ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

پرسش از ایده های بنیادی دینی و علم مدرن] نوشتهء گئورک زيمل مترجم ـ شهناز مسمی پرست


12.10.2008 13:03




دشواری هایی که در حال حاضر حیات دینی را محاصره کرده است در اثر تضادی میان دینیت(religiousness ) به مثابه وضعیت درونی یا نیاز انسان و تمام دانش سنتی ای ایجاد می شود که، به منزله ی محتوای آن وضعیت درونی، وسیله ای برای برآوردن این نیازها به دست می دهد. در واقع اگر علم را تحقیق روشمند و دقیق امور واقع و ممکنات معنا کنیم آنگاه به سبب علم و دانش پژوهی نیست که اصل و محتوای جزمی دین به بی اعتقادی گرفتار شده است. طفل متولد از یک باکره، آب مبدل به شراب، رستاخیز و صعود متوفی به ملکوت: احتمال وقوع هیچ یک از این ها بر اثر علم در قرن نوزدهم، نسبت به تجربه ی مردم قرن سیزدهم، کمتر نشده است. امور واقع جزیی و خاص نیستند که علم پرتو تازه ای بر آن ها افکنده است، بلکه جوّ کلی علمی و فکری زمانه است که مخالفتی جدی را با چنین اصول جزمی ای برمی انگیزد. اگر تحقیق تاریخی به ما آموخته باشد که تولد منجی از یک باکره، پسر خدا بودن ِاو، نمادپردازی شام آخر، و بسیاری چیزهای دیگر که به طور خاص به مسیحیت مربوط می شود همگی پاره ای از صور خیال مربوط به قومی باستانی اند، این امر به هیچ وجه اهمیت ذهنی، یا در حقیقت عینی ِمذهبی ِ این سنت ها را زائل نمی کند. زیرا توانایی بر فهم تحولات به معنایی تاریخی ما را از این امر ممنوع نمی سازد که یک رویداد خاص را، که به لحاظ تجربی از رویدادهای دیگر به زحمت قابل تشخیص است، برگزینیم، و معنایی کاملا استعلایی به آن بدهیم – درست همان طور که واژه هایی یکسان، با تغییراتی ظاهرا جزیی، می توانند هم چیزی کاملا عادی را بیان کنند و هم اندیشه ای عمیقا برجسته را نمودار کنند.

از این گذشته مدت هاست پذیرفته شده است که خدا از دیدگاهی علمی خدشه ناپذیر است. این سخن صواب را نمی توان رد کرد: پیچیدگی وجود به مثابه کل به وسیله قدرتی برتر آفریده و ساخته شده است، در حالی که علم فقط می تواند ما را قادر کند تا روابط میان پاره های این کل را بشناسیم؛ و نیز در کنار یا در میان تمام نیروهایی که ما می دانیم در کارند، یک عامل دیگر – اراده ی خداوند – دائما در کار است تا وجود ما را در جهان تداوم بخشد. نه تنها کل این امر رد شدنی نیست؛ بلکه این امر کاملا بیرون از حوزه ی علاقه یا اهمیت علمی است. سوای جزئیات خاص که اثری بر هسته ی اصلی مسیحیت ندارند، این امکان وجود ندارد که پادشواهد خیره کننده ای به دست آورد که دانش مذهبی را با استفاده از نتایجی که علوم دقیقه تولید می کنند ابطال کرد. با این همه، همان طور که پیش از این گفته شد، مسلما درست است که آنچه مانع از تمسک به محتوای سنتی دین می شود روح علم به مثابه کل است، کاربست نگرش های اساسی علمی است در مورد آنچه غیر قابل تحقیق است، و این تمایل است که فقط آنچه را از نظر علمی محتمل است واقعیت باورپذیر بدانیم.

با این حال توهم محض است اگر بخواهیم تصور کنیم نیازهای درونی ای که چنین دانشی آن ها را تاکنون برآورده می کرد به همراه خود آن دانش به کلی محو می شوند. مطلقا تردیدی وجود ندارد که این نیازها را نمی توان بیش از دوره ای کوتاه و گذرا مسکوت گذاشت یا منحرف کرد: دانش ما در باره ی تاریخ نشان می دهد که آن ها ریشه ای بس طولانی و بس عمیق در سرشت انسانی دارند. دست کم بخش بسیار عظیمی از جامعه ی متمدن با این مشکل مواجه است که ضرورت تازه ای را برای برآوردن نیازهای درونی معینی احساس می کند – نیازهایی که با رضایتی که در گذشته برایشان فراهم می شد یکی به نظر می رسید، و بنابراین به نظر می آمد هر لحظه که سرشت وهمی این خرسندی درک شود محو می شود، و آدمی با این نیازها را در خلئی مطلق رها می کند.
امروزه داوری در باره ی این که این مسئله چگونه حل خواهد شد ناممکن است. از یک سو، هنوز کسانی هستند که ادعا می کنند پیروزی روح علم بر محتوای دین نیازهای مذهبی را زدوده است؛ از سوی دیگر، کسانی که از حقیقت چنین محتوایی جانبداری می کنند ناامیدانه برای دفاع از آن مبارزه می کنند، و حمایت تمام مراجع رسمی را به خود جلب می کنند. شاید لازم است درک کنیم که دینداری (religiosity) یک هستی خاص است، به عبارتی، کیفیتی کارکردی از انسان است که در برخی افراد کاملا مشخص و تعیین کننده است و در بقیه فقط به صورت ابتدایی وجود دارد. این ویژگی اساسی معمولا به پرورش ایمانی راسخ و گزینش واقعیتی استعلایی می انجامد، ولی ضرورتا برای همیشه ملزم به سرشت تمایل مذهبی آدمی نمی شود. درست همان طور که یک فرد شهوی همواره ذاتا شهوانی است، چه ابژه ای برای عشق ابداع کرده باشد - یا هیچگاه ابداع کند - چه نکرده باشد، به همین قسم یک فرد مذهبی همواره مذهبی است، خواه به خدایی معتقد باشد یا نباشد.

آنچه شخصی را دیندار یا مذهبی می کند شیوه ی خاص واکنش او به زندگی در تمام جنبه های آن است، این امر که او چگونه نوع خاصی از وحدت را در تمام جزئیات نظری و عملی حیات مشاهده می کند- درست همان طور که هنرمند پاسخ خاص خودش را به هستی به مثابه کل می دهد و جهان خودش را از آن می‌سازد، و فیلسوف نیز همین کار را به شیوه ی خودش انجام می دهد. بنابر این دینداری را می توان در این پرتو مشاهده کرد: به منزله ی فرمی که بر طبق آن روح انسانی زندگی را تجربه می کند و وجود آن را ادراک می کند – فرمی که ، ضمنا، تابع آن نوعی از آرمان ها و ضروریات محض، خارج از محدوده ی سوبژکتیو، است که یک ذهن ابتدایی تر آن را فقط به قانون و مقررات ِاز خارج تحمیل شده مرتبط می کند. با این همه اگر این گونه ملاحظه شود میان دینداری و علم آشکارا نمی تواند تضادی وجود داشته باشد. زیرا از یک سو، علم به تنهایی شیوه ای است برای درک جهان و هستی ما در آن؛ دینداری و علم هر دو قابلیت مشاهده و تفسیر زندگی را در تمامیت آن دارند، و هر دو درست همان قدر از مغایرت با یکدیگر، یا حتی از برخورد با یکدیگر، ناتوان اند که ماده و فکر در نظام اسپینوزا، چه که هر یک پیشاپیش کل هستی را به زبان خاص خود بیان می کنند. از سوی دیگر، هر انتقاد علمی تنها می تواند تصورات جزیی معینی از ایمان را که سرشت و نیازهای دین به طرق گوناگون آن را ایجاب کرده است نابود کند. شکی نیست که چنین انتقادی این اثر را ، همان گونه که در بالا اشاره شد، دارد و از همین رو وضعیت فعلی سردرگمی را در زندگی مذهبی پدید آورده است. تا وقتی که دینداری محتوای خاص خودش را خلق می کند، که در واقع شناختاری و از این رو در رقابت با تفکر نظری است، امیدی به تغییر اساسی نمی رود.
علی الخصوص بی فایده است که به جزئیات خاصی از دین که گمان می رود ذات غایی و تغییرناپذیر آن را تشکیل می دهد تکیه کنیم، در حالی که آن عناصر خاص دین را که به لحاظ تاریخی تعیین شده و تصادفی و پیش بینی نشده اند در معرض انتقاد بگذاریم. تا وقتی که این ها تصاویر واقعیت انضمامی باقی بمانند، [یعنی] عینیت یافتگی های وضعیت مذهبی ِ هستی که بخشی از خود این وضعیت درونی نیستند، همواره انتقاد در پی خواهند داشت. تنها راه حل این مشکل در تکامل و ارتقاء موقعیت مذهبی است، که، همان طور که پیشتر ذکر کردم، در حال حاضر هیچکس نمی تواند به هیچ درجه از احتمال قابل قبولی آن را پیش بینی کند. با توجه به این قید و شرط، به نظر من یک راه حل موکول به این است که دین جهان استعلایی ایده ها را که برای خود خلق کرده است، درست همان طور که فرم های مطلق ِ اندیشه برای خود متافیزیکِ عقل گرایانه ای را خلق کرده اند، ترک کند و به آن انگیزه ها و کشش های منحصر به فرد خود زندگی رجوع کند که برای شخص مذهبی عبارت از ذات هستی اش، فرم و رنگ آمیزی ِ لاینفک کل ِ هستی ِ درونی و بیرونی اش، هستند.

البته، این انگیزه ها و کشش ها تمام محتوای خاصی را که بخشی از زندگی اند دربر خواهند گرفت؛ از این رو مسلما می توان از یک جهان بینی مذهبی سخن گفت. ولی چنین منظری عبارت از دانش واقعی و عملی از چیزها، تجربه ها، یا تقدیر نیست: آن عبارت از سازمان دادن به این ها بر طبق نیازها و ارزش های فردی، واکنشی از جانب قلب، است که به آن ها معنای صریح شخصی عطا می کند. اگر دین نه مجموعه ای از ادعاها بلکه وضعیت خاصی از هستی است – که دقیقا چیزی است که آن را بر تفسیر و داوری کردن در مورد پدیده های تجربی توانا می کند – آنگاه نمی تواند به وسیله ی علم رد و ابطال شود همان طور که هیچ وضعیت دیگر هستی نمی تواند. با این همه به مجرد آن که تصاویر آن از چیزها و امور از این ذات درونی انفکاک یافت و در عوض به صورت نظامی از شناخت متصلب شد که به نوعی از فرایندهای اندیشگی ِ علم تقلید می کند ابطال پذیر می شود، و از این رو مجبور می شود با علم بر اساس ضوابط خودش رقابت کند، درست همان طور که کلیسا به مجرد آن که از فرم های دولت اقتباس کرد باید با دولت به رقابت بپردازد.

*Georg Simmel, Essays on Religion, edited and translated by Horst Jurgen Hell in collaboration with Ludwig Nieder, 1997, Yale University Press.





















·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·

Login »