ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

شراب لبان دختران اورشليم : اسد بودا


01.04.2008 01:14

وقتي سخن از ”عشق“ به ميان مي‌آيد يك راست به ”باغِ‌ عرفان“ مي‌رويم، به آن‌جا كه عشق يكي است و معشوق يكي و دل يكي است و دلدار يكي؛ به آن‌جا كه عشق صرفا يك مفهوم انتزاعي است و ميان عشق ”خانقاهي“ و ”خراباتي“ هيچ فرقي وجود ندارد. تنها در عرفانِ مولوي است كه گاهي علاوه بر آه و ناله و فرياد تا حدودي به وجد و رقص‌سماع و ترانه بر مي‌خوريم و از عالم و آدم بيگانه مي‌شويم تا «هفتادـ ‌وـ‌‌ دونوع ديوانگي» را تجربه كنيم، يك عشق طبيعي و ساده هم در ”حكمتِ مردان صحرايِ خراسان“ وجود دارد، در كسي سعيدابوالخير كه از هستي بيزار است و سر به صحرا و بيابان مي‌كشد، و البته ”حلاج“ يك استثنا است: عاشقِ شهيد و شهيد عشق. اما در كل در عرفان و ادبياتِ اسلامي عشق، نوعي «خود‌ـ‌آزاري»، ”خارخارستان است“ و ”آشوبي كه از جانان در جان“ پديد مي‌آيد. اين عشق كه از آن آواز غمگين و سوزناك ”نيِ فراق پريان جزيرة سيرين“ به گوش مي‌رسد و بيش از هرجايي در «مثنويِ‌معنوي» بازتاب يافته، نخستين‌بار در عصر نهضتِ ترجمه، با ترجمه آثار افلاطون وارد تفكر اسلامي شد و از آن پس ادبياتي را به وجود آورد كه بر اساس آن عشق سرشتِ كاملا متافيزيكي و آسماني و بيش‌تر خصلتِ كلبي‌مسلكي دارد. به رغم آن‌كه در آثار افلاطون سخن گفتن از عشق‌زميني ممنوع نيست و حتي رساله‌هاي چون «ضيافت» و «فايدروس» ، «عشق همجنس‌گرايانه» را امر طبيعي و جايز مي‌شمارد، در فرهنگ و ادبياتِ عرفاني اسلام سخن گفتن از ”زن“ و در كل ”عشقِ‌زميني“ يك انحرافِ ديني تلقي شده است و بدين ترتيب با آن‌كه «زن» سوژة اوليه تجربة عاشقانه‌ي بسياري از عارفان بزرگ چون «محي‌الدينِ عربي» بوده است، از ادبيات كاملا محو و به نماد مبهم و متشابه بدل مي‌شود كه با آن مي‌توان هرگونه سخن گفت، جز سخني كه بازنمايي كنندة هويت زن باشد. حتي در ”مكتبِ رندي“ حافظ، ”جهان“ كه نام معشوقة زميني او و در حقيقت نام دختر است كه حافظ عاشق او بوده، رنگِ كنايه‌ها و استعاره‌هاي مي‌گيرد كه هرچيزي هست، جز همان ”جهان فرهادكشي“ كه حافظ از جفاهاي او ”فرياد“ دارد. شايد بتوان گفت حكيم عمرخيام اين بزرگ‌شاعر بلخ تنها شاعري است كه با صراحت تمام از شب و شمع و شاهد و شراب و مستي مي‌گويد و تا حدي چارچوبِ رياكاريِ عشق عرفاني را در هم مي‌ريزد، اما در رباعيات او نيز تمايل به ”زنان“ و ”دختران“ در گورستانِ ابهام و ايهامِ ادبي مدفون مي‌گردد و جهانِ انساني در مرد شوريده‌ي خلاصه مي‌شود كه نمي‌داند از كجا آمده و به كجا خواهد رفت، فقط مي‌خورد، چنگ مي‌نوازد، شب‌نشيني دارد و مست و خراب است از شرابِ انگور.



به هرحال عشق در ادبياتِ بشري، به ويژه در ادبياتِ ديني و شرقي، بيش از آن‌كه موسيقيِ شادي و مستي باشد، «ترانه محزون» است كه از آن آواز عاشقان سرشكسته به گوش مي‌رسد كه روح و جان شان از «نيمكت‌هايي به ژرفاي گور/ گل‌هاي غريب روي طاق‌چه‌ها/ شام‌گاهي ساخته از سرخ‌ـ‌وـ‌كبود/ زاريِ ديرپايي كه سرشار است از وداع(بودلر)» مي‌نالد، از آتشِ سوزنده مي‌گويد. بسيار است، پيامبران، شاعران، فيلسوفان و ادبياني كه از عشق آسماني سخن گفته‌اند. عيسي‌ مسيح مي‌گويد:«خدا عشق است(اول يوحنا، ۴: ۹)» و مولانا عشق و خشم هردو را نشانه لطف و قهر خدا مي‌داند و بدين سان هر عشقي رنگِ خدايي و آسماني دارد. ميسح پيامبر عشق و صلح و دوستي است، اما براساس آموزه‌هاي او كامل‌ترين عشق را مي‌توان در عالم تجرد تجربه كرد، زيرا « شخص مجرد در امور خدا مي‌انديشد كه رضاي خداوند را بجويد و صاحب زن در امور دنيا مي‌انديشد كه زنِ خود را خوش بسازد(اول قرنتيان، ۷: ۳۳)»، بنا بر اين ”زن“ نه تنها «رگيناي» زيبااندام «كيركگور نيست» كه عاشق حركت به سوي كمال مطلق را از آو آغاز نموده و در حقيقت او را به تجربة مطلق بدل مي‌سازد، بلكه همان «اميليا»ـ‌ يي قديس‌آگوستين است در راه عشق مانع ايجاد مي‌كند و بنا بر اين بايد در ”صحرايِ‌آفريقا“ تبعيد گردد. اما آيا پيامبري هم هست كه بيمار عشقِ دختري باشد و از عشق زنان و دختران بگويد؟ آيا متن مقدس يا كتابِ آسماني وجود دارد كه تقدسش را از اظهار عشق نسبت به دختران بگيرد؟ از آن‌جا كه پيامبرانِ ”بشير“ و ”نذير“ و مبشر آياتِ آسماني هستند كه ما را از وابستگي‌هاي زميني مي‌رهانند، در تصور ما نمي‌گنجد كه پيامبري از رخسارجميل دختران بگويد، از عشق و دوستي و شراب و چشمه‌سارها و جويبارهاي كه بهشتي و آسماني نباشد. عيسي‌مسيح به ”مريم“ مهربان شد و ”مرتا“ را از خود راند، اما پاداش مهربانيِ او نسبت به ”مريم“زخم صليب بود. قرآن نيز «حوران» بهشتي مي‌گويد، از مهرويان زيبا اندام كه در قصرها و حصار خيمه‌ها و چمن‌زارها و باغ‌هاي بهشتي انتظار مومنان را مي‌كشند، دختراني كه هرگز دستان كسي آن‌ها را لمس نكرده، اما تنها در دنياي پس از مرگ است كه مي‌توان اين دختران در آغوش گرفت و در اين دنيا حق نداريم از شرابِ لبان دختران بگوييم، از وابستگي‌هاي زودگذر و يا هرچيزي كه ما از جهانِ آخرت غافل مي‌سازد.



اما جهان خالي از استثناها نيست. براساس «عهدِعتيق» سليمان تنها پيامبري است كه از عشق زميني مي‌گويد، از شرابِ لبان دختران اورشليم، از تاكستان‌هاي نرگس شارون و سوسن‌ وادي‌ها و از محبوبة زيبا، سيه‌فام و جميل كه شهد محبتش از شراب هم شيرين تر است، از محبوبة كه گردنش «مثل برج داود است كه به جهتِ سلاح خانه بنا شده است و در آن هزار هزارسپر، يعني همه سپرهاي شجاعان آويزان است(غزل‌غزل‌ها، ۴: ۵). هرچند براساس باورهاي مسيحي و اسلامي عهد عتيق تحريف و منسوخ شده است، اما به هرحال «غزلِ‌غزل‌هاي سليمان»، در عهدعتيق تقدسش را از «وصفِ زيبايي دخترانِ اورشليم» مي‌گيرد. شايد بتوان گفت يكي از زيباترين اشعار عاشقانه‌اي است كه نظير آن را در تاريخ ادبيات سراغ نداريم و يا كمتر سراغ داريم. غزل‌ غزل‌ها، كتابِ مقدسِ شعر است و بوطيقاي مهر و دوستي. محبوبة سليمان كيست؟ كدام دختري قلب اين ”سلطانِ عالم“ را به آتش كشيده كه اين گونه مي‌نالد كه «شانه عسلِ خود را با عسل خود خويش خوردم. شرابِ خود را با شرابِ خويش نوشيدم(همان، ۵)»؟ نشاني از او نداريم، نشاني از او نيست. سليمان نيز نشاني او را از دخترانِ اورشليم مي‌گيرد. اما دختران از كجا او را بشناسند؟ اساسا سليمان كيست كه اين‌گونه ديوانه‌وار به دنبال دخترسيه‌فام و جميل مي‌گردد كه چهرة او را سوخته است؟ اين پيامبر كيست كه غزل‌غزل‌هاي عشق مي‌سرايد، از تاكستان‌هاي انگور مي‌گويد و از شراب‌لبان دختران اورشليم ؟‌ محبوبة اورشليمي‌ او سليمانِ عاشق را براي ”دخترانِ‌اورشيلم“ اين‌گونه توصيف مي‌كند: «محبوبِ من سفيد و سرخ فام است، و بر هزارها افراشته شده است. سرِ او طلاي خالص است و زلف‌هايش به هم پيچيده و مانند غراب سياه‌فام است. چشمانش كبوتران نزد نهرهاي آب است، با شير شسته شده و در چشم‌خانة خود نشسته. رخسارهايش مثل باغچة بَلَسان و پشته‌هاي رياحين مي‌باشد. لب‌هايش سوسن‌ها است كه از آن مر صافي مي‌چكد. دست‌هايش حلقه‌هاي طلا است كه به زبرجد منقش باشد و بَرِ او عاج شفاف است كه به ياقوتِ زرد مرصع بود. ساق‌هايش ستون‌هاي مرمر بر پايه‌هاي زرِ ناب موسس شده، سيمايش مثل لبنان و مانند سروهاي آزاد برگزيده است. دهان او بسيار شيرين و تمام او مرغوب‌ترين است. اين است محبوب من و اين است يار من اي دخترانِ اورشيلم!(همان، ۱۰ـ۱۶)» و متقابلا سيلمان نيز آوارة اوست. در دين اسلام شنيدنِ آواز زنان حرام است، اما سليمان عاشق است و از مرز حرمت گذر كرده است، وقتي كه ”لب‌هاي عس مي‌چكاند“ و ”زير زبان او عسل و شير است و لباسش بوي لبنان مي‌دهد“، پس چرا سليمان از مرز حرمت گذر نكند؟ و چگونه مي‌تواند فرياد بر نكشد كه «اي كبوتر من كه در شكاف صخره‌ و در سر سنگ‌هاي خاراهستي، چهرة خود را به من بنما و آوازت را به من بشنوان، زيرا كه آواز تو لذيذ و چهره‌ات خوشنما است.(همان، ۲: ۱۴)» تنها محبوبة سليمان زيباترين دختر اورشليم نيست، سليمان نيز تنها كسي است كه دخترزيباي اورشليم در ساية وي به شادماني مي‌نشيند. بنا بر اين ”دوستي“ نه فناي يكي در ديگري، بلكه رابطة متقابل است كه عاشق و معشوق از هم كسبِ اميد و زندگي مي‌كند. شايد بتوان غزل‌ غزل‌ها را بي‌شمار تاويل كرد و شايد بتوان در توضيح هر كلمة آن هزاران هزار غزل سرود، اما هرچه بگوييم غزلِ غزل‌ها نمي‌شود، زيرا غزل غزل‌ها فقط از آن سليمان است، تنها پيامبري كه در كتاب مقدسش زيبايي دخترانِ اورشليم را مي‌سرايد و با محبوبة خويش كه سيه‌فام است و جميل ”گفت‌ـ‌ وـ‌ گوي عاشقانه“ دارد:



محبوبه: چنانكه كه سيب در ميان درختانِ جنگل، همچنان محبوب من در ميان پسران است. در سايه وي به شادماني نشستم و ميوه‌اش براي كامم شيرين بود. مرا به ميخانه آورد و عَلَم وي بالاي سر من بود. مرا به قرص‌هاي كشمش تقويت دهيد و مرا به سيب‌ها تازه سازيد، زيرا كه من از عشق بيمار هستم. دستِ چپش در زير سر من است و دستِ راستش مرا در آغوش مي‌كشد. اي دخترانِ اورشليم شما را به غزال‌ها و آهوهاي صحرا قسم مي‌دهم كه محبوب مرا تا خودش نخواهد بيدار نكنيد و بر نيانگيزانيد. آواز محبوب من است، اينك بر كوه‌ها وتل‌هاي خيزان مي‌آيد. محبوب من مانند غزال يا بچة آهو است. اينك او در عقب ديوار ما ايستاده، از پنجره‌ها مي‌نگرد. محبوب من مرا خطاب كرده، گفت: ”اي محبوبه من و اي زيباي من برخيز و بيا. زيرا زمستان گذشته و باران تمام شده و رفته است. گل‌ها بر زمين ظاهر شده و زمان الحان رسيده و آواز فاخته در ولايت ما شنيده مي‌شود. درختِ انجير ميوة خود را مي‌رساند و موها گل آورده، رايحة خوش مي‌دهد. اي محبوبة من بيا و اي زيباي من، برخيز و بيا“(همان، ۲: ۳ـ۱۳).



محبوب: اي دخترِ مردِ شريف، پاهايت در نعلين چه بسيار زيبا است. حلقة ران‌هايت مثل زيورها مي‌باشد كه صنعتِ دستِ صنعت‌گر باشد. ناف تو مثل كاسة مدور است كه شرابِ ممزوج در آن كم نباشد. بَرِ تو تودة گندم است كه سوسن‌ها آن را احاطه كرده باشد. دو پستان‌ها تو مثل دو بچة توأم غزال است. گردن تو مثل برجِ عاج و چشمانت مثل بركة حَشبُون نزد دروازة بيت ربيم. بيني تو مثل مرج لبنان است كه به سوي دمشق مشرف باشد. موي سرت مانند ارغوان است و پادشاه در طره‌هايش اسير مي‌باشد. اي محبوبه، چه بسيار زيبا و چه بسيار شيرين به سببِ لذت‌ها هستي. اين قامتِ تو مانند درختِ خرما و پستان‌هايت مثل خوشه‌هاي انگور مي‌باشد. گفتم كه به درختِ خرما برآمده، شاخه‌هايش را خواهم گرفت. و پستان‌هايت مثل خوشه‌هاي انگور و بوي نفسِ تو مثل سيب‌ها باشد. دهانا تو مانند شراب شراب بهترين براي محبوبم كه به ملايمت فرو رو رود و لب‌هاي خفتگان را متكلم سازد(همان، ۷، آيات ۲ـ۹)»



محبوبه سليمان كيست؟ آن كيست كه موهايش مثل گله بزها است كه بر كوه جلعاد خوابيده باشد و شرابِ لبانش لب‌هاي خفته را به تكلم وا مي‌دارد؟ دخترانِ اورشليم نيز حيران هستند و نمي‌دانند محبوبِ سليمان كيست؟ ما نيز حيرانيم. شايد اين محبوبه هر آن كسي است كه دوست داريم و دوستِ مان دارد، اما همانندِ سليمان آن‌قدر در عشق خود صادق نيستيم كه به اين صراحت بيان كنيم، صراحتي كه از حلقة ران‌ها و پستان‌ها بگوييم، از محبتي كه از شراب چه بسيار نيكوتر است و لب‌هاي كه عسل مي‌چكاند و زير زبان كه در آن عسل و شير جاري است. تنها سليمان است كه آن قدر شهامت دارد غزل عشق بسرايد، ما هميشه جادة پر پيج‌ـ‌وـ‌خم ”قايم‌موشك‌بازي‌هاي عارفانه“، معشوق و خويشتن هر دو را گم كرده‌ايم، ما را رياكار تر از آن هستيم كه آن‌چه را در تخيل ما مي‌گذارد به واژه‌هاي مقدس تبديل كنيم، به ”بوطيقاي مهر و دوستي“ و غزلِ غزل‌ها بسازيم. و تو اي مخاطبِ رياكار، اگر گفتارِ عريان در وصفِ دختران تو را تكان مي‌دهد و اگر از غزل‌هاي سليمان صدايِ شكستنِ استخوان‌هاي روحت را مي‌شنوي، مرا ملامت مكن، گفته‌هايي خودم نبود، كلام مبينِ تنها پيامبر عاشق بود كه از شرابِ لبان دختران اورشليم نوشيده است و شما هم «اي دوستان بخوريد، و اي ياران بنوشيد، و به سيري بياشاميد( همان، ۵). اما هيچ كس سليمان نخواهد بود و نخواهد شد، تنها ”پادشاه جهان“، تنها پادشاهي كه عشق و زيبايي را به زبان عريان‌تر از عشق بيان مي‌كند. هيچ كس نمي‌تواند جز او غزل‌ِ غزل‌ها را بسرايد، بايد اعتراف كرد كه عشقِ غزل‌ها است و «غزلِ غزل‌ها از آن سليمان است(همان، آيه ۱).


سایت نما

·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·

Login »