ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

زیارت وطن از هارون سعید


20.10.2005 02:27

زيارت وطن!


هارون سعيد

پس از سفرم به کشور، به منظور انتقال اطلاعاتی که حاصل چشمديدهای شخصی من از دوران سفرم می باشد، و جهت ایجاد یک ارتباط بین آنعده هموطنانم که در غربت بسر میبرند و مدت زیادی از کشور عزیزمان افغانستان دور بوده اند مصمم شدم تا نکات چندی را از سفرم با روايت چند تصویر از مناظر کشور جنگدیده و ویران شده مان در اختیار دوستان و علاقه مندان اين صفحه قرار بدهم.

من بعد از شانزده سال به افغانستان سفر کردم. سفر بسيار خوب و خوش آیندی بود بخصوص وقتيکه، بعد از سالها دوری از وطن خود را دوباره در کشور خود و در جمع فامیل خود یافتم. چند لحظه اول برایم باور نکردنی بود.

بعد از ديدن این همه آبادی و سرسبزی اروپا، افغانستان بیابانی بیش نبود، میدان هوای بین المللی کابل بیشتر به یک دشت شباهت داشت تا به یک میدان هوای و به اصطلاح بين المللی؟ اولین سوالی که در ذهنم خطور کرد این بود که چه کسانی در دامان این کشور پرورش یافتند، و چی ها که برای اين وطن نکردند؛ ولی ما ها چه دادیم به این کشور ویرانه؟

هوای شهر کابل گرم بود، مردم خسته و پریشان به نظر میرسیدند از هر طرف خاک باد میشد، با وجود کمک های کشورهای غربی امکانات ریاست تنظیفات شاروالی کابل بسیار محدود به نظر میرسید. کثافات به حد آخر زیاد بود. حفظ و مراقبت مکروریان ها به کلی فلج بود . و سایط نقلیه فوق العاده زیاد ولی سرک وجود نداشت. من در تمام شهر کابل یک چراغ ترافیکی فعال و یا غیر فعال را ندیدم.

سیستم آبرسانی فلج و در بسیاری نقاط شهر مردم مشکلات آب داشتند. سیستم ترانسپورت عامه تقريباً فلج بوده ، ملی بس ها به افراد شخصی اجاره داده شده بود و هیچ نوع کنترول صورت نمی گرفت. هر گاه دلشان شد میرفتند و هر جا دلشان می شد توقف میکردند. ایستگاها نیز مشخص نبود.

مردم با مشکلات بی برقی مواجه بودند و تهیه مواد سوخت برای مردم مشکل بود. همه چیز در شهر یافت میشد ولی قیمت ها به مراتب بالاتر از عواید مردم بود.

مکاتب و پوهنتونها فعال بودند، در مکاتب مشکلات مواد درسی وجود داشت، کتب درسی چاپ پاکستان و یا چاپخانه های شخصی قابل استفاده نبود. برای شاگردان خواندن و مفهوم گرفتن از این کتابها که مملو از غلطی های املايی و چاپی میباشد، مشکل بود. صنف های درسی کم ، و محیط مکتب اکثراً وجود نداشت. حتی در بزرگترین و مرکزی ترین لیسه شهر کابل، لیسه عالی غازی، متعلیمن در زیر خیمه ها درس میخواندند. که برای شاگردان تحمل گرمی ماههای سرطان و اسد در زیر خیمه طاقت فرسا بود.


بلی مکتب غازی مکتب ما بود من بدون اجازه کسی داخل صحن مکتب شدم مصروف قدم زدن بودم و کوشش میکردم که صنف خود را پیدا کنم صنف دوازدهم دال ساینس را ولی مشکل بود اما میشد تخمین زد که صنف ما در کدام ساحه قرار داشت.


در این موقع بابه مکتب آمد و پرسید

بچیم چه ره میپالی؟ کی ره کار داری؟

گفتم بابه جان صنف خوده میپالم

خاطرات خوده میپالم مه در ای مکتب چار سال درس خواندیم بهترین روز های جوانی و نو جوانی مه در اینجا سپری کردیم. گلوه ام عقده کرده بود حرفهایم قطع قطع میشد. با به فهمید که من مکتب خود را دوست دارم با اینکه ویران شده است. بابه گفت بچیم خلیل زاد گفته که این مکتب از نو آباد شوه او هم ده همی مکتب سبق خانده بود. باز او وخت بیا وببین.

گفتم مکتب آباد کردن کاری خوبی است ولی خاطرات ما چه؟ امروز حد اقل زمین خالی صنف خود را میتوانم پیدا کنم ولی بعد اعمار مکتب نو، پیدا کردن صنف ام برایم نا ممکن میشود، میدان های فوتبال ما گم میشود نل شیردهن کفیده بغل چمن که همیشه آب اش جاری بود گم میشود.

مکتب نو بروی خاطرات ما آباد میشود مکتب نو خاطرات و یاد های سابقه ما را از ما میگیرد.

درست است که امریکا کمک میکند ولی مکتب نو به قیمت خاطرات ما بچه های (فارغین) مکتب غازی آباد میشود.


در تمام مدت سفرم من کسی را ندیدم که با کسی دعوا کند. مردم از جنگ و جدال خسته شده اند و کوشش میکنند از در مسالمت و گذشت باهم برخود کنند.


مردم کم کم احساس آرامش و امنیت میکنند. مانند سابق برای تفریح به پغمان، استالف و سالنگ میروند. پغمان خیلی ویران شده و درخت های میوه از بین رفته اند. در ولسوالی استالف که همه تاک ها اره شده بودند و خانه های مردم به آتش کشیده شده بود مردم مصروف اعمار مجدد خانه ها و باغ های خود بودند. هوتل سر تخت استالف کاملاً تخریب شده بود ولی در بازار استالف هنور هم میتوانیدکاسه های گلی استالفی را بخرید.


سالنگ در همان گرمی ماه سرطان هنوز هم سرد بود. موقع که از موتر پیاده شدیم احساس خنکی کردیم، توت خنجان بعد از سالها باز هم خریدار داشت، موترها توقف میکردند، مردم توت میخوردند و دوغ سرد گاوی را بچه ها، گیلاس پنج افغانی میفروختند.


شهرک صنعتی پلخمری که در دو کناره سرک کابل مزار واقع شده جمع و جوش خود را داشت، مردم مصروف زنده گی عادی خود بودند بند اول و دوم برق کار میکرد ولی مردم با مشکلات برق مواجه بودند. چون این بند ها در طول سالهای زیاد از لحاظ تخنیکی ترمیم و مراقبت نشده بودند، وضع مکاتب در پلخمری بهتر از کابل نبود.


ما که هر روز در این جا از ارسال کمکهای کشورهای غربی به افغانستان میشنویم توقع داریم تا به مساعی مشترک مسولین در داخل کشور و کشورهای کمک دهنده، مکاتب خوب داشته باشیم، اطفال ما در کوچه و بازار مصروف گدای نباشند، بلکه از طفل بودن خود و از دوره طفولیت خود لذت ببرند. زمینه خوب برای کودکستان رفتن و مکتب رفتن برایشان مهیا گردد.


به امید بهبود وضع کودکان ما و اعمار مجدد کشور عزیز ما افغانستان!
---------------------------
برگرفته از سایت فردا

·

سفرنامه ها      
پای صحبت با به مو چی ·
سفري به درون مدرسه هاي اسلامي پاکستان ·
یادداشت‌های سفر کابل ·
گزارش کوتاهی از يک سفر ·
زیارت وطن از هارون سعید ·
کابل درروز اتنخابات -3 ·
چشم دید های یک خبر نگار ایرانی-2 ·
-1-چشم دید های یک خبر نگار ایرانی از هرات ·
گشت و گذاری در کابل ·
به بهانه‌ي سفر استاد اسماعيل اكبر ·
افغانستان امروز از نگاه شاهد عيني - ۱۵سنبله ۱۳۸۴ ·
پشتونیزاسیون آمریکایی ·

Login »