ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

پای صحبت با به مو چی


27.04.2006 01:46

صادقي



براي گشت و گزار در شهر با برادرم ناظري از اتاقي كه در نزديكي مدرسه ي "سلطانيه" گرفته بوديم بيرون آمديم.

آسمان شهر را پاره هاي ابر پوشانده و نم نمك باران ملايم كه هر چند لحظه يك بار مي باريد اشتياق آدمي را به چكر و گردش چند برابر مي كرد.

هوا نه مثل يك دو روز گذشته سرد بود و نه مانند سه روز قبل آنچنان گرم كه در راه رفتن عرق از سر و رويت سرازير شود. وزش ملايم باد بر خلاف روز هاي گذشته به خاطر نم نمك باران گرد و خاك را به هر سو نمي پراكند و چشمان ره گرزان را نمي آزرد.

از ميان كوچه هاي خاكي و ديوارهاي كه غبار جنگ بر آنها نشسته و سالها است كه به خاطر ناملايمات روزگار دستي به آنها كشيده نشده؛ قدم زنان به سوي روضه سخي به راه افتاديم.

نسيم ملايم صبحگاهي عطر دل انگيز گلهاي روضه را به هر سوي پخش مي كرد، نفس عميقي

كشيدم و به دوستم گفتم چه هواي مطبوعي! در مدتي كه در مزار بودم امروز بهترين هوا را دارد.

از در شرقي وارد محوطه وسيع ، سرسبز و پر از گل و درخت روضه شريف شديم، حوضهاي زيبا و بزرگي كه در هر كدام چندين فواره تعبيه گرديده است بر زيبايي محوطه مي افزايد، طرف دست راست در ورودي ما در فضاي خالي از گل و چمن كه با سيمان فرش شده است كبوتران روضه مشغول چيدن دانه هاي گندمي است كه زائر ين براي بر آورده شدن حاجتهاي خود مي ريزند، فضاي روضه و محوطه ي اطراف آن مكان امن براي هر موجود زنده اي است؛ اين موضوع را كبوتران روضه نيز مي دانند به همين خاطر از افرادي كه به د يدن آنها مي روند نه تنها رم نمي كنند بلكه آنان اگر بخواهند مي توانند كبوتران را لمس كنند و حتي گاه گاهي كساني كه در پيش آنها دانه مي ريزند به سر و شانه شان مي نشينند و به اين طريق از پذيرايي كنندگان خود قدر داني مي كنند.

باغبان روضه مشغول اصلاح گل بوته هاي و باغچه ها است، روي صندليهاي سيماني محوطه، سر چمنها و زير درختان سرو، بيد و چنار حلقه هاي جمعيت به صحبت و گفتگو مشغول اند و كودكان فارغ از غم روزگار به جست و خيز و مزاح مي پردازند و گداياني كه بيشتر شان را كودكان و دختر بچه هاي بي سرپرست و خانه به دوش و معلولان جنگي، زنان و پيرمردان بي سر پناه و تعداد زيادي از جنگ زده هاي شهرهاي كشور كه همه چيز خود را در جنگ از دست داده تشكيل مي دهند؛ نظر آدمي را به خود جلب مي كند، همچنين زنان فالگير و طالع بيني كه يكي پس از ديگري با سماجت زياد از آدم مي خواهند تا فال و طالعش را بگيرد.

طرف جنوب محوطه روضه مديحه سرايان و نقالان كه معمولا به نقل داستانها، معجزات، و دلاوري هاي حضرت امام علي(ع) مي پردازند؛ مردم را به اطراف خود گرد آورده اند، كمي آن طرف تر كشتي گيران جوان مشغول زور آزمايي باهم هستند و تماشاچيان با نعره هاي بلند: آفرين، شباز، بزنش... پهلوانان مورد نظر و علاقه خود را تشويق مي كنند.

بعد از گشت و گزار در محوطه روضه سخي از در شمالي روضه بيرون شديم ، بازار اصلي شهر مزار در اطراف روضه واقع است، دكانها، پاساژها و دست فروشها بيشتر در اين موقعيتها قرار دارند. در بازار اطراف روضه هر چه دلت بخواهد مي يابي؛ از لوكسترين اجناس خارجي گرفته تا صنايع محلي و وطني، اما چهره شهر و بازار با همه جنب و جوشي كه دارد تا هنوز غبار گرفته به نظر مي رسد اين اولا به خاطر اين است كه هنوز دولت مركزي ضعيف است و نتوانسته به خاطر مشكلات و گرفتاري هاي كه چندين سال جنگ در پيش روي او قرار داده به اين شهر تاريخي و محبوب مردم افغانستان آن چنان كه لازم است رسيدگي نمايد و آن را كنترل كند گرچه حضور تفنگداران از مراكز شهر آنچنانكه در سابق بود برداشته شده اما تا هنوز در ادارات و مراكز دولتي حضور گستر ده دارند به همين خاطر هر چند گاهي يك بار بر سر تصاحب قدرت بيشتر در شمال با هم گلاويز مي شوند و براي جابجايي افراد خود در مراكز دولتي به رقابت مي پردازند به همين خاطر بي نظمي، عدم رسيدگي به نظافت و پاكيزگي شهر و بازار كاملا مشهود است.

پس از گشتي در بازار تصميم گرفتيم تا كفشهاي مان را واكس زده و سپس به اتاق خود بر گرديم. از آنجاي كه رنگ كفش من فولادي بود و كم پيدا مي شد؛ پيش چند واكس زني كه رفتيم گفتند رنگ فولادي نداريم.

بالاخره به بازار ليلامي فروشها رفتيم، نظرم به پير مرد مچي افتاد كه در كنار يكي از كانتينرها بساط كاسبي اش را پهن كرده و مشغول دوخت و دوز و واكس كفش است، صندوق كهنه اي كه روي آن شش بوتل رنگ و سه قوطي ميخ نهاده طرف راستش قرار داشت و سنداني را نيز در جلوش گذاشته و مقدار چرم و تكه هاي لاستيك در اطرافش پراكنده بود جلو رفتيم، به پير مرد سلام كردم و پهلويش ايستاده گفتم:

پدر رنگ فولادي داري!

سرش را بلند كرد، به چهره اش كه نگاه كردم به نظرم آمد آشنا است، اما نه، قبل از اين هرگز او را نديده بودم، شايد اين حس آشنايي ناشي از درد و غم غربت و مشكلاتي بود كه من و او را به هم پيوند مي داد، نمي دانم شايد هم او را قبلا در جاي ديده بودم و حال در ذهنم نمي آمد.

نمي دانم چرا نسبت به او حس كنجكاوي ام تحريك شد، به خصوص وقتي كه چشم در چشمم دوخت و گفت:

بله بچم رنگ فولادي هم دارم.

نگاهش مملو از حسرت بود و در چشمانش در ياي از ناملايمات و اميدهاي بر باد رفته موج مي زد احساس كردم كه از سر و صورت و از آهنگ ملايم و مهربانانه كلامش غم بي كران و اندوه جا نكاه مي بارد، پيدا بود كه از اين شهر نيست، خاك غربت و گرد دوري از شهر و خانه در صورتش نشسته است.

باميان/ سال سوم/ شماره اول/ 27







قبل از آنكه كفشهايم را در آورم چپلكي را كه چند پيوندي خورده بود به من داد تا بپوشم، مدتي در كنارش ساكت ماندم، مي خواستم او، خود در صحبت را باز كند و ما را مهمان سفره دلش نمايد، اما بي فايده بود او لب از لب نمي گشود، گويا دوست نداشت تا با صحبتهايش و با بيان دردها و رنجهايش ما را هم دل خون و ناراحت نمايد.

دلم در انتظار صحبت او پر مي كشيد، تحمل اين سكوت برايم سنگيني مي نمود؛ لذا تاب نياورده لب به سخن گشودم:

پدر جان! خانه كجاست؟

به دستانش كه نگاه كردم حس نمودم كه يك لحظه از كار باز ايستاد، مانند كسي كه يك باره غافل گير شده باشد با لكنت زبان گفت:

مه... مه...ده... ده اي شار خانه ندارم بچم!

طرزي پاسخ داد كه فكر كردم نمي خواهد راجع به اين مسايل صحبت كند، ولي همين مساله حس کنجکاوی مرا چند برابر تحريك کرد، به طوريکه اين سوالها:

او کيست؟ چرا خانه ندارد؟ و چرا سعي می کند راجع به زندگي اش با کسی صحبت نکند؟ مغز و ذهنم را مشغول ساخته بود، لذا علی رغم اکراه او باز پرسيدم:

پدر جان! مگر می شود آدم در اين شهر زندگي كند و خانه نداشته باشد؟! اگر اين طور است شبها را به کجا مي گذراني ؟ لحظه ای سکوت کرد، در حاليكه سرش را به پايين انداخته بود گفت:

بچم! چه می گی؟ هر کسی در اين شار است حتما بايد خانه داشته باشد؟!

متوجه شدم شانه ها يش می لرزد، حلقه های اشك چشمانش را جلا داده، و غبار غم صورتش را پوشانده است، به همين خاطر از سوالم پشيمان شدم، فکر کردم انگشت روی درد او نهادم و نمکی بر زخم کهنه اش پاشيدم.

فهميدم که درد آوارگي از شهرش در اثر جنگ روح او را می آزارد و سر گذشت تلخی را در اين مدت داشته است.

او در حاليكه با دست سومين کانتينر سمت راست خود را نشان می داد گفت:

آن کانتينر را می بينی شبها را در آنجا تير مي کنم!

و دو باره شروع کرد به واکس زدن کفش و سکوت.

باز دلم طاقت نکرد که سوال نکنم و علاقه ام را نسبت به شنيدن سرنوشت تلخ و سراسر از رنج او ابراز ندارم لذا گفتم:

پدر! مگر زن نداری، بچه ی کلان، داماد يا کدام فاميلي نزديک ديگري؟

آهی سردی کشيد و باز ساکت ماند، چين و چروک صورتش در هم شد، در چهره اش حالت مردی را می ديدم که کوه از رنج را بر شانه هايش حمل می کند، از لحظه های اين سکوت و از ورای اين حالت او می شد رازهای نگفته را به خوبي خواند و آهش به مردی می ماند که داغ استخوان سوز مرگ جوانی را در دل داشته باشد، به همين خاطر به خود نهيب زدم، چرا خاطرات تلخ او را در ذهنش زنده می سازی! چرا دل او را بر ماجراهای دشوار و غمناک گذشته اش به خون می نشانی؟ لذا تصميم گرفتم که من هم سکوت کنم و با سوالاتم او را به ياد گذشته اش نياندازم، گذشته ای که جنگ بر او تحميل کرده، سر نوشتی رقت بار و درد آوری که صاحبان قدرت و تفنگ در پيشروي او و ده ها بلكه هزاران انسان مثل او نهاده است ... ولی هرگز در دل به اين سکوت راضي نبودم.

اما، ديدم پير مرد؛ آن اسوه صبر و بردباري اين بار خود لب به سخن گشود، از زندگيش، از خانه و کارش، از زن و بچه اش، از دو جوانش که همچون سرو قد کشيده بودند و از نوه هايش که لبخند معصومانه و طنازيی کودکانه ی شان همه ی خستگي يک روز کار و تلاش را از تن می ربود، از عروسهايش از خوشيهای گذشته اش در کابل با من حرف زد و گفت:

چه زود گذشت همه ی اينها، ما خانه ی از آرزو های طلايی رنگ برای خود ساخته بوديم و به اميد روز های که شاديهای نوه هايم را بنگرم و نخل زندگي ام را به بار و بر ببينم شب و روز با هم تلاش می کرديم، اما افسوس كه جنگ همه ی آرزوها و اميد های ما را بر باد داد و همه ی آنان را از ما گرفت و زهر تلخ نا کامی و نا مرادی را بر حلق ما ريخت، آسايش و امنيت را از ما سلب کرد، ابرهای سياه و تيره کينه و دشمنی بر سر ما باران غم و مرگ و تباهی پاشيد و آسمان صاف و پر ستاره کابل را دود جنگ و آتش باروت به بند کشيد و صاعقه ی هولناک نفاق و برادر کشی رشته های محبت را از هم دريد و خانه ها و خانواده ها را از هم پاشيد، خرمن اميدهای شيرين مردمانی که آرزوی جز صلح و صفا را در زندگي نداشتند به آتش کشيد، خنده ی مادران را به مخته تبديل کرد چهره معصوم کودکان شهر را با اشك هاي شان به شستشو گرفت و گل لبخند را بر لبان آنان حرام کرد.

آه! چه بگويم درد ناکتر از همه، در هياهوی درد و رنج، مردان نامرد؛ آن صاحبان تفنگ و حزب و قدرت را می گويم که از درد ما و ماتم کودکان و مادران ما سفره زندگي خود را رنگين ساخته و با خون بهای عزيزان ما برای خود کاخ ساختند و زر اندوختند، و سرا پای مخدرات حرمسرای خويش را به زر و زيور آراستند، اينان نه تنها لحظه ای بر اندوه بيكران مادران وطن و بر گرسنه های بی پناه و برهنه پای آوارگانی که خود عامل آن بوده اند نمی انديشيدند بلكه بر بدبختی آنان بی شرمانه می خنديدند و مستانه جام خوشی را بر روی اجساد کشتگان ما سر می کشيدند و اگر خدا امروز هم سايه اينان را از سر ما کو تاه نمی کرد و دنيا به فرياد ما نمی رسيد معلوم نبود که چه روزگار سياه و تاريک به مراتب بد تر از آنچه بر ما گذشت را در پيش روی

داشتيم و...

وقتی از او پرسيدم که ديگر جنگ تمام شده و کابل هم امن است چرا به شهرش باز نمی گردد در جوابم گفت:

زمانيکه از کابل در مزار شريف آمدم به سخی جان گفتم: سخی من همه کس خود را از دست داده ام حال به جز از خدا کسی را ندارم به پيش تو آمدم تا با آبروی که تو در نزد خدا داری دست مرا هم بگيري و شفاعت مرا هم در نزد خدا بکنی به همين خاطر من از کنار مولايم نمی روم و به دوستانم در کابل گفته ام که خانه ام را به کسانيکه در جنگ همه کس خود را از دست داده است بسپاريد و...

بله، خانواده "بابه موچی" همه قربانی جنگ شده بودند، او می گفت روزی که از سر کار به خانه آمدم به جای خانه ام با تل از خاک مواجه شدم، دنيا بر گرد سرم چرخيد و از هوش رفتم تنها چيزي را كه در آن روز از بچه ها و خانواده ام ديدم تکه های گوشتي بود که مردم و همسايه هايم از زير آوار بيرون می کشيدند، من همه چيز و كسم را از دست داده بودم شايد تقدير و قسمتم اين بوده که من عاصي با تحمل اين همه رنج و درد کفاره گناهانم را پس بدهم! و يا شايد خداوند مرا با سختيها و مصيبتها آزمايش می کند، نمی دانم..

تا آن هنگام پير مرد دست از واکس زدن کشيده بود در اينجا که رسيد بغض راه گلويش را گرفت و دانه های مرواريد گونه ی اشك هايش از چهره ی غمزده و چروک بر داشته اش لغزيد و از ميان ريش انبوهش غلتان به پشت دستش می نشست، ماهم در غم او به ماتم نشستيم و نتوانستيم جلو اشكهاي خود را بگيريم.

پير مرد برای اينکه اندوهش را از ما پنهان کند بار ديگر در حاليکه بورس را محکم در ميان پنجه ی دست راستش می فشرد با تندی شروع به واکس زدن کفشم نمود، گاهی برس را به کفش می ماليد و گاهی هم به مچ دست چپش و..



·

سفرنامه ها      
پای صحبت با به مو چی ·
سفري به درون مدرسه هاي اسلامي پاکستان ·
یادداشت‌های سفر کابل ·
گزارش کوتاهی از يک سفر ·
زیارت وطن از هارون سعید ·
کابل درروز اتنخابات -3 ·
چشم دید های یک خبر نگار ایرانی-2 ·
-1-چشم دید های یک خبر نگار ایرانی از هرات ·
گشت و گذاری در کابل ·
به بهانه‌ي سفر استاد اسماعيل اكبر ·
افغانستان امروز از نگاه شاهد عيني - ۱۵سنبله ۱۳۸۴ ·
پشتونیزاسیون آمریکایی ·

Login »