ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

چشم دید های یک خبر نگار ایرانی-2


14.10.2005 00:41

عروسي در هرات
گزارش سفر به افغانستان؛ ديدار با زندگي و آئين عروسي در اين ديار غريب. تلفيقي از سنت و مدرنيزم.
تهران _ميراث خبر:
جاذبه‌هاي گردشگري _حميد ذكاوت: از خانه حاج ناصر بيرون آمديم تا گشتي در شهر بزنيم. بعد از كمي گشت وگذار در شهر ظهر شد و قرار شد به يك رستوران برويم. من مثل هميشه زودتر از ديگران سير شدم و با دوربينم آمدم جلوي در رستوران. چند تا زن و بچه فقير دوره‌ام كردند و من هم از عكاسي غافل نشدم. يكي از زن‌ها كه برقع داشت بي‌خيال نشست دم در رستوران و چند تا دختر بچه هم دوره‌اش كردند. من عكاسي مي‌كردم كه ناگهان يك جوان مسلح با لباس نظامي اعتراض شديدي به عكس برداري كرد. چند لحظه‌اي با او بحث كردم و در نهايت حاج ناصر را صدا كردم. نمي‌دانم به او چه گفت كه غائله ختم شد. وقتي عكس‌ها را به حاج ناصر نشان دادم از برخورد با آن جوان ناراحت شد. از او مي‌پرسيدم اعتراضت براي چيست؟ اما او نمي‌فهميد من چي مي‌گم. و تنها اين جمله را تكرار مي‌كرد كه چرا از زنها عكس گرفتي؟ تو ناموس و غيرت حاليت نيست! من نمي‌فهميدم چطور عكاسي از زن مساوي است با بي‌غيرتي! بعد از آن صبح پربار و اين ناهار معركه اين برخورد وجهي ديگر از جامعه افغاني را نشان مي‌داد.br>هنگام غروب شال و كلاه كرديم و رفتيم مجلس شيريني خوران. در شهر هرات در بين ساختمان‌هاي جديدي كه ساخته‌اند چند سالن عروسي هم بنا كرده‌اند. بزرگ و مجلل و با امكانات بسيار خوب براي جشن‌ها و سمينارها. در يكي از همين بناها جشن برپا بود. از دم در آدم ايستاده بود تا خود سالن كه مملو از جمعيت بود همه يا لااقل اكثر جوان‌ها در حال رقص و پايكوبي بودند. گروه پنج نفره‌اي با نواختن ارگ و گيتار و تمپو به جشن حال و هوايي ديگر داده بودند. آهنگ‌ها اكثرا ايراني بود و باقي هم كه افغاني بود را به خوبي مي‌فهميديم. آهنگ‌هاي سوزان روشن و ليلا فروهر و حميرا مورد پسندتر از ديگر آهنگ‌هاي وطني بود. كمي ميان جمعيت چرخيدم و از جوانهايي كه مي‌رقصيدند عكس گرفتم. داماد پسر بيست و دو ساله‌اي بود كه از وضعيت خوبي هم برخوردار بود. شام آوردند. سيني بزرگ با ديس برنج و چند نوع خورشت و مقدار قابل توجهي گوشت. نگاه كردم و سير شدم! هر سيني براي سه نفر تدارك ديده شده بود، خيلي بود. تا نزديكهاي 12 شب مانديم و بعد خداحافظي كرديم و داماد به ما براي يادگاري چند بسته شكلات هديه داد. تشكر كرديم و تبريكات مفصلي هم گفتيم و برگشتيم خانه.
انتخابات نزديك است و همه دلشوره دارند.
فردا شنبه راهي كابل‌ هستيم. براي انتخابات بايد در پايتخت باشيم. حاج ناصر هم بيشتر ترغيب‌مان مي‌كند كه كابل را حتما ببينيم و اثرات جنگ داخلي اخير را از نزديك مشاهده كنيم. قصد اوليه‌مان اين بود كه زميني به كابل برويم. حتي اگر امنيت هم ‌بود به علت نبود جاده خوب و مطمئن سفرمان 40 ساعت طول مي‌كشيد و انتخابات يكشنبه 27 سنبله (شهريور) برگزار مي‌شد. تصميم گرفتيم رفتن را هوايي و برگشت را زميني بياييم. تا همين الان تمامي قضاوت‌هايم غلط از آب در آمده! زن‌ها آزاد هستند. امنيت برقراره و شهر در تب و تاب سازندگي است. اقتصاد آزادي هم دارند و اين يعني رقابت و شور زندگي روزانه. شب را با چاي شروع كرديم كه شامل دو نوع چايي است. سبز و سياه، چاي سبز همان برگ‌هاي چايي است كه سوزانده نشده و طبعي سرد داره و چايي سياه همان چايي است كه در ايران متداول است كه طبعي گرم داره و خواب آوره. اين باور افغاني‌هاست. خودشان بيشتر چاي سبز استفاده مي‌كنند. شنبه شد و رفتيم به دنبال بليت هواپيما.ساعت 9 شد و هنوز هيچ كجا بليت نيست. حاج ناصر از نفوذش استفاده مي‌كند تا بتواند امروز،‌ ما را راهي كابل كند. فهميديم كه قبل از ساعت 13 هيچ پروازي به كابل صورت نمي‌گيرد. دوست حاج ناصر قول داد كه بليت براي ما بگيرد. فقط دو شركت مختلف در افغانستان ترانسپورت هوايي انجام مي‌دهند. يكي آريانا افغان كه يك شركت هوايي دولتي است و ديگري كم اير Kam Air كه يك شركت خصوصي است. احتياج به يك كافي‌نت داشتيم. در شهر هرات بيشتر از 15 محل براي كارهاي اينترنتي مشغول به فعاليتند اما اكثرا براي برقراري ارتباط مشكل دارند. نتوانستيم عكس‌هايمان را بفرستيم. همين باعث دلشوره بيشتري برايم شد. ما بايد ساعت 12 در فرودگاه باشيم. اثاثيه‌مان را برداشتيم و راهي فرودگاه شديم. فرودگاه هرات 20 كيلومتر از مركز شهر فاصله دارد. با پرداخت 200 افغاني يا روپيه‌ به فرودگاه رسيديم. با پرداخت 500 افغاني كه تيغمان زدند كارت پرواز گرفتيم. بي‌نظم‌ترين فرودگاهي بود كه در عمرم ديدم! ما دير رسيده بوديم. يكي از نگهبان‌ها رفت كه كارمان را راه بيندازد. مسئول كنترل پاسپورت‌ها و صدور كارت پرواز كارشان را تمام كرده و رفته بودند روي باند فرودگاه. يك افغاني را آنجا شيريني داديم و دويديم طرف هواپيما! هواپيما روي باند ايستاده بود و يك صف 200 نفري مقابلش. سوار شديم. پرواز ما تا كابل يك ساعت طول مي كشيد. از پنجره هواپيما وقتي شهر كابل را ديدم دلم براي مظلوميت آدمها به درد آمد. شهري بزرگ اما ويران!


·

سفرنامه ها      
پای صحبت با به مو چی ·
سفري به درون مدرسه هاي اسلامي پاکستان ·
یادداشت‌های سفر کابل ·
گزارش کوتاهی از يک سفر ·
زیارت وطن از هارون سعید ·
کابل درروز اتنخابات -3 ·
چشم دید های یک خبر نگار ایرانی-2 ·
-1-چشم دید های یک خبر نگار ایرانی از هرات ·
گشت و گذاری در کابل ·
به بهانه‌ي سفر استاد اسماعيل اكبر ·
افغانستان امروز از نگاه شاهد عيني - ۱۵سنبله ۱۳۸۴ ·
پشتونیزاسیون آمریکایی ·

Login »