ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

شخصیت شناسی افسانه های مردم هزاره


16.09.2005 01:35

اثر جواد خاوری - شخصیت شناسی افسانه های مردم هزاره

هزاره‌ها مردمي هستند كه در مركز افغانستان زندگي مي‌كنند. منطقة كوهستاني كه از دره‌هاي تو در تو و كوه‌هاي پشت در پشت تشكيل شده است‌. طبيعت خشن اين ناحيه‌، زمستانهاي طولاني و سردي را بر ساكنانش تحميل مي‌كند. شش ماه سكوت و سكون و انجماد. شش ماهي كه كار و معيشت مي‌خوابد و مردم در چهار ديوار خانه‌ها محبوس مي‌شوند. اين شش ماه اگر همچنان ساكن و بي‌رنگ باشد، پاياني نخواهد داشت‌. اما مردم اين سامان نمي‌خواهند در ابديت سكون و يكنواختي گرفتار بمانند و در كنار طبيعت به خواب عميق زمستاني فرو روند. پس راه چاره را در آن ديده‌اند كه به تخيل خود پناه برند و آنچه را دست نامهربان طبيعت از آنان دريغ كرده‌، از درگاه سلطان صاحب جلال‌ِ خيال استدعا كنند. پس آتشي مي‌افروزند و در هرم آن راهي به سوي دنياي رنگين افسانه‌ها باز مي‌كنند. و در آن دنيا آنها ديگر نگون بخت و ناتوان نيستند; بل درهاي گنجهاي عالم به رويشان گشوده است و تمام قدرتها، مقهور اراده شان‌. و به لطف همين سفرهاي خيالي است كه زمان مي‌گذرد و زمستان پايان مي‌يابد.

^اما دنياي افسانه‌هاي آنها چگونه دنيايي است‌؟ آنها در آن جا با چه كساني دمخورند؟ چه اندازه دنياي آرماني آنها با دنياي واقعي شان تشابه و تفاوت دارد؟ دنيايي را كه خود بدون هيچ اجباري شكل داده‌اند، چگونه دنيايي است‌؟

در اين مقاله مي‌كوشيم جُستاري داشته باشيم در شخصيتهاي دنياي افسانه‌اي آنها; شخصيتهايي كه آفرينندگانشنان كوشيده‌اند والاترين آفرين‌ها و نفرين‌هاي خود را به آنان ارزاني دارند. بديهي است كه به وسيلة بررسي شخصيتهاي افسانه‌ها، به محيط اجتماعي كه افسانه‌ها در آن شكل گرفته‌اند و روحيات و خلقيات سازندگان آنها آشنا خواهيم شد. رفتار و كرداري كه شخصيتهاي مثبت انجام مي‌دهند و نيز صفاتي كه آنها بدان متصف هستند، همان عملكرد و صفاتي است كه نزد سازندگان آنها داراي ارزش است و بالمقابل خصيصه‌هايي كه شخصيتهاي منفي به آن متصفند، همان خصيصه‌هايي است كه سازندگان آنها، از آن خصايص نفرت دارند. خلاصه هر قوم و ملتي همان ويژگيهاي اخلاقي و رفتاري خود را در وجود قهرمانان افسانه‌هايي مي‌گذارند كه مي‌سازند.

^ذكر اين نكته را نيز نبايد چشم پوشيد كه افسانه‌هاي مردم هزاره به جز تعداد اندكي‌، هنوز به قيد كتابت در نيامده‌اند. بنا بر اين مبناي اين تحقيق فقط منابع شفاهي بوده است‌.



^پادشاه‌

^معمولاً افسانه‌ها اين طور شروع مي‌شود: بود نبود، يك پادشاه بود. اما بر خلاف اين كه افسانه‌ها با پادشاه شروع مي‌شود، پادشاه نقش اساسي و حركت فعال ندارد. حضور پادشاه در افسانه مثل يك سايه است‌. افسانه‌گو از نظر رواني به وجود پادشاه سخت متكي است ولو اين‌كه هيچ حركتي از او سر نزند. به نظر او فضاي بدون پادشاه خلأ مطلق است كه در آن امكان هيچ حركت و فعاليتي وجود ندارد. بقيه شخصيتها نه تنها قابليت آن را ندارند كه خلأ پادشاه را پركنند، بلكه عاجزتر از آن‌اند كه بدون پادشاه پا به عرصه‌ي افسانه بگذارند. پادشاه‌، سنگ بنايي است كه دنياي افسانه به او قوام پيدا مي‌كند. خوبي و بدي پادشاه براي افسانه‌گو مهم نيست‌. مهم اين است كه پادشاهي باشد; حالا اگر خوب بود، افسانه به سمتي مي‌رود و اگر بد بود، به سمتي ديگر.

^فلسفه‌ي وجود پادشاه در همان حضور مافوقي‌اش پايان مي‌پذيرد. پادشاه فراتر از اين نمي‌رود; يا بگوييم‌، پادشاه فرودتر از اين نمي‌آيد. بقيه كار و حركت را ديگران انجام مي‌دهند. اين بچة پادشاه و نوكر پادشاه و رعيت پادشاه‌اند كه درگير ماجرا مي‌شوند و به دنبال خلق حوادث مي‌روند و اين مملكت پادشاه است كه بستر وقوع حوادث مي‌شود. او خود در قصري مجلل و بر تخت مرفهي نشسته و فقط امر و نهي مي‌كند. قاعده در افسانه اين است كه هر چيز كه انجام مي‌گيرد، بايد او گفته باشد و هر چيزي كه او نخواهد انجام نمي‌گيرد. او منتهي‌اليه همه چيز است‌.

^اما اين وضعيّت به آن معنا نيست كه پادشاه قادر مطلق و تصميم گيرندة واقعي است‌. گر چه همه چيز به حكم پادشاه انجام مي‌گيرد، اما اين حكم از ذهن و فكر خودش برنمي‌خيزد. او نافهم‌تر و كودن‌تر از آن است كه بتواند حكمي را بر اساس دريافت و برداشت خود صادر كند. او به دهان اطرافيان خود، مخصوصاً وزير، نگاه مي‌كند و هر چه آنان گفتند و نظر دادند، مبناي حكمش قرار مي‌گيرد. در افسانه‌، پادشاه مظهر بي‌عقلي و كودني است‌. او در فهم كوچكترين مسأله‌اي در مي‌ماند و براي حلّش به وزير متوسل مي‌شود. كودني پادشاه در بسياري موارد منجر به ايجاد مشكلاتي مي‌شود كه پيامدش دامن خلق‌الله را مي‌گيرد و براي رفعش قهرمان افسانه چه خون دلهايي كه نمي‌خورد.

^پادشاه در عين‌حالي كه بي‌نيازترين فرد و ثروتمندترين شخص است‌، امّا قانع نيست و همواره چشمش به مال و منال اطرافيان و يا رعيت است‌. به محض اين‌كه اطلاع حاصل كند شي‌ء ارزشمند و يا ديدني‌اي نزد كسي وجود دارد، خواستار تملكش مي‌شود. پادشاه شخصي همه چيز خواه است‌. او نه‌تنها مي‌خواهد تمام دنيا دربست مال او باشد كه حتي اگر وراي اين دنيا هم‌، وصف چيزي را بشنود، كسي مي‌فرستد تا به هر قيمتي شده‌، برايش بياورد; مثلاً اگر چيزي در دنياي زيرين باشد، يا در سرزمين عجايب‌.

^همين صفت همه چيز خواهي پادشاه است كه يك صفت ديگر هم براي او مي‌تراشد; مشكل‌خلق‌كن و سنگ‌انداز. او براي اين‌كه به خواسته‌هاي بي‌حد و حسابش برسد، براي ديگران مشكل خلق مي‌كند و باعث نابودي و بيچارگي آنها مي‌شود. با وجود اين‌، مردم پادشاه را فرد ستمكاري نمي‌دانند و نسبت به او احساس كينه نمي‌كنند، زيرا به نظر آنها پادشاه حق دارد كه هر كاري دلش مي‌خواهد انجام بدهد.

^همان گونه كه ذكرش رفت‌، در اين روند، عامل و مقصر اصلي پادشاه نيست‌; بلكه وزير و اطرافيان حسود و بخيل‌اند كه زمينه‌ي ستمگري و جفا پيشگي پادشاه را فراهم مي‌كنند. آنها به دليل حسد و چشم و هم‌چشمي‌اي كه با بعضي‌ها دارند، به انحأ مختلف آنها را در معرض ارادة مطلق پادشاه قرار مي‌دهند تا مقهور و تضعيف‌شان كنند. مثلاً وزير عقيمي كه چشم ديدن پسران رشيد برادرش را ندارد، به فكر نابودي آنها مي‌افتد و از طريق پادشاه نقشه‌اش را عملي مي‌كند. به پادشاه مي‌گويد: لياقت سواري‌دادن تو را، فقط اسپ چهل‌كره دارد. اين اسپ چهل‌كره هم پشت كوه قاف است هيچ كس را ياراي گرفتن او نيست‌. پهلوان‌ترين آدم در اولين مقابله با او، تكه پاره مي‌شود. شاه مي‌پرسد: چه كسي مي‌تواند آن اسپ را برايم بياورد؟ وزير تعظيمي مي‌كند و مي‌گويد: پسران برادرم‌. پادشاه‌، پسران برادر وزير را احضار مي‌كند و تهديد مي‌كند كه‌: يا اسپ چهل كره را برايم بياوريد، يا همه‌تان را از دم تيغ مي‌گذرانم‌. و چون اسپ چهل كره را مي‌آورند، وزير، حيله‌ي ديگري مي‌سنجد و به دستور پادشاه سنگ ديگري پيش پاي برادران نهاده مي‌شود.

^مي‌بينيم كه پادشاه با آن كه حركت فعال ندارد و در سراسر افسانه‌، هيچ تغييري در شخصيتش به وجود نمي‌آيد، نمي‌توان از وجودش چشم‌پوشي كرد. گرچه خود پادشاه حركت ندارد، اما حركتها از او سرچشمه مي‌گيرد. مردم مي‌خواهند در زندگي نيروي محركه‌اي داشته باشند. انسان نمي‌تواند معلّق‌، تنها و بدون تكيه‌گاه باشد. كساني كه افسانه‌ها را ساخته‌اند، همين نيروي محركه و تكيه‌گاه را پادشاه‌ نام نهاده‌اند. شناخت آنها از پادشاه‌، شناخت موهومي است‌. آنها از پادشاه فقط مجموعه‌اي از تصورات ذهني دارند. به نظر آنها پادشاه موجودي است برتر از ديگران‌. آدم كامياب و خوشبختي است كه از ثروت‌، مكنت و قدرت بي‌شماري برخوردار است‌; در مجلل‌ترين قصرها زندگي مي‌كند; بهترين لباسها را مي‌پوشد و بهترين غذاها را مي‌خورد. امّا چون خود هيچ گاه چنين آسايش و رفاهي را نديده‌اند و با چنين شكل زندگي‌اي آشنا نيستند، در شخصيت پردازي پادشاه دچار تناقض مي‌شوند. به پادشاهي كه چنان شأن و جبروتي برايش قائلند، همان خصوصيات اخلاقي و رفتاري و معيشتي خود را نسبت مي‌دهند. اين است كه مي‌بينيم پادشاه در هر افسانه مطابق با رسم و رسوم همان منطقه رفتار مي‌كند. مثلاً در افسانه‌هاي مردم هزاره‌، پادشاه نماز مي‌خواند، قرآن تلاوت مي‌كند، روزه مي‌گيرد، مال و گاو و چوپان دارد. همچنين جرياناتي كه در خانه‌اش اتفاق مي‌افتد، عين همان جرياناتي است كه در خانه يك آدم معمولي اتفاق مي‌افتد. زن پادشاه پشم مي‌ريسد، پخت و پز مي‌كند و كالا مي‌شويد.

^معمولاً منطقه‌ي تحت حاكميت پادشاه كه شهر يا كشور و يا مملكت‌ نام مي‌گيرد، محدودة كوچكي است كه قهرمان افسانه به زودي مي‌تواند طول و عرضش را بپيمايد; چيزي بزرگتر از ده‌. شايد افسانه‌گو وقتي كشور يا شهر مي‌گويد، همان ده خود را با يك قصر در وسطش تصور مي‌كند; چون ما مي‌بينيم كه فاصله‌ي بين شهرهاي افسانه زياد نيست و به اندازة فاصله‌ي بين اين ده و آن ده‌است‌. مثلاً جويي كه از اين شهر مي‌گذرد، از شهر مجاور هم عبور مي‌كند و كيواني فرتوت حيله‌گر به قصد تور زدن عروس پادشاه شهرمجاور، فاصله بين دو شهر را با خر لنگش از صبح تا دم غروب طي مي‌كند.





^بچة پادشاه‌

^شخصيت محوري بسياري از افسانه‌ها، بچة پادشاه است‌. علت اين امر روشن است‌. وقتي كه خود پادشاه حركت فعال و حضور زنده و ملموسي ندارد، چه كسي بهتر از فرزند او؟ بچة پادشاه از هر حيث شرايط قهرمان بودن را دارد; هم جوان است‌، هم پرانرژي و هم داراي اصالت نسبي‌، چيزي كه نزد افسانه‌گو بسيار اهميت دارد.

^بچة پادشاه‌، يا به ايام كودكي‌اش هيچ اشاره نمي‌شود يا اين‌كه آن دوران بدون هيچ حادثه‌اي سپري مي‌گردد، اما همين كه او به مرحله‌ي بلوغ رسيد، بر اثر يك حادثه‌ي پيش بيني نشده‌، درگير ماجرايي مي‌شود و جبراً به استقبال حوادث مي‌رود. عمده‌ترين علت و طريق درگير شدن بچة پادشاه‌، عشق‌ است‌. او با ديدن اتفاقي عكس‌، تار مو يا لنگ كفش دختري گرفتار عشقش مي‌شود و براي به دست آوردن او ترك يار و ديار كرده و به استقبال حوادث مي‌رود. معشوقه‌ي او يا گرفتار ديوي در سرزمينهاي جادويي است‌، يا خود جفاپيشه‌اي است كه با شروط غيرممكن و محال‌، جان هزاران عاشق سينه چاك را قرباني خود كرده است‌. طرق ديگري نيز وجود دارد كه بچة پادشاه را به صحنه درگيري مي‌كشاند، از جمله اين‌كه هنگام شكار، ديو يا برزنگي‌اي به صورت آهوي خوش خط و خالي بر او ظاهر مي‌شود و او را به دنبال خود ميان غار يا باغي كه دامگاهش است‌، مي‌كشاند و جدال شروع مي‌شود. البته در چنين موارد هم افسانه از عشق بي‌بهره نيست‌. بچة پادشاه در ادامه جنگ و جدال خود، تير عشقي بر جگر مي‌خورد و افسانه با جدال او در راه عشق ادامه پيدا مي‌كند. بچة پادشاه در راه وصل به معشوقه با خطرات و موانع زيادي روبه‌رو مي‌شود و همه را بانيروي وصف ناپذيري‌، يكي پس از ديگري از راه بر مي‌دارد و در نهايت به مقصود مي‌رسد.

^بچة پادشاه شخصيت مثبت و دوست‌داشتني‌اي است كه در مقابل شخصيتهاي منفي قرار مي‌گيرد و با آنان دست و پنجه نرم مي‌كند اما علي رغم ضربه‌هايي كه مي‌خورد، در انتها بر تمام دشمنان خود چيره شده‌، به مراد خود كه همانا دست يابي به دختر دلخواهش است‌، مي‌رسد. او به حكم اصل و نسب و موقعيت خود، جواني است خوش سيما، نيك انديش‌، تيزهوش‌، با درايت‌، پهلوان و كامياب‌. او در عين حالي كه با دشمنان بدسيرت و زورآور خود مي‌جنگد، از كمك به ضعيفان و ستمديدگان غافل نمي‌ماند. سرشت بچة پادشاه طوري ساخته شده است كه نمي‌تواند در مقابل رنج و الم همنوع خود بي‌تفاوت باشد. او حتي حاضر است از جان خود بگذرد اما در عوض آسايش و آرامش را به همنوعان خود هديه كند. مثلاً بچة پادشاه از شهري عبور مي‌كند. باخبر مي‌شود كه اهالي شهر از دست اژدهاي هفت سري در عذاب هستند. او نمي‌گويد: به من چه‌ بلكه به مصاف اژدها مي‌رود و با كشتن او، شهر را از بلا نجات مي‌دهد. او حتي نمي‌تواند نسبت به حيوانات بي‌تفاوت باشد. خار از پاي شير زخمي در مي‌آورد; استخوان از گلوي ببر درمانده بيرون مي‌كشد و جوجه‌هاي سيمرغ را از خطر اژدها نجات مي‌دهد. بچة پادشاه هيچ‌گاه در ميدان جنگ و مبارزة رو در رو مغلوب نمي‌شود. فقط حيله‌، نيرنگ و جادو است كه او را مغلوب مي‌كند. مغلوب شدن او هم به صورت موقتي است‌. منطق افسانه ايجاد مي‌كند كه او نبايد در مقابل مكر در ميدان شياطين شكست بخورد. اين است كه سرانجام دستي از غيب مي‌آيد و او را به طرز معجزه آسايي نجات مي‌دهد. عشق‌ نزد بچة پادشاه از قدر و منزلت بالايي برخوردار است‌. او خود يك عاشق پيشه واقعي است‌. او با نيروي عشق حركت مي‌كند و به پاكي عشق اعتقاد دارد. درراه عشق است كه همه نوع رنج و خطر را به جان مي‌خرد و به هر چه راحت و آسايش است‌، پشت پا مي‌زند. البته موارد زيادي هم وجود دارد كه او بر اثر غفلت و ناآگاهي‌، به معشوق جفا كرده و او را گرفتار رنج و بلا مي‌كند، اما بزودي به اشتباه خود پي مي‌برد و با تلاش و زحمت فراوان او را نجات داده و صداقت خود را به اثبات مي‌رساند.

^در بعضي افسانه‌ها بچة پادشاه عهده‌دار نقش منفي مي‌شود. او در اين گونه موارد كودن‌، بدسيرت و جفا پيشه است‌. او زن خود را بدون دليل كتك مي‌زند، اما زن كه شخص صاحب تدبيري است‌، از حيله‌اي استفاده كرده‌، شوهر جفا پيشه‌اش را به دنبال نخودسياه مي‌فرستد. شوهر كه كودن است‌، گرفتار مصيبتي شده و خوار و ذليل مي‌گردد. زن وقتي مي‌بيند شوهرش به اندازة كافي مزة رنج و عذاب را كشيده و تنبيه شده است‌، به قصد نجات‌، در پي او روان مي‌شود. او خود مشكلات و موانع زيادي را پشت سر مي‌گذارد تا اين‌كه شوهرش را پيدا مي‌كند. سر و وضع شوهر در آن وقت بسيار ديدني است‌. موهايش به شاخ پاهايش رسيده‌، ناخنهايش مثل بيل شده و چرك وكثافت از سر و رويش مي‌بارد. زن موهايش را مي‌تراشد، ناخنهايش را مي‌گيرد و چرك و كثافتهايش را مي‌شويد.

^قانون در افسانه اين است كه نيكي پيروز شود و شر نابود; در هر چهره‌اي مي‌خواهد باشد. اگر بچة پادشاه نيك سيرت باشد، سرنوشتش پيروزي و كاميابي است و اگر بد سيرت باشد، شكست و ناكامي‌.



^وزير

^وزير در افسانه مظهر دانايي و عقل كل است‌. او همه چيز را مي‌داند و عالِم به تمام علوم است‌. به همان اندازه كه پادشاه قدرت مطلق‌ است‌، وزير دانش مطلق‌ است‌. پادشاه بدون وزير موجودي ناقص و عاطل است‌. وزير به منزله مغز براي پادشاه است‌. تمام امور پادشاه به صلاحديد وزير انجام مي‌گيرد. پادشاه كودن‌تر از آن است كه از پيش پا افتاده‌ترين مساله‌ي اطراف خود سر در بياورد. او در هر مسأله‌، دست به دامن وزير مي‌شود و از او راهنمايي مي‌خواهد. وزير هم هيچ گاه به نمي‌دانم‌ نمي‌رسد.

^وزير در عين حال كه فرد دانايي است‌، شخص متملق و حيله‌گري است‌. او با شگردهاي خاصي كه ناشي از زيركي بيش از اندازه اوست‌، نظرات و خواسته‌هاي خود را بر پادشاه تحميل مي‌كند. او هيچ گاه در مقابل قدرت پادشاه ايستادگي نمي‌كند، بلكه هر سخني مي‌گويد، يك بار زمين ادب مي‌بوسد و قربان قبله‌ي عالم‌ مي‌شود. با همه اينها، وزير كينه‌اي پنهاني كه ناشي از حسد مي‌شود، از پادشاه بر دل دارد. او پادشاه كودن را لايق پادشاهي نمي‌داند. به نظر او جامه‌ي پادشاهي برازندة اندام اوست كه سرش از دانش و دلش از حيله سرشار است‌. وزير مثل سردار لشكر نيست كه چشم بسته و بدون چون و چرا مجري دستورات پادشاه باشد. او خود مي‌داند كه تمام امور مملكت از ريز و درشت به تدبير او انجام مي‌گيرد. او از ضعفهاي بي‌شمار پادشاه بيش از هر كس ديگر آگاه است و همين آگاهي‌، عقده‌اي در دل او ايجاد مي‌كند، عقده‌اي كه منجر به كينه مي‌شود. اما اين كينه فقط در حد احساس دروني باقي مي‌ماند. وزير اين جسارت را ندارد كه در مقابل پادشاه سر به شورش بر آورد. او همچنان متملقانه ثناي پادشاه را مي‌گويد، ولي عقده و كينه‌ي او در اشكال ديگري بروز مي‌كند كه شايد بتوان به فساد انگيزي‌ تعبير كرد. اين خصيصه‌، وزير را وادار مي‌كند كه سنگ پيش پاي ديگران ـ از جمله قهرمان ـ بگذارد و به بهانه‌هاي كوچك‌، مشكلهاي بزرگ بتراشد.

^خصوصيت ديگري كه وزير دارد، چشم بد داشتن به محارم پادشاه است‌. وزير كسي است كه به‌خوبي از وضعيت خانوادگي و اسرار حرمسراي پادشاه آگاه است‌. به همين خاطر هميشه تير عشق زن زيبا يا دختر پادشاه را در سينه دارد. او علناً نمي‌تواند عشق خود را اظهار كند، اما براي قهرمان افسانه كه عاشق دختر پادشاه است‌، مشكل‌تراشي مي‌كند.

^در بعضي موارد، وزير از غيبت پادشاه سوء استفاده كرده و به زن او اظهار عشق مي‌كند. در چنين مواردي‌، زن عفيفه است و پيشنهاد وزير را رد مي‌كند. وزير براي حفظ آبرويش اقدام به كشتن زن مي‌كند. آخرالامر راز برملا مي‌گردد و وزير رسوا مي‌شود.

^با اين همه نمي‌توان گفت‌: كه وزير در افسانه‌ها يك شخصيت مطلقاً منفي است زيرا او در بسياري موارد مظهر مهر و شفقت و در بردارنده صفات متعالي انساني است‌. چنين صفاتي معمولاً در وزرايي است كه خدمت پادشاهان ظالم‌، بي‌دين و سنگدل را مي‌كنند; همان طوري كه وزيران بد، خدمت پادشاهان نيك‌سيرت را مي‌نمايند. چنين تقابل و تضادي در تمام بخشهاي افسانه‌ها وجود دارد. هر جا نيكي باشد، بدي در مقابلش قرار مي‌گيرد و هر جا بدي باشد نيكي‌. گو اين‌كه افسانه‌گو مي‌خواهد بگويد در اين دنيا، خوبي يا بدي به تنهايي نمي‌تواند وجود داشته باشد. هر دو بايد باشد تا انسانها در فرايند تضاد و تقابلشان‌، يكديگر را باز شناسند. و چه مُعَّرِفي رساتر از ضد تعرف الاشيأ باضدادها

به اين نمونه توجه كنيد:

^پادشاه ستمگر و سنگدلي بر اثر يك سوء تفاهم بر يكي از فرزندان خود ـ كه معمولاً دختر است ـ خشم مي‌گيرد و وزير را مأمور به كشتن او مي‌كند. وزير تحت تأثير معصوميت او قرار مي‌گيرد و از كشتنش در مي‌گذرد; اما براي اين‌كه وانمود كند امرپادشاه را اجرا كرده است‌، پيراهن محكوم را به خون بزغاله‌اي آغشته مي‌كند و براي پادشاه مي‌آورد. بعدها آشكارمي‌شود كه فرزند محكوم پادشاه بي‌گناه بوده و استكاف وزير اقرب الي‌الصواب‌.

^بنابراين آنچه كه با اندك تعمقي در افسانه‌ها دستگيرمان مي‌شود، اين است كه وزير از دانايي و خرد خود در جهات متضادي‌، هر چه كه مقتضاي افسانه باشد، استفاده مي‌كند و اين ما را از صدور حكم مطلقي در منفي يا مثبت بودن وزير بازمي‌دارد. خود افسانه‌گو نيز در اين مورد در نوسان است‌. آنچه او با قاطعيت و صراحت اعلام مي‌كند، دانايي‌، زيركي‌، و هوش سرشار وزير است‌. به همين خاطر است كه او مجبور مي‌شود در بعضي افسانه‌ها، از دو وزير استفاده كند; وزير نيك‌انديش و وزير بدانديش‌. وزير بدانديش فساد آفريني مي‌كند و وزير نيك‌انديش براي خنثي كردن توطئه‌هاي او مي‌كوشد.

^در بعضي از افسانه‌ها وزير كه سمبل علم و خرد است‌، در حل معمايي در مي‌ماند و به نمي‌دانم‌ مي‌رسد. بديهي است كه نمي‌دانم‌ وزير به معناي نابودي شخصيت اوست‌، زيرا تمام فلسفه شخصيتي وزير در دانايي اوست درست مثل پهلواني كه همه چيزش در قدرت بدني‌اش است‌. اگر يك وزير با يك سيلي بميرد، بر او باكي نيست ولي اگر در مقابل مشكل‌ترين معما عاجز بماند، مستوجب عقاب است‌. اين است كه وزير در افسانه‌ها به نمي‌دانم‌ نمي‌رسد، مگر در موردي كه ندانستن‌ او منفعتي بيشتر از دانستن‌ براي او ايجاب كند كه در آن جا اين ندانستن نه تنها از شخصيت او نمي‌كاهد، بلكه موجب ارتقاي شخصيتيش مي‌شود; مثلاً موقعي كه تخم و تركه‌اش موردتوجه باشد. در چنين مواقعي وزير از حل معما يا پاسخ سؤالي عاجز مي‌ماند اما در عوض دخترش آن معما را حل مي‌كند. در اين جا عاجز ماندن پدر، نشانه مشكل بودن معما و بالتبع هوش و ذكاوت فوق‌العادة دخترش است‌. فرود آمدن وزير در اين جا زمينه براي بالا رفتن دختر اوست‌. دختر وزير جدا از خود وزير نيست‌. همان وزير است به صورتي ديگر. در حقيقت اين جا وزير افتخاري را از اين جيب بر مي‌دارد و در جيب ديگر مي‌گذارد.



(^كيمني (پيرزن‌

^كيمني در افسانه‌ها، سياهترين چهره را دارد. او مظهر حيله‌، ريا و خيانت است‌. او از احساسات پاك دختران و زنان جوان استفاده كرده‌، آنان را به دام مي‌اندازد. كيمني سهل‌الوصول‌ترين وسيله براي خيانت است‌. او به اندازة تارهاي گيسويي كه سپيد كرده است‌، حيله و ترفند مي‌داند.

^كيمني در عين حالي كه سالخورده و فرتوت است‌، سخت طمّاع و دلبسته به دنيا است‌. او در مقابل زر و سيم بي‌اراده و ضعيف است و همين حرص و طمع اوست كه دست او را به هر خيانتي مي‌آلايد. كيمن دلش از سنگ است و ذره‌اي عاطفه در وجودش نيست‌. هيچ چيزي در مسير خيانت قدم او را نمي‌لرزاند، نه كانون نوبنياد خانواده‌، نه جواني قربانيان و نه گريه و زاري‌شان‌. او موجود قدرنشناسي است كه نمك را مي‌خورد و نمكدان را مي‌شكند. درست زهرش را به جان كسي مي‌ريزد كه بيشترين نيكي را در حق او كرده است‌.

^شاهزاده‌اي با ديدن تار مويي‌، عاشق بي‌قرار صاحبش مي‌شود، اما هرگز معشوق را نديده و از جايگاهش اطلاع ندارد. اعلام مي‌كند كه هر كس صاحب موي را برايش بياورد، از مال دنيا بي‌نياز مي‌شود. موي متعلق به دختر زيبايي است كه به تازگي با قهرمان افسانه ازدواج كرده‌است‌. قهرمان افسانه كه خود جوان زيبا و نيك‌انديشي است‌، پيرزني را از بي‌پناهي نجات داده و مادرش مي‌خواند. ام‌ءا همين پيرزن وقتي اعلان شاهزاده عاشق را مي‌شنود، عصا زنان خود را به او مي‌رساند كه‌: من صاحب آن تار موي را برايت پيدا كرده‌ام و مي‌آورم‌، به شرط اين كه كوزه‌اي را كه در خانه دارم‌، پر از زر كني‌.

^شاهزاده به جاي يك كوزه حاضر است ده كوزه زر بدهد; اماهنوز پيرزن رانشناخته‌. پيرزن از شدت حرص و طمع‌، ته كوزة خود را سوراخ كرده‌، روي بام خانه‌اش نصب مي‌كند. بدبخت شاهزاده‌، هر چه طلا و جواهر در خزانه دارد مي‌ريزد، اما كوزه پر نمي‌شود. شاهزاده شرمنده مي‌ماند و كيمني نه چندان راضي به قصد انجام خيانت راه مي‌افتد. او در روند خيانت‌، پسر خوانده‌اش را مي‌كشد و عروسش را براي شاهزادة عاشق مي‌برد.

^گرچه در اين جا تراژديي شكل مي‌گيرد و آه از نهاد شنوندة افسانه بر مي‌خيزد، امّا در دنياي پر عدل و داد افسانه چنين وضعيتي پذيرفتي نيست‌. در آن جا پيروزي از آن نيكان است‌. بنأً كيمني عاقبت سرنوشتش نابودي و رسوايي است‌. او با حيله و نيرنگ به آخرين نقطه مي‌رسد، اما درنقطه‌ي آخر ورق بر مي‌گردد. پسر خواندة مقتول زنده مي‌شود، عروسش را نجات مي‌دهد و پيرزن خيانت پيشه را به سزاي عملش مي‌رساند. شيوه كشتن پيرزن‌، فجيع‌ترين وجه است‌. او يا به دم اسپ بسته شده‌، تكه تكه مي‌شود، يا توسط قهرمان از وسط دو نيم مي‌گردد.

^انتخاب كيمني براي نقشي كه به او محول شده‌، انتخاب مناسب و مطابق با حال و هوا و ملاحظات افسانه است‌. طبق اين ملاحظات‌، تنها پيرزن است كه از عهده انجام نقشي كه به او محول شده بر مي‌آيد زيرا تمام خصوصيات اين نقش در وجود او جمع است‌.

1 ـ پيرزن ضعيف‌، ناتوان و درمانده است‌. حيله و نيرنگ و خيانت هم از آدمهاي ضعيف سر مي‌زند. آدم قوي و قدرتمند نيازي به حيله و نيرنگ ندارد و از خيانت متنفر است‌. آدمهاي قوي معمولاً به صفاتي چون جوانمردي‌، فداكاري و غرور متصفند.

2 ـ پيرزن يك زن است و بهتر مي‌تواند در حريم خانوادگي اشخاصي راه پيدا كند. طبق تعصبي كه نسبت به ناموس در بين سازندگان افسانه‌ها وجود دارد، امكان اين كه مردي بيايد و با زن كسي خلوت كند، اصلاً وجود ندارد.

3 ـ پيرزن آدم مسني است‌. او سرد و گرم دنيا را چشيده و به زير و بم زندگي اشراف دارد. بنابراين راحت‌تر مي‌تواند راه و چاه را پيدا كند و به اصل مطلب برسد. آنگهي كبر سن كلام او را پر تأثيرتر مي‌كند.



ديو
ديو بلند آوازه‌ترين شخصيت منفي افسانه‌ها است‌. او از شهرت و موقعيت بالايي در افسانه‌هاي مشرق زمين برخوردار است‌. ديو مهمترين مظهر شر و پليدي است كه ديگر شخصيتهاي منفي در مقايسه با او، شخصيتهاي جانبي به حساب مي‌آيند.

^ديو موجودي است به هيأت آدمي‌، امّا زشت و بدتركيب‌. داراي شاخ و دم و مذكّر. او با آن كه بال ندارد، مثل پرندگان از هوا رفت و آمد مي‌كند. او موجودي است جادوگر با قدرت بدني بسيار بالا، امّا كودن و زودباور; و اغلباً همين كودني و زود باوري اوست كه باعث شكست و نابوديش مي‌شود.

^ديو در غالب افسانه‌ها، اصلي‌ترين ضدقهرمان است‌. ماجراي اكثر افسانه‌ها، جدالي است بين قهرمان كه از جنس آدميزاد است با ضد قهرمان يعني ديو. ديو كه مظهر شرارت و پليدي است‌، بدطينت‌، و شهوتران تصوير مي‌شود كه دختران زيبا و باكره را مي‌ربايد در قصر خود به بند مي‌كشد. شاهزاده كه سمبل نيك‌خواهي است‌، براي رهايي دختر با او جنگ و پيكار مي‌كند. دختر جوان نماد ارزشها است‌.

^موطن اصلي ديوها، كوه قاف است‌. آنها براي شرارت و به دست آوردن دختران‌، به دنياي آدميان مي‌آيند. برداشت عاميانه اين است كه سليمان نبي براي كم كردن شر ديوان از آدميان‌، آنها را در بنديخانه‌ي خود در بند كرده است‌، امّا گاهگاهي يكي دو تا از آنها از محبس مي‌گريزند و به آزار و اذيّت آدميان مي‌پردازند. آنها خيلي مي‌ترسند ازاين‌كه دوباره به بنديخانه سليمان نبي برگردانده شوند.

^ديو دشمن ذاتي آدميزاد، و آدمخوار است‌. او بوي آدميزاد را خيلي خوب تشخيص مي‌دهد. در افسانه‌ها زياد شنيده مي‌شود كه قهرمان در گوشه‌اي پنهان مي‌شود، امّا ديو كه مي‌آيد، فوراً بو مي‌كشد و مي‌گويد: بوي‌، بوي آدميزاد. ديو علاوه بر اين‌كه نيروي بدني فوق‌العاده دارد، ثروتمند نيز است‌. او در هر گوشه و كنار مخفي‌گاه خود، انبارهايي از طلا و جواهر دارد. او به تجملات و زراندوزي عشق مي‌ورزد و براي خود، قصرهاي مجللي مي‌سازد. او دختران زيباي آدمي يا پري را مي‌دزد و به قصر مجلل خود مي‌برد; امّا هيچ گاه اين توفيق را پيدا نمي‌كند كه از آنها كام برگيرد. جالب اين است كه او هيچ گاه به زور نمي‌خواهد دختران را وادار به تمكين كند. او براي يك لبخند آنان مي‌ميرد و براي جلب رضايتشان‌، از هيچ كوششي دريغ نمي‌ورزد. به آنها وعده و وعيد مي‌دهد، با آنها مهرباني مي‌كند و حتي تهديد به مرگشان هم مي‌كند، اما هر چه تلاش بيشتري مي‌كند، نتيجه‌ي كمتري مي‌بيند. به همين خاطر، او هميشه از دختران‌، خام و نامطمئن است و هر وقتي كه از قصر بيرون مي‌رود، آنان را بندي مي‌كند تا فرار نكنند. به علاوه‌، اين هراس هم هميشه در دل اوست كه مبادا قهرمان افسانه براي آزادي آنان بيايد. به همين خاطر نگهبانهاي قدرتمندي مجهز به طلسم و جادو بر آنها مي‌گمارد. امّا علي رغم اين همه تلاش و تدبير، قهرمان‌ِ هميشه پيروزِ افسانه مي‌آيد; تمام نگهبانان را از پاي در مي‌آورد; بند از دختر مي‌گشايد و او را با خود مي‌برد.

^ديوها ممكن است به هر طريق كشته شوند. به ضرب شمشير، نيزه‌، تيركمان‌، يا به ضرب مشت قهرمان‌. امّا معمول اين است كه ديوهاي قدرتمند و بانفوذ داراي شيشه‌ي عمر هستند. شيشه‌ي عمر، بوتلي است دربسته كه داخلش كبوتري محبوس است‌. آن كبوتر روح ديو است‌. اگر كسي شيشه را پيدا كند و كبوتر را از داخل آن بيرون كند و بكشد، ديو هم كشته مي‌شود. ارتباط ديو با كبوتر به اندازه‌اي است كه هر قسمت از بدن كبوتر را بكنند، همان قسمت از بدن ديو هم كنده مي‌شود.

^دست يافتن به شيشه‌ي عمر ديو كار آساني نيست‌. ديو شيشه را جايي پنهان مي‌كند كه پيدا كردنش تقريباً كار محالي است‌. تنها كسي كه مخفيگاه شيشه را مي‌داند، فقط خود اوست‌. اگر كسي از راز مرگ يا مخفيگاه شيشه عمرش‌، سخني به زبان آورد، بي معطلي كشته مي‌شود. با همه اينها، فقط يك نفر مي‌تواند دربارة شيشه‌ي عمر او حرفي به ميان بياورد و او معشوقه‌ي اوست‌; هماني كه ديو در حسرت كام گرفتن از او مي‌سوزد.

^وقتي كه قهرمان‌، براي آزاد كردن دختري كه دربند ديو است (دختري كه هم معشوقه ديو است و هم معشوقه او) خود را به او مي‌رساند و از او مي‌خواهد كه همراهش فرار كند، دختر فرارش را عبث مي‌داند چون مي‌داند كه هر جايي برود، باز هم ديو مي‌آيد و او را مي‌برد. دختر تنها راه آزادي خود را كشته شدن ديو مي‌داند. اين جا است كه قهرمان از او مي‌خواهد كه به هر حيله‌ي ممكن‌، راز مرگ يامحل اختفاي شيشه عمر را از ديو سؤال كند. وقتي كه ديو ناكام‌، در حسرت از سفر بر مي‌گردد و بر بالين دختر مي‌آيد، طبق معمول از او مي‌خواهد كه دست از لج‌بازي بردارد و كام دل او را حاصل كند. دختر شرط برآوردن كام را اين مي‌داند كه با يكديگر روراست باشند و چيزي را از يكديگر مخفي نكنند. ديو قبول مي‌كند. دختر مي‌گويد: اگر واقعاً قبول كرده‌اي و با من روراست هستي‌، بگو كه راز مرگت در چيست‌؟ ديو به محض شنيدن اين سخن‌، سيلي محكمي به صورت دختر مي‌زند، اما وقتيكه گريه‌اش را مي‌بيند، پشيمان مي‌شود و طلب بخشش مي‌كند. دختر مي‌گويد: نگفتم كه صادق نيستي‌؟ مابين زن و شوهر خيلي حرفها مي‌شود. ديو فريب مي‌خورد و محل اختفاي شيشه عمر خود را فاش مي‌كند. دختر علي‌الظاهر ازدواج با او را قبول مي‌كند. ديو به دنبال تهيه‌ي مقدمات عروسي و خبر كردن اقوامش مي‌رود. دختر از فرصت استفاده كرده به اتفاق قهرمان افسانه‌، شيشه عمر ديو را پيدا مي‌كنند و كبوتر را مي‌كشند و در نتيجه ديو هم كشته مي‌شود.

^يكي از خصوصيات منحصر به فرد ديو اين است كه برعكس عمل مي‌كند. به اصطلاح كارهايش چپه است‌. مثلاً اگر بگويد از دريا مي‌آيم‌، حتماً از خشكي مي‌آيد. قهرمان افسانه اين خصوصيت ديو رامي‌داند و عكس گفته‌هايش را مي‌گيرد. چپه كار كردن ديو، نشانه خبث طينت و احتياط بيش از حد او در برابر آدمي است‌.

^ممكن است اين سؤال پيش بيايد، كه چرا ضد قهرمانها معمولاً از غير آدميزاد انتخاب مي‌شوند، مثل ديو، اژدها، برزنگي و...

^در پاسخ شايد بتوان چنين گفت‌: اولاً، افسانه‌هارا خود آدميان ساخته‌اند، لذا تعصّب نوعدوستانه‌شان موجب شده كه انسان را در نقش ضد قهرمان قرار ندهند. ثانياً: ضدقهرمان بايد موجود قدرتمندي باشد كه بتواند در مقابل قهرمان عرض اندام كند. حالا اگر اين موجود قدرتمند از آدميزادگان انتخاب مي‌شد، از كدام طبقه بايد مي‌بود؟ اگر از شاهزادگان وبزرگ‌منشان مي‌بود، اهانت به خاندان پادشاه و اشراف مي‌شد، كه صلاح نبود. اگر از طبقه‌ي زيرين ـ كه آبرو و حيثيت‌شان مهم نيست ـ انتخاب مي‌گرديد، مي‌بايست توانايي و قدرت بالايي به او داده مي‌شد; قدرتي مساوي با قدرت قهرمان افسانه كه شاهزاده باشد. آن وقت يك آدم از طبقه پايين‌، در سطحي قرار مي‌گرفت كه مي‌توانست با شاهزاده مقابله و مبارزه كند و اي بسا شاهزاده را به ستوه آورد. اين يعني گرفتن بزرگترين امتياز از شاهزاده‌، يعني زورمندي و قدرت‌. و اين به صلاح نظامهاي موجود نبود. به اين خاطر مجبور شده‌اند كه ضد قهرمان را از موجودات غير آدمي برگزينند تا چنين امّا و اگرهايي پيش نيايد.



^برزنگي‌

^برزنگي غول مؤنثي است كه فوق العاده بزرگ و بد قيافه است‌. اين موجود بسيار ثروتمند است و در بهترين قصرها زندگي مي‌كند. اگر هم محل زندگيش غاري باشد، گنجي بزرگي در اختيار دارد و اسباب و اثاث شاهانه‌اي در منزلش مي‌باشد. برزنگي در عين قدرت بدني و توانايي مالي‌، فوق العاده كودن و زود باور است‌. به همين خاطر هميشه فريب قهرمان قصه مي‌خورد و مال يا جانش را از دست مي‌دهد. برزنگي معمولاً تنها زندگي مي‌كند و در آروزي ازدواج است و همين از نقاط ضعفي است كه قهرمان به نفع خود از آن استفاده مي‌كند. برزنگي با قيافه و قواره‌اي كه از او تصوير مي‌شود، موجود زشت و كثيف و ناپسندي است‌، اما چندان شرور نيست‌. وجود او در مواقعي نياز مي‌افتد كه قهرمان بخواهد از ثروت و قدرت او به نفع خود استفاده كند. نقطه ضعف اساسي او كودني اوست‌. قهرمان معمولاً اين را مي‌داند و از همين راه وارد مي‌شود. مثلاً وقتي مي‌خواهد با برزنگي زور آزمايي كند، تخم مرغي را كه او فكر مي‌كند سنگ است‌، در مشت مي‌فشاد و له مي‌كند. يا در جايي كه داشتن كيك بزرگ نشان زورمندي است‌، قهرمان قورباغه‌اي را كه با خودش آورده رها مي‌كند و باعث وحشت برزنگي مي‌شود. همچنين وقتي قهرمان مي‌خواهد زين اسپ‌ِ چهل‌كُره را از پيش او ببرد، به او مي‌گويد آماده باش كه پادشاه به خواستگاري ات مي‌آيد. برزنكي خوشحال مي‌شود و شروع مي‌كند به جارو كردن خانه اش‌. از جارو كردن او آن قدر گرد و خاك بر مي‌خيزد كه كس كس را نمي‌نگرد. قهرمان از اين فرصت استفاده مي‌كند و زين اسپ را مي‌گيرد و فرار مي‌كند.

فريب دادن برزنگي به هيچ وجه از ارزش قهرمان نمي‌كاهد، بلكه از تواناييهاي او به حساب مي‌آيد.



^پري‌

^پري موجودي است مونث از طايفه اجنّه‌; فوق العاده زيبا و نوربند. همين زيبايي بيش از حد پري‌، بلاي جان اوست‌. معمولاً ديوها كه موجودات قدرتمند و شهوتراني هستند، پريها را مي‌ربايند و در قصر خود محبوس مي‌كنند. پري موجود مهربان و نيك‌انديشي است‌. او مسلح به سحر و جادو است‌، امّا از سحر فقط در راه مثبت استفاده مي‌كند، مثل مواقعي كه قهرمان گرفتار مشكل مي‌شود. در اين مواقع پري با نيروي سحر به كمك او مي‌شتابد و او را از مخمصه مي‌رهاند. پري با اين‌كه جادو مي‌داند، هميشه مغلوب ديو است‌. او چون طبيعتاً موجود لطيف و ظريفي است‌، از غلبه بر ديو كه طبيعتي خشن دارد، عاجز است‌. نيروي ساحري او فقط مي‌تواند كمكي براي قهرمان آدميزاده باشد كه به قصد نابودي ديو آمده است‌.

^موطن اصلي پري‌ها كوه قاف است‌. آنها يا توسط ديوها دزديده شده به اين دنيا آورده مي‌شوند يا اين‌كه خود به قصد تفريح مي‌آيند و به تور آدميزادي مي‌خورد. پري از ازدواج و هم آغوشي با آدميزاد امتناع مي‌كند، نه از آن جهت كه از آدمي بدش مي‌آيد، بل به آن دليل كه طبيعت او با طبيعت آدمي فرق فاحش دارد. او داراي خصوصياتي است كه آدمي از فهم و درك آن عاجز است‌. پري موجودي است منضبط، مقرراتي و زندگي او بر اساس محاسباتي است كه آدميزاد شير خام خورده و خطاكار از رعايت آنها ناتوان است‌. با همه اين ملاحظات‌، زيبايي بيش از حد پري باعث مي‌شود كه آدميزاد نتواند هواي هم آغوشي با او را از سر بيرون كند. پري بيچاره عذر و بهانه بسيار مي‌آورد، امّا به خرج آدميزاد نمي‌رود. عاقبت پريزاد، ازدواج با او را قبول مي‌كند امّا به اين شرط كه سعي نكند از بعضي خصوصيات ذاتي او سر در بياورد، به اين معنا كه پري داراي ويژگيهايي است كه مربوط به خودش است و نبايد آدميزاد از آن سر در بياورد. مثلاً شرط مي‌كند كه موقع شستن سر نبايد او را نگاه كند. چنانچه آدميزاد شرط او را زير پا بگذارد، پري براي هميشه از پيش او گم خواهد شد. امّا آدميزاد آن قدر طاقت و تحمل ندارد كه سرپوش از آن راز برندارد. او مدتي صبر مي‌كند امّا به زودي صبرش تمام مي‌شود و شرط را زير پا مي‌گذارد و از راز آگاه مي‌شود. برملا شدن راز همان و ناپديد شدن پري همان‌. امّا قبل از اين كه از پيش چشم آدميزاد ناپديد شود، با ناله و زاري مي‌گويد: نگفتم كه به شرط من عمل نمي‌تواني‌،حالا اگر مي‌خواهي مرا پيدا كني‌، بايد آن قدر از دنبالم بگردي كه كفشت غربال شود و تياقت تبنه‌.

^آدميزاد خطا پيشه‌، بعد از آن پشيمان مي‌شود و براي يافتن دوبارة او سالهاي سال‌، طول و عرض دنيا را مي‌پيمايد. از پادشاهي و مكنت دست مي‌كشد، مسافر كوه و بيابان مي‌شود، تشنگي مي‌كشد، گرسنگي مي‌كشد، تنهايي و دربدري مي‌كشد تا اين‌كه ريشش سپيد مي‌شود و قدش خميده‌. سرانجام پري را مي‌يابد، آن هم در چه حالي‌. يك كنيز مرتب روي او آب مي‌ريزد و او يك نفس مي‌گويد: آي سوختم آي سوختم ... او در تمام اين مدت دچار اين عذاب بود، جالب اين است كه حضور و ديدار آدميزاد، عذاب را از پري رفع مي‌كند. معمولاً آدميزاد انگشترش را ميان آفتابه‌اي كه با آن آب روي پري مي‌ريزند، مي‌اندازد و آبي كه انگشتر را در خود دارد، آتش عذاب پري راخاموش مي‌كند. آن وقت براي بار دوم هر دو به وصال يكديگر مي‌رسند، امّا اين بار ديگر شرطي در كار نيست‌.

^در اين تمثيل و ماجرا، نكته عميقي نهفته است‌. اگر پري را سمبل دست نيافتني‌ها و ايدئالها بگيريم‌، به اين معنا است‌: آدم معمولي با وضعيت عادي‌، لياقت آن را ندارد كه به او دست يابد. يك آدم عادي‌، كم‌ظرفيت و خطاكار است‌. چنين آدمي آمادگي و شايستگي همسري با پري را ندارد، مگر اين‌كه در كوره رنج و تعب آبديده شود. آن قدر سير و سلوك كند، تفحص و جست‌وجو كند، تشنگي و گرسنگي بكشد، از نيش هر گزنده‌اي گزيده شود، از پنجه هر درنده‌اي زخم ببيند تا پاك و مجرد شود. آن وقت است كه قابليت ايصال به معشوق را پيدا مي‌كند.



^بچة كيمني‌(پسر پيرزن‌)

^درافسانه‌ها، كم اتفاق مي‌افتد كه شخصيت اصلي‌، از طبقه پايين اجتماع باشد. ميدانداران اصلي صحنه‌ها وقهرمانان بي‌چون و چراي افسانه‌ها، كساني چون بچة پادشاه و بچه وزير اند. زيرا در يك نظام طبقاتي‌، جامه‌ي افتخارات و لياقتها و توانمنديها، فقط بر اندام كساني مي‌زيبد كه در رأس هرم قرار دارند. رعيت بيچارة بدبخت‌، صلاحيت آن را ندارد كه كاري بزرگ و قابل توجه انجام دهد. پس بچه رعيت لياقت آن را ندارد كه از او افسانه ساخته‌شود. امّا افسانه‌سازان كيانند؟ بديهي است كه آنها همين فرودستان و سيه روزانند، همانهايي كه از واقعيت گريزان‌ترينند. آنان پادشاه را خوشبخت‌ترين آدم مي‌دانند و طبعاً رسيدن به مرتبه پادشاهي آرزويشان است (البته فقط يك آرزو و بس زيرا آنان از همه كس بيشتر باور دارند كه پادشاهي مخصوص پادشاه است‌.) و همين آرزو است كه گاهگاهي آنان را به ساختن افسانه‌هايي با مضمون به پادشاهي رسيدن فقيران‌، تحريك مي‌كند. در چنين افسانه‌هايي شخصيت اصلي و قهرمان كامياب‌، بچه كيمني‌ انتخاب شده است‌. بچه كيمني مظهر پست‌ترين فرد اجتماع است‌. كسي كه نه مال و منال دارد; نه اصل و نصب دارد، نه موقعيت اجتماعي و نه هيچ چيز ديگر. او از دار دنيا، فقط يك مادر پير و از كار افتاده دارد كه خود باري بر دوش اوست و او عاجز از سير كردن شكم او.

^امّا همين آدم بدروز، ناگهان برحسب اتفاقي درهاي خوشبختي به رويش گشوده مي‌شود، گنجهاي باد آورده و ثروت بي‌شماري به دست مي‌آورد. ظرف مدت زمان كمي‌، زندگي‌اش يكصد و هشتاد درجه تغيير مي‌كند، مي‌شود فرد شماره يك مملكت‌. ديگر وقت آن مي‌رسد كه بزرگمنشي كند. وقت آن مي‌رسد كه وجودش را به رخ پادشاه مملكت بكشد. بايد از پادشاه باج بگيرد. اين است كه مادرش را براي خواستگاري دختر پادشاه به دربار مي‌فرستد. و پادشاه كه نماينده و پاسبان كاست و طبقه خودش است‌، از چنين گستاخي و جسارتي خشمگين مي‌شود. چنين پيشنهادي جسارت به اوست و كسي كه چنين هوايي را در سر پرورانده‌، مستحق سخت‌ترين عذابهاست‌. امّا افسانه‌گوي زجر كشيده و ناكام‌، دلش نمي‌آيد كه حلاوت چنين پيشنهادي را به كام خود تلخ كند. هر چه باداباد، چشم بر واقعيت مي‌بندد و دنياي شيرين خيالش را پيش مي‌برد. اين است كه پادشاه علي رغم موانعي كه ايجاد مي‌كند، در مقابل ارادة بچه كيمني به زانو در مي‌آيد و با خفت و خواري به پيشنهاد او گردن مي‌نهد. بچه كيمني بي‌همه چيز، مي‌شود داماد پادشاه و براي اين‌كه آخرين پله آرزو هم طي شود، پادشاه مي‌ميرد و بچه كيمني‌گگ جانشينش مي‌شود.

^وقتي كه افسانه‌اي ، چنين پايان مي‌پذيرد، برق شادي و رضايت در چشمان مستمعين مي‌درخشد و براي لحظه‌اي احساس سبكي مي‌كنند. در چنين افسانه‌اي ، افسانه‌گوي فلك زده با گفتن حلوا دهان خود را شيرين مي‌كند. جالب اين است كه بچه كيمني با تلاش و كوشش به جايي نمي‌رسد، فقط اتفاق و تصادف‌است كه باعث ارتقاي او مي‌شود. معمولاً او به وسايلي دست پيدا مي‌كند كه به طور اسرارآميزي براي او ثروت و مكنت فراهم مي‌كند، بدون اين‌كه او از خود فكر و انديشه‌اي به خرج بدهد; مثل دست يافتن به شاهمهره‌.

^انتخاب اين روش براي موفقيت‌، بيانگر ناممكن بودن و عدم دسترسي به مقصود است‌. يعني كسي كه مي‌خواهد پادشاه شود، بايد شاهمهره پيدا كند، چيزي كه با يك نيت آدم را به خواسته‌اش مي‌رساند. حالا اگر چنين چيزي داري‌، ياالله و اگر نداري‌، پادشاه شدن خيال خامي بيش نيست‌. بديهي است كه به‌دست آوردن چنين چيزي محال است‌.



^فقير

^پقير يا فقير در افسانه‌ي هزاره‌ها يك شخصيت منفي است‌. او جادوگر آدمخواري است كه جوانان را با حيله و نيرنگ به قصر خود مي‌برد و طي مراسمي كه خومبور زدن‌ نام دارد، آنها را مي‌خورد. پقير از نظر قيافه شبيه آدمي است‌، اما في‌الواقع ديو است‌. او براي فريب مردم‌، لباسهاي ژنده مي‌پوشد و تياقي در دست مي‌گيرد و ياهو و يا منهو گويان‌، بين مردم راه مي‌افتد. در واقع او وانمود مي‌كند كه درويشي است تارك دنيا كه كار و بارش عبادت و دعا براي رفع مشكلات مردم است‌. به همين جهت لقب باب‌الله را يدك مي‌كشد و مردم در مشكلات لاينحلشان به او متوسل مي‌شوند. او هم با گذاشتن شرايط بسيار سنگين‌، به نيروي جادو مشكلات آنها را حل مي‌كند. مثلاً پادشاهي عقيم است و فرزند نمي‌آورد. او هم سيبي را دعا مي‌كند و به زن پادشاه مي‌دهد و زن آبستن مي‌شود. اما شرطش اين است كه هر چه دختر متولد شد، مال پادشاه و هر چه پسر به دنيا آمد، مال فقير باشد و اگر هم همه پسر بود، مساوي تقسيم مي‌كنند.

^او علي رغم اين‌كه ظاهري ژنده دارد، فرد ثروتمندي است‌. او قصر بزرگي دارد كه در كنار آن بنديخانه‌هاي متعددي تعبيه شده است‌. او از رنج دادن آدمها لذت مي‌برد، به همين جهت بنديخانه‌هاي او هميشه از آدميان پر است‌. پقير در افسانه سعي مي‌كند تا قهرمان افسانه را نيز بخورد. امّا دست تقدير قهرمان را بر مكر پقير آگاه مي‌كند و او پقير را با همان شيوه‌اي كه خود پقير ديگران را مي‌كشته‌، مي‌كشد و به جزاي اعمالش مي‌رساند.

^تيپهاي شبيه پقير در سرزمين هزاره‌ها بسيار وجود دارد; افرادي كه به آنها مَلَنْگ‌ نيز گفته مي‌شود. اين افراد كساني هستند كه به بند هيچ چيز نيستند و خود را از هر قيدي رها مي‌دانند. آنها خانه و زندگي ندارند و دائماً در حال گشت و گذار از اين ده به آن ده هستند. ملنگان به بي‌قيدي خود افتخار مي‌كنند و به اين بهانه كه علاقه‌اي به دنيا ندارند، اززير بار مسؤوليتهاي اجتماعي و كار و تلاش شانه خالي مي‌كنند. ملنگان بدشان نمي‌آيد كه خود را صاحب كرامت قلمداد كنند و بدين وسيله شخصيت خود را بر ديگران تحميل كنند. مردم درمانده و وامانده كه براي رفع گرفتاريهاي بي‌شمارشان به هر خسي تمسك مي‌جويند، به ملنگان هم متوسل مي‌شوند.

^شايد چنين شخصيت‌سازي از پقير، اعتراضي باشد به وجود افراد و تيپهايي كه با چنين وضعيّت روزگار مي‌گذارنند.



^ملاّ

^ملاّ به عنوان شخصي كه سمبل عيني مذهب ومعنويت است‌، فرد مقدس و مورداعتمادي تصوير مي‌شود. او فرد بي‌چيز و ناتواني است كه كارش دعا خواندن و نمازگزاردن است‌. درعين حال‌، ملاّ باسوادترين فرد موجودات است و سواد يعني دانستن يك سري ادعيه مخصوص براي رفع ترس و اضطراب و درد كمر و قولنج و نوشتن تعويذ براي باطل شدن حسد و شر اجنّه و شياطين‌. همچنين انتظار مي‌رود كه ملاّ غيب‌گو باشد و از آيندة اشخاص خبر بدهد. ملاّ هم ناگزير از عهده تمام كارها بر مي‌آيد. او حتي دردهاي جسمي را با دادن تعويض يا خواندن وردي درمان مي‌كند و جالب‌تر اين كه با گريه و زاري و دعا و نيايش مي‌تواند به موجود بي‌جاني حيات بخشد. در افسانه‌ها هر جاي كه مشكل لاينحلي براي مردم عادي پيش مي‌آيد، به سراغ ملاّ مي‌روند و او با دعا و نيايش مشكل را حل مي‌كند.

^با اين وجود، ملاّ يك آدم است و داراي نفس‌. همين كه زمينه‌ي لغزش برايش فراهم شود، مثل همه‌ي انسانها مي‌لغزد و خيلي راحت سقوط مي‌كند. زمينه‌ي سقوط براي ملاّ بيشتر از ديگران فراهم است‌، زيرا مردم او را مظهر تقوي‌، پاكي و اعتماد مي‌دانند و به همين جهت اموال‌، اسرار و حتي ناموس خود را نزد او به امانت و نگهداري مي‌گذارند. امّا شيطان او را وسوسه مي‌كند و او دست به خيانت مي‌آلايد.

^مردي به سفر حج مي‌رود. دختر جوانش را نزد ملاّ مي‌گذارد تا هم درس بخواند و هم در سايه سرپرستي ملاّ ، ازگزند حوادث مصون باشد. خيلي زود ملاّ وسوسه مي‌شود و به دختر پيشنهاد فسق و فجور مي‌كند. دختر نمي‌پذيرد و ملاّ براي سرپوش گذاشتن به رسوايي‌، اقدام به قتل دختر مي‌كند.

^چنين عاقبت و سرانجامي براي ملاّ ، اعتراضي است عليه كساني كه تظاهر به مذهبي بودن مي‌كنند. آنها افراد سوءاستفاده‌گر از مذهب تصوير مي‌شوند كه با لباس تدين و تقوي‌، مردم را فريب مي‌دهند.





^اژدها

^اژدها از پليدترين شخصيتهاي افسانه است‌. او جانوري است خزنده به هيئت مار با دهاني فوق‌العاده بزرگ كه همواره شعله‌هاي آتش از آن فوران مي‌كند، چنان كه وقتي حركت مي‌كند، سنگ و چوب سر راهش مي‌سوزد اژدها موجودي است بدذات‌، آزار دهنده و آدمخوار كه بدون علت و سببي به شهر فرود مي‌آيد و اهالي بي‌گناه را وادار مي‌كند كه هر شب دختر باكره‌اي را براي خوردن به او بدهند.

^تقابل اژدها و دختر، جاي تأمل دارد. چرا اژدها فقط دختر مي‌خواهد؟ چرا نمي‌گويد: شبي يك نفر برايش بياورند؟ چرا هميشه اين دخترانند كه در معرض رنج و زحمت قرار مي‌گيرند؟

^درافسانه‌ها، دختران مظهر پاكي‌، صداقت‌، معصوميت و عشق‌اند. متقابلاً اژدها مظهر پليدي‌، شرارت و ظلم است‌. پس تقابل اين دو، همان تقابل خير و شر است‌، همان تلاش هميشگي اهريمن‌، براي نابودي اهورامزدا. زار زار گريستن دختركان معصوم در برابر اژدها، مرثيه‌اي است براي ارزشهايي كه يكي پس از ديگري در كام ضد ارزشها فرو مي‌روند و هشداري كه اگر اژدها باشد و خواسته‌هايش‌، نسل دختران قطع خواهد شد. و هر روزي كه بگذرد دختر شريف‌تر و عزيزتري قرباني خواهد شد. اگر مدتي دختران رعيت طعمه اژدها بودند، حالا نوبت دختران اشراف و بزرگان است و فردا خواهد بود كه دختر پادشاه به قتلگاه بايد برود. و آن وقت فاجعه است‌.

^امّا آدمي دوست ندارد كه تمام درها را به روي خود ببندد. در نااميدي مطلق هم دوست دارد كه اميدوار باشد. نابودي كامل نيكي و حاكميت مسلم شر را نمي‌تواند باور كند. به همين خاطر است كه تمام اديان و مذاهب‌، منتظر يك منجي هستند و اعتقاد دارند كه در سخت‌ترين روز خواهد آمد و به فرياد بيچارگان و سيه‌روزان خواهد رسيد.

^در افسانه‌ها، اژدهاي بدطينت تمام دختران شهر را مي‌خورد، تا اين‌كه نوبت دختر پادشاه فرا مي‌رسد. او به حيث آخرين دختر حتي به قربانگاه ـ وعدگاه اژدها ـ برده مي‌شود و منتظر مرگ مي‌نشيند، امّا ناگهان قهرمان از گرد راه مي‌رسد، اژدها را مي‌كشد و دختر رانجات مي‌دهد.

^كشتن اژدها كار ساده و آساني نيست‌. اژدها هفت سر دارد. هر سري را كه قهرمان قطع مي‌كند، اژدها مي‌خندد و مي‌گويد: يك سر به تن بود و نشد. قهرمان بايد آن قدر توان داشته باشد كه سرهاي متعددي از او قطع كند و اين زيركي و هوش را هم داشته باشد كه راز سر هفتم او را بداند، زيرا كليد مرگ او در سر هفتم است‌.

^براي اين‌كه اژدها بميرد، بايد سر هفتم جدا نشود. اگر سر هفتم قطع شود، اژدها دوباره با همان هفت سر زنده مي‌شود و قهرمان را از پاي در مي‌آورد. امّا قهرمان افسانه كاملاً آگاه و هوشيار است‌. او شش سرراقطع مي‌كند و دست نگه مي‌دارد. اژدها با صداي بلند مي‌گويد: خوب چرا معطلي‌، سر هفتم را هم قطع كن تا بميرم‌. قهرمان مي‌خندد و مي‌گويد: تو اگر يادداري‌، من هم ياد دارم‌، سر هفتم مال خودت‌. اژدهابا شنيدن اين حرف مي‌افتد و مي‌ميرد.



مار
^مار حيواني است هول‌انگيز و خطرناك‌. انسان خاطرات تلخي از مار دارد. نيش زهر آلود او باعث شده كه انسان هميشه با احتياط با او برخورد كند و حتي المقدور از او بگريزد و اگر فرصتي يافت با كوفتن سنگي بر سر او، عامل يك خطر را نابود كند. اعتقاد بر اين است كه بر هر ماري دو ملك گماشته شده است تا هميشه مواظب او باشند و او را از عمل به طبيعتش كه نيش زدن است باز دارد. به همين دليل است كه هر كس ماري را بكشد، دو ملك را آزاد مي‌كند و ثواب آزادي دو ملك را نصيب مي‌شود.

^اما در افسانه‌هاي هزاره‌ها، مار علي رغم ظاهر هولناك‌، باطني زيبا و دوست داشتني دارد. او وقتي پوستش را در مي‌آورد، تبديل به جوان خوش سيما و مهرباني مي‌شود. مار در پيوند با آدمي موجود مذكر تصور شده است كه مايل به همخوابگي با جنس مؤنث آدمي است‌. او در پشتاره خار خاركني مي‌رود و از او مي‌خواهد كه دخترش را به ازدواج او در آورد. خاركن كه از اين خواسته سخت هراسان است‌، سعي در سرپيچي دارد، اما با تهديد مجبور مي‌شود كه دخترش را بياورد و به او بدهد. اما دختر وقتي به خانه مار مي‌رود، با تعجب مي‌بيند مار از پوستش در مي‌آيد و تبديل به جوان بسيار خوش سيما مي‌شود. تداوم زندگي به او مي‌فهماند كه شوهرش در عين زيبايي‌، بسيار خوش قلب و مهربان و متمكن است‌. اما با تمام اين‌ها انسان ظاهر پسند است و علي رغم باطن زيباي او تاب ديدن ظاهر كريه او را و لو گاه گاه ندارد. دختر وقتي به خانه پدرش برمي‌گردد و قضيه را تعريف مي‌كند، خواهرانش به پاي او مي‌نشينند كه پوست مار را بسوزاند تا براي هميشه از رنج ديدن كراهتش رها شود. از آنجا كه آدمي شير خام خورده و خطا پيشه است‌، دختر مي‌آيد خانه و پوست شوهرش را در آتش مي‌اندازد. اين جاست كه آه از نهاد مار بر مي‌آيد و از نظر زن ناپديد مي‌شود. زن بلافاصله پشيمان مي‌شود و براي پيدا كردن او راه كوه و بيابان را در پيش مي‌گيرد. آن قدر مي‌گردد كه كفشش غربال و عصايش به اندازه جوالدوز مي‌شود. آخر او را كنار چشمه‌اي در حال سوختن پيدا مي‌كند. يك نفر هي از چشمه آب مي‌كشد بالاي او مي‌ريزد، ولي هيچگاه بدن او سرد نمي‌شود. زن او را مي‌شناسد و انگشترش را ميان ظرف آب مي‌اندازد. وقتي آب آن ظرف را بالايش مي‌ريزند سوزشش پايان مي‌يابد.

^مار موجود شروري نيست‌. او ابتدأً به كسي ضرر نمي‌رساند. اما اگر كسي پيش قدم شود و به او صدمه‌اي برساند، او با تمام توان سعي مي‌كند انتقام بگيرد. با توجه به همين خصوصيت اوست كه آدمي سعي مي‌كند اگر ماري را زخمي زد، حتماً او را بكشد; چون اگر جان در بدن داشته باشد تا ضاربش را پيدا نكند و او را نكشد، از پاي نمي‌شيند.

^با همه اين ملاحظات انسان هميشه مار را دشمن خود مي‌داند و اگر فرصت پيدا كند از كشتن او دريغ نمي‌كند. عكس اين قضيه چندان صادق نيست‌. مار هيچگاه بدون دليل اقدام به كشتن انسان نمي‌كند. مگر اينكه باز انساني او را اغفال كند. چنانكه در يكي از افسانه‌ها، پيرزني ماري را شوهر مي‌كند، اما چون پسر را مزاحم عيش و عشرتش احساس مي‌كند، از مار مي‌خواهد او را نيش بزند و هلاك كند.

^در مجموع مار اعتراضي است به ظاهر پسندي آدمها.



سيمرغ‌

سيمرغ شخصيتي مثبت و فوق‌العاده دوست داشتني در افسانه‌ها است‌. او پرنده‌اي است قدرتمند، دانا، مهربان و قدرشناس كه در شرايط سخت و نااميد كننده به قهرمان افسانه كمك مي‌كند. گاهي كمك او در پاسخ به نيكي است كه انسان در حق او انجام داده است‌. سيمرغ پرنده‌اي است دشمن دار. او هر وقت جوجه‌اي مي‌گذارد، اژدهايي مي‌آيد و جوجه‌هايش را يكي پس از ديگري مي‌خورد. قهرمان افسانه در يك اقدام نيك منشانه‌، اژدها را مي‌كشد و جوجه‌ها را از خطر نجات مي‌دهد. جوجه‌ها به پاس نيكوكاري او، تا ابد حلقه‌ي بندگي او را به گوش مي‌كنند، اما چون نمي‌توانند هميشه با او باشند، چند لاخ از پر خود را به او مي‌دهند تا در موقع ضرورت با آتش زدن پري‌، براي كمك به او حاضر شوند. كمك سيمرغ داراي اهميت خاص و منحصر به فرد است كه فقط از عهدة او بر مي‌آيد، يعني موقعي كه انسان نياز به پرواز دارد.

^يكي از نقصهاي عمدة بشر كه او رنج فراواني از آن مي‌برده است‌، عدم توانايي او براي پرواز است‌. آروزي پرواز و سريع جا به جا شدن‌، هيچ‌گاهي دست از سر انسان بر نداشته است‌. به همين خاطر، او سعي كرده است كه لااقل در دنياي افسانه اين نقص را از خود بر طرف سازد. براي تحقق اين آرزو و رفع اين نقيصه‌، از شيوه‌هاي مختلفي استفاده كرده است‌. آفريدن قاليچه‌ي سليمان يكي از آن شيوه‌ها است كه مي‌توان با نشستن روي آن‌، در يك چشم به هم زدن‌، مسافت بسياري را از هوا طي كرد. و طريق ديگر، استخدام سيمرغ است‌. سيمرغ در موقعي كه انسان فقط با پرواز كردن مشكلش حل مي‌شود، به كمك او مي‌آيد و او را نجات مي‌دهد، مثل وقتي كه قهرمان از دنياي زيرين مي‌خواهد به دنياي بالايي بيايد. سيمرغ در جريان كمك به انسان متحمل رنجهاي فراواني مي‌شود، امّا همه را با جوانمردي تحمل مي‌كند و به روي خود نمي‌آورد. گاهي هم در راه كمك و خدمت به انسان قرباني مي‌شود، قرباني بي‌توجهي و سهل انگاري او. مثلاً پرهايش كاملاً مي‌سوزد و از پرواز مي‌ماند.





خواجه خضر

^خواجه خضر يكي از انبيأ است كه نقش هادي و ناجي را دارد. او خيلي كم در افسانه‌ها ظاهر مي‌شود. وجود او در مواقعي ضرور است كه قهرمان نيك سرشت افسانه با مشكلي لاينحلي مواجه شده باشد و نياز به راهنمايي و كمك داشته باشد. مثلاً جايي كه قهرمان بر سر دو راهي رسيده و نمي‌داند كدام راه را انتخاب كند. يا جايي كه قهرمان ناتوان و درمانده شده و دارد نابود مي‌شود. در اين مواقع خواجه خضر در هيأت پيري بر او ظاهر مي‌شود و راه نجات و كاميابي را به او نشان مي‌دهد. گاهي اسباب و سايلي به او مي‌دهد كه در تسهيل كار به او كمك مي‌كند. مثلاً كلاه غيبي به او مي‌دهد كه هر وقت قهرمان بر سر بگذارد، كسي او را نمي‌بيند.

^وجود خواجه خضر بشارتي است به انسان كه اگر قدم در راه نيك بگذارد، هيچگاه به بن بست نمي‌رسد. ممكن است موانع و مشكلاتي سر راه او باشد، اما همه مشكلات با تلاش و كوشش قابل رفع است‌. حتي اگر مشكل و مانع مافوق طاقت هم باشد، باز دست نجاتي از غيب فراخواهد رسيد و او را نجات خواهد داد.

^خواجه خضر آب زندگاني خورده و ابدالاباد زنده است‌.



·

داستان      
ابمبل سیزدهم ·
دومین قطره اشک ·
يلدا و مگس ها ·
اخرین تقلاي نجات ·
خوشحا لی از چخوف ·
يادداشتى از نادين گورديمر در باب داستان نويسى ·
آن شب دیوانه ای غمگین -از نبی عظیمی ·
رویای سمسور افغان ·
دال -داستان کوتاه از علی پیام ·
دخترِ پادشاهي كه حرف نمي ‌زد ·
شخصیت شناسی افسانه های مردم هزاره ·
افغانستاني، در فراز و فرود زمان ·
داستان کوتاه :از اکرم عثمان - گربه چهارم ·

Login »