اشاره:
داریوش آشوری، بی تردید یکی از زبان شناسان، واژه سازان و مترجمان چیره دست زبان فارسی است. ترجمه ی بی نظیر آثار فریدریش نیچه، فیلسوف آلمان، به زبان فارسی، گواهی برتوانایی و چیرگی او بر زبان فارسی است. این ترجمه ها نشان دادند که اگر نویسندگان و مترجمان، بالای زبان فارسی مسلط باشند، منابع کهن و لغتمایه های آن رابشناسند، می توانند دشوار ترین متون فلسفی و علوم اجتماعی از زبان های دیگر را، به زبان فارسی برگردان کنند. از این سبب است که اشوری در نوشته ی زیر، موضوع تحول در زبان فارسی را مطرح می کند. اشوری بر این باور است که زبان فارسی، هنوز یک زبان باز و دمساز با دنیای مدرن نیست. دشواری که اشوری ان را برجسته می سازد، آماده نبودن زبان ما، در شرایط کنونی، برای پذیریش علوم تجربی و انسانی مدرن است. گستره ی عظیمی از نوشتارها و گفتارها وجود دارند، که اگر خواهش دست یابی به ان را داریم، باید زبان را بسازیم، واژگان بیافرینیم و زبان و امکانات آن را به درستی بشناسیم. ضعف عمده ی که اشوری به درستی تشخیص می دهد، این است که وقتی علوم جدید انسانی و تجربی، وارد زبان فارسی می شود، این زبان چنان پیچیده، گیج و گول، نارسا و غیر قابل فهم می گردد، که پس از خواندن چند صفحه ی کتاب و یا مقاله، از خیر خواندن آن می گذریم. از این سبب است که آشوری در فهم مشکل، فارسی زبانان را به نوسازی زبان و مطابق نیاز های دنیای مدرن تشویق می نماید. البته، انتقادی که نسبت به نظریه نوسازی زبان آقای آشوری می توان وارد کرد، این است که با ورود به دنیای مدرن، تنها با مصرف محصولات و نام گذاری بالای آنها، که صد البته کاری محال است، نمی توان به هدف نوسازی زبان فارسی دست یافت. دنیای مدرن، دنیای بده و بستان است. ورود به دنیای مدرن، به معنای درگیر شدن عملی و وارد شدن به فرآیند صنعتی شدن و مدرن شدن اقتصاد، فرهنگ و سیاست است، و نه در حد مصرف محصولات در یک جامعه پیش مدرن.
***
آشنايان با کار و بار فرهنگي و قلمي من ميدانند که من چهل سال است با مسایل زبان فارسي در رابطه با علوم انساني و فلسفهي مدرن سر و کله ميزنم. من اين جا نه يک مسالهي دشوار که دشوارترين مساله را در کار انتقال فکر و فرهنگ مدرن به فضاي معنوي زيستي خودمان ميبينم و در اين راه به اندازهي توان خود براي روشن کردن مساله و بازگفتن آن و همچنين براي گرهگشايي، براي توليد مايه و سرمايهي زباني، کوشيده ام. براي منی با چنين حساسيت بينهايت به کار زبان، آنچه بسيار دردناک و غمانگيز است آن است که، به رغم جنب و جوشی که در اين سالها در فضاي زبان فارسي هست و نوشتههاي بهنسبت بهتری که با قلمهاي روانتر و تواناتر و سالمتر و نوآورتر ميبينم، هنوز، اي بسا، دست بالا با قلمهاي ناپخته، زبانهاي بيدر و پيکر، کژ و کوژنويسيهاي ذهنهاي واپسمانده است؛ ذهنهايی که نه از دستور و منطق زبان خبر دارند نه از منطق و روش انديشه. اينهمه ترجمهها و مقالهها و «تاليف»هاي بيسر و ته و گنگ، تا سرحد بيمعنایي مطلق، براي اين است که ما با مسالهي زبان بسيار سادهانگارانه رو به رو شده ايم و هرگز آن را چنان که بايد طرح نکرده ايم. هنوز به وجه تاريخي و فرهنگي زبان نينديشيده ايم. هنوز نپرسيده ايم که بازبردن ايدهها و مفهومها و انديشههاي مدرن با آن درازا و پهناي شگفتانگيز، از زبانهايی با آن توانايي و کارآمدي، به زبانی که هنوز در قرون وسطاي خود دست و پا ميزند، و در نوشتار گرفتار بيماريهاي ديرينهي خويش است، چگونه ممکن است. اين «مدرنيته» و «پستمدرنيته» را چگونه ميشود به چنين زبانی فهميد و فهماند، اگر بنا ست که بهراستي بفهميم و بفهمانيم و اداي فهم در نياوريم؟
کار زبان ما هنوز در دست اديبان است، با آن خوي و پسند بسيار محافظهکارانهي سنتي که خوب با آن آشناييم. زبانشناسان ما، همچون ديگر دانشآموختگان ما در علوم انساني، هنوز پايشان را چندان از تکرار نظريات پايهگذاران علمی که تدريس میکنند ان طرفتر نگذاشته اند و به مسالهي زباني ما از ديدگاهی تاريخي و فرهنگي نزديک نشده اند. زبانشناسي، چه از ديد علمي چه فلسفي، با همه حرفهايی که از دوسوسور و چامسکي يا ويتگنشتاين و هايدگر و دريدا، يا هر دانشور و فيلسوف ديگر، نقل و قرقره مي کنيم، هنوز از آن ما نشده است، زيرا نتوانسته ايم در پرتو انها مسالهي خود را ببينيم. اين مسالهها هنوز مسالههاي از ما بهتران است که ما، مثل همهي مسالههاي ديگر، از سر تقليد، از سر نمايش، يا براي خوردن يک لقمه نان ميبايد قرقره و تکرار کنيم، آنهم چه بسا به زبان گنگ، به زبانی شکسته-بسته.
دليل آن شايد اين باشد که زبان از رگ گردن به ما نزديکتر است. درگير شدن با زبان، از اين ديدگاه، يعني درگير شدن با خود، با تمامي عادتهاي به ميراث برده، با تاريخ و فرهنگ خود؛ يعني در برابر چشمغرهها جرات و جسارت به خرج دادن؛ يعني پيه بسياری چيزها را به تن ماليدن؛ يعني با تمامي رسوب تنبليها و آسانگيريهاي صوفيانهای که «پشتقباله»ي تاريخي ما و ارث و ميراث «گرانبها»ي نياکان ما ست، درافتادن (که سختترين جاي کار چهبسا همين جا باشد)؛ و «يعني»هاي ديگر هم.... باري، من دلام به هم ميخورد و گاهی سخت به خود ميپيچم وقتی که در مجلهها و کتابها از قلمهايی با آن عنوانهاي دکتري و پروفیسوري هذياننامههايی به نام مقاله يا کتاب «علمي» و «فلسفي» ميبينم. (البته، همچنان که مقالهها و کتابهاي خوب و درست، دستپخت ذهنهاي فرهيخته، و وجدانهاي بيدار، که شمارشان بسيار کمتر است، مرا خوشحال ميکند.) گذشته از ديگر عوامل اجتماعي و فرهنگي، آنچه چنين ذهنهايی را «تربيت» ميکند فقر و بيدر و پيکري زبان ما ست. ساليانی در فرنگ بودن و با مدرک دکترا برگشتن هم به خودي خود در کلههايی که با چنين زبانی و عادتهاي زبانيای بزرگ شده اند و هرگز به تنگناها و گيرهاي ان نينديشيده اند، هيچ چيزی را عوض نميکند.
همه ی مان ميدانيم که کار از يک جاي عميق و ريشهدار خراب است، اما از کجا؟ اگر نخواهيم با پاسخهاي سطحي گرفتاريها ی خود را از سر باز ميکنيم، ميخواهم خدمت سروران عزيز ام عرض کنم که جديترين پرسش علمي و نيز «فلسفي» که ما دانشوران و «فيلسوفان» جهان سومي با آن رو به رو توانيم شد، همين است که «کار ما از کجا خراب است؟» من روي زبان انگشت ميگذارم و ميگويم که يک بخش اساسي خرابي در خانهي فرهنگ ما اين جاست. چگونه ميشود با اين زبان نوشتاري تنکمايه و لنگ و بيمار علم و فلسفه و فرهنگ مدرن را در کل فهميد و فهماند؟ ما در روزگاری هستيم که همهي روزنامههاي ما نيز، از هر رنگ و هر بيرنگي و نيرنگی- استثناها به کنار- اغلب با همين زبان هر روز صفحههاي انديشه و هنر و ادبيات و نقد دارند که خواندن بسياری از مقالههای شان، به دليل همين مشکل زباني، سرگيجهاور و گاه، از شدت پريشاني و بيمعنايي، تهوعآور است. زبان گنگ و بيسر و سامان گيجي و گولي و حماقت هم با خود مي آورد. اين خانهي کهنهي ويرانه را چه گونه ميتوان بازسازي کرد که بشود به عنوان آدم قرن بيست و يکمي در آن زندگي کرد؟ خرابيهاي آن از کجا است؟ (براي پاسخهاي من به اين پرسش ميتوانيد نگاه کنيد به کتاب من، بازانديشي زبان فارسي.)
باري، ما بايد به اين مشکل بينديشيم، اگر بنا ست که از اين چاله يا چاه واپسماندگي ذهني و زباني به در اييم. من به اندازهي توان انديشگي و علميام به آن ميانديشم و هنوز در پي فهم ژرفتر مساله و چارهجويي براي آن ام. زيرا که بهراستي مسالهي من است و گريبانام را رها نميکند. مقالهای که در دنبال ميآيد تکهای ست از کار تازهای که در اين زمينه در دست دارم.
فراسوي زبان طبيعي
اين پرسش كه جهان مدرن تواناييهاي زباني خود و مايهي عظيم واژگاني خود و امكانات توسعهي بيپايان زباني خود را چگونه و از كجا فراهم آورده است، ناگزير ميبايد ما را به پرسش از ماهيت مدرنيت و شيوهي نگرش و رفتار آن، از سويى نسبت به طبيعت و، از سوي ديگر، نسبت به زبان برساند. زيرا اين دو مساله با يكديگر ارتباط جداييناپذير دارند. اين جا باز با همان مسالهاى رو به رو هستيم كه جامعهشناسي به عنوان رويارويي «جامعهي سنتي» و «جامعهي مدرن» پيش كشيده است. تمامي ويژگيهايى كه جامعهي مدرن را به عنوان جامعهي صنعتي از «جامعهي سنتي» جدا ميكند، در كار زبان نيز بي چون و چرا بازتاب دارد. جامعهي صنعتي نسبت به طبيعت رهيافتى چيرگيخواه دارد و ميكوشد با ياري شناخت علمي و دستكاري تكنولوژيك آن را در خدمت خود درآورد. اما بنياد اين رهيافت بر ان انقلابى در نگرش به طبيعت قرار دارد كه از طبيعت جادوزدايي كرده و هالههاي رمز و راز متافيزيكي را از آن سترده و آن را عريان در اختيار انسان قرار داده است.
اما، هر کشور صنعتي که علم كاربردي و تكنولوژي را از كشورهاي مادر مدرنيت و صنعت اموخته و به بازار جهاني توليد و فروش كالاهاي صنعتي وارد شده باشد، به معناي دقيق و كامل كلمه مدرن نيست. جامعههاي دست دوم صنعتي همواره دنباله رو جامعههاي مادر اند. آنها نه تنها از نظر علوم و تكنولوژي كه از نظر زباني نيز ناگزير دنبالهرو و وامگيرنده اند. زبانهاي اين جامعهها، چه در قلمرو علوم انساني و ادبيات و هنر، چه در گسترهي علوم طبيعي و تكنولوژي، ناگزير وامگيرنده اند و نميتوانند در پهنههاي بنيادي نظري با زبانهاي اصلي رقابت كنند.
اين نكتهي اساسي كه مدرنيت و دستاوردهاي عظيم ان بدون يك بستر زباني كارآمد و توسعهپذير، و بينهايت توسعهپذير، بدون يك زبان باز، نميتوانست به آنچه رسيده است برسد، ميبايد ما را به درنگى جدي در باب فرقهاي اساسي زبانهاي باز و زبانهاي «بسته» برساند. مراد من از زبان بسته همان چيزى است كه در اصطلاح به آن «زبان طبيعي» مي گويند. درنگى در باب زبان طبيعي و چگونگي كاركرد آن براي بحثى كه در آن ايم، ضروري است.
زبان طبيعي چيست؟ زبان طبيعي واسطهي ارتباطي در يك جامعهي طبيعي است. جامعهي طبيعي جامعهاى است پايدار در يك محيط جغرافيايي خاص كه خود را با زاداوري (توليد مثل) در زمان دوام ميبخشد. جامعهي طبيعي جامعهاى است داراي تاريخ و حافظهي تاريخي - خواه اساطيري يا مدرن- كه با زبانى، كه زبان ويژهي آن است، جهان فرهنگي و زندگاني مادي و معنوي خود را شكل ميدهد و خود را به نامى مينامد كه آن را در برابر جامعههاي ديگر هويت ميبخشد. در اين جا مجال ورود به بحث در بارهي پيچيدگيهاي جامعهي طبيعي از نظر ساختاري و لايهبندي و نيز پيچيدگيهاي دروني زباني آن در رابطه با آن ساختار و لايهبنديها نيست. براي بحثى كه در آن ايم ميبايد به سادهترين طرح از آن بسنده كرد. براي مثال، زبان فارسي را در يك برش زماني و يك محدودهي مكاني به عنوان زبان طبيعي جامعهي طبيعي فارسيزبان در نظر ميگيريم.
هر زبان طبيعي خودجوش از دل يك زندگاني قومي برآمده و ساختارهاي واجي، واژگاني، و دستوري ويژهاى دارد كه آن را از زبانهاي ديگر جدا ميكند. زبانهاي طبيعي، بنا به طبيعي بودنشان، يعني بودن خود به خود و ناخودآگاهشان، از ساختارهاي واجي، واژگاني، و دستوري خود شكل ميگيرند، و همین شکلگيري بر آنها حد نيز ميگذارد. مايهي واژگاني هر زبان و امكانات معنايي و بياني آنها، در عين حال، وابسته به بستر فرهنگياى است كه زبان در آن قرار دارد. در نتيجه، بهخلاف سخن رايج، هر چيزى را به هر زبانى نميتوان گفت.
تا پيش از پيدايش جهان مدرن و دستيازي بيحد و مرز آن به طبيعت، جهانهاي زباني–فرهنگي بشري در يك بستر كمابيش طبيعي به سر ميبردند، با دستيازي محدود يا بسيار محدود به طبيعت بر پايهي تكنولوژياى ابتدايي در قالب فنون كشاورزي و معماري و صنعتگري سنتي. بدين سان، زبانهاي جامعههاي طبيعي را «زبانهاي بسته» ميتوانيم بناميم كه، از سويي، از قالبهاي طبيعي خود و، از سوي ديگر، از سنتهاي فرهنگ وابسته به خود پيروي بيچون و چرا ميكنند. در گمان مردمان جامعههاي سنتي صورت ديگرى از زندگي اجتماعي و رفتار زباني نميگنجد. به همين دليل، تا پيش از جهانگير شدن مدرنيت، دگرگوني در صورت زندگي اجتماعي و ساختارهاي زباني بسيار كند و ناخوداگاه بوده است. با علوم انساني مدرن است كه بشر به ساحت خود آگاهي اجتماعي و تاريخي و نيز زباني پا نهاده و با اصل تغييرپذيري آنها آشنا شده است.
زبان در جامعههاي بسته، همچون همهي وجههاي زندگي در آنها، وابسته به عادتها و سنتهايى است كه در نظر مردمان تقدس يافته اند. درنتيجه، در چنان جامعههايی صورتهاي كنوني نهادها و سنتها، از جمله زبان، همخوان با يك صورت ازلي انگاشته ميشود كه سرپيچي از آن گناهی است كه سبب كيفر اجتماعي يا الاهي ميشود. با اين همه، بهخلاف اين گمان، در واقعيت، عادتهاي زباني، همچون همهي عادتهاي ديگر، ثابت و هميشگي نيستند و با گذر زمان دگرگون ميشوند. يعني، اهل زبان دگرگونيها را رفته رفته ميپذيرند و عادتهاي تازه پيدا ميكنند. به همين دليل است كه زبانهاي طبيعي، همچون هر چيز طبيعي ديگر، تاريخ دارند و تاريخشان حكايت از دگرگونيهاي بنيادي در ساختار اوايي، واژگاني، و دستوري و معناييشان دارد...