مقالات

نقد داستان مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Admin   
شنبه ، 4 اسد 1393 ، 00:03      (مشاهده: 1732)
 
 
متن از: محمد شاه فرهود

بوطیقای پاشا چشمهای سیاه بهار
نقد داستان 
 
متنی را که اینک در حال خواندنش هستید،نوشتاری است
که بتازگی بر داستان های کوتاه و بلند قادر مرادی نوشته ام
قصه های ی که زیر نام " چشمهای سیاه بهار "
در جنوری دوهزار چهارده در فرانسهبه چاپ رسیده است
نقدو مقدمه ای برک تاب چشمهای سیاه بهار با ویرایش تازه،
نقِد نگونبخت ما. نقدنویسی در خطۀ
 
شهریارا ! 
خرین بار
 
برای ا یا می
 
ا توانم قبل از اینکه به فرمان شما سرم زیر تیغبرود، خواهرم دینازاد را 
ببینم ... 
چون قصه بدین جا رسید، سپیدهدمیدو شهرزادلباز قصهفروبست... 
قادر مرادی راز و رمز قصه نویسی را خوب میداند. قصه برایش سایۀ وه م وغ صه برایش سیاهۀ 
نوشتار است. از اینرو برای کابوسو سایه اش مینویسد. سالهاستکهدر حوزۀداستان کوتاه و 
رمان فعالیت ادبی دارد. نویسنده ای است که در مجموعۀ چشمهای سیاه بهار، با شم 
شهودی، وارد بازی های بکر زبانی گردیده است، درین قصه ها، سعی میکند تا دریچۀ 2
جدیدی را برای داستان نویسی کشورش بازکند.در فضای کارد و کارتوس، درک کر ده است که 
شهرزاد چگونهباقصههای خود،مرگرا به تعویق می اندازد ؟ 
 
 
شهرزاد
شهرزاد،قصه گو و اسطورۀ داستان سرایی است.قصهگویی و روایتاز سپیده دم ِ غم و لبخند 
او می تراود. شهرزاد قصه گو با گ فتن قصه،مرگ را به تعویق میاندازد،معنا و لذت را به 
داربست انتظار وتعلیق می ویزد.
 
ا مرگی که در زیر درخشش تیغ،هزارویک شب جر قه میزند،
اما بانوی قصه گو به مدد هر قصه، جالد را یکبار بر تخت سکوت چارمیخ میکند. قصه از 
پیشانی شب میگذرد. سپیده که میدمد، حنجره به پنجره تبدیل میگردد. قصه در غیبت روشنی
فقط بر افق های تاریک میتابد. قصه گو مردن را بوسیلۀ روایات داستانی به زیستن تبدیل 
میکند. قصه یعنی زیستن و زادی
 
ا وسکوت یعنی مردن و بربادی. هر قصه در هزارویک شب، 
1 نیست، بل 
الگوی ایستاد گی زن در برابرفروپاشی جالد مذکراست. شهرزاد، شکلی ازافرودیته
 استکهبرای پاسداری از دوشیزگان عصرقیام کرده است. درهزار و یک شب قصه ها 
2
الهۀ هرا
پایان ندارند، غاز قصۀ دیگر است.
 
پایان هر قصه ا قصه یعنی پایان نیافتن،بازی کردن با هر 
حلقه در زنجیرۀ تعلیق،عبور از فلتر احساس و تخیل،قطعه قطعه کردن داستان در درون
داستان،چند روایته کردن و کاربرد زبان اروتیک، زبانی کنای ی وطنز میز،
 
ا پاشاندن مرکز
وسست کردن معنی و اقتدار،زمان پریشی... تکنیک هایی است که از هزارویک شب به 
داستان نویسی مدرن و پس از مدرن به ارث مانده است. شهرزاد، بانوی مکالمه وقصه گوی ی 
است، شویتسی را به
 
بانویی که حجلۀ ا زاد ابریشم تبدیل میکن
 
دشت های ا د ... هزارویک 
شب، هزارو یک داستان. متنی اقتباس شده از مراکز گوناگون فرهنگی... دون کیشوت 
در فرهنگ اسپانیا بهاسطورۀ ملی تبدیل میشود ودر اروپا بهمیراث مشعشع و اسطورۀطنز. اما 
این منظومۀهزارویک شب نه عقل عرب را جنباندو نه چشم عجم را در چشمۀ بصیرت شست.
از نیل تا سمرقند،از گنگا تا نیشاپور،از فرات تا کابل...هزارویک شب متنی کهدردرون کنش
های ظفرمند فاجعه، تابناک مانده است. 
 
سافو 
3 سافو
،غزلگو و اسطو رۀ شعر سرایی است،اسطوره ای که به تعبیر افالطون ایزد بانوی دهم 
هن راست. سافو،اولین شاع ره ای استکه ش عری ازجنس مم نوعه س رود. شعرغنایی را ازپ رده
بیرون ریخت . کاربرد زبان اروتیک را برتارک دنیای مردساالر و المپ زدۀ قرن هفتم قبل از3
میالدحک کرد ...سافو شعرش رابیباکانه سرود هرچنددر زمانۀ خود در زیر واژه های ی همچون 
روسپ ی وکافره گلپوشگردید.هومر،پیش از او،اس اطیریونان را بطرز مبهم ص ورتبندی کرد.
نچه در
 
ا سی نه های عامه پنهان بود، درم تن وزبان نوشتارمنظومه شد. تخ یل وعقل بشر
هم یشه به رده بندی خالقیت ودانای ی ض رورت دارد. اگر هومر دست به قلم نمیبرد و این 
اس طوره های مبهم را با نبوغ منحصربه فردخویش به متن تبدیل نمی کرد، خدایان والهه گان 
المپ ی وحماس ه های اساطیری یونان در زیر خاکستر تاریخ می شاریدند. منظومۀ ه ومر،
4 پیش امتنی شد ب رای ن گارش حماسۀ تئوگونیای هزیود
، نامها، رویداد هاو روایت ها در نسب
نامۀ خدایان بوسیلۀ هزیود در قرن هشتم پیش ازمیالد،درقالب ش عرحماس ی،مذهبی وتعلیمی 
رده ب ندی گ ردید.از قرن نهم تا قرن ششم پیش از میالد،که عصر گ فتار و شنیدن است،ُگوش 
رمان منثور در واقع با هرودوت ُ ها در زیر ترانه ها و حماسه های منظوم صیقل میخورند.
ُ هالیکارناسوسی ه ک تاب تاریخی
در ن
5
در قرن پنجم پیش از میالد،تولد می گردد... در عصر 
شفاهیات و مکالمه،حجمی از نظم و نثر،تاریخ، شعر و فلسفه،بروی کاغذ یندو به متن
 
می ا
تبدیل می شوند. از اینروست که ارس طو در درون ازدحام اندیشه ها و منظومهها،به ضرورت
6 نگارش بوطیقا
، پ ی میبرد.
ای کهنشانی از شور افرودیتبا توست 
 چون او
به نرمی با من سخن بگو/ سافو
7 با دوختن ک فن،زیبای ی و خرد را 
شهرزادبا گ فتن قصه،سافوبا سرودن غزل اروتیکو پنلوپه
با به تعویق انداختن مرگ،فریده
 
ا اند.بانوان تابان اساطیر.
باستانی ها توانستند که تولیدات خالقانۀ ادبی را با ایجاد بوطیقا، رده بندی نمایند،ولی ما ؟
خالء
زادی شالودۀ نقداست.
 
ا درد مادر حوزۀ نقدادبی درد تاریخی است. درد کاشتن و درو نکردن ،
درد داشتن و ندیدن. ادبیات داستانی داشتیم،اما ارسطوی ی نداشتیم که این قصههای منثور
وداستان های منظوم را رده بندی کندو به بوطیقا تبدیل نماید.داستان های حماسی فردوسی،
داستان های غنای ی خمس میز مولوی
 
ۀ گنجوی و قصه های طنزا ، داستان های منثور سمک 
عیار، دارابنامه ... داشتیم، اما نقد ادبی نداشتیم،کسی ظهور نکرد که این همه نبوغ 
وخالقیت را صورتبندی کند و برای داستانسرایی طرح بریزد و بوطیقا بنویسد. داستان های 
هزارویک شب، ادبیات داستانی غرب ر خر قرن بیستم تکان داد
 
ا در ربعا ، فیلسوف، منتقد 
ادبی و رمان نویس با مطالعۀ هزارویک شب، در حوزۀ نظریه های فلسفی و ادبی به دریافت 4
های تازه ای دست یافتند) به تعویق انداختن معنا، به تعلیق انداختن مرگ از طریق به 
تعویق انداختن موضوع،ایجاد ابهامو جاذبه،قصهدر درون قصه – روایتدر درون روایت-
بینامتن، داستان یعنی نبرد برای زیستن، پایان ناپذیری معنا و داستان...( ولی ما، رمانس 
های منظومو منثور را بهانتقاد جوندۀ موشها سپرده وهزار و یکشبرا به حفرههای فراموشی 
بخشیده ایم. 
نقد، نوعی از خالقیت ادبی است. نقد، تلفیق خالقانۀ علم وهنر است. ترکیبی از خرد منطقی 
وعقل شهودی. متنی که به نقد تبدیل می ویل شکن
 
شود، بخودی خود متنی تا وتفسیر 
براندازاست.از استقرار نیت و ِاعمال سلطه میگریزد. منتقد، در حین نگارش و خوانش متن،
ساختار متن را میشکند،تکه تکه میکند، اماتوته ها را باطل نمی کند،دور نمی اندازد، بل 
مفصل هر قطعه را با حفظ حرمت، از قطعۀ دیگر باز میکند. منتقد،در حین نوشتن میخواند، 
خوانده شده ها را می اندیشد.اندیشیده ها را به حیث مواد خام،در زیر چشم خواننده،صیقل 
میزند. نقاد،مؤلف راسالخی نمی کند،همانگونه کهبرای گل روی مؤلف مداحی سر نمی دهد.
منتقد،تذکرۀ نویسنده را نمی نویسد، بل نویسنده را از تذکره جدا میکند. منتقد، مفسر نیت و 
پیام نویسنده نیست،بلکه زیر پای نیت و پیام مؤلف را سست میکند. هر گونه سلطه وفتوا را 
 متزلزل میسازد. فریند
متنی که منتقد می ا ،نمی تواند به پیام قطعی و فتوا تبدیل گردد.نقد هر 
ویلی
 
ویل است. تا
 
منتقدی نوعی از تا که می تواند متکی به سطح ذهنی افراد،به انواع 
متفاوتی،صورتبندی شود. 
 
 ما در طول تاریخ، نگونهکه شعر،
 
ا نهنگ دریای تخیل بوده است،در حوزۀ نقدادبی حتا در 
سطح دریا و خزه شناور نبوده ایم) دقایق الشعر وطواط،معاییر اشعار العجم قیس رازی ،
چهارمقالۀ عروضی( در ادبیات داستانی معاصر ما، جای نقد داستان مانند هر نقدی، جایگاه 
پرقوت وخالقانۀ خود را نیافته است. داستان نویس، فریند واین متن هر
 
متن میا قدر تابان 
و فتابی باشد،
 
ا اگرنقد نشود، رگه های درخشانی است در دل سنگ.اگر نوشتار زیر نقدنرود،
متن نویسی دچار شبکوری و انجماد میماند.خالی نقِد داستان، ن شده است
 
باعث ا که 
داستانسرا ،کمتر به دریافت های تازه و تکنیک های تازه دست پیدا کند. اگر چیز تازه ای در 
ن
 
تخیلش موج میزند، از ترس ا که جماعتِ عادتی برضدش نشورد، سر تازگی و بدعت را 
وری در
 
خودشقطعمیکند،نوا کشور جنگزده،پدیدۀ جاافتاده و تابناک نیست،بل غلتیده و 
وحشتناک است. فتی است
 
سانسور خودی ا لود قصه نویس ومنت
 
که در اعماق ترسا قد 
میجوشد. حذف عادتی زبان اروتیک، نادیده گرفتن روایت های مطروده وممنوعه، کمبود 
رجوع به طنز وکنایه، فقدان تلفیق در همۀ موارد... امکانات و ظرفیت های ی است که در درون5
گاه سانسور میگردند.
 
نویسنده بطور ناخودا منتقد، میتواند کشف نماید که کدام داستان نویس 
چه چیزهای ی را به داستان نویسی اضافه کرده است ویا اینکه چقدر توانسته است به دور از
تقلید و تکرار،داستان بنویسد. برجسته کردن تازه گیهای داستان، سه کنج مثلث را فروزان
میسازد. نویسنده/ مخاطب/ منتقد . 
 
داستان نویسی این خطه،بهنقدتابنده و برشدار ضرورت دارد،نقدی کهبتواند نقد ادبی را در 
دنیای متن،برای فرهن ِگ اگر یگان یگان جرقه های استثنای ی را در حوزۀ بومی صورتبندی کند.
نقدادبی رد نکرده باشیم، مابقی، بجای ابریشم،تذکره و طومار میریشیم ، به جای دف،طبل 
میکوبیم،طبلی که دف دف دف ازاین طرب پرده دردزرقرقی. 
فراموش مان نشودکه نقدادبی،بازکردن مشت های فروخفتهدر متن است، نه باز کردن مشت 
ِن نویسنده. سلطۀ معنانی است نه شکستن کلک های مؤلف.
شکست بیاد داشته باشیم که 
مدگی ها و دامنه های متن،
 
برا ن مؤلف را در کاج نوشتارش ص
 
لجتا نیست که در ا
ُ
ج لیب 
زد. نچه در خطۀ ما با خنده و خرما استقبال میگردد.
 
ا نقد، دقت در دورشدن از قضاوت های 
سطحی است.گریز از فتح و فتواست. نقد محکم گرفتن یخن نویسنده نیست، تفکیک بین 
مؤلف و متن است، حلول در متن است که جریان نقد را رده بندی میکند. تحلیل و ویل
 
تا
داستان به خاطر صادر کردن احکام قطعی نیست، بل به منظور تولید کردن متن تابنده و 
فضای تازه است. زادیبخش . فضایی که هم ب
 
فضای اکسیجنی و ا ه درد نویسنده بخورد هم به 
زادتر و منصفانه تر
 
درد خواننده و هم خود منتقد را برای پرش های ا ماده سازد. اگر ن
 
ا قد 
بیمیرد،داستان ها نیز میمیرند. بسیاری از شهکار های مشهور قرن بیستم،نتیجۀ کارمایه های 
منتقدان است. داستان های اولیس ومسخ و بوف کور و صدسال تنهایی ... تا هنوز مورد نقدو
بررسی قرار میگیرند. منتقد است که پیچیدگیهای داستان را کشف، مشهور و ماندنی میسازد.
منتقد است که نوشتۀ نویسنده را به طریق دیگر مینویسد.نقد،ضمانتی برای درخشش نوشتار 
است. 
در فرهنگ معافیت افغانی،دیالک تیک ِ نقد،موضو ع نقد و منتقد ازهم گسسته است.نقد به 
 حیث نوعی از خالقیت مخدوش گشته است.
حتما توجه کرده اید زمانی که یک کس
 
ی کهاصال
نقدعملی را بلد نیست و زیکزاگ های نظریۀ نقد ادبی را چندان حس و درک نکرده است، قلم 
ُ را مانند تیغ دوسره به خ تیغ، چشمان داستان نویس را از
دست میگیرد، با یک ر کاسۀ سر 
خ دیگر،گردن و
ُ
دس ِت داستان را از تن جدا میکند. چنین منتقدی )دعوا بیرون میکشدو با ر
ُ جلب( در پ ل و پ
لۀ اول زور میزتدتا ج وستک قصه نویس را از خانۀ متن بیرون بریزد ودر پلۀ 
تهنشین شده،داستان مؤلف را بندبندب
 
دوم با نیت و قضاوت قبال ه شیوۀ قصابان مسلخ، 6
سالخی کند. نمیگویم که منتقدان مفلوج و تبردار حق ندارند که چیزی بنویسند، بل عرضم 
اینست که اندکی با ی
 
استقالل را مل
 
،با تا ومنصفانه بنویسند.)در متن اولیه در این بخش، 
نقِد" رمان کوچۀ ما " ورده بودم ک یعنی در حوزۀ نقِدمؤلف، نقل قول های ی را در مورد
 
ا
 
هبعدا
بدلیل غلظت خشونت کالمی شان از متن اصلی حذف کردم." رمان کوچۀما "،رمانی که بیش 
از 1311 صفحه حرف و سخن دارد، مل ضرورت
 
به نقد جدی،مسلکی،منصفانه و با تا
دارد.چون داک تر اکرم عثمان یکی از داستان نویسنان مجربی است که در قلمرو داستان،در 
کنار پرورش موضوع،روایت،حادثه و شخصیت...،با بازی های متک ثر زبانی،کار عمیق و 
گستردۀ زبانی انجام داده است... اما نقد های سطحی و پرخشونتی که تا کنون از سر حریفی و 
جنگ تن به تن بر کوچۀ ما نوشته اند،نمی توان نقد ادبی اش نامید. درین نوشته ها که همگی 
زیر نام نقِدقصه، علیه قصه نویس )داک تر اکرم عثمان( تیغ و تلوار ریخته اند، نمونه های ی از 
" نقِد مؤلف " است که بشیوۀ سنتی و سرسری شکل گرفته اند. ادبیات جهان دیریست که به 
نقِد در شکل ترور مؤلف و بی حرمتی به پایان نقِد مؤلف رسیده است.اما در خطۀ ما مؤلف
مؤلف بیداد میکند.برای من دشوار است که چنین نوشته هایی را در قلمرو نقدادبی قبول و
مطالعه نمایم.نقِدنقدنویسی یکی نیازهای بنیادین است.( 
ادبیات ما به پرورش و ایجاد نقدادبی نیازمند است... ی
 
رخش نگارش به جوالن می اد اما برای 
شمارش ضربات قمچین. پرده را ازروی تندیسۀداستان برمیدارندامابا تاللؤی تبر. 
 
فقدان نقد ادبی ن
 
باعث ا شده است لیف به نقدِ مؤلف سرگر
 
که در عصر نقدِ تا دانی بکشیم.
نتوانیم بر نکات زبردست داستان توجه نماییم، مادامی که الیه ها و بازی های پیچیدۀ 
داستان درک نشود، نقد به سوی نق زدن میرود. فضای کنایی و استعاری، هزل و جد، 
هجووطنز، تناقض و تقابل، بازی های زبانی و سخنی، واقعیت موجود و واقعیت جادوی ی، 
ابژه وشبیه سازی واقعیت، عصربیگانگی و عصر گسیختگی، زمان خطی و زمان چرخشی، 
عمق و ریزوم، دورۀ پارانوئید و شیزوفرن، یکدستی و تکه تکه گی، دیک تاتوری کالم و 
دموکراسی سخن، تمامیت بخشی و تزلزل، ساختار و ساختار شکنی، حضور و غیاب، ژانر 
بسته و بینامتن، فالوگوسنتریسم و چند ریختی، مدلول های ثابت و دال های پرشی،روایتو
 تک ثر، قواعد و بحران،نیت و معنا، ادغام و اقتباس... چیزهای ی استند که خاصت
ا در قرن
بیست و یکم شاید برای نوشتن و خواندن،برای نقد داستان دارای اهمیت بنیادین باشند. 
از اینروست که،نمیتوان هودج هرخزعبالتی را برشانۀ نقدعملی بار زد. اگر در جریان نوشتن با 
جنگ های زرگری و ستایش های عنعنوی، خداحافظی نکنیم،تندیسۀ هر نقدی پس از تغییر7
،نه فقط در چار برج پشیمانی،
9
، بل مثل کرونوس
8
هر وضعیت و هر رژیمی، نه مانند پرومته
11 نیز،چارمیخ خواهد ماند. 
بل در چار کنج تار تاروس
 
مرادی 
 
اگر راه داستان را ادامه بدهی، 
 ذخایردستناخورده ای رادر اختیارداری کهتا حال 
 کسی به ن روی نیاوردهو چیزی
 
ا نوشته نکرده است / استاد رسول جرئت
از داستان جهاد اکبر تا چشمهای سیاه بهار) از دهۀدوم قرن بیست تا دهۀ دوم قرن بیست و 
ُ یکم( صدها داستان کوتاه و بلند، ر میکنند.داس
ادبیات داستانی این خطه را پ تان به حیث 
یک ژانر ادبی مدرن درکشور مادر فضای ی پدیدار گردید که میراث هزار سالۀ شعر در ن یکهتاز
 
ا
میدان بود.طی این صد سال، قصه نویسی در اشکال گوناگون بهظهور رسید. در کنار زبان 
بهای زبان داستانی در دری
 
جادویی شعر، کم کم زبان قصه نویسی ایجاد گردید. ا ای زمان به 
حرکت افتید. 
در داستان مدرن،قصهنویس درعملیۀ نوشتن به حیث دانای کل عمل میکند. مقصد نویسنده 
رسیدن به انسجام و یکدستی است، اقتدار و سیطرۀ مؤلف در هر روایتی پیدا و پنهان است.
منتقد نیز مانند قصه گو،بر شانۀ کسی شال قهرمانی میاندازد و برگردن کسی دستمال مسخ و 
مسخرگی. یکی را تا سرحد محو هجو میکند، یکی را تا سرحد تقدیس تجلیل . طی این صد 
سال، رمان ها و داستان های کوتاه، با درنظرداشت معیار و قواعد، با دغدغۀ نشان دادن و 
بازگوی ی، علیت و زمان ساعتی، شخصیت و واقعه، پدیدار گشته اند. در جهان متن، در 
فضای وطنی، داستان های متنوع تل انبار گشته است. 
 
ساختارداستانهای رائلیستی ومدرنیستی افغانستان نشان میدهند که ما درین قصه ها با 
واقعیت های ی سروکار داریم که با یک نوع روایت، یک نوع نگرش و یک نوع نشان دادن،
بازنمای ی میشوند. برخی از داستانها به لحاظ تکنیک، چند لحنه و جادوی ی است و به لحاظ 
ُ زبان، متک ثر عدی .
و چند ب عصر تنهای ی وازخودبیگانگی ها را در وجود شخصیت ها توصیف 
میکنند. توجه به یکدستی، ستونی است که سقف داستانها را تابناک ومستحکم نگهمیدارد. 
قصه نویس تالش میکند تا در هر وضعیتی،از پراگندگی جلوگیری کند و در هر کوچه ای که دم 
میگیرد، قصدش این است که سرانجام به باالحصار انسجام و زیبای ی برسد. داستان مدرن در8
فضای استعاری نفس میکشد. قلم بر دمها،
 
کاغذ میلغزد تا با کاویدن روح ا ... نیت و دانای ی و 
پیام مؤلف، در فضای متن، تابنده و پر درخشش بماند. داستان زبده مربوط به نیت و بزرگ
شدن رگهای گردن نویسنده نیست،منوط به شهرت کاذب یا تبلیغات سرکاری نیست،چگونه 
نوشتن و تازه نوشتن است که داستان را داستان می سازد. 
 
مرادی به حیثرمان نویس و داستان کوتاه نویس،در ادبیات داستانی سرزمین پاشان، جای 
 مشخصی را از خود کرده است. داستانهایش بخشی از فرهنگ ادبی افغانستان است رامش
. از ا
اندخوی تا مزار، از شویتس کابل تا پشاور،
 
ا در هیچ شرایطی، لب از قصه و انگشت ازقلم 
 برنگرفته است. قریب به یک ونیم دهه است که دریمگان ِ هالند، داستان می ف
ا ریند. مرادی 
شناست.
 
بازبان و روایت ا تخیل و ذهن پخته ای در نوشتار دارد . مردم و جهنم را میشناسد. 
قلعۀ محکومین را بلد است. زجر و زمزمه را در حافظه دارد. مملو از سایه و صبر و کابوس 
است. در بیش از سه دهه تا هنوز دو رمان نوشته و بیش از هفتاد و پنج داستان کوتاه. این 
حجم نوشتاری نشان میدهدکهنویسنده بالانقطاع شیفتۀنوشتن و تولید متن بوده است. 
 
شبی که باران میبارید) مجموعۀ 11داستان کوتاه،کابل 1369( 
صدای ی از خاکستر ) مجموعۀ 22داستان کوتاه،پشاور1372( 
برگها دیگر نفس نمی کشند ) رمان ،کابل 1371( 
رفته ها بر نمیگردند ) مجموعۀ 13داستان کوتاه،پشاور1376( 
سرمه و خون )رمان ، هالند ، جدی 1379( 
دختر شالی های سبز)مجموعۀ 2داستان بلند،پشاور1387( 
چشمهای سیاه بهار) مجموعۀ 23داستان ، فرانسه 2112(
ور شوم که لحن
 
غاز میشود ... در اینجا میخواهم یاد ا
 
با ما، با من و پدرم ا
11
" سرمه و خون
داستان به مثابه ی یکی از ستونهای مرتبط با سبک در داستان با عناصر سبک )زبان، معنی و 
 موسیقی( نیز ار ، لحن
تباط میگیرد. بناء بدون پیوند با صداها وشخصیت ها نمیتواند، شکل 
بگیرد. پس اگر ما از ورایی همین بحث ها از چپ بهراست نقب بزنیم و لحن داستان "سرمه 
داستانهای ک تاب " صدایی از خ
 
و خون" را در مقایسه با نوشته های دیگر مرادی مثال اکستر" 
مجموعه های داستانی "دختر شالی های سبز" و " شبی که باران میبارید" مورد بررسی قرار 
سانی گرافهای مشابهیی رادر محور های موازی سبک و لحن ترسیم می
 
بدهیم ،با ا توانیم. این 9
یکدسته گی ها در همین چند مجموعه ی داستانی، داستانهای " مرادی" را بدون نام و امضای 
او، برای بسیار ازخوانندگانش درافغانستان وایران قابل شناخت میساز د" 
 تحلیل گرافیکی داستان سرمه و خون با قاعدۀ عناصر داستانی/ 
زینتنور
چشمهای سیاه بهار
این مجموعه، شامل بیست وسه داستان است. این ک تاب قطور با داستان چشمهای سیاه 
بهار،در فضای رویائی و غاز میگردد.
 
بالنسبه شیزوفرن ا وبا داستان "همسایه و باغ خواب های 
من" در فضای مبهم پایان مییابد. من درین نقد،قصد ندارم که تمامی داستانهای این ک تاب را 
ویل قرار بدهم
 
مورددقت،تحلیل و تا . چون میدانم که هر داستان این مجموعه،دارای تفاوت 
ها و امتیازاتی است که به صورت جدا جدا مورد بررسی قرار بگیرند. خوانش هر قصه نقد 
جداگانه ای را طلب میکند. بنابرین من تالش میکنم که درین نوشتار، داستان "چشمهای 
سیاه بهار" را نقدو بر رسی نمایم و دو قطعۀ کوچک بر دو داستان دیگر نیز بنویسم. 
چشمهای سیاه بهار، قطعه ای از یک رمان است. اگر سکوت، ابهام و تعویق را از درون 
داستان برداریم، و به ن واژه ها و روایات را بگذاریم،
 
جای ا داستان به رمان قطوری تبدیل 
میشود . چشمهای سیاه بهار، داستانی است که من ِ یکپارچه را منفجر میسازد. داستانی که از 
همان غازین خود، واقعیت موجود را در اد
 
سطر های ا شفته
 
غام با واقعیت غیر ممکن،ا
میسازد. تثلیث زمانی را در برابر هر چشمی ) منجمله چشم نویسنده( برهم میزند و خواننده را 
رف،
در میان بن بستهای سطور میخکوب میکند. داستان ،برخالف ع خر شروع ُ
 
از ا میشود 
نه از اول. 
 
داستان، مکالمه با کابوس و معامله با کارتوس است. سرنوشت معلمی است که بعد از مردن 
دربارۀ چگونگی مردن خود روایت میکند.جسد،پریشانی ها و رویا هایش را حکایت می کند.
راوی میداند که لذت مردن یگانه راه تحمل زیستن است. دهن جسد باز است، مرده تالش 
میکند تا لحظۀ بسته شدن دهنش در مورد تنهایی هاوبیچارگی های خود چیزهای ی پراگنده و 
پریشان بگوید... مرده،معلمی است که در هنگام زنده بودن اجازۀ حرف زدن نداشته است و 
ی
 
دهانش در خود،در کوچهودر خانواده و جامعهبستهبوده است.جسدبه حرف می اد تا به 
ما از سرنوشت عبثناک خویش روایت کند.معلم، درین سفر جادوی ی ک تابهای الماری اش را
ورق ورق در سطل ک ثافت میریزد...معلم، روشنفکر بربادرفته ای است که یک بار به حیث 
جسم میمیرد و صدبار به حیث روح و اندیشه. داستان، با پراگرافی شروع می شود که هر 10
ن
خواننده ای ا را دوبار میخواند تا مگر چشمانش دچار سؤدید نشده باشد.با خوانش 
دوم،گمان میکنی که مرز بین ابژه و سوژه فرو ریخته است.گمان میکنی که سطور در زیر
ساطور نشستهاند. 
مقتول دربارۀ قتل خود تحقیق میکند. در درون اشباح، داستانی به سبک روایات مبهم و 
پریشان، اتفاق میافتد.داستان چشمهای سیاه بهار، مرده ای است که دربارۀ زنده شرح
میدهد. درین داستان برخالف رمان رائلیستی، مرز بین محاکات و واقعیت ویران گردیده 
است. این داستان، شکلی از یک رمان است. رمانی که زمان را منقبض کرده است و مکان را 
در مکانی ترین شکلش از مکانیت انداخته است. نویسنده در گزینش اسامی و انتخاب حوادث 
شم شهودی اش را به کار برده است.از توصیف دراز و شاید بیهوده،امتناع کرده است. سپیدی 
ها و سکوت های ی که متعلق به دریافت خواننده است، اگر به متن اضافه شود قصه طوالنی 
ت رمی استکهمقتول در زیرهستی شناسی
ُ
راز ف و تمسخر دیگران قرار میدهد. 
 
" من خودم را مؤظف ساخته ام تا موضوع قتل خودم را خودم بررسی کنم و بدانم که قاتل من 
کی بوده است. وقتی در این دنیای زندگان، قانون به قتل میرسد، مقتوالن خودشان باید در 
پ ی عامالن قتل شان بگردند. من سعی میکنم تا به یاد بیاورم که چگونه کشته شدم "
پر اگراف اول ،ص 1
 
چشمهای سیاه بهار،با تکه تکه شدن شخصیت و روایت و زمان، روح چندپارۀ زندگی را پاره 
پاره میکاود و میبلعد. مقتول دربارۀ قتل خویش هذیان میگوید. جسد دربارۀ زند گی که خود
نوعی ازجسددیگر است،روایت های کابوسی سر میدهد. هر روایت،دو نوک یک خال و یک 
فقدان است. گاهی های درون ک تابها را بلعیده است.
 
فقدانی که ا هر روایت ، دو قطب یک 
ُ گسیختگی است.گو ر نمی
دالی که حتا با مردن نیز پ گردد. درین داستان مردن پایان تراژدی 
نیست، غاز یک
 
بلکه ا تکانۀ مدفون است. در سرزمین مردگان، رویداد ها فراموش نمیشوند. 
این زنده ها هستند که مانند توته های عقل، تن بهِاغماض و اغماء میدهند. درین داستان، 
روشنفکر، جسدی است که علت قتل خود را شبیه سازی میکند. روشنفکر، معلمی است که 
از ک تاب و میراث های فرهنگی گریزان است. مقتول، معلم، قصه گو، راوی ... نامهای بی 
هویتی هستند که انسان گسیخته و پاشان را برای کی؟ شاید برای خود معرفی میکنند. راوی، 
 حس لحظه را ب شوب روایتمیکند،روایتی کههیچگاه تکمیل
هطرز بریده و پرا نمی گردد. 
 11
واز خوان و چنگ نواز اساطیری یونان( تکه
 
) شاعر و ا
12
شاید بیاد داشته باشیم که اورفئوس
تکه شد، نکه سرشاز تن جدا شده بود
 
با ا ، واز می
 
اما سر بریده اشلبخندمیزد و ا خواند... هر
رمانی در هر زمانی تالش میکند تا حس تازه ای خلق کند. زبان تازه ای بیافریند.خواننده را در 
حصار استتیک بلرزاند. نچه در رمان ر
 
ا یالیستی به تولید لذت و زیبای ی وحقیقت و فضیلت 
منتهی میشد، در رمان ریالیسم جادویی جای خود را به تکنیک ها و بازی هایی بخشید که 
منجر به رده بندی جدیدی از زیبای ی،زبان و حقیقت شد. امروزه نیز داستان به حیث یک 
متن، تلفیقی از همۀ امکانات و ظرفیت های قبلی است. ادغام شگرد ها و تکنیک هاست.
ترکیبی از سبک ها و ژانر هاست. چرا نویسندۀ چشمهای سیاه بهار، داستانش را اینگونه 
سامان داده است؟ چرا از زبان مقتول روایت میکند؟ چرا شخصیت های داستان در زمان
ساعتی و مکان عادتی مستقر نیستند؟ چرا همه چیز مبهم و مستتر است؟ شاید ب نکه
 
رای ا
میخواهد حس تازه ای خلق کند.درک متفاوتی از اشیاء و حاالت ارائه دهد.زیبای ی و واقعیت را 
به گونۀ دگرتر ببیند. چرخۀ روایت را به طرزدیگر بچرخاند. ر اوی داستان)مقتول دمی
 
( ا است 
سرگردان،گسیخته و سودای ی، با تناقضات فکری در گودال دلهره نشسته است، هر لحظه 
برای خود قبری تازه حفر میکند.واژه ها برایش بم خوشه ای میشوند. هر جمله یک تابوت 
کوچک است. در افق مرگ ایستاده است، حنجره اش دهلیز تاریکی است باز شده به سوی 
مرگ. وحشت زیستن را برای مردن تحمل میکند.هر واقعه، فاجعه است. اشیا همگی مدهش و 
ترسناکند " اشیاءبه نظرم وحشتناک جلوه کردند. نها میترس
 
از نگاه کردن به ا یدم و حس 
نها وهم و ا
 
میکردم از ا ضطراب مبهمی در فضای خانه پخش میشوند" گ فتار به باغ وحش ِ 
ک فتارتبدیل میشود. راوی، موجودی میشود معادل هیچ. هیچی که برای هیچی خود به دنبال 
تناقض ها و فقدان ها سرگردان است. سطر ها کوچه های ی هستند که به داالن تاریک صفحه 
در صفحه منتهی میشوند. فضا پر از خشونت و دروغ و تباهی و تنهای ی است. راوی تن ِ خود را 
مقتول میسازد تا قتل ایده ها را به نمایش بگذارد. 
 
"... قادر مرادی اما خود قادر مرادی است، نویسنده ای است سزاوار احترام . قادر مرادی نه
دنباله رو است و نه مقلد ... پرتالش است، گوشه گیروفروتن " / استاد واصف باختری /
تلویزیون نور
 
تثلیث خطی 
 زمان 
خطی در حوزۀ داستان نویسی عادتا،حتی بعد از فروپاشی نیز در ما،نوعی از تثلیث 
اقدس بوده است.اما این تثلیث)گذشته حال ینده(
 
ا در چشمهای سیاه بهار می شکند. زمان 12
رم سنتی و
ُ
ف ساعتی را از دست میدهد. بی زمانی وعدم ارتباط در فضا شناور است. گذشته در 
درون حال مستی میکند. زمان درپراگراف نخستین ودر قطعات پراگنده به شکل چرخشی
 پدیدار میگردد. تکنیک فلش بک، ن
جریان سیال ذهن و برهم خوردگی زمان قبال یز در 
داستان های دنیا اتفاق افتیده است، اما زمان درچشمهای سیاه بهار با فروپاشی تثلیث خطی 
غاز میگردد،
 
ا این ترفند، عقل و ذوق خواننده هت وحیرت می
ُ
را دچار ب سازد. وقتی جسد به 
سخن می ید،
 
ا صرف نظر از این که خواننده متوجه زمان باشد یا نباشد، شیوۀ روایت،به طرز
 غافلگیرانه ای عادت را می شکند. عادت افغانی که در خوی می
خاصتا نشیند و تا دم مرگ 
بیرون نمی شود. زمان، سیستم عصبی ساختار داستان است. در داستان های کالسیک و 
مدرن، شخصیتو حادثهدردرون زمان های ساعتی به ساختار میرسندو این زمان همواره به 
شکل خطی و نورمال اتفاق میافتد. کنش ها و شاخصه های عاطفی وسنی، از گذشته به سوی 
حال رشد می یابند. شروع میانه دمها و حوادث ب
 
ختم، در کنار ا ه طرز ساعتی و لحظه به 
لحظه پیش میروند. در چشمهای سیاه بهار، زمان سرچپه شده است. ساعت در باالی سر 
جسد می ایستد. راوی،حوادث و شخصیت ها را در یک طرح حساب شده، صورتبندی نمی
کندتا معلول مرگرا مسجل نماید. روایتنمی کند که سرانجام بعد از زمایش ترس
 
ا و تنهای ی به 
قتل برسد و با صدای گلوله،ری صدای مبهم گلوله،
 
ا نقطه ای باشد بر خرین ج
 
ا مله. زمان در 
داستان چشمهای سیاه بهار، زمان شناخته شده، سنتی وساعتی نیست. ما از دورۀ اساطیر 
گذشته ایم زمان دینی را پشت سر گذاشته ایم،در زمانه ای قلم میزنیم که زمان دو گونه ذبح 
و تفسیرمی گردد،یکی در زیردرخشش تیغ ودگری در زیردیبای مسخ و سانسور. 
مکان نیز در داستان چشمهای سیاه بهار،بیشترینه خاصیت مادی ندارد. مکان در ذهن ر اوی 
فرو می عد می
ُ
پاشد. خالی از ب گردد. مکان در داستان های گذشتۀ نویسنده، اک ثر ب
 
ا ا معیارات 
واقعگرایی صورتبندی می شد. در سبک دیروزی، مکان ازطریق ابعاد و نام معرفی و تشریح 
می گردید. اما اینک مکان نه حاوی نام است و نه دارای سقف و دیوار. 
 
سته بودم،اما چیزی ب
ُ
" چندین بار تهکاوی را ج ه نام تهکاوی نیافته بودم. به خیالم میشد که 
هنگ در تۀ این خانۀ بزرگ و قشنگ دفن شده است و من گاهگاهی صدای روح این
 
این ا
هنگ دفن شده و شعردفن شده و غزلخوان و نوازندگا
 
ا
 
ن دفن شده و یا زنده بهگور این اهنگ 
غم انگیز را میشنوم " 
 13
تکه تکه کردن ک تاب
راوی چشمهای سیاه بهار، یک جسد است جسدی که نه رویاهای برباد رفته بل برباد رفتگی 
رویا ها لود
 
را بازگو می کند.این جسد،پیکر خونا معلم درمانده ای است که حتی بعد از مرگ 
نیز میخواهد به زندگان بگوید که چگونه ک تاب های الماری اش را ورق ورق به زباله میریخته 
است.ک تاب هایی کهمبری ازنامو تعریفاند. 
راوی قصه گوی انزوا ،ترس ،گسستگی و تنهایی است. ورطۀ هولناکی را بین قتل، شک و 
گاهی ترسیم میکند . مقتول از ماموریتِ زیستن استعفا داده
 
ا است. منزوی وگوش به زنگ 
ابهامات وحفره هاست. جنازه دهن باز کرده است تا راز واقعیتش نه معرفت شناسی بل،
هستی شناسی شود. راوی،ماموریتش پاره کردن ک تاب هاست. قابل تذکر است که راوی دارای 
دوشخصیت است. شخصیتدردرون شخصیت، شخصیتی که" با عطش خاص و عالقمندی 
مفرط، شروع میکردم به خواندن ک تاب" و شخصیتی که " در خودم عطشی را برای ورق ورق
کردن ک تاب حس میکردم، میز و شدیدی مرا سوی این کار میکشاند
 
عالقۀ جنون ا . " در 
شخصیت راوی دو حالت متضاد موج میزند، شیفتگی به ک تاب و نفرت از ک تاب. دو پاره گی، 
جریانی است که گسیختگیِ شخصیت راوی را در روایات متفاوت نشان میدهد. یکی از تازگی 
های داستان چشمهای سیاه بهار در همین تناقض گوی ی ها و گسیختگی هاست. جسد، 
اوراقگری ذهنی نمی کند بلکه با پاره پاره کردن برای پرکردن زباله دانی کار می کند.فعالیتش 
دیکانستراکسیون متن ها نیست بل خاکستر کردن سخن و ساختار است.صفحات را بجای 
خواندن بسوی خواباندن میبرد.پیکر کارتوس خورده،،معلمی است که از تشریح و سخن 
بیزار است و با نابود کردن هرورقی،گمان میبردکهیک دیک تاتور را نابود کرده است. 
 
یک پارچگی بوطیقای داستان مدرن است. یکدستی در روایت، درحادثه و شخصیت،
یکدستی در نشان دادن و بازگوی ی،یکدستی در بازی های زبانی و لحنی،یکپارچگی در زمان و 
مکان ابزارهای ی استند که در داستان های قبلی مرادی نیز به وفور استفاده شده است. اما در 
چشمهای سیاه بهار، شکستن یکپارچگی ها را تماشا می کنیم. بوطیقای یکدست به بوطیقای 
ناپیوست تبدیل میگردد. استتیک از اتیک جدا می شود.شاید نویسنده به این حس و دریافت 
شهودی رسیده باشد که عصر ما عصر گسیختگی هاست، ما از عصر انسجام و عصربیگانگی 
در ادبیات داستانی عبور کرده ایم. رائلیسم جادویی امریکای التین) بورخس، مار کز...( 
تالشهای مقدماتی به خاطر ترویج روایت های متک ثر وبرهم خوردگی درک زیبای ی و بحران
واقعیت بوده است... 
 14
" ملکیادس را دیدند که جوان و شاداب شده بود. بر چهره اش اثری از چین و چروک دیده 
نمیشد و دندان هایش تازه و درخشان بود... ملکیادس دندان های خود را از دهن برداشت و 
چند لحظه به همه نشان داد و در یک لحظه تبدیل به مرد فرتوت سالهای گذشته شد و سپس 
وقتی بار دیگر دندانها را به دهان گذاشت، با اطمینان خاطر از جوانی بازیافته اش دوباره 
لبخند زد" گارسیا مارکز/ صدسال تنهای ی،ص 16 
عصر پاره پاره شدگی عصر بوطیقای پاشان درقصه های پسامدرن است. درین عصر جای 
من ِیکپارچه وازخود بیگانه را، من ِگسیخته و چندپارچه می گیرد. زیبای ی، اخالقیات، 
حقیقت،واقعیت ، جادو ... به زبان و یند.
 
طرزدیگرازداالن بهمیدان می ا 
در چشمهای سیاه بهار، من ِ راوی من ِ یکپارچه و ازخودبیگانه نیست، بلکه من ِ گسیخته و 
چند پاره است. این من به تعبیر الکان)واقعی،تخیلی و نمادین( خود را در اشکال و روایات
متفاوت بیان می کند. تناقض وتقابل بین جسد وسخن زدن،ک تابدوستی و ک تاب سوزی،
هستی و نیستی... باور بهدو پارگی را نمادین میسازد. هستی و نیستی در خانۀ زبان مالقات می
ِن کنند. نیستی،مفلوجیتهستی را بیان میدارد.
ده
وقتی راوی می گوییم، واژۀ مقتول را همیشه در ذهن داشته باشیم. چون این جسد است که 
دربارۀ شخصیت های مبهم و حوادث معیوب سخن میگوید. راوی به خاطری در اتاق مجلل 
نشسته است که ک تاب های الماری را نابود کند. ور راوی،
 
لحظه های خوش و سکرا پاره پاره 
یا این پاشاندن اوراق که دغدغۀ بنیادین راوی است، نوع
 
کردن اوراق ک تاب هاست. ا ی از 
اوراقگری نمادین است؟ یا نوعی از نهیلیزم افغانی؟ هرچه باشد خواننده در حین خوانش با 
عملیۀ توته توته کردن مواجه میباشد. انسان توته توته همه چیز را تکه تکه میبیند. راوی در 
خود و برای خود وازهای مبهم را
 
ا زمزمه میکند. 
" بی اختیار به ورق ورق کردن ک تاب شروع میکردم. با حالت رام،
 
ا ور و خاطرج
 
سکرا معی، با 
لذت سرشار از فرحت و مستی و حتا شهوانی، ورقهای ک تاب را میکندم و روی اتاق میافگندم.
رامش،
 
چنان با ا هستگی این کار را انجام میدادم که گویی دلم نمیخواست ب
 
لذت و ا ه زودی
تمام شود " 
معرفت و هستی رویاروی می خرین میراث را نیز پاره پ
 
شوند.راوی تالش میکند که ا اره کند و در 
سطل ک ثافات بیندازد و میاندازد. مقتول معلمی است که تحفه و میراث معلمش ر ا نیز پاره پاره 
میکند... شاید پاره کردن ک تاب استعارۀ مبارزه با عقل و معرفت نیست، بل کنایۀ مستتری
است که ایستادن دربرابر زیگزاک های متناقض و وحشتناک عقل را نشان میدهد،عقلی که با 
دیک تاتوری های سرخ و سبز وسیاهش، دمها را توتهتوتهکرده است.
 
روح و جسم ا عقلی که در 15
چهرۀ منور، روشنی و روشنگری را بدنام می کند. حوادث را در تجربۀ وطنی صیقل می زند. 
 
" روزگار تازه، وحشتناک تر از همیشه ها از راه رسیده است و دشتها، خواب سرخرنگ
دمها و ک تابها
 
گورستانهای دسته جمعی ا را میبینند،... به یاد گپهای معلمم میافتادم که رفت 
ودیگر برنگشت. همانند هزاران دیگر که برده شدند، ولی برگشتانده نشدند... حاال سالهای 
بسیاری سپری شده اند،دیگر امیدی برای برگشتنش نیست. او هم در شمار همانهای ی رفت که 
زنده و مردۀ شان معلوم نشد و شاید دریکی از همین گورهای دسته جمعی که پیدا شدند و در 
مده از این زنده به
میان استخوانهای به دست ا گور شده های دیک تاتوران سرخرنگ 
استخوانهای او نیز بود " 
معلم،پیکر ۀ بی جان است و از حسی گپ میزند که در قبر منفرد و گورجمعی پنهان مانده 
است.کسی که ک تاب را به معلم به میراث گذاشته است،نیز معلمی است که پیش از اودر گور
نشسته است. درین داستان همه چیز با لبهای باز از کنار محاکات می گذرند. کارتوس، جسد
،مرگ،تابوت،حفره،گودال ،نابود کردن، نابود شدن،قتل،گور منفرد،گور جمعی،تمسخر
 ،سرگردانی، تنهای ی، جدای ی، فقر ، ابهام،ترس ، وحشت،همه چیز تکه تکه ت لود و
رسا
پریشان...اما گرایش به تکهتکه سازی در همه جا اتفاق نمی افتد. اگربه طور کل،روی دغدغۀ
عدم انسجام و عدم یکپارچگی درنگ کنیم، الاقل من، به این دریافت نزدیک تر می شوم که در 
ارگانیزم پاشان چشمهای سیاه بهار،برخی فقدان ها و ترسهای نوشتاری موجوداست. پاشیدگی 
و توته توته شدگی،که ستون بنیادین داستان است) این عملیه را مد نظر بگیرید در جسد، 
کابوس، زمان و ک تاب...( گهگاهی خود را به سوی رائلیسم و یک پارچگی مدرنیستی میکشاند 
ن جا ها زبان از
 
و در ا بازی های متفاوت عقب نشینی میکند، روایت از تک ثر و پیام از انتشار 
ریزومی میماند. ولی داستان در کلیت خود، قطعه قطعه و پاشان است. به سوی سپیده دم 
ناشناخته ای جاریست. تعهد ریالیستی و تعهد روشنفکرانه در درون نشانه ها و روایت مستتر
می ماند. 
 
چشمهای سیاه بهار،نماد نابودی ک تاب هاست.تکه تکه کر دن ک تاب ادامه دارد. راوی گمان 
می کند که مرگ خودش نیز مانند هزاران مرگ دیگرناشی از بی بندوباری اوضاع،دیک تاتوری ،
حقارت وفقر نابسامان است. می پندارد که سه نوع گور و سه نوع جنایت درین ک تابها پنهان 
است. پولیگون هایی که سرخ اندیشان ایجاد کرده اند،قبر های ی که سبزینه پ فریده اند
 
وشان ا
و گور هایی که سیه دالن به ورده اند.
 
وجود ا راوی که خود قربانی است، حس می کند که با 
نابود کردن هر صفحۀ ک تاب یک دیک تاتور را نابود کرده است.ک تاب هایی که بوسیلۀ دستان 16
مقتول تکه تکه می شوند، شامل ک تاب های هر سه دوران است. نابود کردن ک تاب به امید 
نابودی دیک تاتور،زیباترین شکل تناقضوهجوِ پرشور کنای ی است. 
" هربار که ک تابی را ورق ورق میکردم و میبردم بیرون و میان سطل ک ثافات میانداختم، به 
خیالم میامد که کار بزرگی را انجام داده ام... یک حاکم دیک تاتور را که مردم سرزمینی را سالها 
قربانی میکردو زنده بهگور و گورستانهای دسته جمعی سرخ و سبزو سیاه میساخت،از قدرت 
برانداخته ام و از صحنۀ زندگی محو کرده ام." 
این گونه روایات، نوعی از ایستادگی در برابر بیداد است، قیام کابوسی. عصیان در مقابل 
عقالنیت است، عقالنیتی که زیر نام سوسیالیسم، اسالم سیاسی و امارت سنتی، به حفر 
ئی
 
گورستان های دسته جمعی منتهی گردیده است. مگر این وقایع،بهدلیل تا د خود و حذف 
دیگران، اتفاق افتیده است.؟ هر نوع بربریت در فکر، تقلید از کلیشه و قطعیت در نظر 
وعمل به شویتس و پولیگون و
 
سوی ا حفره های چمتله میرود. نابود کردن ک تابها در داستان 
چشمهای سیاه بهار، شورش علیه عقل و نتایج عقل، در وضعیت وطنی است. میتوان گ فت 
که نویسنده،با این رویکردزبانی،تجربۀ جدیدی را در داستان انتقال داده است. 
 
تعلیق اندازی
ک تاب ها دانه دانه چیر میشوند، نکه نامی و مؤلفی داشته باشند،
 
اما بی ا موضو ع ک تاب ها تا 
خر مبهم و مدفون میماند،
 
ا خواننده هوس میکند تا بفهمد ک تابی که پاره میشود داستان 
 مالنصرالدین است یا صد سال تنهای ی گابریل گارسیا مارکز. خرین ک تاب که ز
ا یباترین ک تاب 
لماری است
 
ا ، بدون نام و نشان به کنج سطل می نشیند، راوی اول یعنی مقتول،نام ندارد،
نشان ندارد، تن و روحش در ابهام است... نوروز و بهار و بقال قسمی در داستان حلول می
کنند،مثل شخصیت های بی شاخصه و کابوسی. 
به تعلیق اندازی روایت، نامها و موضوعات، زمان و مکان، حوادث، ایده ها و تصورات ... 
تعویق های ی استند که درکنار میتافزیک مستور، حضور مییابند. تعلیق اندازی در داستان
چشمهای سیاه بهار با گره اندازی تفاوت دارد.در داستان ه ن ان
 
ای مدرن ،گره برای ا داخته می
شود تا در پیالۀ حادثه ها معنی ریختانده شود و خواننده در پایان داستان از باز شدن معما 
لذت ببرد. مثل گره اندازی در داستان کوتاه گردنبنداز گی دو موپاسان. در داستان امروزی و
زیباشناسی معاصر، بر عکس ترفند های کالسیک و مدرن، تعلیق و غیاب، حس و دریافت 
تازه ای در سویه های استتیک و نقد و خالقیت اند. ابهام و به تعویق انداختن، سست کردن 
پایه های سلطه و قطعیت است. تولید معانی تازه در ذهن خواننده است. نوعی از مرگ مؤلف17
و فعال کردن مخاطب است. پیچیدگی، لرزاندن خواننده است. صدای غزلخوان، همیشه به 
 گوش راوی میرسد، نست.
اما اهمیت این صدا در گنگ بودن ا در بی زمانی و بی مکانی
نست.گنگ سازی و تاریک سازی صدا و معانی شعر، شکلی از تکنیک تعلیق ان
 
ا دازی است.
شهرزادباهرقصهاشچیزی را بهتعویق می اندازد. راوی چشمهای سیاه بهار نیز با نابود کردن 
هرک تاب چیزی را بهتعویق میاندازد. 
غزلی را که از گورگاه منزل میشنود نا مفهوم است. نچه را که خود زمزمه میکند
 
ا ، نمیداند که 
هنگی است.
 
چه ا درین گونه نامفهومی و ابهام، درین گونه تصویرها شفته و
 
ی ا گنگ، فضای 
فریده می
 
بالنسبه شیزوفرنیک ا شود. فضای ی که دال به مدلول نمیرسد. الفاظ،همگی از دال به 
سوی دال در حال پریدن است. دال از مدلول گریز ان است،کلمات در گودال داللت نمی
افتند. چیزی در میان سطورهمیشهگنگ و مستور میماند. این گنگی و استتار ازطریق بازی با
کلمات و بازی های زبانی مستقرمی گردند. 
" هنگ بی معنی و بی سروتهیی را زمزمهمیکردم تا ورقها را بهیاد نیاورم.
 
ا طور مثال این گونه: 
خاکها وگردها،گردها وخاکها، خاکها و گردها،گردها و خاکها،... یکی شوید یکی شوید... له له 
ال له،له له ال له ..." 
 
گسستگی،پریشانی، سرگردانی،تنهای ی،گنگی،گودالی،تاریکی،تابوتی،گورگشتگی...درین
ترکیبات بریده، حس میشود که راوی، روح، عاطفه و عقلش از هم گسسته است. اصوات و 
حروف دال هایی اندکهاز کنار "هیچ "میگذرندولی هرگزبهمدلول نمیرسند.
 
خواب وبیداری
لۀ خواب و بیداری است.
 
یکی از دغدغه های داستانهای مرادی برخورد به مسا شاید تصادفی 
نباشدکهاگرهمۀداستانهای این نویسنده را ورقگردانی کنیم، متوجه میشوی غازین
 
م که سطورا
برخی از داستانها با پریدن از خواب شروع میشود.خواب برای این داستانها باز شدن درب 
داستان است. ترسهای متراکم به شکل رویا به ظهور میرسند. رویا ها تحقق نمادین امیال 
سرکوب شدۀ ماهستند) فروید (. گاه است)اریش فروم(
 
گاه و ناا
 
رویا ها ظهور نمادین ا . بیدار 
شدن پلۀ اول سرگردانی است، نقطۀ ورود به سوی فاجعه. بیداری و خواب دو شکل زیستن 
است. زیستی که در بیداری فاجعه ذخیره میکند و در خواب این ذخایر منفجر میگردند. در 
سرزمینی که خواب و بیداری اش معادل غم و غفلت است. روز و روشنایی درسیه چال شب و 
تاریکی مدفون است. 18
دمها یکی هم من 
 
" گاهی انسان احساس میکند که نمیداند خواب است یا بیدار؟ از اینگونها
استم که نمیدانم خواب استم یا بیدار. من همیشه همینگونه احساس کردهام و احساس 
میکنم. همیشه همینطور بوده است. در زند گی شاید هزارها بار از خودم پرسیده باشم که 
دمهای دور و پیشم را میگویم 
 
دمها این گپهایم را قبول ندارند. ا
 
خواب استم یا بیدار؟اما بسیار ا
نهازندهگی میکنم. همیشهبهمن میگویندکهمن بیشتردر رؤیاهایم و در محاصر ۀ
 
کهمن میان ا
خوابهایم، روز و شبم را سپری میکنم. در حالی که زندهگی چیز دیگریاست. زندهگی یک 
نهادر عالم
 
نهابگریزم و برای گریز از ا
 
سلسله واقعیتهای تلخ است که من گویی میخواهم از ا
ن بهسر میبرم " برگها دیگر نفس 
 
اوهام و خیالهایم برای خودم دنیای ی ساختهام که در ا
نمیکشند/1371
 
نروز کهاز خواب بیدار شدم، حس کردمنسبتبههر روزدیگر خستهو کسل استم.طبق 
 
" ا
معمول به دورو پیشم نگاه کردم تا به یاد بیاورم در کجایم. دریافتم در همان اتاقی استم که 
بودم."ص اول، چشمهای سیاه بهار. 
" از خواب بیدار میشوم. احساس میکنم که خواب سنگین و دوامداری را گذشتانده ام. سرم 
درد میکندوخسته و سنگین استم از بیدار شدن میترسم./ کارد ، خون وقصاب ، کابل 1361
 
" خواب میبینم، میان دره ی ی استم.کوه ها بلندند... که ناگهان میلغزم ومیان جوی میافتم.
دندانهایم بههم میخورند. حیرتزده به اطرافم مینگرم واز خواب میپرم." 
 عطرگل سنجدوصدای چوریها،کابل 1371
 
" اما همین که از خواب بیدار شدم، چشمانم به ساعت دیواری افتادند. خ
 
همان لحظه ا رین 
خوابهایم مد
 
یادم ا ند که چند لحظه پیشتر دیده بودم " چشمهای کیمیا، پشاور 1372 
 
"خواب بودم، در خواب شیرینی غرق بودم. ناگهان از خواب پریدم...صدای هیاهوی ی که از 
کوچه میامد،مرا از خواب بیدار کرده بود. باوارخطای ی سرجایم نشستم." 
 خندق پشت حمام،هالند 2117 
 
و و...
" یک روز صبح، شفته ای پرید،
 
همین که گره گوار سامسا از خواب ا در رختخواب خود به 
حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود." کافکا،مسخ ص 119
علیت زدای ی
علیت، نه با لباس عتیقه بل با جامۀ متناقض ظاهر میگردد. با هر رویدادی افق انتظار 
مخاطب فرو میریزد. وقایع و شخصیت ها در فضای دگر تر به ظهور میرسند.دمها و
 
ا حوادث 
پیهم می ن فراهم باشند.
 
نکهعلتو موجبات ا
 
یندبدون ا
 
ا 
روایتدر بازی های ذهنی گم میگردد. در این جا زبان بیشتر مبین غیاب هاست تا حضور های
ملموس. دالها به جای ار جاع به مدلول به دال های تازه میپیوندند. معلول در ابهامعلت ذوب 
 میگردد نکه ب
.روایت مانند اشعۀ ایکس از درون وقایعمیگذرد و بی ا ه طرز محاکاتی و علیتی 
بازگوی ی شود. چگونه گ فتن را در تعلیق های مستمر عملی میسازد. 
بحرانِ علیت یکی از شاخصه های داستان های امروزین است.گسیختگی روایت به جای 
انسجام روایی، بدون برهم خوردگی چرخۀ علت/معلول به سامان نمیرسد.گذار از یک روایت
به روایت دیگر،گذار از دال به دال،گذار از معلول به معلول از تکنیک های بنیادین است.
تشتت وسرگردانی زندگی در پراگندگی روایت و وقایع به ظهور میرسند. رمان نویس میخواهد 
استتیک تازه بریزد، میکوشد ژانر های مرده یا سترون را به طریق دگر زنده بسازد... زیبای ی، 
به شکل تازه صورتبندی میشود. دریافت تازه از زیبای ی شکل میگیرد. زیبای ن ایده
 
ی دیگر ا
های باستانی ،کالسیک و مدرن نیست که خود را در کمال و جمال و تناسب و فضیلت و 
لذت و ... صورتبندی کند،زیبایی نیز مانندروایت، ساختار، شخصیتو واقعهدچار بحران 
است. جای هر لذتی را لذت متن میگیرد. بنابرین ما در عصر بحران زیبای ی و زیباشناختی قرار 
داریم. در داستان چشمهای سیاه بهار، زیبایی، در درون متن منتشر است. این زیبای ی در 
کسی به شکل شبح و ترس ظاهر میگردد و در کس دیگر به رامش و لذت.
 
شکل ا همه چیز در 
زبان اتفاق میافتد. 
زبان حایلی ست بین اندیشنده و واقعیت. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز. ارجاع
های مکرر در داستان چشمهای سیاه بهار،علیت را در ذهن خواننده میپاشاند. به تکرار گ فته 
 ایم که درین متن،اغل دال بهمدلول منتهی
با نمیگردد)معنای قطعی و نهای ی تولید نمیگردد(
نکه برمدار مشخصی توقف نمایند،
 
سطر ها و روایات بی ا از موضوعی بر موضوع دیگر ارجاع 
داده میشوند. ذهن و ذهنیتراوی توقیفشده است.ازلذ ِت انسجام گریزان است.ذهن انسان 
خاصیت پرشی و چرخشی دارد. بر محراق یک واژه و یک شی نمی ایستد. در حین خواندن، 
نوشتن و شنیدن از دالی به دال دیگر میرود، از نامی به نام دیگر میرسد، از جای ی به جای 
دیگر میپرد،از موضوعی به موضوع دگر میدود، از زمانی به زمان دیگر سیر میکند) تداعی (... 
جمالت را در فضای گنگ به حال خودشان رها کردن،تکنیکی است که افقهای تازه را به روی
قصه نویس و خواننده باز می کند : 20
" کسی به مده است و از من
 
نام نوروز یا کدام نام دیگر ا میخواهد تا دینم را بپردازم.
نمیتوانستم چیزی دربارۀ نوروز به ورم.
 
یادا ناگهان نوروز و مراسم سال نوبهذهنم گشتند یادم 
مدکهیک وقتی نوروز میشد... احساسمیکردی چیزی میخواهی،
 
ا مگر نمیفهمیدی که چه؟ "
 
این داستان تالش دارد تا همۀ تکنیک ها،لحن ها و نوع ها را در خود ادغام کند. در جاهای ی 
به این کار مؤفق میگردد، ولی به علت فضای تنگ عمومی، در جاهای ی نمیتواند متن را در 
فضای تازه نگهدارد. در داستانهای امروزینه هیچ چیزی مطرود و قابل حذف نیست. به همۀ 
صدا ها اجازۀ ورود در متن داده میشود. رمان معاصر نه تقلید کورکورانه است، نه بطالن 
ادبیات داستانی قبل از خود. مارسل پروست،جیمز جویس،فرانتس کافکا، لبر
 
ا کامو ، خورخه
بورخس ،گارسیا ماکزو ساموئل بکت... همه چیز را با شگردهای منحصربهفردنوشته اند. تا 
نوشته شدن رمان صدسال تنهای ی مارکز)1967( رمان نویسان دنیا گمان میکردند که هرچه 
مینویسم تکراری است، چیز جدیدی برای گ فتن نمانده است. بنابرین مرگ رمان فرارسیده 
است. ولی با طلوع ریالیسم جادوی ی رمان به شیوه و زبان دیگری زنده شد. رمان عصر ما نه 
تقلید است، نه فرم زدگی محض. رمان عصر ما همه چیز را میتواند با بازی های زبانی و بازی
های زمانی،پرومتهو زوئسو هرکول را در سفرۀ خونین عقاب تلفیق نماید. واز ه
 
ا ای باستانی 
و کالسیک و صدا های مدرن را ترکیب کند. از هزار و یک شب و دون کیشوت تا چشمهای 
سیاه بهار. 
 
فتسکوت
 
ا 
در فت است.
 
باال تذکر دادم که فقدان نقد، یک ا چون نقد ادبی نداریم، جای این حفره را 
ر می
ُ
جنگ زرگری یا سکوت پ کند. جنگ زرگری به دو شکل از چشمه های پارانوئیدی فوران
میزند. یکی جنگِ میان گروهی و دیگری تجاوز به حریم هر کسی. هردو شکل در فضای 
پرخشونت به سامان میرسند. فت دیگری است که به مقیاس جنگ زرگ
 
سکوت، ا ر ی، ادبیات
کشور را ضربت زده است. سکوت دربرابر تولیدات ادبی، از ناتوانی دسته جمعی و بیچارگی 
تاریخی ما منشاء میگیرد. ما زور فردی نداریم و زور جمعی مان ته کشیده است. میدانم و 
میدانید که همۀ ما در اقلیم نقد) سر و تۀ یک کرباسیم( که در چنین وضعیت وحشتناکی 
غلتیده ایم، ین
 
هنوز این نیمۀ اول بدبختی است. ولی اگر مطمئن باشیم که در ا ده ها نیز 
نمیتوانیم به نقد سالم و رده بندی شده،دسترسی پیدا کنیم ) اگر به حال خود نیندیشیم ( 
به این معنا خواهد بود که م
 
کنایتا ا روشنفکران مفلوجی هستیم که نمیتوانی نقد داشته
 
م اصال
باشیم و این بدبختی کامل است. 21
 
 ما زمانی دست به نقد
اغلبا میزنیم که یا قصد تجاوز به حریم نویسنده را داشته باشیم یا 
نویسنده از ما تقاضا کند که بر تولیدات ادبی اش مقدمه یا تقریظ بنویسیم. درحالی که در 
کشور ما، تولیدات ذهنی
 
در حوزۀ خالقیت های ادبی و خاصتا در عرصۀ داستان کوتاه و 
رمان، دارای حجمی است که میشود به وسیلۀ ن تجربۀ نقد را غنا ببخشیم.
 
ا ما همین اکنون 
داستان نویسانی در افغانستان و غربت داریم که داستان های بسیار خوبی تولید میکنند. اما 
کمتر داستانی است که از سوی چند منتقد یا صاحب نظر مورد نقد و بررسی قرار میگیر د. 
 
فقط در یمگانِ هالند در کنار قادر مرادی ، داستان نویس دیگری داریم که حجم تولیدات 
ادبی اش در دنیای متن، قابل تحسین است، مشعل حریر، نویسندۀ خوش ذوق و پرتالش 
که در زمان کوتاهی پنج تا رم
 
ان نوشته است: قدمی در کوچه های اشنا ، چاپ هالند 2117/ 
پیراهن نیلی و شب،هالند 2118 راماند،
 
/ سپیده ها اینجا ا چاپ کلن 2119/ در شگ فتی یک 
گمنام،کلن 2111/ یک درد یک دعا،هالند 2112، رمان های مشعل حریر همگی بازبان نرم 
و گیرا درد های زنان و سرزمینی را بهتصویر میکشندکهاز سالیان بهاین طرف در د تش
 
ریای ا
شناور است. سکوت در برابر متن های داستانی،چخماقی است که د ت
 
ر دوردست های ا شکده 
ها،شراره میافروزند. 
 
 
دریچه 
راوی ِ چشمهای سیاه بهار، چشمی است که در بیداری و خواب، مرده و تابوت میبیند. این 
کدام دریچه ای است که مقتول به ن هر روز هلهلۀ تابوت را تماشا میکند
 
وسیلۀ ا . دریچۀ 
لود مینگرم و میبینم
 
مرگ،" این من استم که هر روز از دریچۀ اتاقم به کوچۀ خاک ا که مردم 
من، نقدر مرگیده
 
تابوت عدالتبهقبرستان میبرند..." راوی ا است که در ذهنش هرگز نمیگردد 
که بگوید 
 
مدی
 
اگربه خانۀمن ا 
برای من ای مهربان چراغ بیار 
ن
 
و یک دریچهکهاز ا 
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم 
 22
دریچۀ ر اوی، همان تابلوی متحرک همیشه گی. کلکین مقتول، نه سوراخی است که نقاش 
بوف کور به سمانی را میبیند : " ناگهان از سوراخ هواخور رف چ
 
ن فرشتۀ ا
 
وسیلۀ ا شمم به 
بیرون افتاد،دیدم در صحرای پشتاتاقم پیرمردی قوز کرده،زیر درختسروی نشسته بود و 
یک دختر جوان- سمانی
 
نه،یک فرشتۀا - جلو او ایستاده خم شده بود و با دست راستش گل 
نیلوفر کبودی به او تعارف میکرد". دریچۀ چشمهای سیاه بهار، سوراخ مرگ است. حفره ای 
است که به ن رقص مردگان و جشن تابوت تم
 
وسیلۀ ا اشا میگردد. دوپارگی، دهن باز میکند. 
بیرون خانه، استمرار تابوت ) ابژک تیو ( و درون خانه، بیزاری و انتظار برای مردن و هر لحظه 
صدبار مردن ) سوبژک تیو (. 
جسد روشنفکر 
روشنفکر خطۀ ترس و تابوت به جسد تبدیل میشود.ک تاب را نمیخواند، بل به سطل ک ثافات 
میاندازد.گمان میبرد که ک تاب، مایۀ سرافگندگی و مفلسی است.گمان می کند که پاره کردن 
هرک تاب نابود کردن یک دیک تاتور و یک دیک تاتوری است.ک تاب،در نظرشسرودمفیستوفلس 
است. 
 
مفیستوفلس:
میتوان همزمان هم فرمان راند و هم به عشرت پرداخت 
مهتران و کهتران هردم باهم در جنگ بودند 
میان برادران،ناسازگاری بود،کشتار بود 
ن کاخ،
 
این کاخ برضدا ن شهر
 
این شهربر ضدا 
کافی است چشمها بههم بیفتد تا کینه زاده شود 
حتی کوچک ترین کسی خود را همه کس می پنداشت / فاوست/ ص 322
غاز میگردد.
 
داستان با صدای جسد ا جسد نشانه ای برای روشنفکراست روشنفکری که در
حین روایت کردن به جسد بیجان تبدیل شده است. جسد،ذوقزده میپندارد که تفنگ و قلم 
دو مخل میز،
 
وق متضاد اند.در مقایسۀ سطحی و هجوا تفنگ نسبت به قلم وسیلۀ نجاتبخش 
میگردد. اما نه برای معلم و ک تابخانه دار و ک تابفروش. معلم همان روشنفکر نا توان و مفلوج 
عبثی ِت یکدانه ک تاب ومردن را به میراث گرفته است. است. جسدی است که از معلم قبلی، 
تفنگ،برفرق دیگران قدرت وشرف میریزد، اما همین تفنگ است که معلم را به جنازۀ معلق 
تبدیل میکند. 
" تفنگ گ فتا که من شاه جهانم
تفنگ کش را به دولت میرسانم 23
ک تاب به چهدردمیخورد؟همه چیزدر سیمای این تفنگ نهفتهاست"
جسدی که قصه گوست، به خودی خود مبین تناقض است. در کلیت فضای خفق ور
 
ان ا
چشمهای سیاه بهار، تناقض در تناقض ایجاد میگردد. روایات با ظاهر مترتب اما در فضای 
گسیخته و قطعه قطعه شده سرازیر اند. هرموضوعی در درون واقعه ای منفجر میگردد. از هر 
روایتی نور تخیالت کنایی ساطع میگردد.ک تاب و تفنگ در مخیلۀ راوی جمع نقیضین است.
ایجاد تناقض در این داستان، گریز به سوی سرگردانی و پریشانی های بیشتراست. اما نقش 
یرونیک،
 
تناقض در فضای ا سست کردن پایه های قطعیت است. تناقضات از سلطه جوی ی 
جلوگیری میکنند. اتوریتۀمعنا و مؤلف را نیز متزلزل میسازند. تناقضی مانند خانۀ مجلل با فقر 
وحشتناک.گدا در لباس سلطان. قهقه بر سر تابوت های مستمر،ک تاب و تفنگ... تناقض در 
درون متن از جهت گیری درگزینش یکی از تقابل های دوتای ی، میکاهد. مقتول و ر وایتگری،
نوروز و بدبختی، ضیاء و کور. رویش نامها در داستان چشمهای سیاه بهار در فضای پارادوکسی 
بهظهور میرسند. واز مبهم غزلخوان با صدا
 
ا ی اندکی گویاتر غزلخوان مغشوش میگردد .حالت 
شتی میکند.
 
شیرین رمانتیک با جدایی و تباهی و گلولها 
 
رمان رائلیستی و مدرنیستی پیامد تفکرات و ارزش های عصر روشنگری و مدرنیته است. در 
درون این نظام های دانایی است که دانش با قدرت گره میخورد و چشمه های دو عصر،
شویتس میریزند. در عصر رمان های
 
سرانجام در حمام ا مدرن، هر ایسم و هر اندیشه ای خود 
را مالک حقیقت،معنا و زیبای ی میپنداشت و در درون ادبیات داستانی نیز، روایت ها و 
گ فتگو ها، در کلیت خود بر مبنای اصل انسجام، مداخلۀ نویسنده به حیث دانای کل، 
تناسب زمانی،همه چیز متمایل بهروایتهای ثابتبوده اند. هر شخصیتی در فضای متن، از 
کنار شک و تردید به سوی احکام و حقایق مطلق دویده است. در داستان چشمهای سیاه بهار 
دو عنصر بنیادین در فضای داستان شناور است: ک تاب و تفنگ. 
ک تاب، دانش است و تفنگ،قدرت.در ذهن جسد،رابطه بین دانش و قدرت به طرز متناقض 
 و کنای ی حل میگردد. یعنی حل نمی غازداس
گرددبل تا پایان داستان کههمان ا تان است،
مسکوت میماند، واز مدفون مانده اش از تهکوی های پائین اما ناپیدا تا ژرف
 
یعنی ا ای گوشش 
شناست که از شیپور رنسانس به ما رسیده است.
 
رژه میروند. شک، همان واژۀ ا روشنفکر 
جسدی کشور،در حوزۀ تجربهودانای ی، شک و تردیدرا از دست داده است. شک کهعنصر 
بنیادین دانش است، از حافظۀ روشنفکر گریخته است. شک اگر نباشد جایش را قضاوت 24
های قطعی و فتوا پر میکند. هر روایتی نوعی از قضاوت است. غاز اند
 
شک و تردید ا یشیدن 
13 ما گریخته است. 
نچهاز کوگیتوی
 
است،ا
راوی چشمهای سیاه بهار در شک و تردید نفس میکشد." نسبت به خودم و فکر و قضاوتهای 
خودم،در خودم شک پیدا شده بود و میخواستم با این کار،این شک و تردیدرا از درونم گم 
کنم و شکستش بدهم تا دیگر مرا نخورد و اذیتم نکند و مطمئن شوم که من همیشه درست 
اندیشیده ام و درست عمل کرده ام. در گذشته ها، هرگز این گونه حس بی باوری نسبت به 
برداشتهای خودم ، درمن دیده نشده بود و هیچ گاه نسبت به خودم و به عملکردهایم شک 
نکرده بودم." 
 
قادر مرادی با حرکت مقتول،ک تاب، تفنگ، شک، دمهای نامرئی... بحران عقل،
 
ا بحران 
احساس، بحران ساختار و بحران روایت را خلق کرده است. مرادی با نوشتن چشمهای سیاه 
بهار، چیز تازه ای را برای مخاطبان خویش معرفی کرده است.درین داستان دیده میشود که با 
نویسندۀ متفاوتی مواجه هستیم. 
 
گهواره ی ی در برف 
گهواره ی ی در برف، قصۀ هفتم در مجموعۀ چشمهای سیاه بهار است.قصه ای از نوع دیگر 
است. تنوع در پرش روایات، برخورد با دمها
 
ا و و حوادث رم
ُ
میزش با زمان و مکان،... ف
 
، ا و 
محتوای جدیدی را در داستان منعکس میسازند. در نقد این داستان، میتوان بر نکاتی درنگ 
کرد که به طرز تازه تری تاللؤ میزنند. من فقط در این جا به نک ته ی اشاره میکنم که دریافت 
رگه های جدید در داستان نویسی را بشارت میبخشد،داستان دربارۀ داستان : 
" بنفشه، عنوان خوبی میشود برای داستان نویسی. مشکل تو همیشه همین بود، مینوشتی، 
اما در انتخاب نام داستان درمیماندی. این عنوان خوبی برای داستان میشود. یاداشت
کن.کارت میاید،روزی ... حسمیکنم کهکسی در پشتسرمگور میکند " 
 
قادر هسته به فضاهای پسامدرن حلول میکند.
 
هسته ا
 
مرادی ا به دریافت های تازه ای نایل 
می ید. میخواهداز ریالیسم و
 
ا مدرنیزم محضببرد. بهادغامو تلفیق روی می ورد.
 
ا سبک ها و ژانر 
ها ی متفاوت را در درون یک متن میریزد. نویسنده میداند که ترکیب زبان فاخر و زبان عوام 
 یعنی عام/خاص کردن زبانی نیز به پدیدۀ کهنه تبدیل گشته است. به سوی ی زاد
روان استکها
وازهای مطر
 
کردن ا وده و صداها ی ممنوعه فریاد میشوند، کهکشانی که هر ستاره وهر سیاره 
در کنار هم لبخند میزنند. 25
 
داستان دربارۀ داستان
نوشتن داستان دربارۀ داستان یکی از شگرد های رمان های پسامدرن است. اولین نمونۀ 
فارسی زاده خانم و نویسنده اش از رضا براهنی است.
 
ن رمان ا
 
ا در رمان های پسامدرن شیوۀ 
روایتگری دگرگون میشود. زبان،نمیتواند واقعیت را منعکس کند،زبان خود حائلی است بین 
ذهن و واقعیت. چر ا داستان دربارۀ داستان نوشته میشود؟ داستان دربارۀ داستان یک نوع 
کار و تولید زبانی است که رابطه بین نویسنده و خواننده را مخدوش میسازد. مرگ مؤلف را 
لۀ معنا و روایات قطعی را زیر پرسش میبرد.
 
نشان میدهد. مسا داستان دربارۀ داستان، روایت
دربارۀ روایتاست. راوی ها دیگر داناهای کل نیستند، چون مرز بین نویسنده و خواننده فرو
میریزد. انسجام روایی دچار تزلزل میگردد. زاده خانم و نویسنده اش با این گ
 
در رمان ا ونه 
روایات روبرو میشویم : 
" تو قصۀ مرا مینویسی و فراموش میکنی که موقع نوشتن ِ قصۀ من، من خودم دارم قصه ای را 
مینو ن تو داری قصۀ مرا می
 
یسم کهدر ا ن من دارم قصهای را کهتو
 
نویسی کهدر ا در ن قصۀ
 
ا
مرا مینویسی مینویسم... من شخصیتی هستم که از رمان نویسش اطاعت نمیکند. هر وقت 
دلش خواست ظاهر میشود و بهدلخواههیچ کس جز خودشکاری نمیکند. " 
 
 
خرین داستان
 
اولین و ا 
خرین داستان، داستان
 
اولین و ا کوتاهی است، داستان بیستم از مجموعۀ چشمهای سیاه 
بهار است. این داستان، داستانی دربارۀ داستان نویسی است.گذار از ذهنیت مدرنیستی به 
سوی دریافت های پس از مدرن است. داستان دربارۀ داستان، ایجاد بحران در روایت
فرینش تصویر های خالقانه دربارۀ شگرد های داستان نویسی است.
 
است.ا نویسنده در اولین 
خرین داستان،کوشیده استاز تکنیک های تازه استفاده کندو بسیار خوب ا
 
و ا ستفاده کرده 
است. 
 
" ... ایستاد، سوی عکس خیره شد. عکس گپ میزد.اجازه بده خودم بگویم اجازه بده و بعد 
عکس قاه قاه خندید، خندید. رام شد،گ فت: تو استعداد خوب
 
همین که خنده اش ا ی داری.اما
این داستانت به شکل کالسیک نوشته شده است. ما باید فراموش نکنیم که دنیای معاصر،
هنر داستان نویسی نوین میطلبد ..." صدای قاه قاه دیگر ی شنید. سوی عکسی نگاه کرد که 
میخندید: داستانت را خواندم. خوب نوشته ای.اما به یاد داشته باش که این طور نوشتن به 26
درد جامعه نمیخورد، این گونه نوشتن محصول شرایط زندگی نویسندگان و جامعۀغرب است 
" ..." نباید هنر را در خدمت هنر قرار دهید. هنر باید در خدمت مردم قرار گیرد" ... " پیروی
عیبی ندارد، اما تقلید،کار زیبای ی نیست، سعی کنید تا یک مقدار هم خودتان باشید "... جا 
جاهای ی هم با گی دو موپاسان، شما نباید همه چیز را در لفافه و با ابهام بیان کنید. طوری
باشد که مخاطبان تان بتوانند بفهمند شما چه میخواهید بگوئید..." 
 
برخی از داستانهای این مجموعه، قطعه قطعه شدگیِ شخص و روایت را در خود میپرورانند. 
فضای کنای ی و یرونیک را گسترش می
 
ا بخشند. بازی های زبانی را غنی تر میساز ند. قادر مرادی 
اینک یک بار دگر با دریافت های تازه اش خود را به حیث یک نویسندۀ خالق تثبیت میکند.
نویسنده ای که از داستان " کارد، خون و قصاب " به داستان " چشمهای سیاه بهار " رسیده 
است. 
پایان نقد و مقدمه
 
قطعاتی از 
 داستان چشمهای سیاه بهار
من خودم را مؤظف ساخته ام تا موضوع قتل خودم را خودم بررسی کنم و بدانم که قاتل من
کی بوده است.وقتی دراین دنیای زندگان،قانون به قتل میرسد،مقتوالن خودشان باید در پ ی 
عامالن قتل شان بگردند.من سعی میکنم تا بهیادبیاورمکه چگونهکشته شدم.
ن روز که از خواب بیدار شدم،حس کردم نسبت به هر روز دیگر خسته و کسل استم.طبق
 
ا
معمول بهدور و پیشم نگاه کردمتا بهیادبیاورم کهدر کجایم.دریافتم کهدر همان اتاقی استم
که بودم.دقیق یادم نمیاید که چقدر،ام ن میگذشت که
 
ا میدانستم که دو سال و یا بیشتر از ا
ن هم در این اتاق کوچک و محقر کهدر شمار
 
دم،ا
 
من در این خانۀ زیبا و قشنگ و خالی از ا
اتاق های این خانۀ سه منزلۀ رنگین و سنگی به حساب نمیامد،زندگی میکردم و به گونه ی ی 
وظیفهداشتم تا از این خانهنگهداری کنم.
ناگهان متوجه شدم که بازهم صدای غزلخوانی از جای ی به گوش میرسد که مثل همیشه خفیف 
هنگ را مکرر میشنید.صدای غزلخوان با سه
 
ن کهدر تهکوی این خانه،کسی این ا
 
است،مثل ا
هنگ بسیار غمناک میخواند
 
لههای دیگر موسیقی همراه میشدو او،شعری را با ا
 
تار وطبلهو ا27
که مانند همیشه نمیشد فهمید و دمی بعد،این صداها،همه گم میشدند و دیگر هر چند گوش 
فرامیدادم،چیزی نمیشنیدم.در این مدت،چندین بار این تهکوی را جسته بودم،اما چیزی به
نام تهکاوی نیافته بودم. هنگ درتۀاین خانۀبزرگ و قشنگ دفن شده
 
به خیالم میشدکهاین ا
استو من گاهگاهی صدای روح این هنگ دفن شده و شعردفن شده و غزلخوان و نوازندگان
 
ا
هنگغم انگیزرا میشنوم.
 
دفن شده و یازنده بهگور این ا
لود استو
 
سوی کلکین دیدم،با دیدن فضای بیرون از اتاق دریافتم کهبازهم یک روز خاک ا
لوده به گرد و خاک شهر پنهان است.صدای پایی را از کوچه
 
ن سوی فضای ا
 
فتاب ا
 
ا شنیدم. 
دمها،تابوتی را بهقبرستان میبردند.همیشهکهاز همین دریچۀکوچک
 
حتمی بازهم گروهی از ا
دمها تابوتی برشانه حمل میکنند.حیران
 
اتاق به کوچه نگاه میکردم،میدیدم که گروهی از ا
ن حمل
 
ن سوی دریچۀاتاقم کوچهنیست،بلکهتابلویی استکهدر ا
 
میشدمو خیال میکردما
تابو لوده بهگردو خاکنشان داده شده است.
 
دمهادر یک کوچۀا
 
تی توسط ا
سوی الماری ک تابهایم نگاه کردم،تمام قفسه ها خالی بودند،تنها یک ک تاب دیده میشد و بس. 
ن هم همان ک تابی که خیلی برایم عزیز و گرانبها بود.این ک تاب باقیمانده به نظرم خسته و
 
ا
مدکه
 
مد،بهنظرما
 
محقر ا ن
 
این ک تاب،دیگر خیلی کهنه،پژمرده و فرسوده شده استو وقتا
رسیده است که از این ک تاب هم دل بکنم ن میگذشت
 
.نمیدانم شش ماه و یا مدت بیشتر از ا
که پس از هردو،سه روز ک تابی را ورق ورق میکردم.اول چند صفحه اش را میخواندم و
ن هم خیلی
 
بعد،میغازیدمبهورق ورق کردن ک تاب،ا هستهگی و با نوعی لذت.این مرضدر
 
با ا
همین مدت به ن دست داده بود.
ن روز،بعد از جایم برخاستم و همان یگانه ک تاب را از الماری برداشتم و به سروبرش نگاه
 
ا
کردم.پشت و رویش درست بودند و درخشنده و تازه.ورقها سالم،اینها،همه گوهی میدادندکه
من برای نگهداری این ک تاب طی سالهای عمرم چقدر توجهو سعی به خرچ داده ام.چقدر رنجها
و مشکلها را قبول کرده بودم تا این ک تاب،این گونه تر و تازه و سالم باقی بماند.بازهم ناگهان 
مد و بار دیگر سوی ک تاب نگاه کردم.دیروز از سر صبح تا پای خفتن در
 
حادثۀ دیروزی یادم ا
ک تابفروشیهای شهر گشت میزدم،همین ک تابم در دستم بود.در حالی که قصد فروشش را
نداشتم،اما تصمیم گرفته بودم تا بروم و معلوم کنم که برای این ک تاب من،دیگران به
خصوص ک تابفروشان بازار،چه بهایی قایل میشوند و به این گونه میخواستم به خودم بگویم28
که من بیهوده در ارزنده بودن و نگهداری این ک تاب زحمت کشیده ام... به خودم و به فکر و 
قضاوت های خودم ،در خودم شک پیدا شده بود.
مضمون ک تاب به نظرم تکراری،خسته کننده،دلگیر و فاقد کشش میامد و بادرمانده گی با
خودم میگ فتم: بازهمانها،بازهم،بازهم .و بعد،در خودم عظشی را برای ورق ورق کردن ک تاب
دم
 
میز و شدیدی مرا سوی این کار میکشاند،درست مانند ا
 
حس میکردم و عالقۀ جنون ا
معتادی که حاال بار دیگر بهمخدر مورد نظرشدستیافتهباشد،بی اختیار بهورق ورق کردن
ور و خاطر جمعی،با لذت سرشار از فرحتو مستی و
 
رام،سکرا
 
ک تاب شروع میکردم.با حالتا
هستهگی
 
رامش ،لذت و ا
 
حتا شهوانی،ورقهای ک تاب را میکندم و روی اتاق میافگندم.چنان با ا
این کار را انجام میدادم که گوی ی دلم نمیخواست به زودی تمام شود.در واقعیت،زمانی کهاز
مدگی میکردم،میدیدم که چه کار ابلهانه یی را
 
این کار فارغ میشدم و حس دوباره به خود ا
انجامداده ام.از این حالتم بدم میامدو به خاطر این کهاین حالتدوگانهودیدن ورقهای پاره
شده و کنده شدۀ ک تاب مرا بیشتر اذیتو ناباور نسبتبه خودمنسازند، نها را از روی
 
با عجلها
اتاق میبرداشتم و میردم میان سطل ک ثافات میافگندم که در کنج این حویلی منقش قرار 
ن وقت،وسواس و تردیدم نسبت به خودم و اضطراب لحظه های پیش،اندکی فرو
 
داشت.ا
مینشیندودلم سبک از یک وزن اذیتکننده میشد.به خیالم میامد که خریطه ی ی از غم و درد 
را از خودمدور کرده ام.
بازهم به سرو بر ک تاب نگاه کردم،در یک لحظۀ کوتاه روی پشتی ک تاب زخمها و زده گیهایی را
دیدم که چند لحظه قبل ندیده بودم.باورکردنی نبود.روی ک تاب داغهایی از پاره گی،خدشه و
مد.برای اولین بار می
 
زخم به نظرم ا دیدم که ک تاب عزیز من،این گونه چهرۀ افگار و افسرده به 
خود گرفته است.دلم از دیدن این وضعاسفناک ک تاب شکست و ک تاب را دوباره در الماری
گذاشتم و با دل پرغصه برگشتم و از کلکین به کوچه نگاه کردم.عجیب بود،بازهم مثل همیشه 
دمها با سراسیمهگی تابوتی را میب
 
جمعیتی از ا ن سوی این دریچۀ اتاق من،همان
 
ردند،بازهم ا
تابلوی متحرک همیشه گی قرار داشت.
باز نشستم و همان ک تابم را از الماری گرفتم،دستهایم بی اختیار به ورق ورق کردن ک تاب
شروع کردند،حس خوبی برایم دست داد.حس کردم،یگانه راه عالج همۀ درد ها و نگرانیهایم
همین است که این ک تاب عزیزم را ورق ورق کنم و دور بیاندازم.لذتی به من دست داده
بود،حس و حالی داشتم همانند یک معتاد که بعد مدتی دوباره به مادۀ مطلوبش رسیده 29
باشد.ورقهای ک تاب را میکندم و روی اتاق میانداختم و بایگان نظر به سطرهایش هم خیره
نها دیگر کششی برایم نداشتند.هربار
 
میشدم.نه ا که ک تابی را ورق ورق میکردم و میبردم بیرون
میان سطل ک ثافات میانداختم،به خیالم میامدکهکار بزرگی را انجامداده ام.گویی خطربزرگی
را که من و زندگی مرا تهدید میکرد،نابود کرده ام.
ورقها جمعمیشوند.میبرم بیرون تا میان سطل ک ثافات بیاندازم.هنوز به سطل نرسیده بودم که 
ناگهان زمین زیرپایم فرو رفت،پایم در گودالی فرورفت.پایم را کشیدم و دیدم که حفره یی پیدا
شده است.
... میزاو بودندکه سوی من
 
خرین چیزی کهمیدیدم چشمهای سیاه بهار و نگاههای محبتا
 
و ا
میتابیدند و اینها سکر و حالت خلسۀ شیرین به خواب رفتن و از حال رفتنم میافزود و حس
ن سوی دریچهای اتاقم مانندهرروز مردمتابوت برشانه حمل میکنندو جنازه میبرند.
 
کردما
پا نوشت:
 
Aphroditeافرودیته . 1
 در اساطیریونان افرودیتهدخترزوئسخدای خدایان است.افرودیتهالههای است کهزیبای ی و عشق و شور
 جنسی را نمایندگی میکند. نکههمسرهفائ
افرودیتهبا ا ستوس بوده اما بدلیل زیبای ی و جاذبه های جنسی اش با 
خدایان دگر دمیزادرابطۀ جنسی داشتهاست.
 
و ا هفائستوس خدای بدقیافه و زشت سیما بوده،خدای یک چشم و 
یک پا.
Hera هرا .2
 سمان است.الهۀازدواج و باکره گی است.زنی که
 
در اساطیریونان،هراهمسرزوئس،الهۀالهگان و ملکۀا
معشوقه های زوئس را نکوهش میکرده است.
Sappho سافو .3
 مد.
 
سافودر قرن هفتم قبل از میالددردولتشهرلزبوسبدنیا ا شاعرۀ غزلگوی یونان باستان است.سافو نزد 
فالسفۀ پیشاسقراطی و پس از سقراط به حیث نخستین بانوی غزلسرا و شاعر غنای ی مطرح بوده است.سافو اولین 30
کسی است که زادی در بیان و
 
ا زبان اروتیکرا وار د شعر کر ده است.اصطالح لزبین) همجنسگرای ی زنانه( از همین 
لزبوس که زادگاه سافو است گرفته شده است.
Hesiod هزیود .2
 هزیود شاعری استکهپس ازهومرملکالشعرای یونان در قرن هشتم قبل از میالداست.تئوگونیا )نسب
ن خدایان اساطیری یونان را معرفی و تشریح میکند.
 
نامۀ خدایان (،اشعاری استکههزیودبوسیلۀا هزیود در 
تشریح و بخش بندی خدایان اساطیری یونان، اندیشه ها و اساطیر مشرقزمین را نیز مدنظر داشته است.
Herodotus هرودوت.5
 اولین مؤرخ جامعۀبشری است)225-285قبل از میالد(.واژۀ Historie که به معنی ارائۀ چشمدید ها و 
گزارشهاست،ازهرودوت بهما رسیده استو ازهمینروستکه حاال علم تاریخ را به همین نام یادمیکنند. جهان 
برای هرودوت ،دو قسمت میشد: شرق و غرب سای صغیرو پارسو
 
.غرب شامل جزایریونان و ایتالیا و شرق شامل ا
بابل و مصروهند.هرودوت 9ک تاب نوشته است که هر ک تاب بنام یک الهۀ یونانی نامگذاری شده استوهر
دمها و جنگها.هرک تاب یکرمان است.
 
ک تاب داستانی استاز سرگذشتا هگانۀهرودت
ُ
ک تابهای ن عبارتند از:
کلیو)الهۀتارخ(،اوئترپه)الهۀموسیقی(،تالیا)الهۀکمیدی(ملپومنه)الهۀتراژدی(،ترپسی خوره)الهۀرقص(،
اراتو)الهۀ غزل(،پولومینا)الهۀ شعرمذهبی(،اورانیا)الهۀ ستاره شناسی( و کالیوپه)الهۀ شعر حماسی(.
Poetics بوطیقا .6
 ارسطو فیلسوفی است که در تمامی موضوعات و مسایل فلسفی،ادبی و سیاسی ... کوشیده است تا برای هر 
بحثی قواعدبریزدو موضوعات را رده بندی کند.در حوزۀهنرو ادبیات یکی از کارهایش رسالۀفن شعریعنی بوطیقا
استکهدر موردقواعد شعر،تعریفشعر،رابطۀ شعربا تقلیدوظبعیت ، تفکیک کمیدی و تراژدی و حماسه... 
ارسطو در بوطیقا، مباحث را تفکیک،تشریح و رده بندی میکند.
Penelope پنلوپه .7
 مطابق روایتهومردر ک تاب اودیسه،پنلوپههمسراودوسئوسو بهالتین ) اولیس( است.اولیس قهرمان
ک تاب اودیسۀهومراستکهدر جنگتروا میرودو بعد از 21 سال دوباره به شهر خود ) ایتاکا( بر میگردد.پنلوپه 
مدت 21 سال در انتظار شوهر میماند و چون خاستگاران زیاد داشت با دوختن ک فن اولیس،خواستگاران را 
فریب میداد و میگ فت هر وقت این ک فن دوخته شدمن تن بهازدواج دوباره میدهم.روزانهمیدوختو شبانه
دوخته شده ها را تخریب میکرد و عملیۀ تکمیل شدن را تا پیدا شدن شوهر،به تعویق می انداخت.در متن نویسی 
امروز بهتعویق انداختن مدلول و معنا را بهک فن دوختن پنلوپهتعبیرمیکنند. مثل بهتعویق انداختن قصه
 
عینا
بوسیلۀ شهرزاد.بهتعبیر و تحلیل میشل فوکو: این شهرزاداستکهبه ما به تعویق انداختن معنا و موضوع را یاد 
داده است.31
8. پرومتهیا پرومتئوسPrometheus
 تش است.پرومتئوسیکی از خدایانی استکهرفیق و یاهمیشگی انسان ها
 
در اساطیریونانی پرومته، خدای ا
دمیزاد خدمتو شفقتی انجامبدهد.
 
بودو میکوشیدبرای ا زوئس خدای خدایان بهپرومتهدستور میدهدکههمه
تش را بهانسان میدهدو علیهزوئسنافرامانی میکند.بعداز این
 
تش را. ولی پرومتها
 
چیزرا بهانسان بدهدبه جزا
ید
 
حادثه،زوئسبدترین جزا را بهپرومتهمیدهد: پرومتهرا برقلعۀکوه قاف چارمیخ میکندوهرروز یک عقاب می ا
و جگرپرومتهرا میخوردو شب،جگر جدیدبرپیکرپرومتهمیرود.سرانجامهرکول ) پسرفناناپذیرزوئس( عقاب را
زادمیگردد.
 
میکشدو پرومتها
Cronusکرونوس .9
 کرونوسغول یکچشم است.تیتان ها ) غوالن یکچشم( قبل از خدایان المپ،در اساطیریونان،پادشاهی
داشتهاند.کرونوسیکی از همین غوالن و شاهان یک چشم است. البته تیتان ها بعد از جنگهای طوالنی،سرانجام 
توسط زوئس نابود میگردند.
11. تار تاروس Tartarus
 دنیای هنین
 
زیرزمین.در اساطیریونان تارتاروسدنیای ی کهعمیق،تاریکو مرطوب استو توسط دیوارهای ا
احاطه شده است.نوعی از جهنم تیتانی.
11 . سرمه و خون 
 رمانی است که قادر مرادی نوشته است. 
زینتنور،شاعر،قصهنویسو منتقدادبی در 2111 رمان سرمهو خون را نقدو بررسی نموده است.زینتنور
شاعری استکهبا نقد مل،تخصصی،زیبا
 
و نوشتار سروکاردارد.با تا ودقیق مینویسد.نقدهای ی کهتاکنون در مورد
برخی از قصه ها و اشعار نوشته اند،در نقدادبی نوپای کشور،غنیمتسترگبشمار میروند.
Orpheusاورفئوس . 12
 مده استوقتی کهاورفئوسچنگ
 
وازخوان و شاعراساطیری یونان باستان است.در افسانها
 
چنگنواز،ا
مدند.یگانه سالح اورفئوسدر تمامی جنگها و کشمکش
 
مینواختدرختو علف،جانور و سنگبسوی او می ا
هاهمان چنگبودکهبدادشمیرسید.در انتهای زندگی یکروز زمانی کهدر زیر درختی چنگ می نواخت، 
 دشمنانش بر او با سنگ ها حمله کردند اما سنگها در میان امواج موسیقی نکهبه جانش اصابتکننددر فضا
بی ا
واز می خواند.
 
میرقصیدندوهنگامی که پیکراورفئوسرا تکهتکه کردند،سربریدۀ اورفئوسهنوز ا32
Co gito ergo sum کوگیتو . 13
 دکارت از " من " حرف میزند و میگوید زمانی "من" وجود دارد که شک نماید. من ، برای شک کردن وجود 
دارد. دکارت فلسفۀ شک خود را با استفاده از عبارۀ کو گیتوی التین) من می اندیشم( درین عباره بیان میدارد : 
می اندیشم پس هستم 
I thinktherefore I am
درین عباره واژۀ " I " دوبار بطور مستقل تکرار میگردد.
توجه شود که در زبان ما در عبارۀ " می اندیشم پس هستم" یک چیز مفقود االثر میماند یعنی واژۀ " من " . 
درین عبارت ضمیر فاعلی " من" که یک ضمیر مستقل است ،به ضمیر متصل تبدیل میگردد یعنی " من " 
جایش را به "میم" میدهد.
می اندیشم
پس هستم
دیده می شود که واژۀ " من " حتادردستور زبان ما نیز از حالت غیر وابسته و مستقل به حالت وابسته و متصل
انتقال یافته است. اینجاست که در ما بجای فردیت و منیت، منم منم مو ج میزند.
 
 
نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
کد داده شده را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
firma reklam rehberi