ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

آینه : داستان کوتاه از مصطفی وهریز


31.08.2007 20:37

مدت ها است که از این خانه به آن خانه کوچ کشی دارم، چیزی نیست که سنگین باشد یک چمدان نه چندان بزرگ که همه دارایی من است که همان را هم با زور و عرق بر دوش میکشم،چند جلد کتاب رنگ و رو رفته هم در ابتدا همرایی لباس های سفید و سیاهم بود که بعد از زمانی دورانداختم و از ترس اینکه بدست کدام آدمی بی عقل نیافتد و اوهم مثل من روز خود را سیاه نکند، در کثافت دانی در چندقدمی خانه سابق که زندگی می کردم انداختم و بعد بیک خود را بر دوش کشیدم و روانه خانه فعلی خود شدم.
در این ساختمان نو که من جا گرفته ام، زیبا ست آپارتمان سه منزله است، می گویند که تمامی اتاق ها پر است ولی خدا شاهد من تنها یک روز یک نفر را در دهلیز که او هم با عجله از زینه ها بالا می رفت تنها صدایی قدم هایش بود که فکر کردم آدم است.
با اینکه می خواستم در منزل سوم زندگی کنم بر خلاف همه تلاش مرا در منزل اول انداختند،وگفتن تنها همین خالی است و بس.
منزل اول هم بد نیست اما من میخواستم که در منزل سوم باشم، ولی برای کی مهم است که من چی میخواهم؟ حتی خواستن من هم حرفی منطقی نیست که از دهنم بیرون آمد!
من کی میخواستم در این دنیا متولد شوم؟
هیچ و قتی نمی خواستم یا حتی آرزویش داشتم که بینم آقای بوش چی بر سری این و آن میاورد، حتی در خیالاتن هم تصور نمیکردم روزی آواره این دروآن در شوم ، میخواستم در یک دشتی پر از گل و علف در میان تمامی زیبایی ها باشم، بدون اینکه در باره روز اول و یا روز اخر چرت بزنم، و یا به فرشته شانه راست وچپم رشوت بدهم، در شانه چپم کم بنویسد و در شانه راست زیادتر....
من چی خواسته ام که همان شده باشد؟ حتی همان چیزی را که زیاد میخواستم بعد از زمانی خسته ام کرد دورش انداختم وبه دنبال چیز دیگر روان شدم.



خوب به هر صورت مهم نیست می گویند دو روز زندگی است هر قسم باشد می گذرد.
اما مرا در این خانه نو یک دوست و یا مهمان و یک هم اتاقی خسته کرده است، با اینکه او نه دوستم است ونه من با او حرف دارم و حتی این اشتبا ه است که او را دوست خطاب کرد، چگونه من میتوانم یک نا اشناه را دوست صدا بزنم در حالیکه اصلا نمیدانم او از کجا است؟ چی میخواهد؟چی میکند ؟
و حتی نمیدانم اسم این محترم چی است؟
هم اتاقی هم نه باید باشد زیرا به اساس قانون و نام نویسی تنها من باشنده این کلبه ام، تنها من حق دارم که در این خانه،قدم بگذارم، و یا لباس های خود را این طرف و آن طرف پرت کنم،تنها من و تمام...
ولی آن طور نیست من تنها نیستم و یا تنهایی با من نیست با اینکه من تنهایم!
مهمان هم نمیتوان باشد زیرا من کسی نمیتوانم دعوت کنم ونمی خواهم کسی را مهمان کنم، زیرا چی چیزی مشترکی بین ماست و با کی ست؟
و اگر کسی رابه مهمانی دعوت کنم لابد اینست که هر دوی ما زانو به زانو نشسته در باره سومی و چهارمی نقد کنیم، پدر و مادرش را بد و بیراه بگویم، و یا در باره سومی که سرطاس دارد، چند ریشخند بزنیم...
اما من با این دومی هیچ نسبتی ندارم و او خود خوانده وخود آمده است.
هر روز همین که من از خواب برمیخیزم و یا اینکه بیرون میروم او را در دهلیز می بینم نمیدانم همه این ملاقات ها، چشم در چشم همدیگر اتفاقی است و یا سنجیده شده؟!
اما تنها میدانم که من بی نهایت بیزار از این دید و باز دید ها استم، نمیدانم چرا او می خواهد مرا بیبند؟
مثلا امروز بار دیگر...
بلی درست یادم است همین که از در داخل شدم او را دیدم مثل همیشه در دهلیز ایستاده بود و لباس سیاه درازی که به تن داشت از تن بیرون می کرد، موهای دراز و بی فورم داشت و لب خندی آرام بر لب ،چشم های ساده وسیاه رنگ وخسته،که به مشکلی میشود دید زیرا مو هایش مانع دیدن چشم هایش میشود، یخن قاق سیاه بر تن داشت و تنها یک دکمه داشت که آنهم فقط زیر گلو یش قرار داشت،او که تنها بود و تنهاترین دل شادیش بودن بدون هستن بود.
هردو به طرف همدیگر نگاه کردیم وهر دوی ما خندیدم،وتازه متوجه دندانهایش شدم که دندانهای اوچی اندازه زرد وحتی سیاه رنگ است و از دهنش بوی بدی سیگرت به مشامم رسید،اما با این همه لبخند زدیم و همینکه خواستم موهایم را از پیشامی ام دور نمایم متوجه شدم که او هم عین حرکت را ادا میکند ، و نا گهان اورا در مقابل خودم حس کردم ،
دقیقه ها گذشت ومن کسی که زمان را فراموش ساخته است و هیچ کار دیگری ندارد جز نگاه کردن به چیزی و یا کسی، مدت ها بسوی او خیره شده بودم یعنی در او محو شده بودم .
دستم را بسویش دراز کردم و آهسته گفتم زنده یی؟؟؟ به گفتن این جمله من به روی کف زینه ها نگاه کردم نمیدانم بسوی بوت ها و یا کف دهلیزی که من واو ایستاده بودیم و هر دو میزبان همدیگر بودیم. میخواستم فکر کنم آیا من خودم زنده ام و یا وقت که دیگران سوال می کند در باره زنده بودن چی تصویر از این سوال به ذهن شان می رسد؟
همین که من به بسوی او نگاه کردم او هم سرش را بلند نمود.او بسوی من و نگاه های ما به هم گره خورد.
و او آهسته لبخند زد وگفت: نه مدت ها است که مرده ام فقط جسم من زنده است که این طرف و آن طرف یکنواخت در حرکت است.
گفتم باورم نمی شود؟!
او بسویم نگاه کرد و گفت باید باور کرد من هم در ابتدا بسیار چیز ها را باور نمی کردم ولی حالا باور می کنم و خودم هم در ابتدا باورم نمیشد که من هیچ کاره ام، من تنها آمدم و تنهاباید بروم نه از آمدن من کسی سوال کرد و نه وقت که باید رفت کسی از من خواهد پرسد زیرا چیزی بعنوان من وجود ندارد و من بازیچه بیش نیستم که بودن و هستنش را دیگران تعین می کنند ، پس آیا من بازیچه نیستم ؟
لبخند زدم وگفتم خواهش می کنم این حرف ها چیست که می زنید ؟شما اشرف مخلوقات هستید و همه برای تو افریده شده اند ، زنده باش لذت ببر ونیاندیش....
حرفم را قطع کرد و با نیشخند جواب داد چیزی در دنیانه آفریده که تو از آن لذت ببری! و چیزی هم نیست که تو در باره آن بیاندیشی زیرا اندیشتن و نیاندیشیدن تو کدام تغیری به این در و دیوار وارد نمی کند، تو بیاندیشی و یا نه تو تنها محکومی هستی که نه باید میبودی.
من به حرف های او گوش دادم و بعد با خود فکر کردم در باره چی با او حرف بزنم و یا چی گونه من میتوانم او را دلداری دهم و بگویم به نقطه های تاریک و تیره نگاه نکن، سفیدی هم هست دنیا تنها از سیاهی ساخته نشده و اگر سیاهی همه جا را فرا گرفته است ما باید به دنبال سفیدی باشیم و اگر سفیدی حتی خلق نه شده بایداورا بیافرینم و او را حس کنیم شاید در اطراف ما سفیدی است ما نمی توانیم او را بیبنیم و باید چشم های خواب رفته را گشود واو را احساس کرد و دید....
اما چیزی برایش نگفتم همان طور به او خیره شده بودم و رو به روی اوسکوت را جائز شمردم ...
زیرا فکر کردم آیا خودم با این کلمه های رنگ وجلا دار موافق هستم؟


·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·

Login »