ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

یازده سنبله 1332پنجشیر قزیه جنگلک -مردی از قبیله ی آب و آفتاب -بقلم مهسا طایع


26.06.2006 22:40

در یک تابستان گرم و در دل انگیز ترین لحظات هستی، در یک درهء زیبا و سحر انگیز، کودکی پا به عرصهء جهان می گذارد که روزی سرنوشت کشور و سرنوشت جهانی را که در آن می زید، تغییر می دهد.
کودکی از قبیلهء آب و آفتاب و از جنس عاطفه و مهر و صداقت، کودکی که می آید تا همه ی غزل ها در شأن او سروده شود و همهء قالب ها تصویر او را به نمایش بگذارد و همه ی رؤیا ها تعبیر شجاعت و شهامت او باشند. او می آید تا همه ی بی نهایت ها، او را در خود جای دهند.
او برای مهر می آید، برای چاره سازی، برای دستگیری، برای خوشبختی، برای گشایش، برای دلسوزی، برای پیروزی، برای نیرومندی و برای پاکی و آسودگی سرزمین اش.
او می آید تا بر بلندای تاریخ سرزمین اش بایستد و با توانمندی و بی آن که خواب او را فراگیرد، پاسبان سرزمین اش باشد.
روز تولد او روز زیباست. روزی که در یک خانواده ی محترم و شریف نام نیک یک مرد از فراز دل آسمان بر می خیزد. پدرش مرد معتدل و معزز دگر وال دوست محمد خان است، و مادرش زن مهربان و صبور که او را هیچ آوایی خوش تر از ترانه های قرآن نیست. مادری که مسعود از انضباط محکم وی در تعلیم و تربیه اطفالش بارها یاد می کند. کودک را احمد شاه نام می نامند که نام خانوادگی اش( مسعود) را با نام پر شکوه خویش آذین می بندد.
نگاه به چشم اندازهای بکر و طبیعت زیبا و سحر انگیز پنجشیر و مشاهده صداقت زحمت کشان و رنج دیدگان دره در هر صبح و شام، ذهن کودکانه او را به دنیای بزرگ می گشاید و گامهای کوچک او از همان آوان کودکی در جوار دریای پنجشیر، سختی و صلابت سنگ و صخره را تجربه می کند، تا بعد ها مردی و مردانگی او با صلابت صخره و سنگ در هم آمیزد.احمد شاه مسعود زیبا ترین خاطرات پر شور کودکی اش را با کودکان و همسالان خویش در مکتب بازارک پنجشیر تجربه می کند. صنف دوم را به پایان می رساند که پدرش به علت تغییر شغل راهی هرات می شود. او نیز با خانوادهء گرامی اش پدر را همراهی می کند تا مردم شهر باستانی هرات نیز افتخار میزبانی کودکی را داشته باشد که در سالیان نه چندان دور نامش به افغانستان نیروی سرشار می بخشد. صنوف سوم و چهارم ابتدایی را در لیسهء موفق هرات پشت سر می گذارند که خانواده اش راهی کابل می شود و او نیز می رود تا در سرنوشت تاریخی خویش روزها، هفته ها، ماه ها و سال های دیگری را شکل بخشد.
از همان آوان کودکی ذکاوت و تیز هوشی او اطرافیانش را به حیرت وا می دارد. یکی از دوستان نزدیکش حکایت شیرین نقل می کند:
احمد شاه در کارته ی پروان همسایه ی ما بود. با آنکه یازده سال بیشتر نداشت، رفتار برازنده و تأثیر گذار داشت. روزی جمعی از دوستان دورتر از ساحه ی مسکونی خویش به تفریح و بازی پرداختیم. هنگام بازگشت برای آنکه زودتر به منزل برسیم وارد یک زمین کشاورزی شدیم، هنوز مسافتی را طی نکرده بودیم که صدای هیاهو و خشم مرد دهقان ما را به وحشت افگند. همه در یک استقامت می دویدیم و مرد نیز از تعقیب ما دست بردار نبود. ترسیده بودیم و نمی دانستیم چه باید بکنیم. ناگاه فریاد احمد شاه مسعود بلند شد که:
پراکنده شوید و هرکدام از یک سمت فرار کنید. اینطور او نمی داند که کدام مان را باید تعقیب کند. ما به فرمان احمد شاه مسعود از خشم مرد دهقان گریختیم و از آن پس او را به عنوان فرمانده گروه خود انتخاب کردیم و او نیز هر روز با انضباطی دقیق و دستورالعمل های محکم ما را تعلیم می داد.
او دوران کودکی اش را با آگاهی از مسایلی که پیرامونش می گذرد، سپری می کند. دوران متوسطه و لیسه را در لیسه استقلال سپری می کند و به این ترتیب به سر آغاز فصل پر شور جوانی اش می رسد. به انستیتوت پلیتخنیک کابل شامل می شود و دو سال را در آن جا تحصیل می کند. این سال ها برای او که با هوشیاری تیرگی و گزند و غم و تلخی و خاموشی را در دل مردمش احساس می کند، سر آغازیست برای یک دوره طولانی مبارزه خستگی نا پذیر. زیرا او نمی تواند تجاوز فرهنگی و سلطهء سیاسی و اقتصادی شوروی کمونیستی وقت و فساد داخلی در نظام حاکم را به تماشا بنشیند. پس می رود تا در کنار دیگر یارانش شب های دیجور ستم را در نوردد.
آغاز فعالیت های وی زمانیست که با انجینر حبیب الرحمن شهید، مرد بلند آوازه ی تاریخ مبارزات مردم افغانستان آشنا می گردد. انجینر حبیب الرحمن که یکی از پیشتازان نهضت اسلامی افغانستان است و مسوولیت امور نظامی را در این نهضت به عهده دارد، از احمد شاه مسعود می خواهد تا با استفاده از حضور یکی از وا بستگانش شهید جگرن محمد غوث یکی از پیشتازان نهضت اسلامی در دستگاه نظامی، به جلب و جذب افسران نیروی هوایی مبادرت ورزد.
شش ماه پس از کودتای 16 سرطان 1352 انجینر حبیب الرحمن دستگیر شده و به شهادت می رسد. این واقعه ی تلخ زنگ خطریست برای سایر همکاران و دوستان انجینر شهید. و همین امر باعث می شود تا احمد شاه مسعود قبل از تکمیل سال دوم درس را رها کرده و تقریباً دو سال را به طور مخفیانه در شهر کابل و شمالی سپری کند. کمی بعد او پشاور می رود و برای نخستین بار در یک کورس کوتاه مدت آموزش عسکری می بیند، اما او خود چنان استعداد در زمینه ی فراگیری دارد که استادانش را حیرت زده می کند.
البته نا گفته نماند که مطالعات مسعود در زمینه های تاریخی، سیاسی، علوم اجتماعی و نظامی او را همواره در راه رسیدن به اهداف والایش یاری نموده است.
سال 1354 قرار بر این می شود تا با عدم حضور چند ماهه ی رهبری نهضت پروفیسور ربانی (سفر مصر) کودتایی به فرمان گلبدین حکمتیار رییس حلقه ی جوانان نهضت اسلامی بر ضد رژیم سردار محمد داودخان در کابل بر پا شود. مسعود نیز در موعد مقرر با جمعی از همرزمانش وارد کشور می شوند. او ساحه ی وسیع از پنجشیر را به تصرف در می آورد و منتظر می ماند تا طبق پلان وعده اده شده از جانب حکمتیار خبر کودتا در کابل از طریق رسانه ها اعلان شود. اما طرح و اجرای برنامه از سوی گلبدین حکمتیار با شکست مواجه شد و هرگز در آن تاریخ کودتایی شکل نگرفت. احمد شاه مسعود نیز مجبور به عقب نشینی می شود. در این میان او با از دست دادن جمعی از دوستانش که شهید می شوند برای نخستین بار طعم تلخ جنگ را مزمزه می کند، اما با نیروی بیشتر و ارادهء آهنین تر دو باره به پشاور بر می گردد تا این بار برای مبارزاتش، خود طرح بریزد و مستقلانه تصمیم بگیرد.
سرزمین دیرینه پای ما مشحون از ستم ستیزی، پیکار و حماسه است. سرطان 1358 پهلوان نیرومند و سردار بی باک، با تنی چند از همراهان خویش به وطن باز می گردد و این بار می آید تا برای همیشه در پناه استوار دره های پنجشیر مبارزات خستگی نا پذیر خویش را آغاز نماید.
سر انجام با یاری کسانی که به سرزمین خویش خیانت کرده و دل به بیگانه سپرده بودند، خاک پاک افغانستان مورد تجاوز ارتش سرخ شوروی قرار می گیرد و قرار از جان مسعود عزیز می ستاند. او با این باور که بیگانه از هر کجا که آمده باشد و با هر دستاویزی و هر بهانه ای که آمده باشد، دشمن ماست و ما را از درون و از ریشه بر می افکند، راسخ تر از گذشته به پا می خیزد تا زهر ناکامی را به جان جانوران شب شکاری بریزد. که به سرزمین او آمده بودند تا هریک به گونه ای نیش و چنگال و نوک خود را در دل و جان مردم فرو کنند و آسایش شان را بر هم بریزند.
جوان دلیر قصه های خوب سرزمین ما، سالیان بسیار را در کنار مردم توفان زده اش سپری می کند، دست از همه ی آسودگی ها می شوید و با سینه ی سپر کرده ی فولادین و با بازوان توانای آهنین و با اندیشه ی تابناک و زرین و با دمی استوار می رزمد. او بنای جنگ چریکی را می گذارد. جنگی که دشمن را به نابودی می کشاند و نبوغ و ابتکار نظامی احمد شاه مسعود را در تمام جهان پخش می کند.
احمد شاه مسعود در طول سالها مبارزه اش هرگز وسوسه بیگانگان را به دل راه نمی دهد و اجازه نمی دهد نیش های زهر آلود تفرقه به جان یارانش زخم برساند. او مردمش را از هر قوم و قبیله و گروه می ستاید و دوست می دارد و همین بزرگ منشی های اوست که نامش را التیام بخش قلب های دردمند می کند. دل ها و جان ها همه بسته به نگاه گرم او می شود و حضورش شادی بخش ترین لحظاتی می شود که در زندگی مردم رقم می خورد.
او دل به کوه و دشت می زند و چون پناه استوار مردم است با همه ی تلخی ها و مرارت ها دست و پنجه نرم می کند و هرگز خم به ابرو نمی آورد، او به همه جا و همه چیز جان تازه می بخشد. پاهای نیرومند او زمین زیر پایش را برای او و همراهانش هموار می کند.
تنها درد جانکاهش تازیانه باد های سردیست که کودکان را غمگینانه و زرد روی در وحشت آوای تلخ و تک خوان جنگ می ترساند. او برای کودکان سرزمین اش اشک می ریزد اما قرار گرفتن در مقام مسعود، بازی های ساده کودکان را دلچسپ و دل انگیز می کند و همه ی رویا های شیرین شان را تعبیر می سازد.
تنها نقطه ای که هرگز پای دشمن به آن نرسیده، مقر اوست. قوای مسلح شوروی بین سالیان 1358 و 1361 با تمام نیرو به پنجشیر حمله می برد، اما مسعود با مقابله ی زیرکانه و تحسین آفرین اش، پی هم آنها را شکست می دهد و نام برازنده و پر شکوهش را در سطح جهانی بلند می سازد.
در سال 1363 مهم ترین در گیری در پنجشیر به وقوع می پیوندد. حمله هفتم قوای شوروی و بزرگترین حمله در طول لشکر کشی ارتش سرخ در افغانستان پنج سال طول کشید و مسعود در این سال ها با ضربات سنگین نیروی دشمن را تضعیف نموده عاقبت او را به اعتراف شکست وا می دارد و همین باعث فروپاشی ابر قدرت شوروی می گردد. چنانچه جریدهء معروف بین المللی ( وال استریت ژورنال) به وی لقب برندهء جنگ سرد را می دهد و یکتن از علما و شخصیت جهانی اسلام شیخ عزام وی را بزرگتر از ناپلئون می خواند.
احمد شاه مسعود با پایدار ماندن بر پیمانی که با خدا و مردمش بسته بود، عاقبت طعم شیرین پیروزی و رهایی را در جان خسته سرزمین اش چکاند. اما مبارزه او تمام نمی شود. مردانی که نورانیت عرفان ملکوتی شان هزاران طور تجلی را به موسی صفتان می نمایانند، می روند تا حکومت کمونیستی داکتر نجیب الله را در هم شکنند. می روند تا از قبیله ی کوهکنان عاشق، تیشه ی عشق را بر بیستون تاریخ بسایند و نام اسطوره ای خود را برای همیش جاودان سازند، و بالآخره با تلاش و پشتکار در بهار 1371 رژیم کمونیستی داکتر نجیب الله در هم می شکند و مسعود فاتح سرزمین خود و فاتح قلب های مردم می رود تا به عنوان پاره جدا نا پذیر از مردم در خدمت مردم باشد و با موافقت همه رهبران جهادی به سمت وزیر دفاع و رییس کمیسیون امنیت ملی در کابل آماده فعالیت های جدید خویش می گردد. اما این پیروزی شیرین رقیب دیرپای او گلبدین حکمتیار و نظامیان پاکستان را آشفته می سازد. حکمتیار که گرفتار دیو رشک شده بود و همچنین پاکستان که استراتژی طویل المدت خویش را در شکست می بینند به دام خشم می افتند، با عده ای فریب خورده ی دیگر نیز که از گوشه و کنار با آهنگ گردنکشی و رویا رویی با مسعود و دل پرداخته به حکومت و قدرت به پا می خیزند و آشوب سراسر کشور را فرا می گیرد.
احمد شاه مسعود که نمی خواهد بیش از این خواب های مردمش را آشفته ببیند، با بزرگ منشی خاص خودش باب مذاکره با مخالفین داخلی خویش را می گشاید و حاضر می شود تمام شرایط آنان را برای آتش بس بپذیرد. حتی از مقام خویش استعفا می دهد اما خشم های آتشین حکمتیار جز با شعله های عصیان گر جنگ فروکش نمی کند و پاکستان توافق افغانی را به نفع استراتیژی خویش نمی پندارد.
مسعود که آرزو دارد شاهد رویش گلپونه های صلح در سرزمین ویرانه اش باشد این بار زخم های آشنایان تاریک اندیش و قربانی شدن مردم بی گناه روح و روانش را به شدت می آزارد اما او مجبور به دفاع می گردد. دشمن که از دیر باز چشم به سرزمین ما دارد و چشم به راه چنین رویدادیست، با روی خوش و لب خندان مزدورانی دیگر را اجیر می نماید تا افغانستان مجروح و دردمند ما را تصاحب کنند. حضور مجاهدین با خاطراتی تلخ برای مردم چهار سال و پنج ماه طول می کشد که با آمدن طالبان (این پدیده ساخته و پرداخته پاکستان) فتنه ی دیگر بر سرزمین ما شلاق می کوبد. آنان می آیند تا اندیشه های نا درست و تباه را در مغز مردم جای دهند و با هر آنچه در سرزمین ماست برای خود زندگی سرشار بر پا کنند.
مسعود با تصرف کابل به دست طالبان دو باره به زادگاه خویش باز می گردد و درست در زمانی که خستگی و نومیدی روح و روان مبارزین مسلمان ما و مردم درد کشیده ما را مجروح کرده است، او فریاد بر می آورد که به خدا سوگند حتی اگر به اندازه کلاهم جای ماندن در این سرزمین را داشته باشم می مانم و مقاومت می کنم، جهان را به شگفتی می آورد و همرزمانش را به شوق مبارزه ی نو بیدار می کند. او راه شکوهمندش را بر می گزیند. شکوه او اوج نبردی بی پایان برای زیستن و برای ماندن مردم، تصویر این مرد خوب را در سیمای تاریخ ما روشن و پر تلالو می سازد. علاوه بر این مسعود که از متن جامعه بر خاسته است و علاوه بر فرماندهی مبتکر و نیرومند، مدیر آگاه و مدبر نیز هست. در تمام این سال ها برای مردم غم خواری می کند. در جنگ به فکر آبادانی است و در ظلمت مطلق به فکر آینده ی فرزندان این سرزمین.
مسعود به شخصیت ملی و فرهنگی و میهنی و مرزها و سرزمین خودش می اندیشد و با همین اندیشه در درازنای زندگی پربار خویش، شسته و رفته از همه بدی ها و پلیدی ها، بلند اندیش و پاکدل، زندگی خویش را برای رفاه و دفاع از مردمش فدا می کند.
پنج سال تمام را با همه هستی اش در مقابل طالبان مقاومت می کند و در سفر تاریخی خویش در 16 حمل 1380 به اروپا، جهانیان را از خطر مرگبار تروریزم آگاه می کند و درباره طالبان و گروه تروریزم و قالب بندی استراتژیک پاکستان در افغانستان هشدار می دهد که این پدیده نه تنها دامنگیر افغانستان بلکه جامعه جهانی در این آتش خواهد سوخت.
ابعاد گوناگون شخصیت بی نظیر و برازنده مسعود در این سفر آشکار می شود، اما پیش از آنکه فریاد بلند او چشم جهانیان را به سوی افغانستان روشن کند، او در اوج شکوه و درخشش مورد سوء قصد قرار می گیرد.
روز 18 سنبله سال 1380 است، دریاها در زیر پرتو گرم خورشید آرام و آهسته موج می زنند. اما در پیچ و تاب موجها بی قراریست. برگ های لرزان بید آرام آرام دردی بزرگ را در گوش طبیعت نجوا می کنند.
خبر ترور او در گوش سرزمین اش و در گوش جهان می پیچد. همه با نا باوری غم زده و هراسناک می شوند. مردم نا آرام اند. گویی خار زهرناک و فولادین در دل شان فرو رفته است. دردی که از خلش خار بر دل ها نشسته بود، و زهرابه ای که از نوک خار به جان ها می ریخت در همه ی کنش های مردم خود را وا می نمود. آنان پیوسته در تکاپوی به دست آوردن خبری از سردار دلیرشان هستند و عاقبت:

انالله و انا الیه راجعون
بله، از حنجره ی دردمند نطاق و سخنگویان خبر جانسوز شهادت وی اعلام می گردد و رفتن او جهان را تکان می دهد.
او می رود و قبل از آن که در آغوش خاک جای گیرد با حادثهء 11 سپتمبر جهان بخود می آید و می داند که او کی بود...
او می رود اما دشت های این سرزمین، سبزه ها و لاله ها و گل ها، این ها همه از خاکی بر می خیزند که روزی مردی چون اوگام بر آن ها نهاد.
او می رود تا دیدگان تاریخ با گرامیداشت، به روزهای پر شکوه زندگی او بنگرد.
او می خواست تا پایان روزهای سخت و ترس آلود و شکنجه آمیز کودکان سرزمین خویش را ببیند، اما افسوس!
او جانش را فدا کرد تا بهار پس از زمستانی سردو دراز، آرام آرام پای به سرزمین او بگذارد.
او می رود تا نام نیک اش چون گلبرگ تازه ای در میان چمن زار این سرزمین بدرخشد.
او که نگاهش به زندگی و به جهان و به گیتی و به هرچه که بود شیرینی و دل انگیزی می داد، چشم از جهان فرو بست.
او رمز جادانگی را می دانست. عطر پیراهن خونین یوسف را می شناخت و سناریوی سرشار از نورانیت موسی را می فهمید و می دانست که یک کودک در گهواره سخن می گوید و مسیح می شود.
ما نیز می دانیم که:
تندیس دلاوری احمد شاه مسعود تا ابدیت تاریخ زینت بخش مزارع سبزینه زای دیار ماست.

روحش شاد باد


شخصيتهای افغاني      
بمناسبت بزرگداشت شهادت مرحوم محمد طاهر بدخشی ·
نظریات برخی از مقامات عالی دولت افغانستان در مورد شهید مزاری ·
یازده سنبله 1332پنجشیر قزیه جنگلک -مردی از قبیله ی آب و آفتاب -بقلم مهسا طایع ·
میر محمد صدیق فرهنگ ·
ابونصر فارابی ·
ابو علی سینا ·
ابوريحان بـيـروني ·
شادروان داکتررضوی -از داکتر موسوی ·
ملا فیض محمد کاتب هزاره ·
امیر علی شیر نوایی - صباح ·
زندگی نامه حبیب کلکانی ·
میرغلام محمد غبار ·

Login »