ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

يادداشتى از نادين گورديمر در باب داستان نويسى


22.02.2006 22:31

-هموطن , چهارشنبه 3 اسفند 1384 -
نادين گورديمر برنده نوبل ادبى و اهل آفريقاى جنوبى است. او يكى از مبارزان نژادپرستى در رژيم آپارتايد بود كه تا به آخر در كنار سياهان ماند و بيانيه‌هاى آتشين اش جزو تاثيرگذارترين مقالاتى بود كه در آن سالهاى سياه ارائه شد.
گورديمر براى خواننده ايرانى نامى آشناست؛ بسيارى از آثارش چه در زمينه داستان كوتاه و چه رمان ترجمه و منتشر شده اند.
نگاه او به داستان نويسى از منظر يك استاد نكات جالبى دارد كه خواندنش خالى از لطف نيست. در مقاله تلخيص شده‌ای كه از پى مى‌آيد با نظرات اين نويسنده درباب واقعيت و داستان آشنا می‌شويم.
كدام داستان نويس است كه در مواجهه با روزنامه نگاران با اين سوال روبه‌رو نشده باشد كه شخصيت داستانى‌اش با كدام شخصيت واقعى و زنده مطابقت دارد؟ كدام نويسنده در بررسى آثارش با منتقدى روبه‌رو نشده كه فلان شخصيت داستانى از كجا ريشه گرفته و كجا را می‌زند؟ كدام نويسنده وقتى با دوستان صميمى خود روبه‌رو می‌شود، با اين طعنه روبه‌رو نشده كه فلانى با اين شخصيت نمی‌خواستى فلان كس را بزنى؟ خلاصه دوست، رفيق، همسايه و حتى آنهايى كه هيچ ارتباطى ندارند، در خط و ربط داستان‌ها به دنبال ما به ازا می‌گردند.
نويسنده داستان را هم داستانى می‌دانند. ادبيات نقابى است كه بايد كنار بزنند؛ نوعى آدمخوارى روشنفكرى كه بايد رو شود.
در ميان زندگى ديگران تخيل نويسنده بيش از همه در معرض اتهام قرار دارد.
حتى خود نويسنده‌ها هم گاه و بیگاه همين بازى را بر سر آثار نويسندگان ديگر درمى آورند. البته سنت نقد و مكتب‌هاى نقد ادبى در روزگار خود، با آن شكوفا و فربه شده است. در ميان غير حرفه‌اى‌ها نيازى نيست كه بازيگر را به شخصه بشناسند، يا كوچكترين آشنايى با او داشته باشند و بدانند نويسنده چه شخصيتى را بر چه مبنايى خلق كرده.
امروز كه به روزگار جوانى خود نگاه می‌كنم كه با اشتياق و علاقه فراوان آثار دى اچ لارنس را می‌خواندم به ياد دارم كه با تب و تاب فراوان در حلقه دوستان او دنبال كسانى می‌گشتم كه اشاره‌ای در ميان شخصيت‌ها به آنها شده باشد.
تصور می‌كنيد چه اهميتى داشت، براى من 16 ساله كه در شهر كوچك معدن چيان طلا در آفريقاى جنوبى زندگى می‌كردم، بدانم مادر و مريام در رمان دى اچ لارنس همان مادر خود لارنس است و مريام يكى ديگر؟
چه اهميتى داشت كه بدانم اتولاين آن يلخى خرپول به خاطر میهمان نوازى اش و پذيرايى گرمى كه از پسر نابغه معدن چى بيمار كرده بود، افتخار يافت كه در يكى از رمان‌هاى آتى او جايى براى خود دست و پا كند؟ چه چيزى می‌توان به اين درك ناقص من افزود، غير از لذت كشف من در اين سوى دنيا كه داستان‌ها و رمان‌هاى او پر از زنان و مردانى است كه زمان زيادى از حياتشان گذشته، زيرا از زمان جنگ جهانى دوم به اين سو كه من گوش ايستاده بودم مرگ پرده سكوت را بر چهره آنها افكنده يا سالخوردگى آنها را از پا انداخته بود؟
شايد متنى محدود دوران شكوفايى من و دايره محدودتر آشنايانم و ملال زندگى‌هاى ساده‌ای كه در دور باطل تولد، ازدواج، زايش، مرگ و تولد خلاصه می‌شد، مرا به فكر می‌انداخت كه داستان‌هاى هراس انگيز را با امكان تطبيق آدم‌هايى كه روزگارى زنده بودند، درست مثل حالاى من، بخوانم.
توضيح ديگرى كه شايد جالب باشد، اين است كه من وقتى داستان نويسى را شروع كردم، تجربه چندانى نداشتم و واقعا نمی‌دانستم شخصيت‌هاى داستانى از كجا می‌آيند. دنبال راه و چاه كار بودم، اما واقعا نمی‌دانستم و مرز تخيل وواقعيت را گم می‌كردم.
با اين همه بازى ادامه می‌يابد. من جاسوس خود نويسنده را هم ول نمی‌كند و می‌خواهد ردى از او در جايى گير بياورد. اين مفتش‌هاى سمج واقعا چه می‌خواهند. چرا دست از سر ما نويسنده‌ها برنمى دارند. آيا مالون پدربزرگ فراموش شده ساموئل بكت نبود؟ آيا ناباكوف با اسم مستعار هومبرت هومبرت به شكار پروانه نمی‌رفت؟ سوال‌هاى از اين دست فراوان است.
نويسنده بايد به اين 20 سوالى بى پايان تن دردهد و گاه مجبور باشد به رابطه داستان و واقعيت به عاميانه ترين شكل آن بپردازد آن هم گاه براى كسانى كه نويسنده نيستند. با توجه به اين كه بخشى از ماجرا براى خود نويسنده هم معلوم نيست، مشكل مضاعف می‌شود و نويسنده براى درك معما پا به ميدان می‌گذارد، خب در چنين وضعى مثل اين می‌ماند كه خصوصى ترين زواياى زندگى آدم را روكنند و در مقابل چنين مسائلى فقط يك تكذيب ساده كفايت نمی‌كند كه سوال كننده سمج از رو برود.
نه فلانى و بهمانى آن كسى نيست كه تو خيال می‌كنى. پس از كجا آمده؟ نكته زائده‌اى باشد كه از نويسنده بيرون زده؟ البته جاى بحث نيست كه هر شخصيتى در داستان هر چه می‌خواهد باشد، حشره، شبح يا خيال، ما به ازايى دارد و ما به ازاهاى آن هم آدم‌هاى زنده‌ای بودند كه نويسنده در زندگى اش با آنها به نوعى سركار داشته است، اما می‌توان استدلال كرد و نتيجه گرفت كه مثلا نويسنده از آن وضع، اطلاع داشته يا نداشته است.
اما در اين كه شخصيت‌ها به نوعى از زندگى گرفته شده اند، همه متفق القول هستند. نويسنده به هر حال در جايى خبرى از آن شخصيت‌ها داشته و رفتارشان را پرورده است. شخصيتى كه زاده خيال نويسنده بر مبناى دريافت او است.
ما نويسنده‌ها در آن لحظه ناب كه به غارت می‌پردازيم و هر چه ديده و ناديده را به عنوان زندگى به خواننده قالب می‌كنيم چه چيزى داريم. حتى اگر بخواهيم يك نمونه مصنوعى از آن درست كنيم، چون حس ملموسى نيست اين امكان كى به كى بود، قابل بررسى و كسب نتيجه مطلوب نيست. گاهى ممكن است با انگيزه‌هاى خلاف واقع و اعمال زشت كه نويسنده بار شخصيت می‌كند، شاكى را از خود بيزار كند. زيرا گاهى فرد سعى می‌كند خود را در آينه شخصيت‌هاى خلق شده بيابد. هر چند قانون قابل تسرى و عمومى در اين ارتباط وجود ندارد.
رابطه نويسنده و پرسوناژهاى واقعى بيشتر شبيه آينه پريمولوى، نويسنده معاصر ايتاليايى است، آينه‌ای ماوراءالطبيعه كه قوانين نور و تصوير درآن صدق نمی‌كند. بلكه تصويرى كه درآن انعكاس می‌يابد همان است كه درخيال فرد ثالث ناظر شكل می‌گيرد.
به نظر من اين تعريف نزديك ترين تعريف ممكن از رابطه تخيل و واقعيت در داستان نويسى است.
نويسنده آن فرد ناظر است كه درمقابل شما می‌ايستد. آنچه او در فرد می‌يابد الگوى رفتارى نيست كه براساس آن شخصيتى خلق شود و در كتاب گنجانده شود، بلكه مجموعه‌ای از اشارات فردى است كه در آينه معمولى جهان انعكاس نمی‌يابد.
از اين لحظات و اشارات نويسنده دست به انتخاب می‌زند و براى خلق شخصيت‌هاى آتى بهره می‌جويد، اين لحظات مواد خام كار نويسنده است، همان‌هايى كه در آينه ماوراءالطبيعه شكل می‌گيرد. از حرف‌هايى كه نمی‌زند، از سپيدخوانى، از خشمى كه درنگاه شخص است و لبخند او را بى اثر می‌كند، پيام‌هايى كه حالت چهره تداعى می‌كند، همه و همه نشان از قدرت خلاقه نويسنده دارد.
نويسنده از يك چيز مطمئن است، عدم تعادل ويژگى خاص شخصيت انسانى است. هيچ قانون ثابتى وجود ندارد كه از يك فرد ويژگى‌هاى داستانى استخراج شود. شخصيت براى آن كه واقعى جلوه كند، بايد در اندازه‌هاى خارج از زندگى ارائه شود. يعنى جامع تر، ناقص تر يا پيچيده تر از آنچه در زندگى واقعى هست. بايد واسطه تجريدى متن چاپ شده را در نظرگرفت و برعنصر تجريد آن فائق آمد. نويسنده ادراك خود را در فواصل زمانى طولانى گرد مى آورد و از بايگانى فعالى برخوردار است كه طى چندين سال پرونده‌ای جامع بيرون می‌دهد. پرونده‌ای كه وقتى بيرون آمد بايد پاسخگوى مطالب خود باشد.
بايگانى نويسنده پرونده ساز بايگانى راكد نيست، هم بايگانى می‌كند و هم پرونده می‌سازد. اين نكته فراتر از حافظه و بايگانى است.
يعنى نويسنده در لحظاتى كه ثبت می‌كند، مختار است به همين دليل پس از چندسال وقتى رمانى خلق می‌شود، لحظه‌هاى ناب فراوانى در آن خودنمايى می‌كند و اگر اثرى فاقد چنين ويژگى باشد با استقبال سرد خوانندگان روبه رو می‌شود و ستونش آثار در انبارمانده سالهاى طولانى است كه نام نويسندگان آنها هم به ياد نمى‌ماند.
نويسنده بايد اين روند اخلاقى را توجيه كند. گراهام گرين در مقام دفاع از كار نويسنده می‌گويد: وقتى پاى اثرى می‌نشينم، سعى می‌كنم براى آدم‌هاى واقعى كه با آنها روبه‌رو شده ام سرنوشتى ديگر رقم بزنم. از نظر جوزف كنراد هم كارنويسنده عمليات نجات در تاريكى است. بيرون كشيدن مراحل ناديده و ازياد رفته در توفان زندگى. او معتقد است رمان اگر به درد زندگى مردم نخورد كه رمان نيست.
ميلان كوندرا در جايى می‌گويد: حدى هست كه رمان نويس نمی‌تواند درباره رمان‌هايش نظريه پردازى كند، آن حد جايى است كه بايد بداند سكوت معنى بيشترى به داستان او می‌دهد؟
من به آن حد رسيده بودم.
مى خواهم بگويم كه نويسنده نبايد الزاما از كار خود دفاع كند.
خود اثر بايد گويا باشد و منتقد ادبى هرچه می‌خواهد از آن بيرون بكشد.
نويسنده دنده آدم شخصيت داستانى است. زندگى نويسنده به قول ادوارد سعيد متفكر عرب و آرمان خواه فلسطين خود داستان است. آنچه روايت می‌شد، روايت است نه موضوع، نه پى رنگ و نه تبديل زندگى نويسنده به رمان.
نويسنده خودش داستان است. او از داستان مرخص می‌شود تا خواننده با واقعيتى داستانى روبه‌رو شود.
شايد بهترين تعريف اين باشد كه بگوييم واقعيت داستان در هدف آن نهفته است. كشف و ثبت دنياى انسانى انسانى انسان. همين.


--------------------------------------------------------------------------------
روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news56014.html

·

داستان      
ابمبل سیزدهم ·
دومین قطره اشک ·
يلدا و مگس ها ·
اخرین تقلاي نجات ·
خوشحا لی از چخوف ·
يادداشتى از نادين گورديمر در باب داستان نويسى ·
آن شب دیوانه ای غمگین -از نبی عظیمی ·
رویای سمسور افغان ·
دال -داستان کوتاه از علی پیام ·
دخترِ پادشاهي كه حرف نمي ‌زد ·
شخصیت شناسی افسانه های مردم هزاره ·
افغانستاني، در فراز و فرود زمان ·
داستان کوتاه :از اکرم عثمان - گربه چهارم ·

Login »