ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

دخترِ پادشاهي كه حرف نمي ‌زد


14.10.2005 01:41

بازنويسي: محمد جواد خاوري

در روزگاران قديم مردي بود بيكار. روزها مي‌رفت زير درخت مي‌خوابيد، شبها مي‌آمد خانه‌. يك روز زير درختي خواب بوده‌، خواب مي‌بيند كه دو عدد طوطي آمدند سر درخت با هم شروع كردند به صحبت‌. يكي شان گفت‌: چه خبر؟

ديگري گفت‌: من يك خبر خيلي بد دارم‌.

چه خبر بد؟

صبا بچيكس‌ها1 مي‌آيند اين درخت را قطع مي‌كنند. اگر درخت را قطع كنند وار2 ما خراب مي‌شود و چوچه هايمان از شاخ درخت مي‌افتند.

ولي من يك خبر خوش دارم‌.

چه خبري‌؟

پادشاه شرط گذاشته كه هر كس دو بار دخترش را به حرف بياورد، دخترش را به او مي‌دهد. اين خبر چه به درد ما مي‌خورد؟ فكر خانه را بكن كه قرار است خراب شود. فكر خانه را هم كردم‌. همين مردي كه زير درخت خواب است بايد كاري بكند كه درخت را بچيكس‌ها قطع نكنند. در عوض ما به او كمك مي‌كنيم كه او بتواند دوبار دختر پادشاه را به حرف بياورد و با او ازدواج كند. ديگري پرسيد: اين همه پادشاه و زير و آدمهاي كلان نتوانسته‌اند دختر پادشاه را به حرف بياورند، تو چطور مي‌تواني او را به حرف بياوري‌؟

گفت‌: كاري ندارد. من مي‌روم زير تهچراغي و تو برو زير تخت دختر پادشاه‌. اين مرد هم بايد بگويد كه مي‌تواند همه چيز را به حرف بياورد. بايد به تهچراغي و تخت دستور بدهد كه حرف بزنند. آن وقت ما از زير آنها حرف مي‌زنيم‌. خوب آن وقت ما چه بگوييم‌؟

ما هر كداممان يك نقل افسانه مي‌گوييم‌، به طوري كه دختر پادشاه نتواند در برابرش ساكت بنشيند. طوطي‌ها اين را مي‌گويند و پر مي‌زنند. مردك هم از خواب بيدار مي‌شود و چشمانش را مي‌مالد و با خود مي‌گويد: خواب ديده‌ام يا به نظرم رسيده‌؟

بالا نگاه مي‌كند، مي‌بيند دو لانه است‌. با خود مي‌گويد: شايد راست باشد. شب مي‌رود به مجلس پادشاه‌. مي‌بيند پادشاه خيلي مجلس بزرگ ترتيب داده‌. دختر پادشاه روي تخت نشسته‌. هر كس هر چه مي‌گويد، دختر اصلاً حرف نمي‌زند. مردك كه كه تة دلش پُر بوده‌، از بين مجلس دستش را بلند مي‌كند و مي‌گويد: پادشاه صاحب من مي‌توانم دختر تان رابه حرف بياورم‌.

پادشاه مي‌گويد: اين همه وزيران و پادشاهان و آدمهاي دانا نتوانسته‌اند، تو چطور مي‌تواني‌؟ مي‌گويد: خوب امتحان مي‌كنم‌.

مردم از هر طرف مي‌گويند: راست مي‌گويد. شرط است شايد كه يك آدم عادي هم برده بتواند. حتماً نبايد كه پادشاه و وزير باشد.

پادشاه هم قبول مي‌كند.

مردك مي‌گويد: من اول برايتان دو افسانه مي‌گويم تا مجلس گرم بيايد، بعد اگر توانستم دخترتان را به حرف مي‌آورم‌. مردم هم خوشحال مي‌شوند. مردك به تهچراغي امر مي‌كند كه بگو. طوطي هم از زير تهچراغي شروع مي‌كند به صحبت كردن‌:

بود نبود; يك بچة پادشاه بود، يك زن داشت‌. اين زن خيلي خود پسند بود. يك روز رو به روي آينه مي‌ايستد و مي‌پرسد: به اندازه من در اين دنيا كسي زيبا هست‌؟

آنها يك طوطي داشتند. طوطي كه حرف زن را مي‌شنود، مي‌گويد: تو چه هستي نجِسَك‌! من براي بچة پادشاه يك زني بياورم كه تو پيشش آب دست‌گرفته نتواني‌.

زن خشمگين مي‌شود. طوطي را مي‌زند و پرهايش را مي‌كند. طوطي از پيشش فرار مي‌كند و مي‌رود داخل صوف‌تنور تاشه‌مي‌شود.

شب بچة پادشاه مي‌آيد مي‌بيند پرهاي طوطي كف خانه تيد6 شده است‌. مي‌پرسد كه طوطي كجاست‌؟ زنش مي‌گويد: پيشك خورد.

يك دفعه طوطي از داخل صوف تنور بيرون مي‌شود و مي‌گويد: نه‌، پيشك نخورده‌، ينگه زده‌. بچة پادشاه مي‌پرسد: چه خبر شده‌؟

زنش مي‌گويد: آيا از من كاكه‌تر كس ديگري هست‌؟

بچة پادشاه مي‌گويد: نه‌.

مي‌گويد: من امروز رو به روي آينه ايستاده بودم‌، داشتم صورتم را نگاه مي‌كردم‌، پرسيدم از من كاكه‌تر كسي در اين دنيا هست‌؟ طوطي گفت تو چه هستي‌، من براي بچة پادشاه چنان زني بياورم كه تو پيشش آبدست گرفته نتواني‌. من هم قهرم آمد، زدمش‌.

بچة پادشاه مي‌خندد و به طوطي مي‌گويد: تو چطور مي‌تواني براي من زن بياوري‌؟ طوطي مي‌گويد: فلان جاي يك ماديان است‌. برو او را بياور. او برايت يك كره مي زايد كه تو بايد او را در هوا بزرگ كني‌. مي‌پرسد: چطور در هوا بزرگ كنم‌؟

مي‌گويد: بايد جايي برايش درست كني كه از زمين خيلي فاصله داشته باشد. بچة پادشاه هم نشاني مي‌گيرد و مي‌رود. مي‌رود و مي‌رود تا به جايگاه ماديان مي‌رسد. مي‌بيند كه يك ماديان لاغر مردني همان جا هست كه از بس زاغچَي‌ها به پشت و پهلويش نوك زده‌اند، سوراخ سوراخ شده است‌. با خود مي‌گويد: اوووو! اين ماديان با اين حالش چه كره زاييده بتواند!

مي‌خواهد برگردد، باز با خود فكر مي‌كند: بردنش كه ضرر ندارد، شايد راز و رمزي در كار باشد. ماديان را كُتَل‌كرده مي‌آورد و سر آخور مي‌بندد. از فردايش شروع مي‌كند به درست كردن يك جايگاه بلند. يك جاي خيلي خوب و مجهَّز درست مي‌كند. چند وقت بعد ماديان كره مي‌زايد، بچه پاشاه هم كره‌اش را مي‌برد بالا و سر آخور مي بندد. سه سال از ميان مي‌گذرد و كره بزرگ مي‌شود. ويژگي كره اين بوده كه هر وقت گوش چپش را مي‌تاباندند به هوا مي‌رفته‌، هر وقت گوش راستش را مي‌تاباندند به زمين مي‌آمده‌.

وقتي كره بزرگ مي‌شود، يك روز طوطي به بچة پادشاه امر مي‌كند كه‌: سوار اسپ شو و گوش چپش را بتابان‌. بچة پادشاه اسپ را سوار مي‌شود و گوش چپ اسپ را مي‌تاباند، يك دفعه اسپ به قيل‌ِ آسمان پرواز مي‌كند. آنقدر بالا مي‌رود كه زمين به اندازه يك تخم مرغ معلوم مي‌شود. آن وقت طوطي كه همراهش بوده‌، مي‌گويد: حالا گوش راستش را بتابان‌.

بچة پادشاه گوش راست اسپ را مي‌تاباند، اسپ پايين مي‌آيد و پايين مي‌آيد و پايين مي‌آيد و پيش قصر يك پري به زمين مي‌نشيند. طوطي به بچة پادشاه مي‌گويد: برو گوشه‌اي خودت را پنهان كن‌. اطراف قصر آن قدر نگهبان بوده كه هيچ كس نمي‌توانسته از هيچ دري داخل شود. طوطي نامه‌اي مي‌نويسد و مي‌برد از موري‌اتاق خواب پري مي‌اندازد. پري خواب بوده‌، نامه راست مي‌آيد روي سينه پري مي‌افتد. پري بيدار مي‌شود و نامه را مي‌خواند، مي‌بيند از طرف يك بچة پادشاه است و از او خواستگاري كرده است‌. فوراً كنيزانش را طلب مي‌كند و سر آنها قهر مي‌شود كه كي توانسته اين نامه را به اتاق خواب من بياورد؟ كنيزان مي‌گويند: ما همه دروازه‌ها را زير نظر داشتيم‌، كسي از دروازه نياورده‌. آدميزاد و انس و جن و ديو و پري نبوده مگر مرغ هوا آورده باشد.

پري با خود فكر مي‌كند كه‌: كسي كه اين قدر به خود زحمت داده كه نامه را از پيش اين همه نگهبان تير كرده‌، حتماً مرا دوست دارد.

نامه‌اي در جواب مي‌نويسد و موافقتش را اعلام مي‌كند.

طوطي شب مي‌آيد نامه را مي‌برد و يك نامه ديگر مي‌نويسد كه‌: فلان جا بيا، بچة پادشاه منتظرت است‌. پري كه نامه را مي‌خواند، از قصر بيرون مي‌شود و پيش بچة پادشاه مي‌آيد. هردو از هم خوششان مي‌آيند و پشت اسپ سوار مي‌شوند. بچة پادشاه گوش چپ اسپ را تاب مي‌دهد و اسپ به پرواز در مي‌آيد. مي‌رود و مي‌رود و مي‌رود تا بالاي يك دريا مي‌رسد. بالاي دريا كه مي‌رسد، بچة پادشاه دستپاچگي مي‌كند و گوش راست اسپ را تاب مي‌دهد و اسپ فرود مي‌آيد و با فرقش ميان آب مي‌افتد. بعد از مدتي اسپ خودش را از آب بيرون مي‌كند و پري و بچة پادشاه را آب مي‌برد. عاقبت بچة پادشاه به يك درختي گير مي‌كند و چند روزي همان جا مي‌ماند، تا اينكه يك نفر پيدا مي‌شود و او را از آب بيرون مي‌كشد و لباسهايش را عوض مي‌كند و به عنوان مزدور پيش خودش نگه مي‌دارد.

روزگار است ديگر. بچة پادشاه مزدور مي‌شود. مي‌رفته خاشه مي‌آورده و پُشتَكي مي‌كشيده و تة گاو جارو مي‌كرده‌. چند سال به اين منوال مي‌گذرد و او يك مزدور به تمام معني مي‌شود و بچة پادشاه بودن خود را به كلي از ياد مي‌برد. خوب‌، بچة پادشاه را همين جا بگذاريد و بشنويد از پري‌. پري را آب مي‌برد و مي‌برد تا به يك سرْبند آسياب گير مي‌كند. يك روز كه آسيابان مشغول كار بوده‌، مي‌بيند آسياب از گردش ماند. مي‌رود مي‌بيند كه در سربند آسياب يك دختر بسيار زيبا گير كرده و بيهوش است‌. آسيابان دختر را مي‌برد خانه و لباسهايش را عوض مي‌كند. دختر وقتي به هوش مي‌آيد، آسيابان از او مي‌پرسد: كي هستي‌؟

پري مي‌گويد: يك يتيم‌ْدختر هستم كه در آب افتاده‌ام‌. كسي را ندارم‌. اگر مانعي نباشد همين جا پيش شما زندگي مي‌كنم‌. آسيابان هم بچه نداشته‌. خوشحال مي‌شود و او را به عنوان دختر قبول مي‌كند. سالها مي‌گذرد تا اينكه يك روز يك بچة پادشاهي به شكار آمده بوده‌. مي‌آيد لب چشمه كه اسپش را آب بدهد، چشمش به پري مي‌افتد كه داشته ظرف مي‌شسته‌. ديدن همان و عاشق شدن همان‌. مي‌آيد پدرش را محكم مي‌گيرد كه‌: دختر فلان آسيابان را برايم بياور.

پدرش خيلي سرش قهر مي‌شود كه‌: تو بايد به دختر پادشاهان فكر كني‌، نه به دختر يك آسيابان‌. اين كار براي ما ننگ است‌. مي‌گويد: اگر برايم زن مي‌آوري‌، همان دختر آسيابان را بياور، اگر نمي‌آوري هيچ نياور. پادشاه مجبور مي‌شود و مي‌آيد خانة آسيابان دختر طلب‌. آسيابان هم چيزي نمي‌توانسته بگويد، قبول مي‌كند. روز قبل از روز عروسي‌، دختر آسيابان بالاي بام مقداري گندم آفتاب كرده بوده كه صبا كه روز طويش است‌، آرد كند. همچنان كه گندمها را شور مي‌داده‌، با زنهايي كه پهلويش نشسته بوده‌، مي‌گويد: امسال هوا ابري است و گندمها خوب خشك نمي‌شود و آردش خوب نمي‌آيد.

از قضا بچة پادشاهي كه مزدور شده بوده‌، براي آرد كردن مي‌آيد به آسياب‌. يك دفعه چشمش به همين دختر مي‌افتد. دختر هم او را از بالاي بام مي‌بيند و هردو همديگر را مي‌شناسند. دختر از بام پايين مي‌شود و به دور از چشم مردم مي‌رود با او صحبت مي‌كند. مي‌گويد: فردا روز عروسي‌ام است‌، اگر كاري نكني مرا مي‌برند. هر دو به فكر فرو مي‌روند كه چه كار كنند و چه كار نكنند. دختر مي‌گويد: از اسپ خود خبر داري يانه‌؟ مي‌گويد: نه‌.

دختر مي‌گويد: اسپ تو همين طرفها پيدا شده‌. ولي كسي نمي‌تواند او را سوار شود. من فردا شرط مي‌گذارم كه بايد مرا بالاي اسپ وحشي سوار كنند. تو اسپ را بياور، من كه سوار شدم تو هم سوار شو و گوش چپش را بتابان كه برويم‌. بچة پادشاه مي‌گويد: خيلي خوب‌.

شب خيلي دير بر مي‌گردد خانه اربابش‌. اربابش به خاطر دير آمدنش سرش قهر مي‌شود. بچة پادشاه در دلش خوش بوده‌. هيچ پرواي قهر ارباب را نمي‌كند. فردا مي‌آيد پيشش و مي‌گويد: ارباب صاحب‌! امروز به من اجازه بده كه سرِ طوي بروم‌. ارباب مي‌پرسد: طوي‌ِ كي هست‌؟

مي‌گويد: بچة پادشاه دختر آسيابان را خويشي كرده‌.

ارباب مي‌خندد كه بچة پادشاه آمده دختر آسيابان را مي‌برد. به هر حال به او اجازه مي‌دهد. بچة پادشاه مي‌آيد، مي‌بيند مردم جمعند. او هم بين مردم مي‌ايستد. بعد از مدتي دختر را در لباس عروسي بيرون مي‌كنند و مي‌خواهند سوار بر اسپ كنند. دختر مي‌گويد: من فقط سوار اسپ وحشي مي‌شوم‌.

پادشاه خسرش مي‌گويد: ما بهترين اسپها را داريم‌، اسپ وحشي به چه درد مي‌خورد؟ دختر هر دو پايش را در يك موزه مي‌كند كه‌: سوار هيچ اسپي به غير از اسپ وحشي نمي‌شوم‌. آخر مجبور مي‌شوند به حرف دختر تن بدهند. پادشاه چند نفر را به دنبال اسپ وحشي مي‌فرستد. نفرهاي پادشاه اين طرف و آن طرف مي‌دوند، نمي‌توانند اسپ را بگيرند. آخر بچة پادشاه‌ِ مزدور مي‌آيد و مي‌گويد: من اين اسپ را مي‌توانم بگيرم‌. بچة پادشاه داماد مي‌گويد: اگر تو آن اسپ را بگيري پيش من جايزة بزرگي داري‌. بچة پادشاه مزدور آهسته مي‌رود نزديك اسپ و آرام آرام گردنش را خارشت مي‌كند. اسپ او را مي‌شناسد و رام مي‌شود. بچه پادشاه او را مي‌آورد پيش عروس‌. عروس با شادي و هلهله حضار سوار اسپ مي‌شود. بچة پادشاه مزدور هم خودش را روي اسپ مي‌اندازد و گوش چپش را مي‌تاباند و اسپ به هوا مي‌رود. حاضرين دهانشان باز مي‌ماند. داماد يك چكه خون از دهانش مي‌آيد و در جا مي‌ميرد.

اسپ با سوارانش مي‌رود و مي‌رود و مي‌رود تا به بالاي شهر خود بچة پادشاه مي‌رسند. بچة پادشاه گوش راست اسپ را مي‌تاباند و پيش خانه‌اش پايين مي‌شود. در مي‌زند، زنش در را باز مي‌كند و بعد از سالها چشمش به شوهرش مي‌افتد. سلام عليك و عليك السلام‌. پري هم صورتش را پوشانده بوده‌.

شب وقت نان كه مي‌شود، زن‌ِ اول آبدست مي‌آورد، وقتي مي‌خواهد روي دست پري آب بريزد، يك دفعه پري صورتش را باز مي‌كند. چشم زن كه به صورت زيباي پري مي‌افتد، آفتابه و لگن از دستش مي‌افتد و بيهوش مي‌شود. بعد از چند لحظه‌اي كه به هوش مي‌آيد، طوطي مي‌گويد: نگفتم زني براي بچة پادشاه مي‌آورم كه تو نتواني پيشش آبدست بگيري‌!؟ زن تسليم مي‌شود و قبول مي‌كند كه به طوطي باخته است‌.

روزها مي‌گذرد. يك روز سرد زمستان كه بچة پادشاه با پري زير كرسي نشسته بودند، طوطي هم كنارشان بوده‌. يك دفعه يك طوطي ديگر پرپرك كرده مي‌آيد پشت‌ِ پنجره و جيغ جيغ مي‌كند. بچة پادشاه از طوطي مي‌پرسد كه‌: چه مي‌گويد؟ طوطي مي‌گويد: او از رفيقان من است‌. مرا به عروسي دعوت كرده‌. بچة پادشاه مي‌گويد: تو كه به عروسي مي‌روي‌، براي من چه سوغات مي‌آوري‌؟ چه مي‌توانم بياورم‌. من يك طوطي هستم‌. حالا ببينم‌.

طوطي مي‌رود و بعد از يك هفته بر مي‌گردد و با خودش يك هسته مي‌آورد. مي‌گويد: اين هسته درختي است كه ميوه‌اش را اگر آدم پير بخورد، جوان مي‌شود.

بچه پادشاه خيلي خوشحال مي‌شود و با صد آرزو هسته را مي‌كارد. هسته جوانه مي‌زند و رشد مي‌كند و درخت بزرگي مي‌شود. وقتي كه ميوه‌اش به عمل مي‌آيد، يك اژدها پيدا مي‌شود و مي‌آيد ميوه‌هاي شاخه‌هاي بالا را مي‌خورد و ميوه‌هاي شاخه‌هاي پايين را زهر آلود مي‌كند.

بچة پادشاه يك روز تصميم مي‌گيرد كه ميوه درخت را روي سگش كه خيلي پير شده بوده آزمايش كند. چند دانه از ميوه‌ها را مي‌كَند و به سگش مي‌دهد، سگ در جا مي‌ميرد. بچة پادشاه ناراحت مي‌شود و طوطي را مي‌كشد. بعد از آن درخت به نام درخت مرگ معروف مي‌شود.

يك روز پيرزني با شوهرش دعوا مي‌كنند. پيرزن از پيرمرد زور مي‌شود. پيرمرد مي‌گويد: من مي‌روم خودم را مي‌كشم‌. مي‌رود پاي درخت مرگ و با عصايش مي‌زند از ميوه‌هاي شاخه‌هاي بلند پايين مي‌كند و مي‌خورد. اما نه تنها نمي‌ميرد كه يك بچه جوان چهارده ساله مي‌شود. مي‌رود پيرزن را بلند مي‌كند به زمين مي‌زند. بچة پادشاه كه اين خبر را مي‌شنود، به حقيقت پي مي‌برد و از كردة خود پشيمان مي‌شود. قصه كه به اين جا مي‌رسد، طوطي كه زير تهچراغي نشسته بود، ساكت مي‌شو. مردكي كه آمده بود دختر پاشاه رابه حرف بياور، مي‌گويد: خوب كرد كه طوطي را كشت‌. آن طوطي چندان هم به دردش نخورده بود. دختر پادشاه كه به قصه گوش مي‌داد، از شنيدن اين حرف به خشم مي‌آيد و مي‌گويد: نبايد طوطي را مي‌كشت‌. او خيلي نيكي درحقش كرده بود.

يك دفعه مردم چَك چَك مي‌كنند. دختر پادشاه حرف زده بود و شرط را باخته بود. مانده بود افسانه دوم‌. مرد كه دل فراخ‌تر شده‌بود، رو به تخت دختر پادشاه مي‌كند و مي‌گويد: تو يك افسانه بگو. طوطي كه زير تخت بود شروع مي‌كند و مي‌گويد:

بود نبود، بودگار بود; زمين نبود شديار بود يك آدم بيكار بود; به خوردنك تيار بود; به كار كردن بيمار بود; بود نبود، يك پاشاه بود، پادشاه ما و شما خدا بود. اين پادشاه يك پسر داشت و دوست داشت براي پسرش يك دختر پادشاه را بياورد، ولي پسرش قبول نمي‌كرد. مي‌گفت‌: من مي‌روم خودم براي خودم زن پيدا مي‌كنم‌. سر همين موضوع بگو مگويي شد و بچة پادشاه قهر كرد و گفت‌: من سر از صبا مي‌روم‌، گم مي‌شوم‌. بچة پادشاه كمي ديوانه رقم بود.

پاشاه يك وزير هوشيار داشت‌. وزير به پسرش گفت‌: تو هم با بچة پادشاه برو. برو كه كدام جايي خود را به كشتن ندهد. هر جا رفتيد با هم باشيد و با هم برگرديد.

بچه وزير و بچة پادشاه با هم رفتند. رفتند و رفتند و رفتند تا به يك شهر ديگر رسيدند. وارد شهر كه شدند به يك پيرزن برخوردند. پيرزن به آنها گفت‌: برويد خودتان را جايي پنهان كنيد كه اگر دختر پادشاه شما را ببيند، مي‌كشدتان‌. گفتند: چه خبر است كه دختر پاشاه ما را مي‌كشد.

پيرزن گفت‌: دختر پادشاه امر كرده كه جنس نرينه‌، چه حيوان و چه انسان‌، بايد از دَم‌ْ قتل عام شود. بچه وزير گفت‌: تو برو راز اين قضيه را از دختر پادشاه بپرس‌. پيرزن گفت‌: نه بابا، هيچ كس جرأت ندارد از او سوال كند. او همه را كشته‌. فقط پدرش را عفو كرده و زنده گذاشته است‌. بچه وزير كه تصميم داشته حتماً از راز اين كار سر در بياورد، به پيرزن اصرار مي‌كند كه هر طور مي‌شود برود و راز اين كار را بپرسد، تا اين قدر مردم بي‌گناه كشته نشوند.

پيرزن ناچار قبول مي‌كند و مي‌رود پيش دختر پادشاه و با گريه و زاري دليل اين كار را از او مي‌پرسد. دختر پاشاه عصباني مي‌شود و مي‌گويد: برو. تو را به اين كارها چه كار. ديگر اگر اين سوالها را بكني تو را مي‌كشم‌. پير زن ناگزير بر مي‌گردد. ولي بچة وزير دست از سرش بر نمي‌دارد. مي‌گويد: باز هم برو و راز اين قضيه را كشف كن‌. پيرزن فردا باز هم مي‌رود و شروع مي‌كند به گريه و زاري‌. مي‌گويد: من يك عمر دايه ات بودم و تو را شير دادم و بزرگ كردم‌، حالا تو از جواب يك سوال من دريغ مي‌كني‌؟

دختر ملايم مي‌شود و مي‌گويد: شبي خواب ديدم كه من يك آهو بره بودم و با يك بچة پادشاه كه او هم به شكل آهو بره بود در بياباني مي‌رفتيم‌، تا اينكه رسيديم به ممكلت يك پادشاه ديگر. يك دفعه تازيهاي آن پاشاه به طرف ما حمله كرد. ما فرار كرديم‌. پاي آهو برة نر به سوراخ يك موش گير كرد. من رفتم با دهان خود از جوي آب آوردم توي سوراخ ريختم و خاك شُل شد و پاي آهو بره نر بيرون شد. هر دو مان فرار كرديم‌. چند فرسخ كه رفتيم پاي من به سوراخ موش رفت‌، آهو بره نر مرا همان جا گذاشت و خودش رفت‌. به زودي تازيهاي پادشاه از راه رسيدند و مرا دريدند و خوردند. از اين جا بود كه من از جنس نر بدم آمد و تصميم گرفتم به هر طريق نابودش كنم‌.

پيرزن كه اين را مي‌شنود، مي‌گويد: وقتي كه اين طور بوده پس حق داري‌. برو دخترم همه را بكش‌. بلند مي‌شود و مي‌آيد پيش بچه وزير و داستان را برايش تعريف مي‌كند. بچه وزير هم فكر مي‌كند و فكر مي‌كند، يك آهو بره طلايي مي‌سازد. شب آهو بره را مي‌گيرد و از دريچه قصر مي‌رود و داخل حمام تاشه‌مي‌شود. يك شلته‌را روي شانه‌اش مي‌اندازد و آهوي طلايي را به بغلش مي‌گيرد و داد و بيدا راه مي‌اندازد كه‌: آخ آهو بره‌ام‌! آخ آهو بره‌ام‌! دختر پادشاه نصف شب بيدار مي‌شود و صداي داد وبيدار او را مي‌شنود و مي‌آيد داخل حمام‌. شلته را بر مي‌دارد، چشمش به مردي مي‌افتد كه آهو بره‌اي را بغل كرده و هَي مي‌گويد: آخ آهو بره‌ام‌! آخ آهو بره‌ام‌! دختر مي‌پرسد: تو كي هستي‌؟

مي‌گويد: من يك آهو بره بودم كه با يك آهو بره ماده در چراگاه مي‌چريديم كه تازيهاي پادشاه بالاي مان حمله كردند... صحبت را قطع مي‌كند و شروع مي‌كند كه‌: آخ آهو بره‌ام‌! آخ آهو بره‌ام‌! دختر پاشاه با خودش مي‌گويد: ها، اين هم همان خواب من را ديده‌! مي‌گويد: خوب‌، ادامه‌اش را بگو. مي‌گويد: تازيها كه حمله كردند، ما فرار كرديم و پاي من به سوراخ موش رفت‌. باز شروع مي‌كند به گريه كه‌: آخ آهو بره‌ام‌! آخ آهو بره‌ام‌!

دختر زاري مي‌كند كه تو را خدا بگو كه چه شد.

مي‌گويد: پاي من كه به سوراخ موش رفت‌، آهو بره ماده رفت به دهانش آب آورد و توي سوراخ ريخت‌، سوراخ شُل شد و پاي من بيرون آمد و با هم رفتيم‌، تا اينكه پاي او به سوراخ رفت‌. من رفتم كه در دهانم آب بياورم‌ باز نقل را قطع مي‌كند و شروع مي‌كند به گريه و زاري‌.

دختر مي‌گويد: تو را خدا بگو كه چه شد.

مي‌گويد: چشمه خيلي دور بود، من تا به چشمه رسيدم و دهانم را پر آب كردم و برگشتم‌، ديدم آهو بره ماده را تازيها دريده‌اند.

اين جا دختر پادشاه به سر و صورت خود مي‌زند و مي‌گويد: آخ آن آهو برة ماده‌، من بودم‌. پس تو كوتاهي نكرده بودي‌! مي‌گويد: نه او تو نبودي‌، او طورِ ديگر بود.

دختر پادشاه يقين پيدا مي‌كند كه آن آهوبره نر همين نفر بوده‌. سر از فردا اعلام مي‌كند كه بعد از اين نرينه‌ها آزاد هستند و حكم قتل آنها برداشته شد. آنهايي هم كشته شده‌اند ديه به خانواده هايشان پرداخت خواهد شد. از آن طرف هم كه بچه وزير تمام تلاش و كوشش به خاطر بچة پادشاه بود، به دختر مي‌گويد: من به تو دروغ گفتم آهو بره نر من نيستم‌، بچة پادشاه است‌. ولي از بس كه ناراحت و شرمگين است كه تو را تازيها خورده‌، نتوانست پيش تو بيايد. اين بود كه من آمدم تا حقيقت را به تو بگويم‌.

دختر مي‌گويد: حالا كه اين طور است برو او را بياور كه ببينم چطور آدمي هست‌. بچه وزير مي‌رود و بچة پادشاه را مي آورد. دختر وقتي او را مي‌بيند به ياد تلاش و زحمت او مي‌افتد كه آب آورده بوده ولي دير رسيده بوده‌. دلش به رحم مي‌آيد و با او جور مي‌شود. بعد از او مي‌خواهد كه شب پهلويش بيايد. بچة پادشاه قول مي‌دهد و مي‌رود. شب ديگر بچة پادشاه پهلوي دختر مي‌آيد و با هم به توافق مي‌رسند كه فردا عروسي كنند. فردا مراسم عروسي بر پا مي‌شود. همه مردم سرِ عروسي مي‌آيند و هفت شبانه روز شادي مي‌كنند. بعد از هفت روز بچه وزير، بچة پادشاه را به ياد پدر و مادرش مي‌اندازد. بچة پادشاه هم تصميم مي‌گيرد سر از صبا به سوي شهر و ديار خود حركت كنند. فردا اسپها را زين مي‌كنند و هر سه راه مي‌افتند. بين راه بچة پادشاه با خود فكر مي‌كند كه‌: بايد بچه وزير را بكشم و اِلا به همه خواهد گفت كه او برايم زن پيدا كرده‌.

با همين تصميم خود را به بچه وزير نزديك مي‌كند و بي خبر با خنجر مي‌زند بچه وزير را مي‌كشد. وقتي قصه به اين جا مي‌رسد، مردك كه مي‌خواسته دختر پادشاه را به حرف بياورد، از جا بلند مي‌شود و مي‌گويد: خوب كرده كه بچه وزير را كشته‌. اصلاً به او چه مربوط كه برود براي بچة پادشاه زن پيدا كند! دختر پادشاه دلش تاقت نمي‌آورد، مي‌گويد: بله شما مردها همه تان همين طور هستيد. يك آدم كه نيكي كرد جوابش را به بدي مي‌دهيد.

يك دفعه مردم چَك چَك مي‌كنند. دختر شرط دوم را هم مي‌بازد و قرار مي‌شود پادشاه دخترش را به مردكه بدهد. فردا مردكه مي‌رود پاي درختي كه لانه طوطيها روي آن بود، مي‌بيند كه مزدورها با اره و تيشه و تبر از راه مي‌رسند. مي‌پرسد: چه خبر است‌؟

مي‌گويند: مي‌خواهيم اين درخت را قطع كنيم‌.

مي‌گويد: چرا اين كار را مي‌كنيد؟

جواب مي‌دهند: ما اين جا جَو مي‌كاريم‌، سايه اين درخت باعث مي‌شود كه جو به ثمر نرسد. مردك مي‌گويد: من خساره شما را مي‌دهم‌، امسال قطع نكنيد، سال ديگر قطع كيند. طوطي‌ها وقتي كه از خبر مطلع مي‌شوند، خيلي خوشحال مي‌شوند و از مردكه تشكر مي‌كنند. مردكه هم بر مي‌گردد پيش دختر پادشاه و دختر را به عقد خود در مي‌آورد. پادشاه هم شهر را آينه بندان مي‌كند و هفت شبانه روز عروسي مي‌گيرد و هندو را خام مي‌دهد، مسلمان را پخته‌. مرا هم يك چيمكه گوشت داد، مي‌خواستم براي شما بياورم‌، پيش آبادي سگ سياه خليفه ضامن بالايم حمله كرد، چيمكه را پيش سگ انداختم و جانم را خلاص كردم و آمدم پيش شما.

راوي‌: شيرعلي رحيمي‌، 22 ساله از قريه تخت ولسوالي ورس‌، به نقل از مادرش‌.

1ـ بچيكس‌: كارگر، مزدور.

2ـ وار: لانه‌.

3ـ آبدست‌: آبي كه قبل و بعد از غذا مي‌آورند تا مهمان دستش را بشويد. 4ـ صوف‌: هوا كش تنور.

5ـ تاشه‌: پنهان‌.

6ـ تيد: پراكنده‌. پخش‌.

7ـ كُتَل كردن‌: حيواني را افسار كشان از دنبال خود بردن‌.

8ـ موري‌: هواكش و نورگير.

9ـ تاشه‌: پنهان‌.

10ـ شلته‌: كهنه پارچه‌.

·

داستان      
ابمبل سیزدهم ·
دومین قطره اشک ·
يلدا و مگس ها ·
اخرین تقلاي نجات ·
خوشحا لی از چخوف ·
يادداشتى از نادين گورديمر در باب داستان نويسى ·
آن شب دیوانه ای غمگین -از نبی عظیمی ·
رویای سمسور افغان ·
دال -داستان کوتاه از علی پیام ·
دخترِ پادشاهي كه حرف نمي ‌زد ·
شخصیت شناسی افسانه های مردم هزاره ·
افغانستاني، در فراز و فرود زمان ·
داستان کوتاه :از اکرم عثمان - گربه چهارم ·

Login »