ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

زنده گی همین است


15.10.2005 18:39

حمید هامی

به: کیهان ناطق و س.ظ


حمید هامی

به: کیهان ناطق و س.ظ



"زنده گی همین است"



امیر جان صبوری که با آهنگ "تو از شهر خورشید به این جا رسیدی" پله های آغازین شهرت را پیمود و اکنون پس از عرضة آلبوم زنده گی همین است، از به نام ترین آهنگسازان و آوازخوانان کشور است.

پس از دوران "شهر خورشید" صبوری، رفته رفته آرکستر گل سرخ را همراهی کرد و از همان دوره تا حال هر چه سروده است، از خودش بوده و در هر مرحله یی بکر و تازه.

آن سالها سپری شد و آن روزگار گذشت. کابل سالهای جنگ را تجربه کرد و به اثر آن جنگها، عده یی دیگر از نو رو به سوی دیار غربت کردند که صبوری هم یکی از آنان بود.

سالهای زیاد پس از آن را صبوری در خاموشی سپری کرد. خاموشی بدین معنا که او با وجود بیش از 500 پارچه آهنگ و تصنیفی که برای دیگران ساخت، خود آوازخوانی نکرد.



دیر آید درست آید

آلبوم یا گزینة جدید صبوری با نام زنده گی همین است، دیر و بسیار درست آمد. ویژه گی های زیادی در این گزینه وجود دارد؛ در حدی که می توان گفت در واقع، یک چرخش بسیار عمده در موسیقی پیوسته یکنواخت ما با همین گزینه به میان آمد.

بافت، آمیزش، همنوایی و هماهنگی میان سازها در گزینة زنده گی همین است، به حدی طبیعی، سازگار و خیال انگیز است که بارها شنیدن نیز از لذتش نمی کاهد و حتی بر آن می افزاید.

تصنیف ها با وجودی که سرشار از مضمون و تصویر است، با زبانی بسیار ساده و گفتاری ارائه شده و در مواردی آن قدر حسی و متعارف است که شنونده می پندارد، خودش آن را سروده و یا همان لحظه ها را دیده است.

آمیزه یی از موسیقی خیال انگیز و تصنیف های بی تکلف و شورانگیز، زنده گی همین است را برای بسیاری ها به حدی پذیرفتنی ساخت که حالا شنیدن روزمرة آن به یک عادت تبدیل شده است.

من به این باور هستم که این آلبوم خلای بزرگی در قلمرو موسیقی ما را پر کرد.



استفادة جالب از مثل های مشهور

صبوری در گزینة زنده گی همین است، از مثل هایی که در زنده گی روزمرة ما به تکرار استفاده می شود، با بیانی بسیار دلنشین استفاده برده است.

او مثل از زیر باران برخاست به زیر ناودان نشست را در آهنگِ از کدامین سفر از کدامین شب، به گونة زیر استفاده کرده است:

ما از ابر و باران گریزان

ما بنشسته در زیر نودان

کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد، نیز به گونة بسیار شایسته در آهنگِ تا جوانی می رسد، استفاده شده است. امر طبیعی این است که تکرار برخی گفته هایی که از پیش در ذهن جا داشته باشد، موجب خسته گی و ملال در شنونده می گردد؛ اما صبوری توانسته است که از چنین ورطه یی آهنگهایش را نجات داده و حلاوتی خاص را در شیوة بیانِ برخی گفته های تکراری بگنجاند.



بسیاری از مردم ما در حالاتی خاص می گویند که دستم نمک نداره! مراد اینست که این گونه اشخاص هر چه خوبی کنند، هیچ کسی قدر شان را نمی فهمد و در مواردی هم شنیده ام که می گویند، دست من شور است. این دومی نیز به عین مراد استفاده می شود. صبوری این مورد را چنین به کار بسته است:

برو که دستم نمک نداره

سرمنزل ما سرک نداره



در زبان ما، آستین کهنه داشتن، مراد از ناداری و درمانده گی است. بسیاری ها در برابر اندک بی توجهی نسبت به خود شان، صدا می کنند: خیر است که آستین ما کهنه است! جانب مقابل با بیان این گفته، تداعی می کند که به علت غریب بودنش نسبت به او کم توجهی صورت گرفته است؛ اما این آستین کهنه داشتن، می تواند مراد از هر گونه ناتوانی باشد و فقط به ناتوانی مالی، خلاصه نمی شود.

صبوری هم با برداشتی زیبا، این استعاره را به گونة زیباتر به کار برده است:

آستین کهنه داشتیم از ما گذشتی

از من و از دل من یکجا گذشتی

بگذار این دل من پیش پایت بمیره

صد سال زنده باشی دشمنایت بمیره

دل پیش پا مردن و دعا کردن به این گونه که صد سال زنده باشی، خود نشانه های دیگری از زبان گفتاری روزمره است که بر شیرینی تصنیف می افزاید.



حسی بودن و پیوند منطقی

چند شب پیش در جمع برخی از دوستان، صبوری چیز هایی از گزینة دومش را می خواند. من هم آنجا بودم. صبوری پیش از آهنگی گفت که تصنیف را بسیار دقیق بشنوید و اگر نظری دارید به من بگویید. نتوانستم از آن تصنیف یادداشت مکمل بردارم و حتی با آن که در رابطه به آن تصنیف زیبا، نظری داشتم، به علت های مختلفی نتوانستم آن را به صبوری اظهار کنم. صبوری خواند:

از خط خاطره راهی بر سر بام غزل بود

زیر دندان حریفان مغز بادام غزل بود



صبوری این گونه تصویر های زیبا را با بیانی تازه در هر تصنیف جدیدش گنجانیده است. بی تکلف بگویم که همین من از پرداخت ها و بیان هایی مشابه در گزینة زنده گی همین است، بسیار لذت می برم و آن گونه موارد را بسیار می شنوم:

وای از دنیا که یار از یار می ترسد

غنچه های تشنه از گلزار می ترسد

شهسوار از جادة هموار می ترسید

عاشق از آوازة دیدار می ترسد

پنجة خنیاگران از تار می ترسد

این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

این پیوند زدن ها بسیار طبیعی، عاطفی و حسی است و مخصوصاً که ما به ده ها شهسوار، هراسان از جادة هموار را در دور و بر خود می شناسیم.

در جایی دیگر صبوری می خواند:

مثل ما نباشی، برگ هوا نباشی

در دیار غربت بی آشنا نباشی

در آغاز من به این باور بودم که صبوری می خواند:

مثل ما نباشی، گرد هوا نباشی

اما وقتی این آهنگ را صبوری در یک محفل خواند، شنیدم که می گفت: برگ هوا نباشی.

گرد هوا، می تواند تصویر یک موجود کم مقدار را به خوبی در ذهن زنده کند؛ ولی گرد پس از آن که به هوا بلند شد، به همان حالت خود باقی می ماند و برخلاف، برگ هوا گاه به این رو و گاه به آن رو می شود. زنده گی بی آشنا در دیار غربت که صبوری از آن می نالد، بیشتر به برگ هوا می ماند تا گرد هوا.



نازکخیالی با ساز و با آواز

درک برخی دقیقه ها و باریکی ها در شعر، لحظه های بسیار با کیفیت را در اختیار آدمی می گذارد. شاید از این بیتِ زیبا من به تنهایی لذت نبرم:

حرف دانش گر زند نادان عیب او مکن

خفته دایم خویش را بیدار می بیند به خواب

باورِ من اینست که بیان این گونه باریکی ها در شعر، ساده تر از تمثیل برخی حالات به وسیلة ساز و یا آواز است.

در موسیقی غزل هندی، جگجیت سنگهـ و انوب جلوتا از کسانی اند که بیشتر از دیگران به تمثیل کلمات می پردازند. آنان با شکل دادن آواز خود، معنای کلمه را تمثیل می کنند و زیبایی خاصی به غزل های شان می بخشند؛ اما صبوری این گونه چاشنی ها را به یک شیوة جدید به کار بسته است.

با دو نفر از دوستان بسیار نزدیک راهی بغلان بودیم و در مسیر راه صبوری می شنیدیم که نوبت شنیدن آهنگِ شهر خالی جاده خالی خانه خالی، رسید. این آهنگ را چندین مرتبة دیگر هم شنیده بودم. به دوستانم گفتم که توجه کنند، وقتی صبوری می گوید: خانه خالی، این گفته دو مرتبه تکرار می شود و مرتبة دومی آن شکلی واکنشی یا انعکاس گونه دارد و درست حالتی را تمثیل می کند که آدم در یک خانة خالی، آواز برآرد.

در آهنگِ دیگر، هنوز اول عشق است سفر دنباله داره، وقتی صبوری می گوید: دنباله داره، این صدا هم یک تکرار را در پی دارد و گویا دنباله می یابد.

یکی از آن دو دوست گفت که ممکن است تصادفاً چنین شده باشد و صبوری این قصد را نداشته که از تمثیل با چنین دقتی استفاده کند؛ اما من اولاً تصادف بودن چنین حالتی را نمی پذیرم و از سوی دیگر هم اگر تصادف باشد، بسیار خوشحال می شوم؛ زیرا ثابت می کند که موسیقی به گونة تصادفی هم پیوند و سازگاری بسیار نزدیک با شعر و حالات طبیعی دارد و به عبارة دیگر، بدون آن که خواسته باشی، آن قدر با زنده گی طبیعی سازگار است که می پنداری دقت بی اندازه را به خرج گرفته اند. در همین آهنگ وقتی جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی، گفته می شود صدای ساز را به گونه یی می شنوی که می پنداری جام های خالی به هم می خورند. آیا این هم تصادفی است؟

در آهنگِ "همو وختا که شهر شهرِ کهنه بود"، در جاهایی یک نالة آمیخته با ساز را می شنوی. من دقیقاً نمی دانم که این آواز با ساز نواخته شده است و یا این که به راستی هم توسط کدام خانم از ارکستر ازبکستان برآورده شده، اما مهم اینست که همین ناله هم در جایی بسیار مناسب گنجانیده شده و به تنهایی خود یک تمثیل بسیار زیبا و به جا را ارائه می دهد. این ناله به حدی با روان اصلی تصنیف سازگاری دارد که حتا اگر صبوری خود هم آن را تصادفی بخواند، من باور نمی کنم.

یک ویژه گی دیگر که بسیار با تمثیل بیگانه گی ندارد، لحن ارائه و تون آواز صبوری در جاجایی از برخی آهنگهاست. همو وختا که شهر شهرِ کهنه بود، چشمای ترا وقتی که به خواب می بینم، می تواند نمونه های بسیار خوب باشد. صبوری در این آهنگ ها، از آوازش به گونه یی استفاده برده که لحن روایتی آمیخته با احساس تأسف برای از دست دادن چیزی را، در ذهن زنده می کند.

صبوری آغاز آهنگ زنده گی همین است را که چنین آغاز می یابد:

چشمای ترا وقتی که به خواب می بینم

سودایی میشم، صحرایی میشم، تکه تکه تکه میشم

را با لحنی بسیار زیبا ادا می کند و گویی به شنونده حالت کسی را تلقین می کند که تازه از خوابی رویایی برخاسته و در حالی که در خیال با معشوقة رویایی اش همصحبت است، آهنگ می خواند؛ اما درست آن جا که صبوری می خواند: زنده گی همین است... لحن او تغییر می کند، تون آواز بدل می شود و به شنونده حالت برآمدن از دنیای رویا به واقعیت تلقین می شود.

می خواهم به آن دوست خود بگویم که اگر در گفته هایش جدی هم باشد، من این تصادف ها را بیشتر از واقعیت هایی که روی آن تلاش سنجیده شده صورت گرفته باشد، می پسندم و با منطق موسیقی و شعر، سازگارتر می یابم.

یک جای جالب دیگر هم است. در آهنگِ انار انار از ما بود، همه با صبوری تا این جا را می خوانند: کنار یار از ما بود، میان صد ها دلبر:

ولی به یکباره گی دیگران خاموش می شوند و صبوری به تنهایی می گوید: سبزه نگار از ما بود.

برداشت من اینست که با هم خواندنِ انار انار از ما بود، کنار یار از ما بود، میان صد ها دلبر؛ هیچ مانعی ندارد، اما وقتی کسی می لافد که میان صد ها دلبر سبزه نگار از ما بود؛ پس این سبزه نگار داشتن در میان صدها را باید به تنهایی تعریف کند. و شاید به گفتة همان دوست: یک تصادف زیبای دیگر!

با کمترین دقت در آغاز آهنگ شهر خالی، جاده خالی، می شود دریافت که هو هوی باد وحشتناک در یک جادة خالی که شاید هم برگهای خشک را به هر گوشه پراگنده می کند، به بسیار زیبایی و در یک هماهنگی کامل با تصنیف، نواخته شده است. بعدش وقتی آهنگ ادامه می یابد، صدایی مشابه به تک سوار، در میانة سازها نواخته می شود و شاید هم این تک سوار، همان کسی است که می خواند:

شهر خالی، سفره خالی، کوچه خالی، خانه خالی

جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

من باور ندارم که نوازنده های ازبک، در حالی که تصنیف فارسی را نمی دانند، با چنان دقتی در تصنیف برای صبوری نواخته باشند. بی تردید که پای گرداننده گی دقیق در کار است و اگر این هم تصادف است، خوش به حال صبوری با این همه تصادف نیک و خوش شانسی!



زیاد انتظار نداشته باش

یکی از دوستان به شوخی به من می گوید که ترا مرض بی تفاوتی گرفته است؛ او می گوید وقتی من با تو صحبت می کنم، بسیار دقیق به گفته هایم گوش نمی دهی و به چشم هایم نمی بینی! دوستم توقع دارد که همزمان با گوش، از چشم هایم نیز برای شنیدن حرفهایش استفاده کنم. در حالی که می شود، با گوش شنید ولی با چشم زاویه های دیگر را دید.

با این همه، آن دوست بسیار غلط نمی گوید. بی تفاوتی عام است و شاید هم ساری بوده باشد. ببینید، مجموعة زنده گی همین است، تازه ترین کار امیر جان صبوری با استقبال بی نظیر در میان هموطنان مواجه شد. از هر جایی که بگذری، صدای یکی از آهنگهای او بلند است؛ اما این صدا را یک عده از آنانی که مثل من به مرض بی تفاوتی و جدی نگرفتن دچار اند، تا حال درست نشنیده اند. گوش و چشم شان به جای دیگر است.

با صبوری هستم. نباید زیاد انتظار داشته باشد. به باورِ من همین استقبال گرم و بی نظیر مردم برایش کافی است، زیرا بالاتر از آن چیزی نمی تواند وجود داشته باشد. بگذار کسی برایت تحسین نامه و مبارکباد رسمی نگوید، این تحسین نامه با صدای هر آهنگت در صفحة روان شنونده، از روز ها پیش حک شده است.

صبوری باید بداند که زنده گی همین است!



صبوری بار دیگر هم گل می کند

در همان شبی که گفتم، صبوری چند آهنگ از گزینة دومش را زمزمه کرد. باز هم تصنیف ها و کمپوز های بسیار دلنشین و باز هم آمیزش زبان گفتار و نوشتار!

گوشه یی از یک آهنگ صبوری به خاطرم مانده است که طرز بسیار جالبی داشت و فکر می کنم که همزمان با پخش گزینة دوم، روزهای درازی در صدر آهنگ های انتخابی قرار خواهد گرفت. می خواهم همین حالا به او مبارکباد بگویم تا اولین باشم:



شب شب گریه کردم

لپ لپ گریه کردم

جان جان گفتم اما

بان بان! گفتی رفتی

با این همه، یک پرسش باقیست. تمام مواد خامی را که صبوری در اختیار داشت، ما نیز داشتیم. آیا کسان دیگری هم مثل من، با شنیدن آهنگ های صبوری از خود می پرسند که چرا پیشتر از صبوری من این تصنیف و آهنگ ها را نساختم؟ شاید هم نه! زیرا با آن که ما مواد خام را داشتیم، اما آن استعداد و آن هنرمندی را نداشتیم.


"زنده گی همین است"



امیر جان صبوری که با آهنگ "تو از شهر خورشید به این جا رسیدی" پله های آغازین شهرت را پیمود و اکنون پس از عرضة آلبوم زنده گی همین است، از به نام ترین آهنگسازان و آوازخوانان کشور است.

پس از دوران "شهر خورشید" صبوری، رفته رفته آرکستر گل سرخ را همراهی کرد و از همان دوره تا حال هر چه سروده است، از خودش بوده و در هر مرحله یی بکر و تازه.

آن سالها سپری شد و آن روزگار گذشت. کابل سالهای جنگ را تجربه کرد و به اثر آن جنگها، عده یی دیگر از نو رو به سوی دیار غربت کردند که صبوری هم یکی از آنان بود.

سالهای زیاد پس از آن را صبوری در خاموشی سپری کرد. خاموشی بدین معنا که او با وجود بیش از 500 پارچه آهنگ و تصنیفی که برای دیگران ساخت، خود آوازخوانی نکرد.



دیر آید درست آید

آلبوم یا گزینة جدید صبوری با نام زنده گی همین است، دیر و بسیار درست آمد. ویژه گی های زیادی در این گزینه وجود دارد؛ در حدی که می توان گفت در واقع، یک چرخش بسیار عمده در موسیقی پیوسته یکنواخت ما با همین گزینه به میان آمد.

بافت، آمیزش، همنوایی و هماهنگی میان سازها در گزینة زنده گی همین است، به حدی طبیعی، سازگار و خیال انگیز است که بارها شنیدن نیز از لذتش نمی کاهد و حتی بر آن می افزاید.

تصنیف ها با وجودی که سرشار از مضمون و تصویر است، با زبانی بسیار ساده و گفتاری ارائه شده و در مواردی آن قدر حسی و متعارف است که شنونده می پندارد، خودش آن را سروده و یا همان لحظه ها را دیده است.

آمیزه یی از موسیقی خیال انگیز و تصنیف های بی تکلف و شورانگیز، زنده گی همین است را برای بسیاری ها به حدی پذیرفتنی ساخت که حالا شنیدن روزمرة آن به یک عادت تبدیل شده است.

من به این باور هستم که این آلبوم خلای بزرگی در قلمرو موسیقی ما را پر کرد.



استفادة جالب از مثل های مشهور

صبوری در گزینة زنده گی همین است، از مثل هایی که در زنده گی روزمرة ما به تکرار استفاده می شود، با بیانی بسیار دلنشین استفاده برده است.

او مثل از زیر باران برخاست به زیر ناودان نشست را در آهنگِ از کدامین سفر از کدامین شب، به گونة زیر استفاده کرده است:

ما از ابر و باران گریزان

ما بنشسته در زیر نودان

کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد، نیز به گونة بسیار شایسته در آهنگِ تا جوانی می رسد، استفاده شده است. امر طبیعی این است که تکرار برخی گفته هایی که از پیش در ذهن جا داشته باشد، موجب خسته گی و ملال در شنونده می گردد؛ اما صبوری توانسته است که از چنین ورطه یی آهنگهایش را نجات داده و حلاوتی خاص را در شیوة بیانِ برخی گفته های تکراری بگنجاند.



بسیاری از مردم ما در حالاتی خاص می گویند که دستم نمک نداره! مراد اینست که این گونه اشخاص هر چه خوبی کنند، هیچ کسی قدر شان را نمی فهمد و در مواردی هم شنیده ام که می گویند، دست من شور است. این دومی نیز به عین مراد استفاده می شود. صبوری این مورد را چنین به کار بسته است:

برو که دستم نمک نداره

سرمنزل ما سرک نداره



در زبان ما، آستین کهنه داشتن، مراد از ناداری و درمانده گی است. بسیاری ها در برابر اندک بی توجهی نسبت به خود شان، صدا می کنند: خیر است که آستین ما کهنه است! جانب مقابل با بیان این گفته، تداعی می کند که به علت غریب بودنش نسبت به او کم توجهی صورت گرفته است؛ اما این آستین کهنه داشتن، می تواند مراد از هر گونه ناتوانی باشد و فقط به ناتوانی مالی، خلاصه نمی شود.

صبوری هم با برداشتی زیبا، این استعاره را به گونة زیباتر به کار برده است:

آستین کهنه داشتیم از ما گذشتی

از من و از دل من یکجا گذشتی

بگذار این دل من پیش پایت بمیره

صد سال زنده باشی دشمنایت بمیره

دل پیش پا مردن و دعا کردن به این گونه که صد سال زنده باشی، خود نشانه های دیگری از زبان گفتاری روزمره است که بر شیرینی تصنیف می افزاید.



حسی بودن و پیوند منطقی

چند شب پیش در جمع برخی از دوستان، صبوری چیز هایی از گزینة دومش را می خواند. من هم آنجا بودم. صبوری پیش از آهنگی گفت که تصنیف را بسیار دقیق بشنوید و اگر نظری دارید به من بگویید. نتوانستم از آن تصنیف یادداشت مکمل بردارم و حتی با آن که در رابطه به آن تصنیف زیبا، نظری داشتم، به علت های مختلفی نتوانستم آن را به صبوری اظهار کنم. صبوری خواند:

از خط خاطره راهی بر سر بام غزل بود

زیر دندان حریفان مغز بادام غزل بود



صبوری این گونه تصویر های زیبا را با بیانی تازه در هر تصنیف جدیدش گنجانیده است. بی تکلف بگویم که همین من از پرداخت ها و بیان هایی مشابه در گزینة زنده گی همین است، بسیار لذت می برم و آن گونه موارد را بسیار می شنوم:

وای از دنیا که یار از یار می ترسد

غنچه های تشنه از گلزار می ترسد

شهسوار از جادة هموار می ترسید

عاشق از آوازة دیدار می ترسد

پنجة خنیاگران از تار می ترسد

این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

این پیوند زدن ها بسیار طبیعی، عاطفی و حسی است و مخصوصاً که ما به ده ها شهسوار، هراسان از جادة هموار را در دور و بر خود می شناسیم.

در جایی دیگر صبوری می خواند:

مثل ما نباشی، برگ هوا نباشی

در دیار غربت بی آشنا نباشی

در آغاز من به این باور بودم که صبوری می خواند:

مثل ما نباشی، گرد هوا نباشی

اما وقتی این آهنگ را صبوری در یک محفل خواند، شنیدم که می گفت: برگ هوا نباشی.

گرد هوا، می تواند تصویر یک موجود کم مقدار را به خوبی در ذهن زنده کند؛ ولی گرد پس از آن که به هوا بلند شد، به همان حالت خود باقی می ماند و برخلاف، برگ هوا گاه به این رو و گاه به آن رو می شود. زنده گی بی آشنا در دیار غربت که صبوری از آن می نالد، بیشتر به برگ هوا می ماند تا گرد هوا.



نازکخیالی با ساز و با آواز

درک برخی دقیقه ها و باریکی ها در شعر، لحظه های بسیار با کیفیت را در اختیار آدمی می گذارد. شاید از این بیتِ زیبا من به تنهایی لذت نبرم:

حرف دانش گر زند نادان عیب او مکن

خفته دایم خویش را بیدار می بیند به خواب

باورِ من اینست که بیان این گونه باریکی ها در شعر، ساده تر از تمثیل برخی حالات به وسیلة ساز و یا آواز است.

در موسیقی غزل هندی، جگجیت سنگهـ و انوب جلوتا از کسانی اند که بیشتر از دیگران به تمثیل کلمات می پردازند. آنان با شکل دادن آواز خود، معنای کلمه را تمثیل می کنند و زیبایی خاصی به غزل های شان می بخشند؛ اما صبوری این گونه چاشنی ها را به یک شیوة جدید به کار بسته است.

با دو نفر از دوستان بسیار نزدیک راهی بغلان بودیم و در مسیر راه صبوری می شنیدیم که نوبت شنیدن آهنگِ شهر خالی جاده خالی خانه خالی، رسید. این آهنگ را چندین مرتبة دیگر هم شنیده بودم. به دوستانم گفتم که توجه کنند، وقتی صبوری می گوید: خانه خالی، این گفته دو مرتبه تکرار می شود و مرتبة دومی آن شکلی واکنشی یا انعکاس گونه دارد و درست حالتی را تمثیل می کند که آدم در یک خانة خالی، آواز برآرد.

در آهنگِ دیگر، هنوز اول عشق است سفر دنباله داره، وقتی صبوری می گوید: دنباله داره، این صدا هم یک تکرار را در پی دارد و گویا دنباله می یابد.

یکی از آن دو دوست گفت که ممکن است تصادفاً چنین شده باشد و صبوری این قصد را نداشته که از تمثیل با چنین دقتی استفاده کند؛ اما من اولاً تصادف بودن چنین حالتی را نمی پذیرم و از سوی دیگر هم اگر تصادف باشد، بسیار خوشحال می شوم؛ زیرا ثابت می کند که موسیقی به گونة تصادفی هم پیوند و سازگاری بسیار نزدیک با شعر و حالات طبیعی دارد و به عبارة دیگر، بدون آن که خواسته باشی، آن قدر با زنده گی طبیعی سازگار است که می پنداری دقت بی اندازه را به خرج گرفته اند. در همین آهنگ وقتی جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی، گفته می شود صدای ساز را به گونه یی می شنوی که می پنداری جام های خالی به هم می خورند. آیا این هم تصادفی است؟

در آهنگِ "همو وختا که شهر شهرِ کهنه بود"، در جاهایی یک نالة آمیخته با ساز را می شنوی. من دقیقاً نمی دانم که این آواز با ساز نواخته شده است و یا این که به راستی هم توسط کدام خانم از ارکستر ازبکستان برآورده شده، اما مهم اینست که همین ناله هم در جایی بسیار مناسب گنجانیده شده و به تنهایی خود یک تمثیل بسیار زیبا و به جا را ارائه می دهد. این ناله به حدی با روان اصلی تصنیف سازگاری دارد که حتا اگر صبوری خود هم آن را تصادفی بخواند، من باور نمی کنم.

یک ویژه گی دیگر که بسیار با تمثیل بیگانه گی ندارد، لحن ارائه و تون آواز صبوری در جاجایی از برخی آهنگهاست. همو وختا که شهر شهرِ کهنه بود، چشمای ترا وقتی که به خواب می بینم، می تواند نمونه های بسیار خوب باشد. صبوری در این آهنگ ها، از آوازش به گونه یی استفاده برده که لحن روایتی آمیخته با احساس تأسف برای از دست دادن چیزی را، در ذهن زنده می کند.

صبوری آغاز آهنگ زنده گی همین است را که چنین آغاز می یابد:

چشمای ترا وقتی که به خواب می بینم

سودایی میشم، صحرایی میشم، تکه تکه تکه میشم

را با لحنی بسیار زیبا ادا می کند و گویی به شنونده حالت کسی را تلقین می کند که تازه از خوابی رویایی برخاسته و در حالی که در خیال با معشوقة رویایی اش همصحبت است، آهنگ می خواند؛ اما درست آن جا که صبوری می خواند: زنده گی همین است... لحن او تغییر می کند، تون آواز بدل می شود و به شنونده حالت برآمدن از دنیای رویا به واقعیت تلقین می شود.

می خواهم به آن دوست خود بگویم که اگر در گفته هایش جدی هم باشد، من این تصادف ها را بیشتر از واقعیت هایی که روی آن تلاش سنجیده شده صورت گرفته باشد، می پسندم و با منطق موسیقی و شعر، سازگارتر می یابم.

یک جای جالب دیگر هم است. در آهنگِ انار انار از ما بود، همه با صبوری تا این جا را می خوانند: کنار یار از ما بود، میان صد ها دلبر:

ولی به یکباره گی دیگران خاموش می شوند و صبوری به تنهایی می گوید: سبزه نگار از ما بود.

برداشت من اینست که با هم خواندنِ انار انار از ما بود، کنار یار از ما بود، میان صد ها دلبر؛ هیچ مانعی ندارد، اما وقتی کسی می لافد که میان صد ها دلبر سبزه نگار از ما بود؛ پس این سبزه نگار داشتن در میان صدها را باید به تنهایی تعریف کند. و شاید به گفتة همان دوست: یک تصادف زیبای دیگر!

با کمترین دقت در آغاز آهنگ شهر خالی، جاده خالی، می شود دریافت که هو هوی باد وحشتناک در یک جادة خالی که شاید هم برگهای خشک را به هر گوشه پراگنده می کند، به بسیار زیبایی و در یک هماهنگی کامل با تصنیف، نواخته شده است. بعدش وقتی آهنگ ادامه می یابد، صدایی مشابه به تک سوار، در میانة سازها نواخته می شود و شاید هم این تک سوار، همان کسی است که می خواند:

شهر خالی، سفره خالی، کوچه خالی، خانه خالی

جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

من باور ندارم که نوازنده های ازبک، در حالی که تصنیف فارسی را نمی دانند، با چنان دقتی در تصنیف برای صبوری نواخته باشند. بی تردید که پای گرداننده گی دقیق در کار است و اگر این هم تصادف است، خوش به حال صبوری با این همه تصادف نیک و خوش شانسی!



زیاد انتظار نداشته باش

یکی از دوستان به شوخی به من می گوید که ترا مرض بی تفاوتی گرفته است؛ او می گوید وقتی من با تو صحبت می کنم، بسیار دقیق به گفته هایم گوش نمی دهی و به چشم هایم نمی بینی! دوستم توقع دارد که همزمان با گوش، از چشم هایم نیز برای شنیدن حرفهایش استفاده کنم. در حالی که می شود، با گوش شنید ولی با چشم زاویه های دیگر را دید.

با این همه، آن دوست بسیار غلط نمی گوید. بی تفاوتی عام است و شاید هم ساری بوده باشد. ببینید، مجموعة زنده گی همین است، تازه ترین کار امیر جان صبوری با استقبال بی نظیر در میان هموطنان مواجه شد. از هر جایی که بگذری، صدای یکی از آهنگهای او بلند است؛ اما این صدا را یک عده از آنانی که مثل من به مرض بی تفاوتی و جدی نگرفتن دچار اند، تا حال درست نشنیده اند. گوش و چشم شان به جای دیگر است.

با صبوری هستم. نباید زیاد انتظار داشته باشد. به باورِ من همین استقبال گرم و بی نظیر مردم برایش کافی است، زیرا بالاتر از آن چیزی نمی تواند وجود داشته باشد. بگذار کسی برایت تحسین نامه و مبارکباد رسمی نگوید، این تحسین نامه با صدای هر آهنگت در صفحة روان شنونده، از روز ها پیش حک شده است.

صبوری باید بداند که زنده گی همین است!



صبوری بار دیگر هم گل می کند

در همان شبی که گفتم، صبوری چند آهنگ از گزینة دومش را زمزمه کرد. باز هم تصنیف ها و کمپوز های بسیار دلنشین و باز هم آمیزش زبان گفتار و نوشتار!

گوشه یی از یک آهنگ صبوری به خاطرم مانده است که طرز بسیار جالبی داشت و فکر می کنم که همزمان با پخش گزینة دوم، روزهای درازی در صدر آهنگ های انتخابی قرار خواهد گرفت. می خواهم همین حالا به او مبارکباد بگویم تا اولین باشم:



شب شب گریه کردم

لپ لپ گریه کردم

جان جان گفتم اما

بان بان! گفتی رفتی

با این همه، یک پرسش باقیست. تمام مواد خامی را که صبوری در اختیار داشت، ما نیز داشتیم. آیا کسان دیگری هم مثل من، با شنیدن آهنگ های صبوری از خود می پرسند که چرا پیشتر از صبوری من این تصنیف و آهنگ ها را نساختم؟ شاید هم نه! زیرا با آن که ما مواد خام را داشتیم، اما آن استعداد و آن هنرمندی را ندا شتیم.
برگرفته از وبلاگ گرد راه

·

موسيقي      
هشت پروژه آموزش موسیقی برای دختران در سه ولایت کشور فعال است ·
پیکرآواره استا د ساربان خواننده افغان، بعد از سالها در افغانستان به خاک سپرده شد ·
فرهاد مهراد سیاسی ترین خواننده ایران ·
ابو نصر فارابی موسیقی دان ·
حنجرهء هند ·
کنسرت صفدر توکلى در ولايت باميان ·
خواهران ما بايد استعداد شانرا در عرصه موسيقى بيازمايند ·
دريائی از شادی ·
زنده گی همین است ·
جستاری در آثار استاد محمد حسین سر آهنگ ·
تا شش ماه اینده کار جدید از امیر جان صبوری ·
پيوندها ·

Login »