ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

دومین قطره اشک


16.05.2006 00:44

دوشنبه هجدهم ارديبهشت 1385

--------------------------------------------------------------------------------

اشاره:

سال 1376، وقتی طالبان بر کابل و بر همه جا سایه داشتند، خبری از یک واقعه دردناک در ده قابل دشت برچی به گوش ها رسید و خیلی از دل ها را لرزاند. این خبر حکایت مرگ همزمان یک خانواده فقیر سه نفری بود که فقط جسد شان گویای زندگی شان بود که آنهم دیگر خاتمه یافته بود. قصه ای که می خوانید صورت داستانی شده آن خبر است. شاید با اصل واقعه فرقی و فرق هایی داشته باشد، اما جوهره کلام چیزی است که حتی این قصه نیز بازگوکننده آن بوده نمی تواند: انسانی و انسان هایی مردند، حالانکه آبروی شان فقط یک قطره اشک بود!

-----------------------------------------------

دومين قطره اشك

رویش

پيرمرد دست چروكيده‌اش را آرام و بي‌ميل به سوي لنگة در پيش برد و‌ آن را به آهستگي فشار داد. لنگة در اندكي پس رفت و همگام با پس رفتن آن، پاي چپ پيرمرد نيز به درون حويلي خزيد. درون حويلي خلوت و آرام بود. هيچ صدايي از هيچ كسي و هيچ چيزي شنيده نمي‌شد. شاخة درخت پير چنار نيز آرام بود و تكان نمي‌خورد. هنوز پاي پيرمرد، اين طرف دروازه، روي زمين ننشسته بود كه پلك‌هايش به سرعت به هم خوردند و از لاي مژه‌هاي گردگرفته و ماش‌برنجي وي يك قطره اشك بيرون لغزيد و در ميان چروك گونة استخواني و برآمده‌اش گم شد.


***


گويي پيرمرد همه چيز را از قبل مي‌دانست و همه‌چيز را انتظار داشت. آرام و موقر داخل اتاق ايستاده و چشمانش بدون هيچ گردشي به منظرة آرام پيش رويش دوخته شده بود. در چشمان او ديگر فروغي ديده نمي‌شد. اتاق خلوت بود. دريچة كوچكي در وسط ديوار به بيرون باز بود، اما فقط نور اندكي از آن داخل مي‌آمد. پيرمرد به اين نور نيز توجهي نداشت.

روي اتاق پوستيني كهنه فرش بود كه تنها بستر دختر جوان به شمار مي‌رفت. پيرمرد نيز تنها به دختر نگاه مي‌كرد كه گويي اندكي پيشتر از ورود او به خواب رفته بود. چندتار از موي دختر كه به هم چسبيده بودند، روي چشمانش افتيده بودند. متصل با زنخ دختر، يك چادر فرسوده و نخ‌نماي سياه روي سر زني را پوشانده بود كه صورتش روي سينة دختر تكيه كرده و او هم گويي به خواب رفته بود. نگاه پيرمرد معلوم نبود كدام يك از آن دو را بيشتر مي‌كاويد. نگاه او ساكت و ساكن بود و به همين علت مشكل بود حركت آن را در وسط يك فاصلة كوتاه به خوبي تشخيص داد.

پيرمرد تا چند لحظه فقط ايستاده بود و هيچ تكان نمي‌خورد. وقتي پاي راست پيرمرد تنه‌اش را اندكي به جلو برد، مگس كوچكي از عقب او پشت پردة كثيفي كه دروازه را پنهان مي‌كرد، مخفي شد. مورچه‌اي نيز از كنار پاي پيرمرد به سوي دروازه پيش رفت. پيرمرد از بالاي سر دختر دوري زد و كنار صورت او در سمت راست پوستين زانوانش را خم كرد. ريسماني كه از پشت تا روي شانه‌هاي او بسته بود، همراه با پيرمرد خم شد، اما وقتي يك سر آن به پيالة پلاستيكي كنار صورت دختر خورد، پياله به پهلو خوابيد تا جا را براي پيرمرد بيشتر باز كند. داخل پياله فقط چند جرعه آب بود كه آنهم لاي موهاي چركين پوستين گم شد.

پيرمرد سرش را به آهستگي روي صورت دختر پايين آورد. تارهاي مويي را كه روي صورت دختر افتيده بودند، آرام كنار زد و تا بناگوش او كنار موهاي ديگرش پس برد. اكنون به زحمت مي‌شد در گوشة چشمان پيرمرد نم‌نم اشكي را مشاهده كرد كه گرداگرد كاسة فرورفتة چشم جا به جا مي‌شد. وقتي ريش تارتار پيرمرد به صورت دختر نزديك شد، يك قطره اشك، بدون اينكه پلك‌ها و مژه‌ها مانع آن شود، آرام آرام از كاسة چشم او بيرون آمد و يكراست روي لب‌هاي دختر چكيد. لب‌هاي دختر بسته بود. قطرة اشك در لاي درز لب‌هاي او اندكي به طرف چپ خزيد، اما به زودي محو شد. لب‌هاي دختر خشك خشك بودند. قطرة اشك پيرمرد فقط گوشه‌اي از آن لب‌ها را تر كرد. از چشم پيرمرد ديگر اشكي بيرون نيامد. گويي او فقط همان دو قطره اشك را داشت كه يكي بدون اجازة او دم در ضايع شد و يكي تا كنج لب دختر رسيد.


^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

نزديك شام بود. فقط چهار نفر، سه مرد و يك زن، داخل اتاق ايستاده بودند. اتاق و حويلي هنوز هم ساكت ساكت بود. زن نزديك آمد. ابتدا سري را كه روي سينة دختر بود، آرام برداشت. يكي از مردان نيز در اين كار او را كمك كرد. از زير چادر زن، مشت گره‌كردة او بيرون آمد كه قطعه نان خشكي را فشرده بود. روي سينة دختر، جايي كه مقابل چشمان زن بود، نمي از چند قطره اشك ديده مي‌شد. دهان زن نيز كمي كف خشكيده را نشان مي‌داد. يكي ديگر از مردان پيش رفت و سر پيرمرد را از روي بالشي كه سر دختر نيز بالاي آن بود، بلند كرد و به زحمت او را به پهلو رو به روي قبله خوابانيد. چشمان پيرمرد بسته بود. لبانش در زير لكه‌اي كبود و گردگرفته‌ بي‌حركت روي هم قرار داشت. كفي هم در كنج دهانش ديده نمي‌شد. يك تخته تابليت كه پوش خاكستري داشت، از لاي انگشتان دستش بيرون افتيده بود. بر روي پيرمرد، در همان خطي كه اشك لغزيده بود، شياري از حركت آب، آب چشم، باقي مانده بود. گويي اين تنها آبي بود كه در آخرين لحظات بر روي پيرمرد نشسته بود.

برگرفته از وبلاک معرفت

·

داستان      
ابمبل سیزدهم ·
دومین قطره اشک ·
يلدا و مگس ها ·
اخرین تقلاي نجات ·
خوشحا لی از چخوف ·
يادداشتى از نادين گورديمر در باب داستان نويسى ·
آن شب دیوانه ای غمگین -از نبی عظیمی ·
رویای سمسور افغان ·
دال -داستان کوتاه از علی پیام ·
دخترِ پادشاهي كه حرف نمي ‌زد ·
شخصیت شناسی افسانه های مردم هزاره ·
افغانستاني، در فراز و فرود زمان ·
داستان کوتاه :از اکرم عثمان - گربه چهارم ·

Login »