ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

يلدا و مگس ها


27.04.2006 00:50


زهره علوي



يلدا كنار پنجره نشسته و به بيرون خيره شده بود كه صداي مادر چرتش را پاره كرد. مادر در حالي كه سبزيها را پاك مي كرد گفت: يلدا جان چرا ساكيت و در چه فكري؟

يلدا بلند شد و كنار مادرش آمد و شروع كرد به كمك كردن و گفت: مادر چي مي شد كه ما زبان همه چيز را مي فهميديم مثلاً صداي سبزه ها، حيوانات، مورچه ها، و با عصبانيت گفت، و صداي اين مگس هاي مزاحم كه بالاي سرم مي چرخند و ويز ويز مي كنند.

شب شد و يلدا در كنار مادر و پدرش نانش را خورد، در جمع كردن دسترخوان كمك كرد، سپس شب بخير گفت و به رختخوابش رفت.

بامداد هنوز در رختخواب بود كه كلي سر و صدا برخاست. او سعي مي كرد كه سرش را در زير لحاف پنهاان كند و هي اين پهلو و آن پهلو مي كرد كه شايد سر و صداها را نشنود، اما نشد كه نشد و بالاخره گفت: بابا، چه خبره كلهء صبح اينقدر سر و صدا، و با ناراحتي به طرف پنجره رفت تا ببيند سرو صداهااز كجاست. با تعجب ديد كه گنجشكهاي روي درخت در عوض چيك چيك، با هم حرف مي زنند. يكي از گنجشكها به گنجشك كوچكتر پرواز كردن را ياد مي دهد و سه تا گنجشك ديگر بر سر لانه با هم جنگ مي كنند و بقيه ها در حال قصه كردن با هم هستند.

در همين هياهو صدايي ضعيفتر از پايين مي آمد كه مي گفت: زودتر زود باشيد تنبلها، آذوقه ها را جمع كنيدن و سريعتر سريعتر.

بلي، اين صداي مورچهء بزرگي بود كه به مورچه هاي ديگر كه پشت سر هم و در يك صف تكه هايي از نان را حمل مي كردند، به آنها دستور مي داد. يلدا با جيغ و فرياد به طرف اتاق مادر دويد و با فرياد و ترس به مادرش گفت: من صداي همه چيز را مي شنوم و حرفهايشان را مي فهمم. مادر هم كه در حال پهن كرده دسترخوان صبحانه بود گفت: يلدا دوباره خيالاتي شدي؟

يلدا گفت: باور كنيد و قسم مي خورم كه مي شنوم.

مادر در حالي كه آهسته مي خنديد گفت: خوب است، از حرفهايشان استفاده كن و يك چيز ياد بگير.

يلدا به فكر فرو رفت و گفت: بسيار خوب، سپس گوشهايش را تيز كرد و دقيق شد تا بشنود. صداي مگس ها را روي دسترخوان شنيدن آنها با هم حرف مي زدند. يكي از آنها چاقتر از بقيه بود كه مي گفت روي آشغالهايي نشسته بودم كه در جوي ريخته شده بود، خوب بوي خوش مي داد. اين آدمها سليقه ندارند به آن بوي خوب مي گويند تعفن، بوي بد.

مگس كوچكتر گفت: من اكنون از يك تشناب آمده ام و حسابي لذت بردم. مگس ديگري گفت: من از كنار ديواري آمده ام كه انسانها كثافات خود را آنجا ريخته بودند و شاروالي هم آنجا را هيچ پاك نمي كند؛پس شاروالي هم با ماست.

ديگري گفت: من از روي گوشتي كه در قصابي بود آمده ام.

و مگس ديگري گفت: من از روي خوراكيهاي خوشمزه يي كه كنار مكتب به فروش مي رسد آمده ام.

خلاصه هر مگسي از جاهايي كه نشسته بود گفت. يلدا به وضوح مي شنيد و خيلي متاثر شده بود و بيشتر از همه حرف يكي از مگس ها كه به نظر رييس آنها بود او را متاثر و نگران ساخته بود كه به بقيه مگس ها مي گفت: آفرين و مرحبا بر شما كه ميكروبها را با همه جا و به همه كس انتقال مي دهيد ما دشمن انسانهاييم. و بايد آنها را مريض كنيم اينقدر ميكروب به بدن آنها وارد كنيم تا بميرند؛ شما بايد روي كثافات، آشغالها، لجنها بنشينيد و ميكروبهاي آنها را وارد غذاو نوشيدنيهاي انسانها كنيد.

يلدا هم با عصبانيت رفت و مگس ها را از روي دسترخوان پراند. يلدا فردا به مكتب رفت و به همهء دوستانش گفت: دوستان من! مراقب خود باشيد، كثافات را درون پلاستيك بگذاريد و سرش را ببنديد و جويها را تميز كنيد و مراقب خوردني هاي كنار مكتب باشيد كه مگس ها براي ما نقشه هاي شومي كشيده اند و قصد دارند كه ما را مريض كنند و بميرانند. در همين حال بود كه يلدا از خواب پريد.

·

داستان      
ابمبل سیزدهم ·
دومین قطره اشک ·
يلدا و مگس ها ·
اخرین تقلاي نجات ·
خوشحا لی از چخوف ·
يادداشتى از نادين گورديمر در باب داستان نويسى ·
آن شب دیوانه ای غمگین -از نبی عظیمی ·
رویای سمسور افغان ·
دال -داستان کوتاه از علی پیام ·
دخترِ پادشاهي كه حرف نمي ‌زد ·
شخصیت شناسی افسانه های مردم هزاره ·
افغانستاني، در فراز و فرود زمان ·
داستان کوتاه :از اکرم عثمان - گربه چهارم ·

Login »