ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

اخرین تقلاي نجات


15.04.2006 14:08

رویش



وقتي دومين صداي انفجار شيشه‌هاي خانه را به تكان آورد، دل پيرزن نيز از جا كنده شد. آن روز از صبح ناآرام بود. بعد از روزي كه خبر كشته‌شدن پسر جوانمرگش را آوردند، ديگر هيچگاهي اينقدر دلهره و اضطراب نشان نداده بود. گويي هر لحظه منتظر بود خبر بدي را براي او بياورند، خبري به مراتب بدتر از كشته‌شدن پسرش.



***



صندوق آهني در گوشة اتاق بود. پيرزن، پيش روي صندوق، خم شد و با گرفتن دستانش روي زانوها پايين نشست. صندوق قفل بود. پيرزن كليد كوچكي را ميان سه انگشتش گرفته و قفل را باز كرد. صندوق پر از لباس‌ بود. پيرزن لباس‌ها را زود زود جا به جا كرد و از ته صندوق دستمال بسته‌اي را بيرون كشيد. دستمال سبزرنگ بود و گوشه‌هاي آن از چهار طرف در نقطة وسط گره خورده بودند. پيرزن گره‌‌هاي دستمال را باز كرد و از ميان آن، مقداري مرمي كلاشينكوف را روي دامنش ريخت. مرمي‌ها را يكي يكي شمار كرد. درست همان قدر بود كه روزي پسر جوانمرگش تسليم كرده و پيرزن آن را در صندوق نگاه داشته بود: سي و يك دانه.

لحظه‌اي مرمي‌ها را در ميان انگشتان لاغر و استخوانيش مالش داد. يكي را اندكي بالا آورد و نزديك چشمش گرفت تا خوبتر ببيند. مرمي رنگش از زردي به خاكستري مايل شده بود. چشم پيرزن از مرمي بالا رفت و به قاب عكسي كه روي ديوار نصب بود، بخيه شد. عكس مال پسرش بود كه چهار ماه قبل، نيمه‌هاي ماه ميزان، در سنگر شهيد شده و جنازه‌اش را بعد از نماز شام به خانة پيرزن آوردند. پيرزن تنها همان يك پسر و يك دختر را داشت. شوهرش در اوايل حكومت كمونيست‌ها زنداني شد و از آن پس هيچ احوالي از زنده يا مرده‌بودنش به دست نيامد. پيرزن پسر و دخترش را با هر زحمتي كه بود، بزرگ ساخت. شوهرش يك حويلي و يك دكانِ چسبيده به حويلي را به عنوان ميراث خود باقي گذاشته بود. قبل از جنگ‌هاي كابل يكي از اتاق‌هاي حويلي را به كرايه داده و با كراية آن اتاق و كراية دكان زندگي خود و فرزندانش را اداره مي‌كرد. بعد از شروع جنگ‌ها، همسايه رفته و كراية دكان نيز به نصف تقليل يافته بود.

پسر و دختر پيرزن، هر دو، مكتب رفته بودند و نيم‌بند سوادي داشتند. وقتي جنگ‌ شروع شد، پسرش به جبهه رفت. در اول پيرزن راضي نبود، اما بعد از سقوط افشار او هم رضايت داد كه پسرش در جبهه باشد. پيرزن درست يادش نمانده بود كه پسرش مرمي‌ها را چه وقت به او داد، اما بعد از اينكه پسرش كشته شد، اين مرمي‌ها به عنوان عزيزترين يادگار پسر نزد او باقي ماند. پيرزن هر روز يك بار، مرمي‌ها را بيرون مي‌كشيد و درست در مقابل عكس پسرش، آنها را شمار مي‌كرد و در لاي انگشتانش مالش مي‌داد. پسرش وقتي كشته شد، شانزده سال داشت. عكس روي ديوار هم شانزده‌سالگي او را با كلاشينكوفي روي دوشش نشان مي‌داد. اين عكس را در دهمزنگ گرفته بود.



***



پيرزن غرق خيالات خود بود كه دخترش وارد اتاق شد. دختر وقتي مادرش را در برابر عكس ديد، نزديك آمد و آرام آرام به نوازش‌كردن او پرداخت. دختر، بعد از مرگ برادرش، وظيفة پرستاري و مراقبت از مادر را به دوش گرفته بود. دختر مادرِ مادرش شده بود و مادر هم به اين مادري دخترش دلبستگي شديدي نشان مي‌داد. دختر سرش را روي شانة مادر گذاشت و صدايش آهسته بيرون آمد:

- مادر، ....

مادر هيچ واكنشي نشان نداد. قبلاً نيز همين گونه بود. مادر صداي دخترش را فقط با آرام گرفتن خود پاسخ مي‌داد و دختر هم به همين قدر راضي بود.

لحظه‌اي گذشت. مادر و دختر هر دو ساكت بودند و هر دو به عكس نگاه مي‌كردند. تا باري ديگر دختر خواست حرفي بزند، مادرش لب باز كرد و آهسته گفت:

- قصد دارم خانة بابه‌ بروم.

دختر بدون اينكه تعجبي در صدايش آشكار باشد، پرسيد:

- خانة بابه، براي چه؟ ... جنگ شديد شده... وضع خوب نيست...

مادر نجواكنان گفت:

- مي‌گويند در سنگر مرمي نمانده است. مرمي‌ها را براي بابه مي‌برم.... خوب نيست كه در خانه باشند....

دختر آرام شد. هر دو به عكس روي ديوار چشم دوخته بودند. هوا گرگ و ميش بود. آسمان ابر داشت و فضا دلتنگ‌تر از مادر و دخترش به نظر مي‌آمد. هر چند لحظه يك بار صداي انفجاري نيز در دور يا نزديك به گوش مي‌رسيد. كسي از صداي انفجار وحشت نمي‌كرد، اما هر صداي انفجار قلب مادر و دختر را نيز به تپش مي‌انداخت. دختر گفت:

- كسي را اجازه نمي‌دهند وارد خانة بابه شود. پيره‌دار ....

- من اجازه مي‌گيرم. كسي مرا مانع نمي‌شود.

دختر پيشنهاد كرد:

- من هم مي‌روم.

- نه، تو نرو. تو در خانه باش. دروازه را بسته كن. من زود پس مي‌آيم.

دختر تسليم شد و هيچ نگفت. بعد از مرگ برادرش در هر تصميم مادر زود موافق مي‌شد. براي او هيچ چيزي مهم‌تر از رضايت مادرش نبود. گويي رضايت مادر تنها هدف او از زندگي و كاركردن بود.



***



وقتي دروازة حويلي بسته شد، پيرزن به سرعت راه افتاد. فقط يك بار سمت راست كوچه را نگاه كرد. كوچه خلوت خلوت بود. تاريكي آرام آرام درون كوچه خزيده بود. بااينهم، پيرزن از ميان گل و لاي به سمت چپ كوچة مسجد سفيد در قلعة وزير به راه افتاد. كوچه دراز بود، اما پيرزن تنها به ديدار بابه فكر مي‌كرد. صداي نفس‌زدنش شنيده مي‌شد. چند بار با خود زمزمه كرد:

- خدا كند بابه باشد... خدا كند سنگر سقوط نكند... خدا كند ....

و بعد از لحظه‌اي ادامه ‌داد:

- جوانمرگ عباس، چقدر بابه را دوست داشت.... هر عيد خانة بابه مي‌رفت و دست بابه را تابوغ مي‌كرد.



***



دم دروازة حويلي يك جوان تفنگدار، درست همقد پسر جوانمرگ پيرزن، ايستاده بود. دست‌هايش را از خنكي در جيب فرو برده بود. دستمالي را روي سرش پيچيده بود. چهره‌اش در تاريكي تشخيص داده نمي‌شد. اما پيرزن او را مانند پسر خودش مخاطب ساخت:

- بچيم، من بابه را كار دارم.

- چه كار داري مادر؟ حالا ناوقت شده....

- من ضرور كار دارم. بچيم شهيد شده، ... يادگار ....

- مادر، حالا ناوقت شده، برو يك وقت ديگر ....

- نه بچيم، فقط يك دفعه بابه را كار دارم. زود پس مي‌روم. دخترم در خانه تنها مانده...

ديري بود كه تفنگداران دهن دروازة بابه در راه دادن مردم به داخل حويلي سخت‌گيري نمي‌كردند. در برابر پيرزن هم اصرار زياد نشد. جوان داخل رفت و پس از لحظه‌اي برگشت و گفت:

- برو داخل. بابه در اتاق است.

وقتي پيرزن خواست از دروازة حويلي عبور كند، جوان تفنگدار متوجه چيزي در گوشة چادر او شد. پيرزن در برابر سوال‌ها و كنجكاوي‌هاي او ناچار شد بگويد كه در گوشة چادرش مرمي آورده تا براي بابه بدهد. جوان نيز به زودي باور كرد. وقتي پيرزن داخل حويلي شد، چشمان جوان را نيز اشك خفيفي حلقه زد.



***



پيرزن رو به روي بابه ايستاده بود. دستش را دراز كرده بود تا از لاي چادر كهنه‌اش دست بابه را بگيرد و ببوسد. مرمي‌ها هنوز در ميان دستمال در دستش بود. صدايش آرام آرام بيرون مي‌شد. بابه و اطرافيان او نيز مبهوت نگاه مي‌كردند. هيچ كسي هيچ چيزي براي گفتن نداشت. گويي بابه هم مي‌كوشيد اين صحنه را مانند افسانه‌اي كه پيش رويش اتفاق مي‌افتد، به خاطر بسپارد:

- بگير بابه،... اين يادگار پسر جوانمرگم است.... عباس.... چهار ماه پيش شهيد شد.... اين مرمي را در خانه مانده بود.... شنيدم كه ... در سنگر ... مرمي خلاص شده.... اين مرمي را آوردم كه ... با دست‌هاي خود... به سنگر روان كني.... اين يادگار بچيم بود.... بچيم جوانمرگ شد.... شكر كه تو هستي.... بابه،... خدا تو را نگاه كند....سر من هم صدقة سر تو...

پيرزن در ميان هق هق صدايش آرام شد، اما اشك‌هايش مانند باران مي‌ريخت. مرمي‌ها از دست او روي دستان درازشدة بابه قرار گرفته بود. بابه اشكي در چشم نداشت. سنگين و مبهوت نگاه مي‌كرد. گويي با خود مي‌انديشيد:

- آيا اين سي و يك مرمي نمي‌تواند از سقوط جبهه جلوگيري كند؟









·

داستان      
ابمبل سیزدهم ·
دومین قطره اشک ·
يلدا و مگس ها ·
اخرین تقلاي نجات ·
خوشحا لی از چخوف ·
يادداشتى از نادين گورديمر در باب داستان نويسى ·
آن شب دیوانه ای غمگین -از نبی عظیمی ·
رویای سمسور افغان ·
دال -داستان کوتاه از علی پیام ·
دخترِ پادشاهي كه حرف نمي ‌زد ·
شخصیت شناسی افسانه های مردم هزاره ·
افغانستاني، در فراز و فرود زمان ·
داستان کوتاه :از اکرم عثمان - گربه چهارم ·

Login »