای گله نباشد که چرا به حذف دیگران یعنی جانشینی میرسند،ولی از روشنفکر دموکرات این پرسش را باید کرد که چرا به تحمل و همنشنی تمکین نمی کند؟                     

 روشنفکر چپ،آدمی که در هوای چپ و چپ چپ نفس کشیده است،همان است که بوده و همان هست و همان خواهد بود.یک روشنفکر چپ هم اکنون همانست که چهل سال پیش بوده است.روشنفکر چپ حتا ژست و طرز خندیدن را از ایزم ها و دیالک تیک میگیرد چه رسد به پلمیک و اندیشه و نوعیت انقلاب.برای روشنفکر چپ در قدم اول غیر از چپ،دیگران برای ذهنش پدیدۀ مطروده است،و در قدم دوم ،چپ غیر خودی نیز برایش قابل حذف،امتناع و انکار است.از همینروست که چپ در درون خود نیز باخود،سازگاری را ازدست میدهد و تا جایی پیش میرود که به آحاد خویش تجزیه می گردد و درین صورت نیز برای هر چپ منفرد،چپ به حیث کتله و مجموعه، منسوخ میگردد.روشنفکر چپ به غیر از خود یعنی به غیر از چپ اندیشی ،سایر طیف های روشنفکری را سیال نمی گیرد .به همین خاطر روشنفکر چپ هم با خود در اصطکاک قرار دارد(به علت تضاد بین واقعیت و ذهن) و هم بر دیگران بار اصطکاک روانی را تحمیل میکند.

                                                                                                   محمد شاه فرهود

مشاهده: 6932 ادامه مطلب...
 
«عکس کندن»: سرگذشت عکاسی در افغانستان مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
سه شنبه ، 5 ثور 1391 ، 12:58

امیر شیر علی خان در هند، 1869 - اولین عکس یک شاه افغان
مردم دنیا افغانها را بیشتر به عنوان سوژه های خوبی برای عکاسی می شناسند و کمتر به عنوان عکاسان خوب. امسال اما وقتی جایزه پولیتزر در بخش عکاسی خبری به مسعود حسینی یک عکاس جوان افغان تعلق گرفت، این نگاه تغییر کرد. در افغانستان هنر عکاسی تاریخ طویل، و نه زیاد شناخته شده یی دارد، که این یادداشت می کوشد تا به اجمال به آن به پردازد.

در سال 1869 عبدالرحمن خان که در جنگ علیه امیر شیرعلی خان شکست خورده بود رو به شمال کرده و به سمرقند می گریزد و پناهنده سیاسی امپراطوری روسیه می شود. مقامات روسی از او به خوبی استقبال می کنند. امپراطور الکساندر دوم، قبل از اینکه او را به سن پترزبورگ دعوت کند، از او میخواهد عکس خود و مقامات همراهش را برایش بفرستد. حاکم سمرقند او و دیگر همراهانش را به یک عکاسخانه می برد تا عکس آنها را بگیرد. ولی در آنجا هیچ یک از همراهان عبدالرحمن خان حاضر نمی شود که در برابر کمره عکاسی بنشیند. آنها می گویند: «هر کس که عکسش گرفته شود، کافر می شود». عبدالرحمان در «تاج التواریخ» کتاب خاطراتی که به او منسوب است، می گوید: «پیش از این فکر میکردم که مردم ما کمی هوش دارند، حالا مطمین شدم که هیچ هوشی در سر آنها نیست». سردار جوان افغان که هنوز به تندخویی دوران سلطنت اش نرسیده بود، ناگزیر تنها عکس خود را گرفته و به امپراطور روس می فرستد.

همزمان با این واقعه، در آنسوی مرزهای جنوبی کشور هم یک افغان در حال عکس گیری بود: امیر شیرعلی خان رقیب عبدالرحمن در همین سال رهسپار جنوب شده و در شهر امباله در هند، مهمان امپراطوری بریتانیا می شود. او در دربار امباله وقتی که با برتانیایی ها مذاکره می کرد، جان بورک، عکاس نظامی که بعدها به افغانستان هم آمد، از او عکسی گرفت که امیر افغان را با شمشیری در دست روی یک چوکی نشان می دهد. این عکس نخستین عکس یک شاه افغانستان است.

پس از این، خارجیان زیادی به گرفتن عکس از افغانها ادامه دادند. ولی خود افغانها به عکس گرفتن، یا عکس «کندن» آنگونه که روستاییان افغان آن را میخوانند، سالها بعد در اوایل قرن بیستم شروع کردند. البته «عکس کندن» نیز امتیازی بود که فقط درباریان از آن بهره می بردند و از دربار شروع شد.

شاه – عکاس
نخستین عکاس افغان امیر حبیب الله خان، پادشاه افغانستان (1901-1919) است. حبیب الله مرد خوشگذرانی بود و علاقه ی زیادی به مظاهر دنیای جدید داشت: او اولین بار موتر را به افغانستان آورد که «رولز رویس» سیاهی بود که حکومت بریتانیا به او هدیه داده بود. او دیگر چیزهای نو مانند سینما و تلفون و عکاسی را نیز به کابل آورد و به خصوص علاقه ی زیادی به عکاسی داشت.

فیض محمد کاتب، مورخ و واقعه نگار دربار، در جلد چهار «سراج التواریخ»، می گوید در اوایل سال 1909 میلادی امیر حبیب الله خان که به قول او به «لهو و لعب و سیر و شکار و ترک کار» مصروف بود، از هندوستان «هزاران روپیه» را وسایل عکاسی  خریداری کرده و قسمتی از ضلع شمالی ارگ شاهی را به استدیوی عکاسی تبدیل کرد. امیر گروهی از درباریان را فنون عکاسی را آموزش داد تا کار شستن و روتوش عکسها را انجام بدهد. این شاگردان بیشتر از اعضای دربار بودند: میر حسام الدین رسام، از سادات غزنی، نقاش معروف دربار که نقاشی دیواری می کشید، همراه با دو برادرش میر عبدالرئوف و سید جواد، و نیز دو غلام بچه ی دربار به نامهای امان بیگ شغنانی و محمدایوب خان ایلخانی هزاره از اولین کسانی بودند که با فنون عکاسی آشنا شدند.

امیر حبیب الله و شاگردانش ابتدا عکس شهزاده گان، سرداران، و اعیان را می گرفتند و آنها را با کمی فایده به صاحبان عکس فروخته و عواید آن را صرف یتیم خانه یی می کرد که در سال 1911 تاسیس کرده بود. به گفته ی کاتب، امیر حبیب الله از این طریق هفتاد هزار روپیه برای یتیم خانه جمع کرد.  

گفته می شود همزمان با استدیوی عکاسی که در قصر سلطنتی در کابل ایجاد شده بود، یک عکاس هندی نیز در شهر به صورت تجارتی عکاسخانه یی را باز کرده بود و از مردم عادی عکس می گرفت، ولی این موضوع را کاتب در «سراج» ذکر نکرده است. ولی می توان حدس زد که پس از چند سال احتمالاً افراد بیشتری غیر از خود امیر صاحب کمره شده بودند. چون در سال دوم روزنامه «سراج الاخبار» در سال 1912 یک مسابقه عکاسی برگزار شده بود.

روزنامه سراج الاخبار در گسترش عکاسی سهم مهمی را ایفا کرد. این روزنامه که در سال 1911 توسط محمود بیگ طرزی تاسیس شد، در سال اول نشراتی اش چون به صورت لیتوگرافی چاپ می شد امکان درج عکس در آن  وجود نداشت ولی از سال دوم که چاپ آن به صورت تیپوگرافی ادامه یافت به چاپ عکس هم شروع کرد. امیر حبیب الله خان اکثر عکسهایی که خود می گرفت در این جریده دولتی چاپ می کرد. در سال دوم سراج الاخبار یک مسابقه عکاسی برگزار شد که بیشتر درباریان در آن اشتراک کردند. در یکی از شماره های سال دوم نتیجه مسابقه را با چاپ دو عکس برنده نشر کرده است: اولی عکسی است از باغ استالف که توسط معین السلطنه سردار عنایت الله خان گرفته شده است و دیگری عکسی از باغ سردار غلام حیدرخان در جلال آباد توسط محمد شریف خان «غلام بچه خاص حضور اعلیحضرت همایونی». در این مسابقه هر دو عکس «درجه اول» اعلان شده اند.

البته امیر حبیب الله خان یگانه، شاه عکاس نبود، در ایران نیز ناصر الدین شاه قاجار که عکاسی را در کشورش گسترش داد خود عکاس بود. جانشین او مظفرالدین شاه که سینما را به ایران آورد، بیشتر عکاسی را دوست داشت و خود عکس می گرفت. از شاهان افغان که به عکاسی علاقه ی زیادی داشته اند، ظاهر شاه است که نه تنها عکاسی بلکه شوق و ذوق خوبی در دیگر هنرها نیز داشت. عکسی که او از یک مجسمه شکسته در یکی از سفرهایش در شمال افغانستان گرفت، باعث شد هیئت باستانشناسی فرانسه در افغانستان شهر یونانی-باختری «آی خانم» را کشف کند که سالها در پی آن به کاوشگری مشغول بودند. او که در فرانسه درس خوانده بود، در کنار عکسهای مسافرتی به عکسهای آبستره هم علاقه داشت. در «سلطنتی در تبیعد» (2003)، فیلم مستندی که عتیق رحیمی درباره ی او ساخته است، برخی از  کارهایش را می بینیم که به شکل جالبی از ذوق سلیم او در هنر مدرن حکایت میکند.

پس از قتل امیرحبیب الله خان در سال 1919 و روی کار آمدن امیر امان الله خان هنر عکاسی بیشتر در افغانستان گسترش یافت. امان الله خان در سفر اروپایی اش در سال 1927 در کنار دیگر چیزهایی که با خود به کابل آورد، خرید وسایل عکاسی از شهر درسدن آلمان برای برادرش بود. عکس و عکاسی در افغانستان بیش و بیشتر گسترش یافت و در دربار عکاسان تربیت شده همیشه حضور داشتند.

نادرشاه که خود هرچند عکاس نبود، عکسهای زیادی از او وجود دارد. ولی مهمترین عکسی که از او در دست است، از آخرین لحظه ی حیات او است: یک عکاس احتمالاً افغان، از صحنه یی که نادرشاه به دست عبدالخالق به قتل می رسد عکسی گرفته و آن را به انگلستان فرستاده و روزنامه های انگلیسی آن عکس را با هیاهوی زیاد به چاپ رساندند. روزنامه «اخبار مصور لندن» نوشته است که هنوز هیچ عکسی از لحظه ی قتل یک رهبر سیاسی گرفته نشده است و این عکس در نوع خود «منحصر بفرد» است – فقط از زمانیکه در مادرید بالای کالسکه شاه و ملکه اسپانیا یک بمب دستی انداخته شد عکسی وجود دارد که در سال 1906 در روزنامه ها به صورت وسیع نشر شد.

کمره فوری
در زمان سلطنت طولانی ظاهر شاه، غیر از خود شاه دو عکاس دیگر نیز در افغانستان وجود داشتند که هر دو بیشتر برای حکومت کار می کردند: یکی صاحب داد، عکاس رسمی امان الله خان بود که از طرف وی به لندن فرستاده شده بود تا فن عکاسی را بیاموزد و دیگری مامور محمد شاه. اما آنچه که در دوره ظاهر شاه اهمیت دارد ظهور کمره های صندوقی چوبی است که در افغانستان به «کمره فوری» شهرت دارد که باعث گسترش بی سابقه عکاسی در افغانستان شدند. این کمره ها که بسیار ارزان و ساده هستند روی سه پایه قرار می گیرند و لنز آن در یک صندوق چوبی قرار دارد و می تواند بر روی کاغذ عکس های سیاه و سفید را طی چند دقیقه چاپ کند.

احتمال این وجود دارد که این کمره های صندوقی از هند به افغانستان آمده باشد، ولی برخی نیز گفته اند که برای اولین بار یک تاجر یهودی یکی از این کمره ها را از خارج به افغانستان آورد و شخصی بنام «افندی» که عکاسی مشهور و از شاگردان مامور محمد شاه بود، از روی آن تقلید کرد و به تعداد زیاد ساخت. کمره فوری که تا هنوز تعدادی از آن در کابل و ولایت های افغانستان یافت می شود، در واقع یک کمره خیابانی است  که عکاسان در کنار خیابان گذاشته و از مردم عکس می گیرند. این کمره ها، جادوی عکاسی را از قصرها و دربارهای سلطنتی به درون مردم آورد.

فراگیری این نوع کمره در اواسط دهه 1950 اتفاق افتاد، زمانیکه دولت تصمیم گرفت تا کارت های هویت ملی یا «تذکره» را با عکس صادر کند –  پیش از آن تذکره ها بدون عکس و فقط با نشان انگشت صادر می شد. به این منظور دولت آقای افندی را که تا آن زمان بیشتر در «عکاسخانه سعادت» در جاده میوند مشغول بود، استخدام کرد تا گروهی را جهت کار با کمره فوری تربیه کرده تا آنها با مامورین توزیع تذکره به ولایت ها سفر کنند.  

ظهور این تکنالوژی نوین، به خصوص در قریه ها و ولایات افغانستان یک اتفاق بسیار عجیب بود. در قندهار از جمله یک سید (احتمالاً از شاگردان افندی) اولین کسی بود که در این شهر با کمره فوری اش عکاسی را رواج داد. مردم قندهار شایعاتی را درباره این عکاس و دستگاه جادویی اش پخش کردند از جمله اینکه، سید سحر و جادو بلد است، از او باید در حذر بود چون او می تواند با چشمهایش عکس آدم را بگیرد. سالها وقت گرفت تا قندهاری ها به عکس گرفتن عادت کردند.   

دهه های 1960 و 1970 پروژه های توسعه یی دولت به کمک شوروی و ایالات متحده گسترش یافت و افغانستان با ساخت شاهراه ها، میدان های هوایی، و قرار گرفتن در مسیر سفر هیپی های اروپایی دروازه هایش به سوی دنیای نو کاملاً باز شد. با گسترش مطبوعات و پایه گذاری خبرگزاری دولتی «باختر»، موسسه «افغان فلم» و دیگر موسساتی که بخشی از کارشان عکاسی بود، این هنر گسترش بسیار زیادی یافت. کمره فوری همچنان تا اواخر حکومت طالبان وسیله مسلط عکاسی مردمی به شمار می رفت که در خیابانهای شهر می شد همیشه تعدادی از آن را یافت.   

عکس جنگ
در افغانستان این جنگ بوده است که بیشترین عکاسان و عکسها را به خود اختتصاص داده است. کمره و تفنگ همواره در کنار هم قرار داشته اند. در سال 1879 یک عکاس ایرلندی به نام جان بورک که در ارتش بریتانیا خدمت می کرد، برای نخستین بار با کمره اش به افغانستان آمد و از صحنه های جنگ دوم افغان-انگلیس و نیز زنده گی عادی مردم عکس گرفت. او نخستین عکاس جنگ بود که افغانستان را از طریق تصاویرش به عنوان سرزمینی وحشی با مردمانی جنگجو به دنیا معرفی کرد.  

این سنت ادامه یافت تا اینکه در دهه 1980 عکاسان جنگ این بار برای جنگ افغان-شوروی به این کشور آمدند و از چریک ها و مجاهدین و کمونیست های افغانستان عکس گرفتند. اکثر این عکاسان، خارجی بودند و افغانها به عنوان سوژه های عکاسی کاربرد داشتند: ملاهای مجاهد، کمونیست های جوان، زنان بیوه، اطفال معلول، خانه های خراب، جمعیت های مهاجر و غیره. رضا دقتی عکاس ایرانی-فرانسوی و استیو مک کیوری، عکاس آمریکایی دو تن از مشهورترین عکاسان جنگ در دوره جهاد افغانستان هستند.

اما افغانها نیز در این دوران برای نخستین بار از جنگها عکس گرفتند. گروه های مجاهدین که برخی از آنها در فعالیت های رسانه یی قوی تر بودند عکاسهای جنگی داشتند و عکسهای زیادی از صحنه های جنگ و جنگجویان گرفته و نشر می کردند. از آن جمله می توان از نصرالله پیک عکاس و فلمبردار عبدالعلی مزاری و یوسف جان نثار عکاس و فیلمبردار احمدشاه مسعود نام برد که هر دو در واقع چریک هایی بودند که از ناگزیری به جای تفنگ، با خود کمره حمل می کردند.  نصر الله پیک حتی در سالهای جنگ داخلی در کابل (1992-1995) یک نمایشگاه عکس از زنده گی مردم کابل در گرماگرم جنگ راه اندازی کرد، که احتمال دارد نخستین نمایشگاه عکس افغانستان باشد.

تصویر حرام
با به قدرت رسیدن طالبان در سال 1994 عکاسی و سینما و موسیقی و تلویزیون و نقاشی اشیای زنده ممنوع شد. در زمان  طالبان روزنامه ها بدون عکس نشر می شدند و خواننده ها در رادیو بدون موسیقی آواز میخواندند. تنها استثنا در گرفتن تذکره بود که مردها اجازه داشتند به این  منظور با عمامه عکس بگیرند –  و زنها نشان انگشت بگذارند. به این دلیل، عکاسان کمره های فوری در این زمان هم بی کار نماندند.

ولی در کنار این همه سختگیری، برخی از عکاسخانه ها با گرفتن عکس و قاچاق کردن آنها به پشاور برای ظهور و چاپ امکان گرفتن عکس رنگه را نگه داشتند. حتا خود سربازان طالب نیز به گرفتن عکس شوق زیادی داشتند؛ ملاهای جوان با چشمهای سرمه کشیده و تفنگها در دست، گاه با رفتارهای همجنسگرانه و گاه نشسته در میان گلهای پلاستیکی عکس می گرفتند. تعدادی از این عکسها پس از سقوط طالبان در انترنت نشر شده است.

پس از طالبان
پس از سقوط طالبان برخی از افغانهایی که سالها در خارج مهاجر بودند به کشور بازگشتند. برخی از آنها به مهارت ها و هنرهایی نیز با خود آوردند. عکاسان آماتور و حرفه یی زیادی درست در اولین سالهای حکومت جدید ظهور کردند. نجیب الله مسافر، کسی که در زمان حکومت  کمونیستی از رشته هنرهای زیبای دانشگاه کابل فارغ شده بود، اولین نمایشگاه عکاسی پس از طالبان را در سال 2002 برگزار کرد که در آن عکسهایی را از مناطق مرکزی افغانستان به نمایش گذاشت.

رضا دقتی دوباره به افغانستان آمد و این بار «مرکز رسانه یی آینه» را برای آموزش عکاسی به جوانان افغان تاسیس کرد. در این مرکز تعداد زیادی از جوانان زیر نظر آقای دقتی و دیگر عکاسان خارجی آموزش دیدند که برخی از آنها امروز چهره های شناخته شده یی در عکاسی خبری افغانستان هستند و برای رسانه های بین المللی از افغانستان عکس می گیرند. از جمله مسعود حسینی که امسال جایزه پولیتزر را گرفت یکی از شاگردان آینه است که از سال 2007 به این سو برای خبرگزاری فرانسه کار میکند.

از عکسهای سیاه و سفید امیر حبیب الله خان تا جایزه ی پولیتزر مسعود حسینی، عکاسی در افغانستان راه دراز و پرماجرایی را پیموده است، ولی قصه ی جنگ و خشونت در افغانستان تغییر زیادی نکرده است. عکس آقای حسینی ترانه امیری دخترک 12 ساله یی را نشان میدهد که در میان اجساد خون آلود کشته شده گان بمب گذاری روز عاشورای 1390 در کابل ایستاده است و فریاد می کشد. این عکس دلخراش در ادامه ی تمام عکسهای خوبی است که از افغانستان گرفته شده و فقط مرگ و ماتم در آنها دیده می شود. آیا پولیتزر بعدی افغانستان می تواند به عکسی تعلق بگیرد که در آن از خون و خشونت خبری نباشد؟ 
........... 
مبنبع: وبلاک  دوشنبه ها  
نویسنده: علی کریمی  استاد دانشگاه  
مشاهده: 9370 ادامه مطلب...
 
نوروزهای زندگی من، خاطرات فراموش ناشدنی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
پنجشنبه ، 17 حمل 1391 ، 19:23

 

 نویسنده: زهره نجوا

 به مناسبت نوروز سال 1391، بخش افغانستان دویچه وله سلسله مطالب فرهنگی و غیرسیاسی را به نشر می رساند. مطلب کنونی، یادداشت زهره نجوا، نویسنده جوان افغانستان در ارتباط به نوروز است.

 پرده های یاسمنی و سپید را کنار می زنم و پنجره را می گشایم. یک باره سردی و سیاهی زمستان از شانه های خستۀ اتاق و پنجره رخت می بندند و به سوی آسمان ره می کشند؛ در عوض نور و صمیمت خورشید و روشنایی صبحگاهی با باد ملایمی ریه های پنجره را پر می کند. زمستان سختی بود، این را پنجره که ترک های نمناک بدنش را به نور آفتاب داده، و دستان کودکان خیمه نشین بهتر می دانند. به آسمان آبی که می بینم، یاد دو روز قبل می افتم که از دل تنگش تکه های بزرگ و زیبای برف را به روی ما می بارید و زمین تشنه تر و عجیبتر از قبل آنها را انبار می کرد. انگار آرزوهای چندین و چند سالۀ زمین یکباره برآورده شده بود. امروز اما، کم کمک سبزه های کمرنگ، سر از بام های کاه گلی برآورده و با رقص شان همراه باد می گویند که فصل سبز و آغاز زیبایی ها در راه است.

یک باره گذشته ها در برابرم می ایستند و یک یک رنگ می گیرند. یاد روزهای که برف و بارانی نبود و مردم دسته دسته از سوی امارت به دشت ها برده می شدند تا برای دل آسمان دعا کنند، یاد بهار و نوروز. خیلی دور می روم به کودکی و دشت سبز نزدیک مکتب مان و گازهای بلند، همان دشتی که چند ماه بعد از نوروز، جوان همسایه را در پهلوی راکت بدقواره یی قورت کرد. یاد پیراهن گلدار من و نوروزی که پدرم روی بام برآمد تا ببیند که راکت ها با ما چقدر فاصله دارند، آیا راکت ها اگر همین گونه ادامه یابند، به خانه های ما هم می رسند یا نه؟ و من آن وقت خیلی فکر کرده بودم که بالاخره جنگ هم تمام می شود؟ در میان خاطراتم می گردم و می گردم و می رسم به گل های سرخ و سبز قالین که زیر انگشتانم شکل می گرفتند و اشک هایم که نخ ها را نم می زدند. صبح نوروز را به خاطر می آورم که پدرم خداحافظی کرد تا در اول حمل 1376 در صنفش حاضر باشد و مدیر چشم سیاه مکتب بر او شک نکند که بهار و نوروز را به دخترانش تبریک گفته است. آن روز تقویم ما تغییر کرد و بهار نیز قهر کرد و من که نمی دانستم تجلیل نکردن بهار به معنی واقعی نیامدن بهار نیست، با دیدن سبزه های سرزده از گوشه های جوی آب و تن تازۀ درخت انجیر، حیرت کرده بودم.

 

زهره نجوا، نویسنده این مقاله

زهره نجوا، نویسنده این مقاله

گل های سرخ گلدان شیشه یی با باد می لرزند و دامن چادری روی دیوار گلوله می شود و صدا می کند و باز هم روی دیوار صاف می شود. کاغذها را که باد پریشان کرده و روی زمین ریخته است بر می دارم و دامن چادری را که حالا قصد آرام بودن ندارد، روی دیوار محکم می کنم. چادری آبیست و چشمک آن در قسمت پایین شاریده، این چادری سرکش است، سرکش و بی پروا. آن روز که می خواستم بپوشمش هم حاضر نبود با من کنار بیاید. من می خواستم نفس بکشم، اما او می خواست من دنیا را از چشمانش ببینم و نتیجه اش کیبلی بود که با نشستن من و آرام گرفتن او، روی هوا معلق ماند و هر دو نجات یافتیم.

این چادری سرنوشت دور و درازی دارد، راه های پر خطر طورخم و رشوه به پولیس های سرحدی تا تزئین دیوار اتاقم را طی کرده است. فکر می کنم، اگر دوباره روزی مجبور شوم این چموش را بپوشم چه خواهد شد!؟

***

بازار آریانا بیروبار است، بیشتر از پیش. زنان و مردان، پیر و جوان، همه در تلاش اند از دیگری پیشی بگیرند و راه را برای خود باز کنند. پارچه های رنگارنگ دست به دست می شوند و زنان می کوشند دقیقتر انتخاب کنند. دختری که چشمان سبز و چهرۀ گندمگون دارد، پارچۀ نارنجی را به صورتش نزدیک می کند و بدون آشنایی قبلی نظر مرا می خواهد، دلم می خواهد بگویم که انتخاب خوبی نیست، اما زبانم می گوید: خیلی زیبا، انتخاب خوب!

اما انگار دختر سبز چشم، نارنجی را دوست دارد، حتا بدون نظر من. دامنش نارنجیست و چوتی موهای درازش را نیز گل زیبای نارنجی تزئین کرده است. پارچه را می گیرد و از من هم با به هم زدن چشمانش تشکر می کند. مردان، خلاف معمول راه را باز می کنند و سه زن به راه شان می روند.

دستانم را داخل جیبم مشت می کنم و راه می افتم روی جاده. ده سال قبل، وقتی از راه های دور و دراز در یک روز سرد زمستانی دوباره به کابل برگشتم، خیلی فکر کردم که آیا آرزوهای مرده ام زنده خواهند شد؟ امروز اما، سال ها می گذرند و من خیلی از آن دختر افسرده و عصبی که ناامیدی در وجودش خانه داشت، فرق کرده ام. می دانم که در این ده سال همه چیز آن گونه که در آغاز فکر می کردم، نبود و نشد؛ ولی خیلی از چیزها به دست آمد که ارزش دل بستن را دارند. می دانم هنوز هم خیلی از مردان جامعه ام ما را، زن را، جدا از جنسیت مان و موجودی برابر با خودشان قبول ندارند؛ حتا اگر بخواهیم برابر بودن را با برابر مسوولیت گرفتن و حتا دو برابر تلاش نمودن و توانمندی ثابت بسازیم؛ اما رفته رفته این باور کمرنگ شده و جایش را، اگر چه اندک، به قبول و درک واقعیت خواهد داد.

 

خیلی از زنان در همین ده سال، با همین شرایط مبارزه کردند، با خرافات جنگیدند. هم مادری کردند و هم تلاش برای برابری. با آن که خانواده ها به شدت از پنج سال سیاهی متاثر شده بودند، با آن که افکار جامعه با دیدگاه های به شدت افراطی همسو شده بود، تلاش کردند تا جایگاه شان را دریابند، اگر چه اندک، چون در کشوری که ناتوانی و عاجزی بهترین صفت برای زنانش باشد، تغییر آوردن کاری است دشوار.

این روزهای آخر سال خبرها ناامید کننده اند و درد آور: این جا زنی خودش را آتش زد، آنجا به دختری تجاوز شد، در آن گوشه زنی شکنجه شد و در گوشۀ دیگر تکه های از وجودش، از سوی نزدیکتر فرد زندگی اش، خورد شد. در قریه یی دختری بد برده شد، در شهر دیگر دختری از درس محروم گشت. می دانم در سرزمینی که زندگی می کنم، راه ساده و کوتاه شکستن یک زن، مهر بداخلاقی زدن به اوست. می دانم این جا که ما نفس می کشیم، ظلم فروان بر ما می رود، اما گاهی نور کمرنگی می تابد و کمی امید می آورد.

جهان زنان افغان را به دلیل شجاعت در مبارزه با مشکلات کشور شان می ستاید و زن افغان در جمع متفکرین جهان قرار می گیرد. تلاش های زنان سرزمین من برای صلحی که آرزویش را دارند، قدردانی می شوند و جایزه های جهانی را به کشور می آورند. اگر سحر گل شکنجه می گردد، بانوی است که برای دفاع از امثال او کار می کند و جهانیان کارهایش را می بینند و تلاش هایش را ثمری است.

***

آن سوی پنجره، قناری در قفسش بیقرار است، آن گونه که موهای من در برابر باد. قفس را روی کتاره ها، در برابر سخاوت آفتاب و زیبایی آسمان می گذارم. قناری پنجه هایش را به میله های قفس گره می کند و نول زردرنگش را با تنبلی به پنجه هایش می مالد. دوباره پر می گیرد و روی حلقه می نشیند و جیغ می کشد. دلم می خواهد در قفس را باز کنم، تا پر بکشد و همراه غچی ها که این روزها یگان یگان می رسند، پرواز کند و آزادی را حس کند؛ اما شنیده ام که قناری از قفس دور باشد، می میرد. قناری و قفس به هم عادت دارند!

ویراستار: عارف فرهمند

منبع: دویچه وله 

 

مشاهده: 6274 ادامه مطلب...
 
دو جایزه مهم از جشنواره فیلم مستند جهان مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
دوشنبه ، 14 حمل 1391 ، 08:49

دو جایزه مهم از معتبرترین جشنواره فیلم مستند جهان در دستان علی هزاره!

فلم ساز جوان “علی هزاره” فیلم ساز توانسته است با دریافت دو جایزه از معتبرترین فستیوال جهانی فیلم مستند بنام“سینما دوریل” یا “سینما واقعیت” (Cinéma du réel) که در کشور فرانسه برگزار می شود، جایگاه هنری خود را در عرصه فیلم مستند جهان تثبیت کند.

بر اساس خبر منتشر شده در سایت رسمی جشنواره سینما واقعیت، آقای علی هزاره با فیلم ” شب غبار” برنده جایزه “نگاه ويژه” و “جایزه بزرگ بهترین فیلم کوتاه سال ” شده است. این به این معناست که آقای علی هزاره توانسته است در جشنواره امسال بزرگترین و معتبرترین فیلم مستند جهان، اصلی ترین فیلم ساز و برنده ی آن باشد.

جشنواره سینما واقعیت بیش از سی سال است که در کشور فرانسه برگزار می شود و همه ساله بیش از 2600 فیلم به این جشنواره فرستاده شده و هیات داوارن آن از میان این تعداد، بهترین های فیلم مستند جهان را معرفی می کنند.

فیلم شب غبار ساخته آقای علی هزاره بیست دقیقه می باشد و در آن صحنه هایی بکر از واقععیت های جاری در افغانستان شکار شده است.

منبع:  منبع  سایت مردم هزاره 

 

مشاهده: 3793 ادامه مطلب...
 
ز اشک دیده بر بوستان رفیق اینک بهار آمد :- از یما روستا مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
چهارشنبه ، 9 حمل 1391 ، 20:47

ز اشک دیده بر بوستان رفیق اینک بهار آمد

  بدین پژمرده سوسنها نسیمی از کنار آمد

 به زیر قد چون سروش چمن پر گل شده بر ما

به تاب زلف حیران اش نه بر دلها قرار آمد مشاهده: 3504 ادامه مطلب...

 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 4

firma reklam rehberi