ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

خوشحالی از چخوف


03.04.2006 20:37

خوشحالي
چخوف
حدود نيمه‏هاي شب بود. دميتري كولدارف، هيجان‏زده و آشفته مو، ديوانه‏وار به خانه‏ی پدر و مادرش دويد و تمام اتاق‏ها را با عجله زير پا گذاشت. در اين ساعت، والدين او قصد داشتند بخوابند و خواهرش هم در رختخواب خود دراز كشيده و گرم خواندن آخرين صفحه‏ي يک رمان بود. برادران نوجوانش خواب بودند.
پدر و مادرش متعجبانه پرسيدند:
ــ تا اين وقت شب كجا بودي؟ چه‏ات شده؟
ــ واي كه نپرسيد! اصلاً فكرش را نمي‏كردم! انتظارش را نداشتم! حتي حتي باور كردني نيست!
بلندبلند خنديد و از آن‏جايي كه خسته بود، سرپا بايستد، روي کوح نشست و ادامه داد:
ــ باور نكردني! تصورش را هم نمي‏توانيد بكنيد! اين است، نگاهش كنيد!
خواهرش از تخت به زير جست، پتويي روي شانه‏هايش افكند و به طرف او رفت. برادران محصلش هم از خواب بيدار شدند.
ــ آخر چه‏ات شده؟ رنگت چرا پريده؟
ــ از بس كه خوشحالم، مادر جان! حالا ديگر در سراسر روسيه مرا مي‏شناسند! سراسر روسيه! تا امروز فقط شما خبر داشتيد كه در اين دنيای فانی، كارمند دون پايه‏اي به اسم دميتري كولدارف وجود دارد! اما حالا سراسر روسيه از وجود من باخبر شده است! مادر جانم! واي خداي من!
با عجله از روي کوج بلند شد، خواست برود، اما خانواده‏اش او را نماندند و پرسیدند:
ــ بالاخره نگفتي چه اتفاقي افتاده؟ درست حرف بزن؟
ــ زندگي شماها به زندگي حيوانات وحشي مي‏ماند، نه روزنامه مي‏خوانيد، نه از اخبار خبر داريد، حال آن‏كه روزنامه‏ها پر از خبرهاي جالب است! تا اتفاقي مي‏افتد فوري چاپش مي‏كنند. هيچ چيزي مخفي نمي‏ماند! واي كه چقدر خوشبختم! خداي من! مگر غير از اين است كه روزنامه‏ها فقط از آدم‏هاي سرشناس مي‏نويسند؟ ولي حالا، راجع به من هم نوشته‏اند!
ــ عجب! کدام روزنامه؟ بیاور که ببینیم!
رنگ از صورت پدر پريد. مادر، نگاه خود را به شمايل مقدس دوخت و صليب بر سينه رسم كرد. برادران محصلش از جاي خود جهيدند و با پيراهن خواب‏هاي كوتاه، به برادر بزرگ‏شان نزديك شدند.
ــ بله، راجع به من نوشته‏اند! حالا ديگر همه‏ي مردم روسيه، مرا مي‏شناسند! مادر جان، اين روزنامه را مثل يك يادگاري در گوشه‏اي مخفي كنيد! گاهي اوقات بايد بخوانيم‏اش. بفرماييد، نگاهش كنيد!
روزنامه‏اي را از جيب در آورد و آن را به دست پدر داد. آن‏گاه انگشت خود را به قسمتي از روزنامه كه با قلم آبي رنگ، خطي به دور خبري كشيده بود، فشرد و گفت:
ــ بخوانيدش!
پدر، عينك بر چشم نهاد.
ــ معطل چي هستيد؟ بخوانيدش!مادر، باز نگاه خود را به شمايل مقدس دوخت و صليب بر سينه رسم كرد. پدر سرفه‏اي كرد و مشغول خواندن شد: در تاريخ 29 دسامبر ، مقارن ساعت 23، دميتري كولدارف...

روزنامه نجات

·

داستان      
ابمبل سیزدهم ·
دومین قطره اشک ·
يلدا و مگس ها ·
اخرین تقلاي نجات ·
خوشحا لی از چخوف ·
يادداشتى از نادين گورديمر در باب داستان نويسى ·
آن شب دیوانه ای غمگین -از نبی عظیمی ·
رویای سمسور افغان ·
دال -داستان کوتاه از علی پیام ·
دخترِ پادشاهي كه حرف نمي ‌زد ·
شخصیت شناسی افسانه های مردم هزاره ·
افغانستاني، در فراز و فرود زمان ·
داستان کوتاه :از اکرم عثمان - گربه چهارم ·

Login »