ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

فرهنگ سوزي فرهنگ سازان ايراني - سید عاصف حسینی


21.11.2007 11:51

فلاسفه معتقدند كه حس تكامل گراي، يكي از نيازهاي غريزي انسان است. بدين اساس كسي يافت نخواهد شد كه از اين حس غريزي گريزان باشد. نهايت هر كس كمال خود را در چيزي مي بيند كه ممكن است براي ديگران به طوركامل كمال به حساب نيايد.

برتري يكي از همنشين هاي هميشگي كمال است. كمال يك حقيقت واحد است ولي با جلوه هاي مختلف تجلي مي كند.براي نمونه،در بلنداي قله ي هزار ساله ي غزل پارسي،حافظ تنها قهرماني است كه برفراز آن سايه افگنده است.ودراين عرصه به برتريي رسيده است،كه از آن برتر هيچ كس بر نگذرد. ازين رو او انساني كاملي است كه غزل پارسي از او به كمال رسيده است.

انسان كامل هميشه از ديگران برتر است هرچند كه هميشه از ديگران فروتر نشيند. به گفته سعدي " نهد شاخ پر ميوه سر برزمين".برتري طلبي انسان‌ها در زندگي اجتماعي همان حس فرونهفته در نهاد آدمي است كه درمسير رشدخود به موانع نفساني بر مي خورد وناچاراز مسير طبيعي خود منحرف مي شود وبه شكل استكبار رخ مي نمايد.

قهرمان پرستي نيز ريشه در همين احساس غريزي انسان دارد.گويا انسان گمشده ي ذاتي خودش ؛برتري را در وجود قهرمان مي بيند. قهرمان آينه ي است كه فرد شخصيت آرماني خودش را در وجود او مي يابد وبه او نه بلكه به كمال مطلوب خودش عشق مي ورزد وخوش است كه"من آنم كه رستم بود پهلوان".

گاهي انسان ها در بعضي عرصه هاي كمال،در جستجوي قهرمان آيدال خودش به كاميابي نمي رسد، ازين رو دست به اسطوره سازي مي زند ودر خيال نام او عشق بازي مي كند. داستان ها وفيلم نامه هاي رستم،رابين هود،زورو،وآرش، برخواسته از همين نياز هاي غريزي است.

در حيات اجتماعي نيز مردم همه در شاهراه رشد و تكامل در حركت است. اصلا فلسفه‌ي زيست اجتماعي انسان،همانا رسيدن به كمال است.چه آنكه انسان براي پيمودن اين مسير نياز به معلم وراهبردارد تا حقايق را به او بياموزد وطريقت را به او رهنمون باشد.

همانطور كه نباتات براي دريافت نور خورشيد باهم به رقابت مي پردازند وهريك به توان خود قامت به فراز مي كشد تا بيشتر خودرا به درخشش خورشيد برساند دربين انسان ها نيز به همين ميزان، رقابت وتلاش براي فتح قله ي كمال وجوددارد.خداوند نيز درين مورد انسان هارا به مسابقه ورقابت فرا خوانده است ؛"فاستبقوا الخيرات".ولي همانطوركه انسان اكثراتكامل واقعي را اشتباه مي گيرد در راه رسيدن به آن نيز تعادل خودرا از دست ميدهد وبه راست وچپ منحرف مي شود وبا ديگران تصادم پيدامي كند.چون خود از شتاب باز مي ماند جلو سرعت حريف را نيز سد مي كند. در همين جا است كه حتي ارباب رفاقت آنگاه كه به رقابت كم مي آورد رو به راه حسادت مي نهد. بنا براين حسادت نيز همان حس كمال جويي شكست خورده است كه به صورت انتقام تبارز مي كند.حسادت غريزه فروخفته ي طبيعي است كه گاهي رقابت منفي فعال مي شود ودر سنين وصنوف مختلف مردم، به طوري متفاوت آشكار مي گردد.كه معمولي ترين شكل آن "ترور شخصيت" است.

انسان از حقارت نفرت ذاتي دارد.ازين رو مي كوشد كه به بزرگي برسد.وحتي گاهي آنقدر به بزرگي وكبريايي طمع مي ورزد كه حريصانه تكبر مي ورزد.

براي اينكه آدمي از حقارت گريزان است،آدم حقير تا مي تواند خودرا به يك بزرگي نسبت مي دهد.ومعتقد است كه آدم يا مرد مرد باشد يا چاكر مرد.اغلب سر سپردگان ارباب استبداد همين حقيران به قدرت رسيده اند.

آنان كه براثر حوادث روزگار نتوانستند به كمال دلخواه خود برسند اكثرا مي كوشند كه اين ناكامي را به صورت ديگر جبران كنند.مثلا پدري ناكامي كه كمال خودرا در تحصيل مي دانسته است تا مي تواند مي كوشد كه فرزندش به آن كمال مطلوب برسد.

جامعه هانيز از آنچه كه گفته شد،مستثنانيست زيرا جامعه همان فرداست كه گويا با "حروف بزرگ" نوشته شده است.وفرهنگ جامعه همان تجلي روحيات مردم است.

_2_

آنانكه طمع بسيار در برتري طلبي وبزرگ نمايي دارند عطشناك در جستجوي مفاخراند وحريصانه به مفاخر اندوزي وفخر فروشي مشغولند وبا شرافت تمام روزوشب را به جاي جمع آوري مال دنيا به جمع آوري نام آوران مي گذرانند وبه جاي كنز دراهم ودنانير از بلخ تا قونيه به احتكار فيلسوف وشاعرمي پردازند.

درپيشنهادابتدايي نمايندگان دولت افغانستان،مصر وتركيه،مبني بر نام گذاري سال 2007 به نام "مولانا"،دولت ايران در نظر گرفته نشده بود.بعد از نام گذاري امسال به نام مولانا واعلان آن از جانب سازمان ملل، دولت ايران در تكاپو افتاد كه از فرصت استفاده نموده، توجه جهان را به اين جلب كند كه بزرگترين شخصيت معروف جهان يعني مولاناي بلخي،ايراني است. بنا براين پرهزينه ترين همايش بين المللي براي تجليل از مولانا با حضور رئيس جمهور ورئيس مجلس،وزيرفرهنگ وارشاد وصدا وسيما وباقي رجال برجسته كشور وحضور شخصيت هاي بزرگ از كشورهاي ديگر وصدها خبرنگار از بنگاه خبرگزاري دنيا، به مدت سه روز در تهران،تبريز وخوي در ماه جاري برگزار گرديد.اين مجلس به خاطر هدف ياد شده آنقدر باشكوه وپر هزينه برگزار شد كه مورد واكنش بزرگان قرار گرفت.ازجمله حضرات آيات عظام آيت الله العظمي صافي ونوري همداني به شدت اعتراض واظهار تأسف كردند.آيت الله نوري همداني فرمودندكه"درايران تاكنون اين گونه همايش حتي براي پيامبر اسلام وائمه اطهار برگزار نشده است".(روزنامه جمهوري 9آبان ).حدادعادل رئيس مجلس ايران در سخنراني غرائي كه در وصف مولانا ايراد فرمود از سخنان خود چنين نتيجه گرفت كه:"مولانا به شهادت آثارش ايراني _ اسلامي است."(روزنامه جمهوري وكيهان 7آبان) واين سخن، بلامنازع به تمام رسانه هاي بين المللي منتشر شد.واين در حالي است كه مولاناي بلخي در بلخ متولد شد.ودرتمام عمر خود آنهم براي يكبار از خاك ايران به سوي قونيه فقط عبوركرده است.

آگاهان ميدانند،مولانا كسي است كه "ازهرچه رنگ تعلق پذيرد آزاداست ".اوبه وصل دولت عشق نايل گشت ودولت پاينده شد. اوازتن خاكي خود هم گذشت جملگي جان شدوبه جانان رسيد. از غمناكي جهان هم سبكبال رهاي يافت وبه حريت وآزادگي رسيد.به گفته علامه اقبال:

"جان نگنجد در جهان اي هوشمند

مرد حر بيگانه از هر قيد وبند"

سراسر فضايل ومناقب كه آقاي احمدي نژاد وحداد عادل در وصف مولانا عرضه كردند، همان جاودانگي وانديشه ي جهاني مولانا بود. وچون گفته هاي مولانا برخواسته از فطرت وانديشه است، بدينسان تمام انسان ها به اوتعلق خاطردارند نه اينكه او به انسان هاي خاص تعلق داشته باشد.بنابراين آقاي حداد عادل چطور مي تواند اين عارفي رها از هر قيد وبند را در بند ايراني بودن مقيد كند ؟آيا اين طمع ريشه در كدام غريضه هاي مذكوردارد؟

اينان معتقدندكه روزگاري در عهد خراسان بزرگ افغانستان وايران يك سرزمين واحد بوده اند بامردماني هم زبان وهم فكروهم فرهنگ.بنابراين دليل،ابوعلي سيناي بلخي ايراني است.

براين اساس،مانيزمعتقديم كه، گويا افغاني وايراني دونيمه ي يك سيب اند كه از حادثه ي روزگار جدا از هم افتاده اند. ازين رو ما دست محبت بسوي شماايرانيان مي گشاييم والبته آنچنان با نهايت پذيراي وبرادر نوازي بيش از حدتان مواجه مي شويم كه واقعا از لطف خود، ما را خجالت مي كنيد.زيرا تمام فلاسفه وشاعر ونام آوراني از جمع مارا آنچنان صميمانه در آغوش گرم تان مي كشيد كه جداي ناپذيراند و براي هميشه از ما مي گيريد.ولي برعكس همراهاني بي نام ونواي شان را در اردوگاههاي آهنيني به يادگارمانده از لنين وهتلر با نوازش تازيانه هاي تان آنچنان نوازش مي دهيد كه چشم آسمان را توانايي ديدن آن وگوش فلك را ياراي شنيدنش نيست.وگاه بيسار اتفاق افتاده است كه از آن بي نام ونشانان،آشنايان حتي نشانه ي هم نمي بيند تا بداند كه بر او چه گذشت وچگونه در گذشت. ولي هرچه هست حسابش با كرام الكاتبين است.

دولت مردان ايران هميشه در ديدارهاي رسمي خود با مقامات افغانستان از روابط تاريخي، فرهنگي وديني خويش مبني بر خراسان بزرگ ياد مي كنند. ولي قسم به همان خراسان بزرگ كه ايران هميشه برخلاف شعارشان عمل كرده است.براي نمونه ؛بر مبناي همين خراسان بزرگ،اگر ما بگوييم كه :فردوسي شاعر بزرگ افغانستان... جمله ما تمام نشده آنقدر به ما مي خندد كه صدايش را خود فردوسي هم خواهد شنيد.

من از رئيس مجلس ايران مي پرسم كه به اقرار خودتان اگر ما باهم همريشه وهم مذهب وهم يار وهم ديار از سرزمين خراسان بزرگيم.بر همين اصول وقتي كه يك مسلماني افغاني با يك ايراني ازدواج شرعي مي كند،چرامجلس ايران تصويب مي كند كه :"اين ازدواج شرعي است ولي خلاف قانون اسلامي ايران است."؟بر اين اساس يا قوانين ايران شرعي نيست يا شرع ايران مخالف با شرع اسلام است.ممكنست كه شما قادر به توجيه آن باشيد ولي اين تناقض براي شهروندان عادي به هيچ وجه قابل هضم نخواهد بود.وتبعا درذهن مردم افغانستان نسبت به شعار شما ونيز به تفسير شما از اسلام شك وترديد عارض مي شود.

_3_

سخن ديگري كه ملت افغانستان با اهل هنر و فرهنگ مداراني ايراني دارد اينست كه،به قول شاعر،ما دونيمه ي يك سيبيم.بلكه بالاتر ازآن، ملت ايراني_ افغاني بسان دودرخت سيب اند كه ديوار بلند مرز سياسي ميان اين دو جداي افكنده است.ودر اين سوي مرز تبر بدستان باغبان ايستاده اند كه اگر شاخه ي از آن سوي ديوار بدين سو دست خودرا بگشايد في الحال بازويش به تبر فنا خواهد رفت والبته كه اين ديوار از خون كبوتران سفيد، رنگين است.

اگر شاخه هاي محبت را بشكند ولي بازهم ريشه ي تعلق مان سبزاست.واز نهانخانه ي خاك ريشه هادرهم تنيده اند.

حال سؤال من از خوبرويان فرهنگي ايراني اينست كه چرا به صورت رنگ پريده ي مان خاكستر تحقير تان را مي افشانيد؟ اگردرخيابان شهرشما ازطرف افراد عادي تحقيرمي شويم وياازسوي سرباز اردوگاه اهانت مي شويم، عطف بر سهو ويا ضعف فرهنگ شان مي كنيم. ولي اكنون كه فرهنگ ملي ما بدست جماعت فرهنگي ايران با تيغ تمسخر ذره ذره مي گردد ودر باد استهزا نا پديد مي شود.حال اين فاجعه فرهنگي را چگونه بايد توجيه كنم؟اگربگويم كه اين جماعت، بي فرهنگ است. جامعه شناسان مرا محكوم مي كند كه هيچ جماعتي بي فرهنگ"مي يافت نشود جسته ايم ما".اگر بگويم كه اينها كم فرهنگ است باز خلاف ظاهر گفته ام چه آنكه اينها اصحاب صدا وسيماي ايران واز اصناف فرهنگ ساز اين مملكت اند گرچه آتش فرهنگ سوزي را در ملك ديگر مي اندازند.اگر بگويم كه اينها بد فرهنگ است.خلاف واقع گفته ام چراكه فرهنگ ايران به اندازه ملت آن بزرگ است. گرچه بعضي از همين مردم زلال اين فرهنگ را گل آلود مي كند ولي سرچشمه ي اين رود خروشان مارا ره به خراسان بزرگ ميبرد.

مدتي است كه هنرمنداني از جنس اهالي "برره" هنر تصويري خودرا به عنوان "چارخانه"از شبكه سوم تلويزيون ايران به نمايش مي گزارد. زبان اين طايفه كمي شبيه به برره است كه آن را ناجوان مردانه به "زبان دري" كه هم اكنون زيبنده سرزمين افغانستان است _ نسبت داده اند.ومدت چندماه است كه با زبان هنرودرقالب هنرمند به اين زبان بس بزرگ دارد اهانت مي كندو هر شب با اين بازي خطرناك هرچند كه در قلب چندين ميليون مسلمان ايراني ادخال سرور مي كند. ولي متأسفانه دست كم دل چندين ميليون مسلمان افغاني راپرخون مي كند.

من معتقدم كه در غصه‌ي اين فاجعه‌ي بزرگ روح بزرگ مولانا وناصر خسرو،حافظ وساير خداوندگاران ادب پارسي دري، ناراحت وغمگين اند.لذا هرشب مثنوي به تعداد كلمه هايش عوامل اين فاجعه را نفرين مي كند.چه آنكه اندام زيباي مثنوي از درّدري به خود آذين بسته است.مگر غير از اين است كه هم اكنون بسياري از كلمات مثنوي را حتي تحصيل كرده هاي ايراني نميدانند ودرلغت نامه هاي معاصر ايران نيز نمي توان يافت ولي همين كلمات(مانند:مانده؛خسته.ميان؛كمر) جزء واژه هاي گفتاري روزمره ي امروزمردم افغانستان است.مولانا درّدري را از بلخ باستان در گنجينه ذهنش سپرد.وبادرّدري انديشه اش را به جهان بخشيد.

حافظ كه ادب فارسي را به اوج كمالش وغزل فارسي را به غناي جاوداني رسانيد،تمام مباهاتش در اينست كه غزال پريشان خيالش در كمند نظم دري منظم شده است.ازين رو سرودن حتي دو مصرع از آن را به نظم دري براي خود غنيمت مي شمارد :

"زمن، بحضرت آصف كه مي برد پيغام

كه ياد گير،دو مصرع زمن به نظم دري"

حافظ كه با عشق، درد خدا وخلق را باهم در آميخت و از بلنداي عرفان جامعه خويش را بي پروا به نقد كشانيد وراه طريقت به سعادت را براي هميشه وهمه كس رهمنون گشت،خود به صراحت مي گويد كه سعادت درك شعر حافظ فقط از آن كسانيست كه سخن گفتن به زبان دري داند :

"زشعر دلكش حافظ كسي بود آگاه

كه لطف طبع وسخن گفتن دري داند"

ناصر خسرو بلخي برخلاف رسم زمانه (كه شاعران همه درباري بودند)حاضر نشد حتي يك كلمه شعر در مدح سلطان بسرايد كه هيچ، بلكه احترام "زبان دري"رابا لاتراز حرمت سلطان (ظل الله) مي دانست ودر برابر اينگونه توقعات برآشفته شد وسلطان را سرزنش وبه چيزي تشبيه كرد كه در آن زمان هيچ كس جرأت آن را تصور نمي كرد:

"من آنم كه در پاي "خوكان" نريزم

مر اين قيمتي درّ لفظ دري را"

ولي آيا ناصر خسرو هيچ مي دانست كه زماني براين امت فارسي زبان خواهد آمد كه در آن، هنرمنداني از اهالي برره اين درّ گرانبهارا به سنگ جهالت بشكند.؟

اگر فرهنگ تجليگاه انديشه ي جمعي جامعه است.بدون شك زبان جامه ي آن انديشه است. كه اگر اين جامه را از جان انديشه بزداييم بزودي تن عريان انديشه در گيرودار حوادث روزگار زايل مي شود.بر همين اساس است كه بين جوانان امروز تاجكستان وتركيه با متون ديروزش چقدر فاصله است.

با اين همه، تلويزيون ايران به همكاري هنرمندانش مي كوشند حرمت زبان يك ملت را بشكنند تا بلكه ازين طريق بتواند براي فارسي ايراني برتري بتراشند.وهرشب با زبان هاي سمي تر از شمشير جاهليت اندام اين زبان را ميدرد تا به زبان خود بنازد.گويا اينان همان قومي اند كه به چهره ي دوست خاك مي پاشند تا رخ خودرا زيبا جلوه دهند.آخر در كجاي افغانستان اين گونه صحبت مي كند كه "چارخانه" به ما نسبت مي دهد وما را با آن به تمسخر مي گيرد:

چَكار مي كني؟: چه كار مي كني؟

بَگزار گفته كنم : بگزار حرف بزنم.

تونيرنگ وَكني.

فرش را شوشته كردي؟

اگر خواسته مي كني،گفته كن،كه من گرفته كنم: اگر مي خواهي به من بگو تا برايت بگيرم.(جريان پيشنهاد مدرك قلابي از آكسفورد براي شنبه).

ممكنست رئيس تلويزيون ايران ادعا كند كه ازين طريق مي خواهد فرهنگ افغانستان را براي مردم ايران نشان بدهد.ولي سؤال اينست كه براي شما چه الزامي وجوددارد تا فرهنگ يك كشوررا وارونه جلوه بدهيد.درهنرنمايشي مشت نمونه ي خروار است. آيا نقشي را كه" شنبه ودوم" بر عهده دارند وشخصيت را كه از خود نشان ميدهند(همه دروغ شاخدار،دوروئي وبلوف) چه تصوري نسبت به فرهنگ وروحيات مردم افغانستان درذهن بيننده نقش مي بندد؟

آيا در ايران هيچ افغانيي يافت نمي شد كه شبكه ي سوم با او مشورت كند يا اين نقش را برعهده او بسپارد؟

آيا صدا وسيماي ايران نمي داند كه پايتخت كشور نماد آن كشوراست،وبه همين اساس رسانه هاي برون مرزي دنيا به گويش پايتخت كشورها برنامه اجرا ميكند؟

من به رئيس تلويزيون ايران توصيه مي كنم كه حداقل براي يكبار به برنامه "زندگي نو خانه ي نو"از راديوي "بي بي سي" توجه كند وفارسي افغانستان و معرفت برنامه سازان خارجي را در باره ي زبان افغانستان مشاهده كند ,وآنرا با زبان "چارخانه" مقايسه كند وحرمت را از آنان بياموزد.

راستي اگر عمدي در كارنيست پس از اعتراض سفارت افغانستان چه لزومي بر ادامه ي اين طنز وجود دارد؟

صدا وسيماي يك كشور به منزله زبان وچهره ي يك ملت است،يا مانند آيينه ي است كه روحيات يك ملت را حكايت مي كند.بنا بر اين چرا مردم ايران اجازه مي دهد كه دولت با اين آيينه از ملت ايران چهره متكبر وتحقير گرا واهانت پسند انعكاس بدهد ؟

آيا براي هنرمندان متعهد ايران لازم نيست كه در اين مورد،براي رسالت فرهنگي شان هم كه شده در يك روزنامه ي، حداقل يك تذكر اخلاقي بنويسند؟

اگر اخلاق اسلامي ونزاكت همسايگي وتعهد هنري در ايران وجود دارد نبايد ديگر اين بي حرمتي را ادامه بدهد.آيابراستي لازم نيست كه در برابراين بي حرمتي از مردم افغانستان معذرت خواهي شود؟

مهمتر ازهمه،هشدارمن براي خير انديشان فرهنگي ايران اينست كه آياهرگز انديشه اين را نداريد كه اين گونه رفتارهاي ناپسند هنري از جانب ايران، زمينه را براي انتقام جويي هاي افراطي افراد كم حوصله ويا مغرض به وجود آورد وآنگاه توسط معركه سازان رسانه هاي دشمن، آتش رسواي فرهنگي بين دوكشور دوست فراهم شود؟

چون رئيس صدا وسيما به طور مستقيم از جانب رهبر انقلاب حضرت آيت الله خامنه ي منصوب مي شود.بنا براين من از ايشان تقاضا مي كنم كه نگزارد صدا وسيما دامن ايشان را در اين بي حرمتي ها آلوده كند.لذا بايد دستور به قطع نمايش "چار خانه "ومعذرت خواهي رئيس صدا وسيما از مردم افغانستان بدهد.

در اخير به فرهنگيان افغانستان در ايران به خصوص نويسندگان و"دفتر درّدري" و"خانه ادبيات افغانستان"وشاعران بزرگ حضرات اساتيد مظفري وكاظمي و...پيشنهاد مي كنم كه براي پاسداري از فرهنگ كشور وتسلي خاطر دل هاي افسرده هموطنان مهاجرتان كه شما را زبان گوياي خود مي دانند وبه خصوص براي خوشنودي خداوندگاران ادب پارسي دري، به طور جمعي اعتراض نامه ي را ترتيب بدهيد وآن را به مرجع ذي صلاح ارائه كنيد.تاسندي در پيشگاه تاريخ ادبيات پارسي ونيزمايه اميد واري ونيك آموزي براي ما شاگردان تان باشد. والسلام

برگرفته از سایت دایکندی

·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·

Login »