ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

آن شب دیوانه ای غمگین - از نبی عظیمی


15.02.2006 22:25

تلفن دستی ام که زنگ زد هنوزخوابِ آن دست سیاه وپشمالو را می دیدم که به سویم دراز شده بود و به آسانی مثل یک پر کاه از زمین بلندم کرده وبه طرف تنها چاهی برده بود که در آن بَرَهُوت وجود داشت. درآن طرف چاه تا چشم کار می کرد سیاهی هیکل هزاران تنی دیده می شد که به طرف شرق می رفتند. دقت که کردم دیدم که هیچکدام شان سر نداشتند. پشت سرم نیز صف طویلی ازآدم ها بود. آدم هایی که هنوز سر داشتند و من یکی از آنها را می شناختم؛ اما هرچه برذهنم فشار می آوردم ، نامش به خاطرم نمی آمد..

چهرهء صاحب دستِ پشمالو قابل رؤیت نبود ولی از نیرو وتوانی که در بازو داشت حدس می زدم که باید یک موجود خون آشام فرا زمینی باشد. دستِ پشمالو سرم را برلبهء سمنتی چاه گذاشته وتبرزینش را بالا برده بود تا برگردنم فرود آورد؛ ولی هنوز دستی که تبرزین را بالا برده بود فرود نیامده بود که تلفن بار دیگر به صدا آمده بود. چشمانم را که گشوده و چراغ خواب را که روشن کرده بودم ، به نظرم رسیده بود که دست پشمالو درآیینهء مقابل تخت خوابم فرو رفته ومحو شده بود؛ ولی در آن لحظه آن دست پشمالو نبود. دست سفید ولطیفی بود که انگشتان کشیده و ناخن های مانیکور شدهء رنگین داشت.



دست سفیدِ ظریف که درآیینه فرو رفت، در بسترم نشستم که به تلفن جواب دهم ولی تلفن دیگر زنگ نمی زد.دوباره دراز کشیدم که بخوابم. دلم می خواست که باز هم خواب همان دستِ سفید لطیف را ببینم واز رازآن باخبر شوم؛ اما سرم درد می کرد، دهنم تلخ بود وگلویم خشکی می کرد. از جایم برخاستم و یخچال اتاقک چوبی مان را باز کردم تا

جرعه آبی بنوشم ؛ اما دربوتل به عوض آب مایعی بود که هم رنگش به خون شباهت داشت وهم مزه اش. به درون یخچال که نگاه کردم، از تعجب خشکم زد؛ خون بیست و شش هزار تا آدم را ریخته بودند در شیشه ها و گذاشته بودند درآن جا. ازشیردهن دستشویی اتاق نیز خون جاری بود.



مثل این که همان طورتشنه به اتاق خوابم برگشته وبا اشتیاق سر به بالین گذاشته بودم تا از آن راز غبارآلود باخبرشوم؛ ولی در عوض او را دیده بودم که در آخرین لحظهء که از مات شدنم چیزی نمانده بود، به سروقتم آمده وبرایم چال گفته بود. ولی او کی بود،هرچه کوشش می کردم اسمش به خاطرم نمی آمد. لابد به این سبب که درآن زندان هجرت که حتا مهروماه آن غبار آلود است و زمینش دلمرده وسقف آسمانش کوتاه*؛ انسان به مریضی یاد فراموشی مبتلا می شود. به خصوص در آستانهء پیری هم که باشد، دیگرحافظه اش از کار می افتد، تشخیص رنگ وبو برایش مشکل می شود و بعد از مدتی دیگر نمی تواند اسم آدم ها را به یاد یباورد، حتا چهره ها هم فراموشش می شوند وای چه بسا که نام خودش هم به یادش نیاید.

اسم او هم در آن شب دیوانهء غمگین*، فراموشم شده بود،اگرچه طرح چهره اش ، بینی پهن وبروتهای نازکش به یادم بود، و به خوبی می دانستم که از میان چند تا دوستی که برای انسان در چنین هوا و فضایی باقی می ماند؛ یکی از عزیز ترین هاست. روزگاراز او نیزهتک حرمت کرده بود و انداخته بودش درآ ن جایی که عرب نی می انداخت، مانند من ، که گم شده بودم در برهوت بی هویتی و مانند آن شش هزار آدم دیگری که خونشان را در شیشه کرده بودند و گذاشته بودند در یخچال اردوگاهی که دور تا دورش را سیم خاردار گرفته بودند، با جریان قوی برق.

او شخصیت فرهنگ مند وادب شناس و آدم خوش سلیقه وراست گو ودرست کرداری بود. جوانیش درگذربی امان لحظه ها از بین رفته ولی اثری از پیری زود رس در چهره اش دیده نمی شد. راستش، صورت بی چین وچروک او را که می دیدم، حسرت غریبی در دلم چنگ می زد و این تصور در ذهنم نقش می بست که وی با این گردن گوشتالو وصورت گلگونش غرق در خوشبختی می تواند بود.



تصادف عجیبی ما را با هم آشنا کرده بود : ماه های اول آمدن ما به آن کافرستان بود. هردو جواب رد گرفته بودیم ولی حاضر نبودیم که کوله بار خویش را ببندیم و به دیار دیگری رهسپار شویم مثل هرپناهندهء دیگری . در اتاق انتظار بانو هینی گرینسفینHennie Grinsven باهم آشنا شده بودیم. آن زن وکیل دعوای هردوی ما بود. وکیلی که از طرف دولت معاش می گرفت و برای هرکسی روشن بود که دراین دنیای سود وسرمایه نمی توان ازهیچ وکیلی انتظار داشت که بدون پول کار کسی را انجام دهد. اتفاقاً دفتر وکیل از اردوگاهی که ما درآن زنده گی می کردیم، چندان دور نبود و ما به بهانه گرفتن وقت ملاقات هفته یکی دوبار به دفترش سر می زدیم. البته ما بیشتر به خاطر دیدن منشی او به دفترش می رفتیم ، نه برای دیدن خودش. ما برای دیدن زن جوانی می رفتیم که پارچه ابریشمی دامنش با هر تکان ؛ تکه یی از ران سفید و خوش ترکیبش را به نمایش می گذاشت و حرف که می زد خمار دلنشینی در چشمان شهلایش پیدا می شد.



اگرچه به زودی دریافته بودم که بین من وآن زن جوان درهء ژرفی وجود دارد ورسیدن به وصالش چه ، که حتا بوسه زدن به دست سفید لطیفش نا ممکن است ؛ ولـــی هنگامی که ته مانده های عطردلنشین تنش را دراتاق انتظار استشمام می کردم، هوش وحواسم را ازدست می دادم و حاضر می شدم تا برای یک سخن و یک لبخندش جانم را قربان کنم... اما به زودی وضعی پیش آمد که دیگر هفته ها می گذشت و من نمی توانستم حتا در عالم خیال آن خال درشت سیاهی را که روی بنا گوشش نشسته بود ببوسم :
رفته بودم به رستورانی که از اردوگاه مان،چندان دور نبود. تا خرخره نوشیده بودم ، سیاه مست بودم که بیرون شده بودم و لخشیده بودم روی یخهایی قرص ولغزان پیاده رو. حادثه یی ازمکمن غیب: پایم شکسته بود....پس از آن روزها کارم شده بود کتاب خواندن و یا حسرت خوردن به آدم هایی که می توا نستند فاصلهء اردوگاه تا دفتروکیل دعوا را در ظرف چند دقیقه یی طی کنند و با دیدن یولیانای خوبرو؛ لذت ببرند، داغ شوند وهوس شان را سیراب کنند. آخر مگردر دنیای احساس ؛ یک مهاجر به چه می تواند دل خوش کند، به جز از همین لحظه های داغ ....؟

شبها یم هم یا با بیدار خوابی و کابوس و یا با گوش سپردن به صدای تیک تاک سریع وبی وقفهء ثانیه های ساعت بزرگی که در دهلیز بارک چوبی ما آویخته بودند می گذشت ویا با شنیدن خُروپف پنج تا هم اتاقی جوان وبی خیالم که انگار هیچ غم ودردی نداشتند وهمین که سر به بالین می گذاشتند؛ نفیرخواب شان برمی خواست ویا به گوش سپردن به صدای چکه چکه کردن شیردهن دستشویی اناق مان ویا به برهم خوردن بال های نازک مگسی و یا صدای راه رفتن سوسکی روی روجاییم. دو سه ماه بعد هم که توانستم از بسترم برخیزم، تنها می توانستم به مشکل تا قهوه خانه اردوگاه بروم و به تختهء شطرنج نگاه کنم و یا خود به این بازی بپردازم.



آن روز هم که تنهاییم را با این شاه بازی ها، پرُمی کردم وچیزی به مات شدنم نمانده بود؛ دستی از غیب پیدا شد، بالای تختهء شطرنج به حرکت درآمد وبدون اجازهء من اسبم را به خورد فیل حریف داد وعرصهء مانور برای وزیر من پیدا نمود. البته من از این حرکت دورازانتظار صاحب آن دست، رنجیده بودم به عوض این که از او خوشنود گردم، چرا که تخطی ازقوانین متعارف بازی بود. حریفم نیزکه یک افسرعراقی بود رنجیده و اعتراض نموده بود ودرست در لحظه یی که می خواستم اسبم را دوباره به جایش بگذارم، چشمم به چشم صاحب آن دست افتاده بود؛ او بود،هموکه صورت شاداب و گلگون وبروتهای باریکی داشت و ازتنش عطر دل انگیز تن یولیانای افسونگر برمی خاست...



نمی دانم ساعت چند شب بود که ناگهان از رویایی که می دیدم، به خود آمده بودم .در اتاق سکوت وحشتناکی حکم فرما بود. انگار هم اتاقی هایم شربت مرگ نوشیده بودند. اما من به شدت تشنه بودم. گلویم همان طورخشک بود واز تنم آتش می بارید. هنوزهم جرأت نمی کردم به یخچال نگاه کنم. به نظرم می رسید که یخچال همچنان لبالب از خون است واز دستشویی اتاق نیز چکه های خون به اطراف پراكنده می شوند. بی حرکت ویخ زده ، غرق در جذبهء ترسناک به آیینهء اتاق که ساعتی پیش دست ظریفی در آن فرو رفته بود ، نگاه می کردم. ولی ناگهان حرکت های خفیفی در پشت آیینه رخ داده بود. مثل این که آن طرف آیینه خبرهایی بود. شاید دست پشمالو، تبرزینش را با دشنهء تیز وبُرانی عوض می کرد وبه زودی گلویم را می برید و خونم را در شیشه می کرد. اکنون دیگراز ترس می لرزیدم. یک پارچه ترس شده بودم. ...

اما نمی دانم چه شد که چشمانم از آن چه می دیدند تهی شده بودند ولختی نگذشته بود که به رویای دیگری فرو رفته بودم : کسی در خوابم پیدا شده بود که چهره اش مشخص نبود؛ نمی شناختمش. اماعجیب بود که من خود به دلخواه خطوط صورتش را شکل بخشیده بودم : بینی پهن ، چشمان درشت و هوشیار ابروها و بروتهای نازک با خال آبیی در رخسار. یک آدم تخیلی ، یک صورت وهمی ، در یک مکان غریب و وهم آور در برابرم قد کشیده بود. آه خود او بود ، کمال بود همو که برایم چال گفته بود، ومن آن تخته را برده بودم؛ ولی درربودن دل یولیانای ماه پیکر بازنده بودم. کمال برنده بود ومن دیگر به چشم یک رقیب به سوی او نمی نگریستم .او دوست من بود و شریک غم های پایدار وشادی های زود گذرم.



سر انجام از هم جدا شده بودیم . مرا به دهکده یی در جنوب هالیند پرت کرده بودند.جایی که فقط یک سرک اصلی داشت و چند تا مغازه ویک کلیسای کهنه وقدیمی. نهری خروشانی از وسط دهکده می گذشت و آسمانش مانند آسما ن دیگرنقاط هالند پر ازهزاران کبوتر بود؛ کبوترانی که از بس اوج می گیرند به چشم نمی آیند، کبوترانی که در یک چشم به هم زدن در هواهای بالا می روند ولی غفلتاً فرود می آیند ، بال های خاکستری شان را به دست باد می سپارند ، به آبهای جویبارتن می سایند و دوباره اوج می گیرند.



تا وقتی که کمال در اردو گاه بود، گهگاهی برایم تلفون می کرد و مرا از حال واحوال خود واردو گاهیانی که می شناختیم ، باخبرمی ساخت. طبیعی بود که محور گفت و گوهای مان یولیانا بود. چرا که کمال آدمی بود که هر گاه سخن از زلف یار به میان می آمد؛ از گفت وگو های جدی سرباز می زد. او از این مسأله با مباهات سخن می گفت وبا صداقت بدان اعتراف می کرد. مثلاً می گفت که بار ها جلسات مهم کاری اش را به ازای نخستین وعدهء ملاقات با یک زن زیبا برهم زده است. من نیز به خاطر داشتم که در گرما گرم یک بحث شور انگیز با من، ناگهان ساکت می شد، حّــتا مژه برهم نمی زد و به دخترزیبایی که از پیاده رو مقابل می گذشت خیره می شد؛ ولی با اینهمه یولیانا تسخیرش کرده بود و می گفت برای نخستین بار پی برده است که زنده گی یک جشن است و زن تنها چیزی است که برای ما از بهشت به جا مانده است.



در آن روزها که هنوز خبر یکدیگر را می گرفتیم ، تصمیم داشت با یولیانا زنده گی کند. می گفت به این نتیجه رسیده ایم که ازدواج کشندهء عشق است. تعهد وپابندی است به یک سند ، به یک زنده گی قراردادی؛ ولی ما می خواهیم بدون بسته کردن دست وپای خود به زنجیر برده گی ، همدیگر را دوست داشته باشیم ، عشق بورزیم وبه هم وفادار باشیم...



پس ازآن گمش کرد ه بودم. مدتها می گذشت که از او خبری نداشتم . تا این که بعد از سالها بی خبری تصادفاً، او را درمقابل عمارت باشکوه داد گاه در شهر" زوتفن " دیدم، که با همان بانو گرینسفن، وکیل مدافعش در جلسهء دادگاه حضور می یافت. آخرین محکمه اش بود واگر این بار رد می شد، سر نوشتش مانند من وشش هزارتا آدمی می بود که باید به زودی آن کشور را ترک می گفتتد.



سالن دادگاهی که برای محا کمهء اوتخصیص یافته بود، کوچک اما مجلل بود. سه مرد ودو زن با وقار وبا هیبت که رداهای سیاه پوشیده ودستمال های سفیدی به گردن بسته بودند، در جایگاه خاص، نشسته بودند. جایگاه سارنـــــوال ( دادستان ) و وکیل دعوا و متهم نیز مشخص بود. به جز من تماشاچی دیگری وجود نداشت ومن درتمام مدتی که سارنوال سخن می گفت و وکیل دعوا به دفاع می پرداخت ؛ به مجسمهءعدالت می نگریستم که با زهرخند مشهودی چشم در چشم من دوخته بود و انگار با زبان بی زبانی می گفت : اگرچه دراین جا تشریفات در زروهء کمال است ؛ ولی تمام این ماجرا جز یک خیمه شب بازی مضحکی بیش نیست...



کمال در آن روزقیافهء غریب وخسته داشت.فلاکت وبدبختی از سرو رویش می بارید وبه سخنانی که درتالار جلسه رد وبدل می شد بی توجه بود. اودردفاع ازحق پناهنده گی اش یک کلمه سخن نگفت. انگار زبانش را هم دراین تبعید بریده بودند. اما من فکر می کردم که لابد بنابرعادت همیشه گی به یولیانای مه پیکر فکرمی کند ویا به کدام صنم سیمین تن دیگری. بیرون هم که شدیم همان طوردلمرده و ساکت بود. باسردی خاصی از وکیل اش خدا حافظی کرد و پرسش های مرا هم بی جواب گذاشت، تنها هنگامی که از هم جدا می شدیم گفت یولیانا کس دیگری را پیدا کرده واکنون با وی زنده گی نمی کند.



بار دیگرکه اورا دیدم یک سال از آن روز می گذشت. هفتهء دوم ماه نوامبر بود، باد می وزید وسرما استخوان می ترکاند: نورس را برده بودم ، لب دریای راین برای دیدن سنتا کلاوس . کشتی سنتا کلاوس به کرانه های ساحل سر می سایید ؛ ولی خودش هنوز پیاده نشده بود. قیل وقال وهلهلهء شادمانی کودکان تا آسمان رسیده بود. ما از سرکهای فرعی شهر که سنگ فرش بود وتنگ وپرخم وپیچ می گذشتیم. دربرابرما کلیسای قدیمی شهرقامت برافراشته وکمی آن طرفتر دریای رایـــن دامن گسترده بود. دروازهء کلیسا باز بود وصدای دلنوازارغـنون درکوچه پس کوچه های شهرمی پیچید. ما از مقابل دروازه فرعی کلیسا هم گذشته بودیم که کسی در باد نام مرا فریاد زده بود. صدایش آشنا بود. سر برگردانده بودم ؛ کمال بود که از کلیسا خارج می شد و مانند من دست کودکی را در دست می فشرد.



شش ماه می شد که کمال جواب رد گرفته بود. به زودی بیمهء صحی و معاشش را قطع و کارت " W" اش را گرفته بودند. دیگرهیچ مرجعی نبود که هنگام مریضی به درمان او بپردازد.می گفت ، شب های زیادی را در زیرپل ها و یا ایستگاه های قطارها گذاشتانده؛ اما از وقتی که هوا سرد شده بود به کلیسا پناه آورده است. می گفت من دیگرهویتی ندارم.

نامم را گم کرده ام، شناسنامه ام را گم کرده ام، خودم را گم کرده ام و گم شدنم راخود دیده ام .



پس ازدو سال زنده گی مشترک، یولیانا مرد دیگری را به او ترجیح داده و دیگرهرگزبه نزدش باز نگشته بود... کمال برای دخترش "یاسمن"، هم پدر شده بود وهم مادر. تا هنگامی که جواب رد نگرفته بود، کار سیاه می کرد و چرخ زنده گی را به نحوی می چرخانید. اما از وقتی که سند اقامت مؤقت را نیز از نزدش گرفته بودند؛ دیگرهیچ کسی هیچ کاری به او نمی داد وهیچ چاره یی نداشت به جز آن که به کلیسا پناه ببرد و یا به وطن برگردد. می گفت ، داروندارم را به چند سکه ء ناچیز فروختم تا به این خراب آباد برسم. دیگرپلهای برگشتم به خودی خود، فرو ریخته اند. تو بگو، با کدام روی ، باکدام امید به وطن برگردم؟ می گفت ، نه نمی توانم. تاب نگاه شماتت باردوستان وآشنایان را ندارم. می گفت ،

تصمیم دارم تا با پای جان مقاومت کنم. نه نمی روم، به هیچ صورت نمی روم؛ حتا اگر مرا بکشند. می گفت، انتقام می گیرم ، انتقام گم شدن هویتم را،انتقام گم شدن عشقم را،انتقام گم شدن خودم را. گفته بودمش ، این راهی که تو می روی بدون بازگشت است : چه بکشی ، چه کشته شوی ، هردو سرش باخت است...



پس از آن روز دوسه بار دیگرهم یکدیگر خود را دیده بودیم؛اما بعد چنین واقع شده بود که مراهم به جرم اقامت غیرقانونی دراین غربتکده ، آورده بودند در آن اردوگاه محصور شده باسیم خاردار. در همین جایی که روز و روزگاری قشلهء عسکری بود. پس از آن نمی دانم که این روز گار بد کردار، چه دماری ازآن انسان- به قول سارتر- " دغدغه دارو نزاعمند" درآورده بود. تنها همینقدر می دانستم که دیگراو به زنده گی مثل یک جشن نگاه نمی کرد.



نمی دانم آن شب تا سپیده ء سحر چند بار از خواب پریده وچقدر خواب دست سپید وظریف یولیانا را دیده بودم و چند بار با آدم هایی که سر نداشتند و یا با صدها نفر دیگری که دست سیاه پشمالو گوش وبینی شان را بریده بود مواجه شه بودم؛ ولی درمرکز تمام این رویا های آشفته ، کمال قرارداشت که در پشت تختهء شطرنج نشسته ودر حالی که به مات شد نش چیری نمانده بود به حریف زورمندش با تلخی وحسرت نگاه می کرد. ..



* * *

صدای آب می آمد که چشم گشوده بودم. صبح شده بود ودیگرازتوحش جنون بار دوشین در اتاق خبری نبود.ازشیردهن دستشوی اتاق آب جاری بود و مرد جوان کرُدی وضو می گرفت . دو جوان ایرانی درکنار پنجرهء اتاق ایستاده وسگرت دود می کردند. روزنامهء " تراو" را مرد نزدیک بین عراقی جلو چشمانش گرفته و برای دوست دیگرش بلند بلند می خواند: "یک مرد افغا ن به نام حسن که در کلیسای شهرلاسخیدن پناه برده بود به دلیل رد پناهنده گی و اعزام اجباری به کشورش ، یک زن جوان ویک دخترشش ساله را همراه خودش آتش زده و جا به جا مرده اند. تحقیقات ..." بقیهء سخنانش را با فریادی جنون آسایی قطع کرده بودم. با یک جهش خود را به مرد عراقی رسانده و روزنامه را ازدستش ربوده بودم. خبردرست بود. همانطوری بود که دمده های صبح درآن کابوس درازمرگ ، دیده بودم ؛ ولی از یادم رفته بود.عکس هم عکس همان کسی بود که برایم چال گفته بود. کمال بود بایولیانا ویاسمین. به غلط نام حسن را درزیر آن عکس نوشته بودند. آن طرف تر هم عکس زنی را چاپ کرده بودند که موهای طلایی رنگ کوتاه داشت و دست لطیف وانگشتان کشیده وناخن های مانیکور شده ء رنگین وبا انگشت سبابه اش مرا نشانه گرفته بود. از آن روز به بعد من ، از دو چیز می ترسم : یکی از خوابیدن ودیگری از بیدارشدن.
کابل دسامبر2005





·

داستان      
ابمبل سیزدهم ·
دومین قطره اشک ·
يلدا و مگس ها ·
اخرین تقلاي نجات ·
خوشحا لی از چخوف ·
يادداشتى از نادين گورديمر در باب داستان نويسى ·
آن شب دیوانه ای غمگین -از نبی عظیمی ·
رویای سمسور افغان ·
دال -داستان کوتاه از علی پیام ·
دخترِ پادشاهي كه حرف نمي ‌زد ·
شخصیت شناسی افسانه های مردم هزاره ·
افغانستاني، در فراز و فرود زمان ·
داستان کوتاه :از اکرم عثمان - گربه چهارم ·

Login »