ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

به بهانه‌ي سفر استاد اسماعيل اكبر


16.10.2005 01:23


ساعت، يازده شب نوزدهم جدي هزار و سيصد و هشتاد و دو است. نيم ساعت مي‌شود كه او را بدرود گفته‌ام و به خانه آمده‌ام. و امشب منزل علي پيام مهمان بود. مي‌گفت: تا صبح بمان. اما نمي‌دانم چرا ترجيح دادم نمانم. شايد از خدا حافظي هاي قطعي و نهايي مي‌ترسم. فكر اينكه حالا كو تا فردا؟ چه ديدي؟ شايد رفتنش نشد، و دوباره ديدمش. منطق مشهور از اين ستون تا آن ستون ما شرقي‌ها توجيهم مي‌كرد كه بروم. بكار گيري ضمير او را به به جاي نامش دوست ندارم. اما فعلا چاره نيست. عنوان بهتري يادم نيامد. استاد؟ نه خيلي كليشه است. خصوصا در و طن ما، اينجا هركس تخصص خاصي ندارد استاد است. پير مرد، تكراري است،قبلا جلال آل احمد در باره نيما بكار برده در مقاله‌ي پيرمرد چشم ما بود چه مقاله‌اي! يادم باشد يكبار ديگر بخوانمش. گذشته از اين، او هنوز جوان است. هرچند سياست بيرحم، پيرش كرده آست. فكر نمي‌ كنم در اين چند قرن اخير هيچ كشوري سياست بيرحم تر از افغانستان مارا تجربه كرده باشد. از طرفي ممكن است شهرزاد ، پري و پروين خوش نداشته باشند پدر شان را پيرمرد خطاب كنم. دوست و رفيق را خودم نمي‌پسندم، بي تعارف در آن حد نيستم كه لاف دوستيش را بزنم. بهرحال، تا عنوان مناسبي يادم نيامده همين او خوب است.

بلي، او، فرد صبح زود، عازم هرات است. دستش هنوز قدرت ندارد آن كارتن‌هاي سنگين كتاب را حمل كند. بتول مرادي همراهش است. اما او گليم خودش را از آب بكشد و سربار نشود هم خوب است. هرچه كتاب ناب و تازه در اين اواخر چاپ شده بود با خودش گرفته برد. اما دريغ از يك چپلق پلاستكي براي اما ن يا يك روسري ساده براي پري با لطايف الحيل از از زير بار عمليات جراحي دستش كه شكسته بود و كج جوش خورده بود، در رفت و تمام هزينه‌ي تداويش را كتاب خريد. حالا بد بعد از يكما ه و اندي كه از ايران آمده لابد مي‌برد كتاب‌هاي داريوش شايگان، نصر حامد ابوزيد و ميشل فوكو را پيش خانمش مي‌ماند. كه اين است و ضعيت آخرين چالشهاي سنت، مدرنيته و پست مدرنيسم در جهان ما. چقدر دوست دارم تمام ماجراي اعرابي درويش و زنش را، از مثنوي معنوي، تمام نقل كنم. لابد ايشان نيز در پاسخ پرسشهاي زنش كه مي‌گويد نبودي زمستان سرد كابل را چگونه گذراندم، نه تيل، نه چوب. نه برق ...

كين همه فقر و جفا ما مي‌كشيم

جمله عالم در خوشي، ما ناخوشيم

نانمان ني، نانخورشمان درد و رشك

كوزه‌مان نه، آبمان از ديده اشك

و ايشان جواب مي‌دهد:

شوي گفتش: چند جويي دخل و كشت

خود چه ماند از عمر، افزونتر گذشت

عاقل اندر بيش و نقصان ننگرد

زآنك هردو همچو سيلي بگذرد

اندرين عالم هزاران جانور

مي‌زيد خوش عيش بي زير و زبر

شكر مي‌گويد خدا را فاخته

بر درخت و برگ شب ناساخته

كه بگذريم ...در اين در اين يك ماه و اندي كه در مشهد، دفتر بي‌سامان در دري ساكن بود، بهش عادت كرده بودم. به جهت تداوي يا شايد هم از دست هياهوي سياست و لويه جرگه آمده بود مشهد، لابد گفته بود در ايران چند تا دوست صاحب نام دارم، مي‌شود يك ماه بي‌غم زمانه در خانه هاي شان سركنم. خيال خانه‌ي خودش كرده بود كه سال تا دوازده ماه مهمان دارد و برو بيا. بي‌خبراز اينكه دوستانش از بي كفني زنده مانده اند. و سال‌ها زندگيي دور از وطن،خاطره‌ي مهان نوازي را از نا خود آگاه ضمر شان، زدوده است. اين‌ها ديگر تعارف ياد گرفته اند، زنانشان سلار اند. بلي اينگونه‌ها بود كه محترمانه برده بوديمش دفتر مجله. هركه دفتر در دري را ديده باشد مي‌داند، براي هر كاري مناسب باشد، براي اسكان يك مسافر تكليف دار، كه آمده دوران نقاهت و تداويش را بگذراند و به استراحت نياز دارد مناسب نيست. شايد نكته اي كه بچه‌ها را مجاب كرده بود تا به اين كار تن بدهند نيز، از شخصيت خود ايشان برخاسته بود. تيپ ساده صميمي و بي تكلف. آدم را زياد در منگنه چكنم چه نكنم، قرار نمي‌دهد. او يك مبارز صوفي شده است. خيلي راحت مي‌تواند اين سختي‌ها را تاب بياورد. پس لازم نيست به فكر هتل و اين گونه اباطيل باشيم. علما به اين شيوه مي‌گويند كلاه شرعي. كاري كه وجدان آدم را راضي مي‌كند. چون برايش يك عالمه دليل و برهان تراشيده‌ايم.

صبح وقتي به دفتر مجله مي‌آمدم، اغلب مشغول مطالعه بود و گاهي نيز با راديو بر مي‌رفت. تا از سرانجام لويه جرگه در كابل مطلع شود. مي‌ديدم هنوز شور سياست در جانش قويست. نمي تواند هم نباشد. از مقوله‌ي عشق اول ايشان است. اغلب اخبار تازه را از او مي‌شنيدم. براي فردي مانند من، كه سالي يكبار راديو گوش نمي كند، رويداد خوبي بود، يك پا مطلع احوالات معاصر شده بودم. خصوصا كه همواره با تحليل‌هاي واقع بينانه و دقيق ايشان همراه بود. حوزه‌ي مطالعاتي شان نيز خيلي گسترده بود. از بقيته السيف سياست گرفته تا گرايشات عرفاني و مهم تر از همه درگيري با مسايل كلام جديد و مسايلي مانند مدرنيسم و توسعه. گاه روزهاي كه من سر عقل بودم، مي‌رفتيم باهم كتاب فروشي‌ها، كتاب مي‌خريديم و باز برمي‌گشتيم. واگر نه، صبور و ساكت در گوشه‌ي مي نشست و مي‌خواند. كتابشناسيش برايم جالب بود و از آن جالب تر كتاب يابيش. دنبال كتابي از داريوش شايگان، رفته بوديم. من به اصطلاح قرار بود آن كتاب را برايش گير بياورم. نا اميد بيرون مي‌شديم كه خود، پيدايش كرد. آن‌هم از قفسه‌هاي كه من با چشم جواني خوب پاليده بودمشان. بياد آوردم كه مولانا گفته است: آب كم جو، تشنگي آور بدست. من، جوينده آب بودم ولي ايشان، تشنه. و تو تا ايشان را نديده باشي چه مي‌داني كه تشنه‌ي كتاب بودن يعني چه؟ مرا بياد مرحوم پدرم مي‌انداخت، كه او نيز عاشق كتاب بود. در آن سالهاي بد، در آن سرزمين جاودويي دست يافتن به كتاب در حكم كيميا بود. با وجود اين كتابخانه‌ي بسيار نفيسي را گرد آورده بود و با چه عشقي مي‌نشست آنها را جلد مي‌گرفت و مي‌خواند. نه يكبار، نه دو بار، بلكه بارها و بارها. چنانكه سطر سطر شان را از بر بود.

قرار گذاشته بوديم كه زندگي نامه سياسي‌اش را كار كنيم. او مي‌بايست شب‌ها سرفصل‌ها را مي نوشت تا موقع صحبت، كار، نظام مند باشد، اما صبح وقتي مي‌آمدم، مي‌ديدم كاري نكرده ، تا نصف شب نشسته كتاب خوانده، سرش درد گرفته، خوابيده. روزها هم كه هيچ، دفتر در دري از اصل هم پل باغ عمومي است، چه رسد زماني كه آدم معروف و سياست آگاهي نيز در آن سكنا گزيده باشد. تمام روز در گفتارهاي سياسي و نيمه سياسي مشتاقان مي‌گذشت. تا به طريقي عذر آن‌ها را مي‌خواستيم، ديگر دير شده بود و او خسته و كوفته، جايي را مي‌جست كه سرش را بگذارد و كمي بخوابد. اما اي كاش كه جايي آرميدن بودي. آخرش هم نشد كه ما وقت، گير بياوريم. و آن مهم را شروع كنيم. اميد كه خودشا ن يا دوستان مقتدر تري از من، اين مهم را به سر آنجام رسانند كه منبع بي‌نظيري خواهد شد از تاريخ شفاهيي معاصر كشورمان.

او را چند سالي است كه مي‌شنا سم. ابتدا نامش را از شهباز ايرج شنيده بودم. تا اينكه سال 1376،در سفري به مزار شريف ديدارش ميسر شد. سال‌هاي خوشي نبود، خصوص آن وقت كه ما آنجا بوديم، دو پهلوان، به زور آزمايي مشغول بودند و شهر، پر بود از خشونت و تنگدستي. شب بد، شب دد ، شب اهرمن/ وقاحت، به شادي، دريده دهن. درست چند ماه بعد از آن روزها بود كه نوزاد آن شب بد، يعني طالبان به شهر پا نهاد و به تمام آن پهلواني‌ها پايان داد. بلي در يك صبح دلگير بود كه در دفتر سلام مردي كوچك اندامي را ملاقات كرديم دريافتيم همان است كه تعريفش را از شهباز شنيده بوديم. به ظاهر درويشي ساده مي نمود كه ابتدا جديش نمي گرفتي. و اگر سياسي انديش نيز مي بودي، كه سعي نمي كردي جديش بگيري. زيرا دور سرش را هاله‌اي از پيشينه‌اي سياسي احاطه كرده بود، و تو اگر آدم عاقلي مي‌بودي، بايد ناديده اش مي‌گرفتي و از كوچه‌اش به سلامت مي‌گذشتي، تا خرابت نكند صحبت بدنامي چند. اما من نه عاقل بودم، نه سياست انديش، شاعري بودم كه در وطنم دنبال آدم‌هاي مي‌گشتم كه جان روشن و عقل بيدار داشته باشند. و ايشان داشت و خوب هم داشت. اين بود كه ديگر نتوانسته بودم فراموشش كنم. اينگونه بود كه دچارش شديم، به خانه‌اش رفتيم، با شهرزاد كوچك بزرگ انديش، آشنا شديم. براي مان مثنوي خواند و ... با چند مصاحبه و چاپ در در دري و بعد حرف وحديث هاي ديگر و سرانجام عضو هيات تحرير مجله خط سوم و الي اين افتخار را استمرار بخشيديم كه بماند.



منظورم اين بود كه در اين مدت، اما به ايشان عادت كرده بودم. از ايشان چيزها مي‌آموختم. در زمانه ما كم پيدا مي‌شود آدم‌هاي كه تو بتواني از آن‌ها چيزي بياموزي. منظورم از آموختن يك عمل ساده نيست، اينكه سر كلاس درس يا پاي صحبت استادي بنشيني و افادات ايشان را بنويسي يا بشنوي، كافي نيست. اينگونه آموختن ها نهايت كاري كه مي‌كند، ـ آنهم در صورت خوبش ـ اين است كه انبان اطلاعات مخاطب را پر مي‌كند، اما در روان آدم نفوذ نمي تواند. صورت اصلي اين نوع آموختن همان است كه از ارتباط شمس و مولانا نوشته اند. خلاصه اينكه در رزگار ما كم پيدا مي‌شوند آدمهاي كه نور و نمك را باهم داشته باشند. ـ اين تركيب را ازديوانة بامياني، در ميدان هوايي مزار شريف، بياد دارم، كه به دوستش مي‌گفت : برو برو! كه نه نور داري نه نمك ـ استادان اين زمانه نيز اغلب اينگونه اند. يا نور دارند يا نمك. حال بگذريم از آن‌هاي كه نه نور دارند، نه نمك. هستند كساني كه مدتي فر و شكوه شان، تو را حبس مي‌كنند، اما همين‌كه چند روزي با ايشان بنشيني، سرگوساله سامريي شخصيت شان از نهانگاه وجود شان سر بر مي‌زنند و بوغ مي‌كشند. ديگر محال است بتواني تابشان بياوري، ولو علامه‌ي روزگار باشند. اما كساني كه با نزديك شدن به ايشان، مثل سنگ‌هاي معدني كه با ممارست بيشتر جلا و شفافيت شان زياد تر گردد،كم يافت مي‌شوند. آن‌ها ياران خوش‌اند و به قول مولانا: يار خوش چيزيست

بهتر است اين ياداشت شبانه را كوتاه كنم. كه وصف يار خوش ما، بيشتر از اين‌هاست. اما مي‌ترسم كه عنان سخن از دستم رها شود و حرف‌هاي بزنم كه خيلي‌ها را خوش نيايد. با وجود اينكه مقوله‌ي وصف را در اين زمانه چندان خوش نمي‌دارم. كه خالي از آفات نيست و توابع بسيار دارد. اما نمي‌دانم چرا گاه گداري اين توسن خيال شاعر مسلك من سركشي مي‌كند حرف‌هاي مي‌نويسم كه نبايد بنويسم. فعلا همين قدر كافيست بوك فيما بعد دستوري رسد/ را زهاي گفتني گفته شود/ با بياني كه بود نزديك تر/ زين كنايات دقيق مستتر.
یا هو
بر گرفته از وبلاگ در دری

·

سفرنامه ها      
پای صحبت با به مو چی ·
سفري به درون مدرسه هاي اسلامي پاکستان ·
یادداشت‌های سفر کابل ·
گزارش کوتاهی از يک سفر ·
زیارت وطن از هارون سعید ·
کابل درروز اتنخابات -3 ·
چشم دید های یک خبر نگار ایرانی-2 ·
-1-چشم دید های یک خبر نگار ایرانی از هرات ·
گشت و گذاری در کابل ·
به بهانه‌ي سفر استاد اسماعيل اكبر ·
افغانستان امروز از نگاه شاهد عيني - ۱۵سنبله ۱۳۸۴ ·
پشتونیزاسیون آمریکایی ·

Login »