ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

گشت و گذاری در کابل


16.10.2005 22:21

17:23 گرينويچ - پنج شنبه 15 سپتامبر 2005

سیروس علی نژاد
در سفر به کابل

گشت و گذاری در کابل
آنجا که بود آن دلستان با دوستان در بوستان
شد گرگ و روبه را مکان شد کوف و کرکس را وطن

ابر است بر جای قمر، زهر است بر جای شکر
سنگ است بر جای گهر، خار است بر جای سمن

امیر معزی



--------------------------------------------------------------------------------


خانه های مرده، بناهای مرده، درختان مرده، باغ های مرده، دیوارهای مرده، و خیلی چیزهای مرده دیگر تصویر شهر کابل را می سازند.

تصویر کابل تصویر ویران همان شهر و دیاری است که امیر معزی در شعرش گفته و "ربع و اطلال را از آب چشم خویشتن پرخون و گلگون" کرده است. (1)

بیهوده نیست که بسیاری از کابلی ها در بازگشت به شهر خود گریسته اند. دیدار آن خرابی ها جز گریستن چاره دیگر بر نمی دارد. اما در کنار این چیزهای مرده، خیابان های زنده و پر جنب و جوش که در آنها آدم و اتومبیل و اسب و گاری و دو چرخه در هم می لولند و از کنار هم می گذرند، تناقض شگفت انگیز شهر کابل است. شهری که از یک سو بوی مرگ می دهد و از دیگر سو نبض زندگی در آن پرتپش می زند.

"دارلفغان"

کابل شهری استثنایی است. انگار شهری کهن با باشندگان دیرینه اش بر اثر حفریات باستان شناسی از دل خاک سر برکرده و زندگی از سر گرفته باشد. اما این دنیای کهنه چنان به سرعت به سوی دنیای جدید دوان است که آخرین پدیده های دنیای مدرن را در مغازه های کهنه و عهد بوقی آن می توان یافت.

شهر جز ویرانه ای نیست. جنگندگان ویرانگرش هرگز به این نیندیشیده اند که خود باید روزی در آن زندگی کنند. باید محیطی قابل زیست داشته باشند. باید کودکانشان به مدرسه بروند، باید آب، برق، خیابان، کوچه و خانه داشته باشند. هیچ چیز در آن چیزی نیست جز آنکه نشان از چیزی دارد که زمانی بوده است. همه چیز زمانی چیزی بوده است اما امروز چیزی نیست. یک روز که به دارالامان رفته بودیم چنان دلم گرفت که به راننده گفتم لطفا برگرد! جنگ جز ویرانه برای دارالامان باقی نگذاشته بود.

سوی دیگر شهر من به شهرهایی که تازه وارد می شوم جهات اربعه را گم می کنم و نمی دانم در مشرق هستم یا مغرب - آنجا که خیابان تیمنی واقع است، یا محله باغ بالا، وضع بهتری داشت.

در تیمنی مانند مرکز شهر، ساختمان های بلند و چند طبقه یکی پس از دیگری سر بر می آوردند؛ ساختمان هایی بد ترکیب، گاه کوتاه، گاهی بلند ولی به هر حال ناهماهنگ تر از هر جای دیگر در جهان سوم که بتوانید تصور کنید . بناهایی که از نوکیسگی بیشتر نشان داشتند تا فرهنگ یک مردم چند هزار ساله. ساختمان هایی که برای هیچ شهری افتخاری به حساب نمی آیند ( ای کاش می آمدند مانند مسجد و مصلای تازه ساخت کابل که برای خود شکل و شمایلی دارد و نشان از فرهنگی ) اما این ساختمان ها هر چه بودند در شهری که خانه هایش چون آبکش سوراخ سوراخ شده، لااقل بوی تازگی می دادند. ظاهرا شهر پیش از جنگ هم بوی تازگی نمی داد اما هر چه بود جایگاه مردمان نوکیسه نبود. گویا مردمی با فرهنگ در آن می زیسته اند و شهری در خور خود ساخته بودند. امروزه کابل یا جایگاه تهی دستان شهری است یا کسانی که یک شبه ثروتمند شده اند و برخلاف کیسه های مملو از اسکناس شان، از ثروت فرهنگی چیزی افزونتر از تهی دستان شهری در بساط ندارند. در کابل، امروزه دیگر کابلی کمتر پیدا می شود. هرکس از هر جای کشور سرازیر شده تا وجه معاشی در آنجا به دست آورد.

هنوز راه درازی در پيش است

با وجود این در بسیاری از خیابانها همین مغازه های تو سری خورده و درب و داغان هم زاید به نظر می رسند چون دست فروش ها با دکه های بی ریخت، کثیف و جلنبر تمام خیابان را به نفع خود مصادره کرده اند. به گونه ای که خیابان با پیاده رو و مغازه ها یکی شده و آدم ها بیشتر در خیابان اند تا در پیاده روها. خیابان چنان مملو از خریدار و فروشنده است که اگر ماشینی از آن بگذرد آدم غریبه خیال می کند راه خود را گم کرده است در حالی که نه اتومبیل ها که آدم ها راه خود را گم کرده اند، این آدم ها هستند که خیابان را با پیاده روها اشتباه گرفته اند.

امروزه جز یکی دو راسته بی سقف از آن بر جای نمانده و چیز خاصی هم در آن نمی فروشند. راسته ای که راسته نیست، هویت خود را باخته یا به اطراف منتقل کرده است. اطراف این بازار که اطراف دریای کابل نیز هست، طلا فروش ها و صراف ها صف کشیده اند. پول را در خیابان پارو می توان کرد. آدم از میزان پولی که در خیابان و پیاده روها، در دست فروشندگان ارز، یا در جعبه های شیشه ای - از آن نوع که سابق چاقوهای زنجان می فروختند - می بیند، متعجب می شود. شاید دهها و بلکه صدها میلیون دلار ارز هر روز در خیابان خرید و فروش می شود، و شگفت آنکه این شهر که تا دیروز در جنگ به سر می برد، چنان ایمن است که هیچ فروشنده ای از بر سر دست نگهداشتن پولهای خود نگران نیست. انگار کیف بر و جیب بر در آن وجود ندارد.

فروشندگان پولها را بر سر دست می گیرند و با پیادگان یا سرنشینان اتومبیل های در حال گذر معاوضه می کنند. درست کنار بازار، و در غلغله خرید و فروش پول، طلافروشی ها جلوه می فروشند. تعداد طلافروشی هایی که در آنجا دیدم از بازار طلافروشان تهران بیشتر بود. طلاهای ساخته شده به صورت سینه ریزو گردن آویز یا دست بند و گوشوار و هر چیز دیگر، و همه بی ریخت خریداران را به خود می خواند. من نمی دانم آنهمه طلا را در کابل که می خرد. از قیافه مردمان بر نمی آمد که آنهمه پول برای خرید طلا داشته باشند اما بی تردید خریدار دارد. اگر خریدار نداشتند، وجود نداشتند.

دريای کابل

افغان ها به رودخانه، دریا می گویند و منظورشان از دریای کابل همان رودخانه ای است که یک دم موش آب بیشتر در آن جاری نیست. آب همین اندازه است که سبزه های بستر رود را برویاند. ظاهرا خشکسالی های پی در پی در کنار جنگِ سالهای سال، که سبب شده کسی به تمیز کردن رود فکر نکند، و نیز کشاورزی بالادست این وضع را باعث آمده است. اما کابل اساسا شهر پر آبی نیست. آب لوله کشی درستی هم ندارد. شاید یک سوم یا کمتراز آن، دارای آب لوله کشی باشد و نبود آب لوله کشی، وضع بهداشت شهر را اسفناک تر کرده است. وضع بهداشت شهر به قدری بد است که مسافر خارجی تقریبا به چیزی نمی تواند به رغبت دست بزند و از خوردن میوه و غذا پرهیز می کند. کم آبی بر میزان گرد و خاک شهر افزوده و از شمار درختان کاسته است. شهر این روزها خود را دور تا دور کابل قدیمی که پوشیده از کوههای بلند است می گستراند و چیزی شبیه زورآباد کرج در تمام اطراف آن در حال روییدن است، اما در این نواحی تازه ساز مردم آب ندارند و با تانکر آب به خانه هایشان می برند. برق که جای خود دارد.

کم آبی مختص کابل نیست. تمام کشور کوهستانی افعانستان دچار کم آبی است. با وجود این افغان ها اعتقاد دارند که کشور پر آبی دارند که همه آبهایش به کشورهای همسایه می رود؛ آمودریا به تاجیکستان، رود کابل به پاکستان و هیرمند به ایران.

شاید این حرف که از چند تن از روشنفکران افغان شنیده ام و ظاهر شاه نیز در مصاحبه خود با بی بی سی گفته بود "ما دریاهای خروشان داریم اما فقط باید بتوانیم از آن استفاده کنیم"، درست باشد اما به نظرم می رسد که افغانها همچنان که به رود دریا می گویند در دیگر دارایی های خود نیز مبالغه می کنند. این نوع مبالغه عادت ما مشرق زمینی هاست.

جمعیت وحشتناکی که بدون آمادگی کابل به شهر ریخته است، سبب گرانی وحشتناک زمین و مسکن و اجاره بها شده است. قیمت زمین و مسکن و اجاره خانه در کابل بی تردید دو برابر تهران است که خود یکی از شهرهای گران جهان به شمار می رود. شهر از جمعیت غلغله است و دلیل عمده آن این است که کابل این روزها از حاشیه نشینان و تهی دستان شهری که در جستجوی وجه معاش، خود را به پایتخت رسانده ان، پر شده است.

می گویند جمعیت کابل در هنگام سقوط طالبان چیزی در حدود 350 هزار نفر بود، و باز می گویند امروز به حدود چهار میلیون نفر بالغ شده است. البته اینها همه حدس و گمان هایی است که در کابل بر زبان می آید. وگرنه هیچ آماری درکار نیست. هیچ کس هم به فکر آمار نیست. سهل است مردمان شناسنامه ندارند و به هنگام انتخابات پارلمانی که اکنون در جریان است به این شیوه متوسل شده اند که مرکبی برای انگشت زدن به کار گیرند که به راحتی رنگ نبازد.

"بهشت رسانه ها"

اما پیش از آنکه از انتخابات بگوییم باید از دو سه چیز دیگر سخن گفت. از باغ بالا و از باغ بابر و از اینکه کابل امروز بهشت رسانه هاست. هیچ مزاحمتی برای خبرنگاران نیست. تمام رادیوها و خبرگزاری ها و تلویزیون ها در آن دفتر و دستک دارند و هر ازگاهی رسانه تازه ای در آن پا می گیرد. آخرین رسانه ای که همین دو ماه پیش ایجاد شده بود و همه جا سخنش در میان بود، تلویزیون طلوع بود که برنامه هایش در شهر گل کرده بود. روزنامه های کابل البته چنگی به دل نمی زنند اما تا بخواهید کار و بار رادیوها و تلویزیون ها رونق دارد. روزنامه ها کاروبارشان پر رونق نیست چون سطح سواد پایین است اما رادیو و تلویزیون خوشبختانه به سواد نیاز ندارد.

آزادی بیان در اینجا در رسانه های دیداری و شنیداری بیشتر به منصه ظهور رسیده است. آزادی بیان تا بخواهید هست. حتی آزادی پس از بیان هم هست اما گویا گوش شنوا نیست. یک روزنامه نگار در پاسخ سوالم درباره آزادی بیان می گوید: آزادی بیان؟ آزادی بیان هست اما نگاه قدرت به آزادی بیان این است که بگذار بگویند. شما آزاد هستید هر روز انتقاد کنید، ما هم نمی شنویم! بعد اضافه می کند آزادی بیان خودش هدف نیست. آزادی بیان، خاصیتش نباید عقده گشایی باشد.

ديدنيها

از دیدنی های شهر، باغ بابر و باغ بالا و لابد خیلی چیزها و جاهای دیگر است که من در یک هفته اقامت خود فرصت دیدار آنها را نداشتم.

باغ بابر و باغ بالا از گذشته فرهنگی و هنری شهر حکایت دارند. باغ بالا که گویا کاخ سلطنتی امیر عبدالرحمان خان پادشاه پر قدرت و مستبد افغانستان بوده، بر تپه های بلند شهر واقع است و چشم انداز دلپذیری بر سراسر شهر دارد.

این باغ با بنای با عظمت و منحصر به فردش، همچنان ویران افتاده و مرمت های هنرمندانه را انتظار می کشد اما همان هیآت زخم خورده ی از پا افتاده کاخ نیز نشانگر شکوه و جلال آن است. خوشبختانه زخم های باغ بابر که بزرگتر و با شکوه تر از باغ بالاست، به سرمایه آمریکایی ها و همت تشکیلات هنری آقاخان التیام یافته و بار دیگر زندگی از سر گرفته است. دیوارها و بناهایش مرمت شده، تالارش برای بازدید آماده شده، مقبره بابر و خانواده شاهی در خور بازدید شده و گردانندگانش از بازدید کنندگان می خواهند در دفتر یادبودش چیزی بنگارند.

در این باغ که به لحاظ بزرگی نظیر ندارد، دیگر درختی نمانده است. دوباره باید در آن درخت و گل کاشت تا روح بابر این پادشاه گورکانی هند که کابل را بیشتر از کابلی های روزگار ما و جنگ سالاران نا آگاهش دوست می داشت، آرام گیرد.

انتخابات

از فرهنگ که بگذریم، مهمترین موضوع سیاسی روز انتخابات پارلمانی بود. همه چیز در شهر از انتخابات حکایت داشت. تابلوها و پرده های تبلیغات انتخاباتی از در و دیوار شهر بالا رفته بود. بوردها و پارچه نویس ها مرا به یاد انتخابات تهران می انداخت. تبلیغات شباهت تام و تمامی به انتخابات خودمان داشت. در بالای ساختمان های بلند ناگهان چشمتان به عکس نامزدهايی می افتاد که شباهتی به مردم داخل خیابان ها و پیاده روها نداشتند. خیلی شیکتر، اتو کشیده تر و فرنگی مآب بودند. حتی از ما در تبلیغات پیش افتاده بودند و پارک ها را هم قرق کرده بودند. در تمام پارک ها اتومبیل هایی با بلندگوهای قوی به نفع کاندیداها تبلیغ می کردند. همان روز اول از راننده ای که مرا به شهر می برد پرسیدم تصمیم گرفته ای به کی رای بدهی؟ خندید و گفت تصمیم گرفته ام رای ندهم! گفتم چرا؟ گفت همه قوماندان ها خودشان را کاندید کرده اند، کسی از مردم کاندیدا نشده است. بعدها که تحقیق کردم حرف راننده درست بود. عده کمی از مردم برای نمایندگی ثبت نام کرده اند، اکثریت کاندیداها همان صاحبان قدرت اند.

در هتلی که اقامت دارم یک فرنگی (خارجی، غربی) را می بینم که هر روز با زیر پیراهن بر صندلی نشسته و روزنامه می خواند. دیگران هر کس کاری دارد و صبح پس از صبحانه به سمتی می رود اما او تازه ساعت ده یازده وارد حیاط می شود و بر صندلی لم می دهد. پرس و جو می کنم که این کیست که هیچ کاری ندارد. معلوم می شود که او یک کانادایی و تاجر مرکب (رنگ ويژه انگشت رای دهندگان) است. آمده است مرکب خود را بفروشد، منتظر است آزمایش ها تمام شود، کار دیگری ندارد. یعنی او مرکبی را به برگزار کنندگان انتخابات معرفی کرده که وقتی به آن انگشت بزنند به راحتی شسته نمی شود.

برگزار کنندگان انتخابات به مرکبی فکر کرده اند که وقتی هنگام رای دادن انگشت خود را در آن فرو کنند برای مدت مدیدی شسته نشود و به این ترتیب خطر تقلب چند بار رای دادن از میان برود.

با یکی از دوستان که مرا به دیدار شهر می برد، صحبت این را پیش می کشم که چرا برای مردم کاری نمی کنند؟ به طعنه می گوید: "توقع شما از اوضاع ناشی از تمایلات اومانیستی شماست، قرار نیست کاری بکنند!". می گویم خیلی ها به این انتخابات عقیده ندارند، تو چه فکر می کنی؟ می گوید: " بیشتر نمایش است. عده ای به مجلس خواهند رفت که برای پنج سال مصونیت پارلمانی پیدا کنند. تا پنج سال دیگر هم که نمرده اند، فکری به حال خود خواهند کرد".



اما این بدبینی ها ره به جایی نمی برد. مردم کابل فارغ از مسائل سیاسی به آینده خود امیدوارند. امیدوارند که وضع هر روز بهتر شود و سال به سال کار و کسب شان رونق بگیرد. همین امید به آینده است که سبب شده است بچه هایش سه شیفت در روز به مدرسه (مکتب) بروند - مدرسه کم و تعداد دانش آموزان زیاد است - همین امید به آینده است که وقتی با یکی از ساکنانش از خرابی های شهر می گویم لب ور می چیند، همین امید به آینده است که بسیاری از مردمان فرهیخته را از این سوی و آن سوی جهان به کابل می کشاند.

همین امید به آینده است که جمعیت شهر را در ظرف سه سال ده برابر کرده است. همین امید به آینده است که بچگک وقتی دوربین مرا می بیند خندان جلو می آید که از او هم عکس بگیرم. همین امید به آینده است که سبب می شود همسفر من در هواپیما وقتی می فهمد که من روزنامه نویسم می گوید خواهش می کنم از خرابی ها ننویس، بزودی آباد خواهد شد و من از لحن او که سرشار از وطن دوستی است گریه ام می گیرد.

----------------------------------------------

(1) شعر امیر معزی چنین شروع می شود:
ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من
تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلاع و دمن
ربع از دلم پرخون کنم، خاک دمن گلگون کنم
اطلال را جیحون کنم از آب چشم خویشتن
از سایت بی بی سی

·

سفرنامه ها      
پای صحبت با به مو چی ·
سفري به درون مدرسه هاي اسلامي پاکستان ·
یادداشت‌های سفر کابل ·
گزارش کوتاهی از يک سفر ·
زیارت وطن از هارون سعید ·
کابل درروز اتنخابات -3 ·
چشم دید های یک خبر نگار ایرانی-2 ·
-1-چشم دید های یک خبر نگار ایرانی از هرات ·
گشت و گذاری در کابل ·
به بهانه‌ي سفر استاد اسماعيل اكبر ·
افغانستان امروز از نگاه شاهد عيني - ۱۵سنبله ۱۳۸۴ ·
پشتونیزاسیون آمریکایی ·

Login »