افغانستان درجستجوی حلقه مفقوده روشنفکری -از حسین علی امینی /رها
25.10.2007 23:52
-پيشگفتار
روشنفكر واژهي است كه معناي روشن بيني و روشن انديشي را ميرساند و واژه مقابل آن تاريك فكري است كه بار منفي دارد. بدين جهت هيچكس حاضر نيست قبول كند و بپذيرد كه تاريك فكراست وقتي تاريك فكري را قبول نكرد خود به خود و بدون درنگ واژه مقابل آن را به خود ميچسپاند و ميگويد من روشنفكر هستم و ديگران را متهم به تاريك انديشي و تحجر ميكند. چونكه درين جا حد وسطي وجود ندارد همه روشنفكري را با خود يدك ميكشند بدين لحاظ ما در افغانستان غير روشنفكر نداريم هر چه هست روشنفكراند . متحجرترين آدمها را ميبينيم كه ميگويند روشنفكر واقعي ما هستيم، قيد واقعي را ميگويند تا ديگران را قلابي نشان دهند.
بر همين اساس مقاله حاضر تاملي روي موضوع روشنفكري در سطع كل و در افغانستان در سطح جزويتر نموده است كه آيا ما در افغانستان روشنفكر به معناي امروزين آن كه در سطح دنيا مطرح است و تلقي¬يي كه دنياي مدرن از آن دارد و توقعات و انتظاراتي كه از آن ميرود و نقشي كه براي آن قايل هستند، داريم يا خير؟
مقاله حاضر جريان روشنفكري در افغانستان را به شكل تفصيلي به بحث و بررسي نه نشسته است بلكه با يك چشم انداز كلي به آن پرداخته است براي اينكه اگر همين روش كلي را در پيش نميگرفت در يك مقالهي كه بالاجبار از صفحات محدودي بايد تجاوز نكند نميگنجيد و مقالات زياد و متعددي را ميطلبيد. بدين لحاظ با توجه به جريان روشنفكري در سطح جهاني رد پاي آن در افغانستان جستجو گرديده است .
روشنفكر كيست؟
براي روشنفكر هم چون ساير پديدههاي اجتماعي، تعاريف زياد، گوناگون و در بعضي موارد حتي متضاد ارايه شده است. بنا براين نميشود يك تعريف جامع و مانع و مورد اتفاق را انتظار داشت و لذا به ذكر چند تعريف اكتفا ميشود.
ژان پل سارتر ميگويد: «روشنفكر كسي است كه در وجود خودش و در جامعه به تضاد موجود بين جستجوي حقيقت عملي و ايديولوژي مسلط آگاهي پيدا ميكند».(1)
تعريف ديگري روشنفكري را آزادي از قيد و بند قضا و قدر و مهار زندگي و سرگذشت و سرنوشت خود و هم نوعان خود را به دست گرفتن و در سرنوشت آنان موثر واقع شدن، ميداند.(2)
آزادي از قضا و قدر يعني آگاه شدن به اين مطلب كه انسان مسوول سرنوشت خويش ميباشد و در قبال سرنوشت و سرگذشت خود و جامعهاش بايد احساس مسووليت نمايد و به پاخيزد و تسليم نيروي قاهر ماورايي نباشد.
مرحوم داكتر علي شريعتي روشنفكر را چنين تعريف نموده است . «روشنفكر در يك كلمه كسي است كه نسبت به وضع انساني خودش در زمان و مكان تاريخي و اجتماعيي كه در آن است خود آگاهي دارد و اين خود آگاهي به طور جبري و ضروري به او احساس مسووليت بخشيده است . خلاصه روشنفكر خود آگاه مسوول است.»(3)
كارل ما نهايم آن را «قشر نسبتا بي طبقه بي لنگرگاه»، به اصطلاح آلفرد و بر «روشن انديشان نا به هم پيوسته جامعه نام گذاري نموده است. (4)
و آقاي داكتر عبدالكريم سروش روشنفكر را راز دان و قدرت مند بر ابداعات و ابتكارات تيوريك تعريف مينمايد.(5) از نظر ايشان روشنفكر كسي است كه راز تاريخ و حوادث و اتفاقات را بفهمد و در عين حال قدرت و توانايي ابداعات و ابتكارات تيوريك را داشته باشد. وقتي به تعاريف مختلف روشنفكر نظر بيافكنيم آنها را به سه دسته اصلي ميتوان دسته بندي نمود. اول روشنفكران كساني هستند كه در خلق و حفظ ارزشهايي غايي و تغيير ناپذير و ابدي در زمينه حقيقت زيبايي و عدالت و... نقش دارند. در دسته دوم از تعاريف،روشنفكران مبلغان و مروجان عقايد و بنيانگذاران ايديولوژيها و نقادان وضع موجود به شمار ميآيند. و در تعاريف دسته سوم از نظر جامعه شناسي، روشنفكران قشري اجتماعي تلقي ميشوند كه در توسعه و پيشبرد فرهنگ جامعه نقش دارند. (6)
به طور كلي روشنفكران كساني هستندكه از چارچوبهاي سنتي در هر زمينه عبور كرده و ارزشها و انديشههاي جديد خلق نموده و يا به ارزشهاي قديم، جامهي نو ميپوشانند و سيستم فكري جديد براي تبيين وجوه مختلف زندگي عرضه ميكنند وبا به¬كارگيري انديشه و نقادي به حل مسايل و مشكلات اجتماعي پرداخته و به طور خلاصه از دايره چارچوبهاي رايج و سنتي در انديشه، فرهنگ، علم و هنر و.. بيرون مي روند. (7)
روشنفكري آگاه شدن بر وضعيت نامطلوب و ناهنجاري است كه جامعه انساني را از حركت و جوشش و خلاقيت باز داشته است و به سوي انحطاط، جمود و توقف سوق ميدهد. درين شرايط است كه روشنفكر ساكت نمينشيند و نميتواند ساكت باشد. وارد عمل شده و نقش تاريخي خويش را به منصه ظهور مينشيند.
روشنفكر وجدان بيدار جامعه است كه عملكرد و خط سير آنرا زير نظر داشته زنگ بيدار باش را به صدا در مي آورد و به عنوان ذهن و شعور جامعه هدايت و راهنمايي و كنترل آن را به عهده دارد. در جامعه مدرن، جامعه بي روشنفكر، يعني جامعه كور، بي شعور و آگاهي، بي جهت و بي حركت، كه نميتواند آگاهانه مسير خود را انتخاب نمايد.
ويژگيهاي روشنفكران
براي قشر روشنفكر ويژگيها و مشخصههاي زيادي هر كس بر اساس تعريف خود از آن ارايه نمودهاند . البته ويژگيهاي روشنفكران جوامع صنعتي با جوامع غير صنعتي فرق دارند اما در كليت، اشتراكات زياد و شباهتهاي وافري با هم نيز دارند مهمترين ويژگيهاي روشنفكران بر اساس تعاريف گوناگون و متفاوتي كه از آن به عمل آمده چنين است . روشنفكران خلاق انديشههاي جديداند. فراتر از ارزشها و چارچوبهاي رايج انديشه ميروند و علاقمند و عاشق مصلحت عمومي هستند. بيشتر كار فكري و انديشهي ميكنند تا كار بدني نقاد وضعيت موجود سياسي- اجتماعي ميباشند(8) و هزاران ويژگي ديگر كه روشنفكران را از ساير مردم متمايز و مشخص ميكنند.
ژان پل سارتر مهمترين مشخصه و ويژگي روشنفكران را اين ميداند كه روشنفكران بر خلاف پزشكان و آموزگاران و ...كه قدرت حاكم، با تصميم قبلي، آنها را به عنوان ماموران خويش ايجاد كرده و رسالتي را به آنها محول نموده است ، محصول هيچ تصميم قبلي نيست، بلكه ثمره عجيب الخلقه¬ي جوامع است.
هيچ كس او را نميخواهد و هيچ كس او را به رسميت نميشناسد (نه دولت، نه برگزيدگان قدرت حاكم نه ساير اقشار مردم) ممكن است به آنچه روشنفكران ميگويد توجه شود اما به وجود او هيچ كس توجه ندارد. (9)
آقاي داكتر سروش يكي از ويژگيهاي برجسته و مهم روشنفكران را شمع صفتي و خورشيد منشي ميداند كه وظيفهاش نور پاشي و گشاده دستي و كريمي است بدون هيچ گونه چشم داشت و توقعي از كسي و بدون هيچ توقع و انتظاراز فردي. (10)
پيدايش روشنفكر
مسالهي روشنفكر مسالهي است كه در دنيا پس از قرون وسطي طرح شده و از قرن 17 قشري بنام روشنفكر در اروپا تشكيل ميشود و بعد از قرن 19 اين قشر كه در اروپا با همين نام و عنوان تكوين پيدا كرده و به رسميت شناخته شده به كشورهاي غير اروپايي مثل كشورهاي آفريقايي، آسيايي و آمريكاي لاتين، راه مييابد.(11) از لحاظ تاريخي پديده روشنفكري محصول پيدايش فلسفههاي مبتني بر شك و ترديد نسبت به عقايد سنتي بودهاند . به همين سبب در تاريخ اروپا اومانيستها از نخستين گروههاي روشنفكري محسوب ميشوند.
در عصر رنسانس، راسيوناليسم و روشنگري، جامعه روشنفكري در اروپا گسترش يافت جدايي روز افزون علايق ديني از علايق دنيوي، اجتماعي و سياسي و يا جنبش سكولاريسم خود، تا اندازهي زيادي حاصل فعاليت فكري روشنفكران بود. روشنفكران در اين دوران در پي تخريب مباني جامعه سنتي و ايجاد طرح و اساسي نو بودند. بر اساس همين سابقه مفهوم روشنفكري با كمال جويي در زندگي اجتماعي و سياسي و او تو پياگرايي در آميخته و عجين شده است .
بطور كلي روشنفكري در غرب محصول روند سكولاريسم و جنبش اومانيسم و ليبراليسم بودند و ميتوان گفت كه نخستين بار توانست در انقلاب كبير فرانسه انديشههاي خود را جامه عمل بپوشانند. (12)
روشنفكري از فرزندان مدرنيته است . در جامعه كلاسيك و ما قبل مدرن قشري به نام روشنفكر وجود نداشت. دوران مدرنيته توليد كننده روشنفكر بوده ، زيرا دوران گذار و گسست بود؛ جامعه پوست ميانداخت و از وضعيتي به وضعيت ديگر عبور ميكرد و روشنفكران هميشه در چنين وضعيتي متولد ميشوند. (13)
روشنفكر وقتي ميبيند كه جامعهاش به مرحله انتقال رسيده است، اين فرصت را غنيمت شمرده آگاهي به جامعه داده و تمام تمايلات ناخود آگاهانه و ويرانگرانه را كه در جامعه وجود دارد، خود آگاه ميكند.
روشنفكر بايد تمايلات و نيروها و استعدادهاي عمومي را كه در جامعه وجود دارد و ناخودآگاه است، خودآگاه و روشن و بيدار نمايد.(14) و تضادها، ناهماهنگيها و ناهنجاريهاي كه در متن جامعه وجود دارد و در متن واقعيت، اين را بر دارد و در درون احساس و آگاهي جامعه وارد كند. تضاد تا در درون عينيت وجود دارد هرگز عامل حركت نيست اگر تضاد وارد ذهنيت انسانها شد و به آگاهيرسيد آنوقت عامل حركت جامعه خواهد شد، مثلا فقر عامل حركت نيست بلكه احساس فقر عامل حركت است.(15) تا جامعهي نتواند بر تضادها، نارساييها و ناهنجاريهاي خود آگاه شود هرگز وادار به تلاش و تكاپو براي رفع آن نخواهد شد و هم چنان ساكت و راكد به موجوديت خود ادامه ميدهد.
روشنفكران افراد رسالت بدوشي است كه از متن مردم بدون در نظر داشت سود مالي و منفعت دنيوي به آگاه كردن مردم و ارايه راهكار براي حل معضلات سياسي، اجتماعي و اقتصادي و هم چنين فرهنگي، رسالت خود را به انجام ميرساند و چون چشمه جوشان ميجوشد تا كام تشنگان را سيرآب نمايد و حاصلش سرسبزي، طراوت و پويايي و حيات است . رسالت و مسووليت روشنفكر از درونش ميجوشد و از طرفي هيچكس به آن اعطا نميشود.
پيدايش روشنفكر در شرق و كشورهاي اسلامي
در شرق به وجود آمدن قشر روشنفكر از زماني آغازشد كه آموزش جديد جاي آموزش قديم را گرفت. در گذشته آموزشها اولا عمومي نبود. دو ما آموزشها بيشتر به علوم و آگاهيهاي در حوزه مذهب و اعتقادات بود و علوم طبيعي به شكل امروز آن مطرح نبود.
شرق و كشورهاي اسلامي بر اثر تماس و آشنا شدن با تمدن و پيشرفتهاي خيره كننده دنياي غرب تحت تاثير قرار گرفته و آموزشهاي جديد را در برنامههاي خود قرار داده و تحصيلكردگان به شكل جديدش به وجود آمد و از ميان اين تحصيل كردگان يا انتلكتويلهاي جديد انسانهاي با صفات و ويژگيهاي مخصوص و رسالتمندانه براي ارزيابي، تحليل و نقد و وروشنايي جامعه خود قدم به عرصه اجتماعي نهادند و مثل روشنفكران غربي هويت و رسالت و منطق خاصي براي خود تعريف نمودند.
در غرب، نيز روشنفكري زاييده اسكولاستيك جديد است. وقتي علم از قيد كليسا خارج شد و مستقل گرديد. به رشد و پيشرفت و فتح قلههاي بلند علمي نايل آمد و عالمان جديد در كنار عالمان قديم مطرح شده و موقعيت و جايگاه در اجتماع پيدا نمود. ازين تيپ جديد روشنفكران متولد شدند و پا به عرصه حيات اجتماعي نهادند. اساسا روشنفكري محصول پيروزي علم و عالمان بر كليسا بود و آهسته آهسته دامنهاش وسيع گرديده و از ميان اقشار مختلف عضوگيري نمود .
پيدايش روشنفكري در افغانستان
افغانستان نسبت به ساير كشورها ديرتر از موج تمدن جديد غرب متاثر گشته است، زيرا سياست نيروهاي استعماري انگليس و روس از يكسو و روش همسان زمامداران كشور از سوي ديگر مملكت را در حالت انزوا حفظ كرده بود كه تاثير تحولات خارج در آن به حداقل محدود، و خارج از عدهي محدودي روشنفكر، نامحسوس بود.(16) اين انزوا ودرهاي بسته افغانستان باعث شده بود كه افغانستان هم چنان سنتي باقي بماند و از پيشرفتها و تحولات جهاني بي اطلاع باشد.
اولين بار كه تجدد طلبي مطرح شد از طرف امان الله خان حاكم وقت كشور بود كه بسيار ناشيانه و شتابزده بدون بررسي و مطالعه تمدن صنعتي و شناخت دقيق آن، به تقليد سطحي از پديدههاي ظاهري همت گماشت. (17)
درين زمينه داكتر احمد جاويد ميگويد «وقتي كه امان الله خان از سفر اروپا برگشت، به اصطلاح جنونش به اصلاحات و ترقيات بيشتر شد و دست به اقداماتي زد كه به مصلحت نبود.» (18)
امان الله خان آموزشهاي جديد را اجباري و عمومي كرد و بستري را فراهم نمود كه تحصيل كردگان جديد كشور زيادتر شود اما متاسفانه از ميان اينها روشنفكران واقعي به وجود نيامد زيرا تاريخ پيدايش روشنفكران در كشورهاي عقب مانده از موقع آشنايي اين كشور با اروپا نيست بلكه هم زمان با آشنايي اين كشورها با اروپا اسميله پديد ميآيد نه روشنفكر، روشنفكر از موقعي پديد ميآيد كه اسميلهها خودشان شروع به حرف زدن ميكنند. (19)
اسيميله (Assimile) به معناي شبيهسازي است، يعني غير اروپايي و غير غربي كه خود را شبيه غربي و اروپايي ميكند. يكي از پديدههاي اجتماعي به هنگام برخورد و تماس كشوري عقب مانده و كم رشد با جامعه متمدن جديد اروپا، پيدا و متولد شدن اسيميله است كه خود را در مقابل تمدن جديد باخته و اداي آنرا در ميآورد و واسطهي است . بين بومي و اروپايي كه از خود اروپايي متجددتر جلوهگر است و نسبت به مدرنسيم و مظاهر زندگي اروپايي از خود آنان متعصبتر است . اروپايي گذشتهاش را ميستايد اما اسيميله در بست از گذشتهاش بريده و انكار نموده و از خود ميگريزد.
وقتي عوام كه تنها مصرف كنندگان توليدات اروپايي و غربياند و اسميله ميشوند يك بدبختي اجتماعي است و اسميله شدن تحصيلكردگان بدبختي ديگر اجتماع است كه مصيبت بزرگ اجتماعي است، اما خود باخته شدن روشنفكران كه منجيان و پيامبران ملت خويشاند و همانند چشم و چراغ و اكسير آگاهي و تعقل و جهتيابي پيكره اجتماع خويش ميباشند فاجعهايست كه در آن مساله مرگ و حيات و وجود و عدم يك ملت با تمام سرمايههاي مادي و معنوياش مطرح است. (20)
جهان سوم در مواجهه با تمدن جديد غرب، چنان مفتون و مسحور آن شدند كه بي درنگ شروع به تقليد و تشبه نمودند به جاي اينكه علل رشد و پيشرفت آنانرا پيدا نموده و خود نيز آن راهها را برود و به خلق تمدن و تكنولوژي بپردازند و جامعه و مردم خود را زمينه پرورش استعدادها و ظرفيتها و تواناييهاي فكرياش را فراهم سازند به شباهتهاي ظاهري افراط مينمايند و بقول فانون وقتهاي خود را با وردهاي بي ثمر و با تشبهجوييها و همرنگ محيط شدنهاي تهوع آور تلف ميكنند و به تقليدهاي ميمون وار ادامه ميدهند.(21) در همين راستا اقدامات امان الله خان در افغانستان و رضا خان در ايران، اتاتورك در تركيه را ميتوان فهميد كه براي پيشرفت مردم و كشورش به جاي تامين وسايل و زمينههاي پيشرفت به تقليد ميمون وار دست ميزنند و اولين كاري كه ميكنند با حجاب زنان مخالفت ميكنند. امانالله وقتي از مسافرت اروپايي خود برگشت آزادي زنان را مطرح نمود و ملكه ثريا همسر امان الله خان در مقالهي در امان افغان ضرورت رفع حجاب را طرح نموده و امان الله خان زنان مامورين ارشد و معارف شهر را در قصر شاهي دعوت نموده با آنان از آزادي زنان در ساير كشورها صحبت نموده و آنان را تشويق به آزادي ميكند. و در همان جا ميگويد اگر شوهران شان به آنان آزادي نميدهند حق دارند شوهرانش را با گلوله بزنند و تهيه اسلحهاش را خود امان الله خان به عهده ميگيرد و متعاقب آن امر خود كه مردان هم لباس سنتيشان را ترك گفته و لباس اروپايي به تن نمايند و هم كلاه اروپايي بر سر خود بگذارند. (22)
اين گونه تقليدهاي ناشيانه براي مدرن شدن در آن روزگار رايج بود كه مصلح بزرگ علامه اقبال لاهوري را و اميدارد تا با اين بيماري اجتماعي به مبارزه برخيزد و بسرايد كه: شرق را از خود برد تقليد غرب بايد اين اقوام را تنقيد غرب
و براي عوضي گرفتن درد جوامع شرقي و از آن جمله جوامع اسلامي ميسرايد.
قوت مغرب نه از چنگ و رباب ني ز رقص دختران بي حجاب
نه زسحر ساحران لاله روست نه زعريان ساق و ني از قطع موست
محكمي او را نه از لاديني است نه فروغش از خطي لاتيني است
قوت افرنگ از علم و فن است از همين آتش چراغش روشن است
حكمت از قطع و بريد و جامه نيست مانع علم و ادب عمامه نيست
علم و فن را اي جوان شوخ و شنگ مغز ميبايد نه ملبوس، فرنگ
اندرين ره جز نگه مطلوب نيست اين يا آن كله مطلوب نيست (23)
اقبال با بينش ژرف خود متوجه از خود بيگانگي و خود باختگي مسلمانان شده و آنان را دعوت به خوديابي و خود باوري ميكند و راز پيش رفت تكنولوژيك غرب را در علم و تلاشهاي علمي و تحقيقاتي ميبيند نه در فرم و لباس و بي حجابي زنان و ...
روشنفكران در كشورهاي جهان سوم و كشورهاي اسلامي در نظر و عمل كساني هستند كه به اسم برداشت علمي اغلب برداشت استعماري دارند. يعني از علم و دموكراسي و آزاد انديشي در محيطي حرف ميزنند كه هيچگونه زمينه طرح هم چون مسايلي در جامعه فراهم نشده و آزاد انديشي را هم نه در قبال حكومتها، بلكه در قبال بنيادهاي سنتي يعني مذهب، زبان، تاريخ، اخلاق و ... اعمال ميكنند. چون به كار انداختن آزاد انديشي در قبال حكومت و بنيادهاي استعماري كاري دشوار است.(24)
آقاي ژان پل سارتر خود اعتراف ميكند بر اين امر كه عدهي بنام روشنفكر جاده صاف كن استعمار اروپايي بوده و اروپاييان آگاهانه و به خاطر منافع استعماري خود روشنفكر مدل خويش را در جهان سوم صادر مينمودند.
ايشان در مقدمه مغضوبين زمين فرانتس فانون مينويسد كه نخبگان اروپا به ساختن و پرداختن بوميان نخبه دست زدند، آنها جوانان با استعداد را برگزيدند و اصول و فرهنگ غربي را چون داغي بر پيشاني آنها زدند و دهانهاي شانرا از حرفهاي گنده و دهان پركن انباشتند و پس از اقامت كوتاه در «متروپل» ادامه وطنشان نمودند. اين دروغهاي متحرك چيزي براي گفتن براي مردم، جامعه و برادران خويش نداشتند. اينان تنها منعكس كننده صداها بودند.
ما از پاريس، از لندن و ... كلماتي ادا ميكرديم در گوشهي از آفريقا يا آسيا دهانها باز ميشدند و كلماتي ما را تكرار كرده جواب ميدادند. (25)
اين تيپ آدمها روشنفكر نيستند، بلكه نيمه روشنفكرند و بدترين و خطرناكترين آدمها، آدمهاي نيمه روشنفكرند براي اينكه اينان مانند نيمهكوران هستند. آدمهاي كه قبول دارند كه كور هستند، عصاي خود را به دست آدمهاي بينا ميسپارند تا از لغرشها و گودالها و ... عبور داده و به سلامت به مقصد رهنمون گردند اما آدمهاي نيمه كور چونكه قبول ندارند که کور هستند، عصاي خود را به دست ديگران نميسپارند كورمال كورمال راه مي پيمايند و عاقبت سقوط ميكنند و زمين ميخورند.
نيمه روشنفكران درست همانند نيمه كورها هستند كه نه خود درست ميبينند و نه از ديگران راهنمايي ميگيرند. (26)
نيمه روشنفكران نه وضعيت سنتي و قديمي را قبول دارند و نه شرايط جديد را فهميده و درك نمودهاند فقط به تقليدهاي كوركورانه و سطحي و ظاهري بسنده ميكنند و در اين مسير چه غوغاها و آواهاي كه سر نميدهند! و چه قربانيها كه نميگيرند!
در افغانستان ما هم از زمان پيدايش قشري با تحصيلات جديد هيچگونه تولد و زايش روشنفكري را شاهد نبوده¬ييم بلكه آدمهاي اسيميله كه واسطهي ميان روشنفكري و دنياي قديم است پا به عرصه حيات اجتماعي گذاشته و مصيببهاي بي شمار و جبران ناپذير را بر جامعه تحميل نمودهاند.
عدهي كه در شوروي سابق تحصيل نمودند سوسياليسم را به عنوان سوغات بسيار گران بها آوردند بدون اينكه درك نمايند كه اين سوغات خواهان دارد يا خير؟ متاع كه تقاضا كننده نداشته باشد، آيا معقول است كه انسان به عنوان سوغات آنرا بر دوشش حمل نمايد؟!
آناني كه در كشورهاي غربي تحصيل و يا آشنايي اندكي يافتهاند ، دموكراسي و آزادي و ... به عنوان سوغات عرضه داشتهاند بدون کوچکترين درک از جامعه، تاريخ ، فرهنگ وشخصيت و.... خود که چه تناسب مي تواند داشته باشد. !
با اندك تامل و غور روي عمل كردها و شعارهاي تمام جريانهاي فكري و سياسي اعم از چپي و راستي و اعم از اسلامي و غير آن همه و همه اسيميلههاي كشورهاي خارجي بودهاند زماني عدهي سوسياليسم را نشناخته و آن را براي مردم و فرهنگ و تاريخ خود عرضه داشتند و زماني هم عدهي اسلام را نشناخته و بنام حكومت دين خدا بر روي زمين خدا چه فسادها، جنگها، كشتارها را که به راه نيانداختند !!! وچه فتواها كه حراج بازارهاي سياست وقدرت نشد!!! وچه خونها که تحت عنوان تقوا، اخلاق وارزشهايي اسلامي که ريخته نشد وچه انسانهاي حق طلب وعدالت خواه که محارب ومفسد خوانده و خون شان مباح اعلان نشد !!! و چه حيلتهاي شرعي و دامهاي تزوير به نام دين ومذهب که گسترده نشد.!! كه :
شيخ رابس خندهها بر بت پرستي بود ليك
از ريا در آستين بر آنچه ميخنديد داشت.
و امروز بعد از اين همه جزر و مد و توفانها و حوادث تجربه ساز بازهم چنان فقر علمي، فرهنگي، شخصيتي، اقتصادي، اعتقادي و اخلاقي بيداد ميكنند. تاهنوز كه هنوز است روشنفكر شدن در جامعه ما از انديشه نو حرف نو راه نو بالاخره با طرح نو شروع نمي شود بلكه از فرم نو شروع مي شود يعني كسي كه بخواهد اداي روشنفكري در بياورد ظاهر و آرايش و لباس خود را شبيه غربيها مي نمايد امروز دانشجوي ما از لباس ُمد و سبك مو و ... كه با ساير مردم فرق دارد و بيشتر شبيه غربيها ست شناخته مي شود و طلبه¬ي وقتي كه روشنفكر مي شود عمامه و لباس خود را كنار گذاشته ريش خود را مي تراشد و يا تا حداكثر كوتاه مي كند و به سنت و مذهب و تاريخ خود دهن كجي کرده و باتکرار طوطي وار چندتا نظريه تاريخ مصرف تمام شده غربي، جلوه ي روشنفكري مي فروشد و پرستيژ روشنفكري به خود گرفته غرق در احساس مسرت و احساس اشباع فكري و علمي، وناراحت از اينكه مردم حرف آنرا نمي فهمند !! هر چه رسانه¬هاي غربي و نويسندگان آن ، مي گويند بدون هيچ كم و كاستي آن را تكرار مي كند.اين آقايي مدعي روشنفکري وابسته به تاريخ، فرهنگ، سنت وجامعه¬ي است که دردها، نيازها، آرزوهايش، مخصوص به خودش واز جنس خودش است، اما وقتي که اين آقا حرف مي زند حرفها، دردها ونيازهايي جوامع مدرن را بازگو مي کند که هيچ سنخيتي با جامعه¬اش ندارد.
جامعه اش از تبعيض، بي عدالتي، فقراقتصادي وفقدان بينش انساني رنج مي برد اين آقا شعار جهاني شدن و.....سر مي دهد. اين شعارها وحرفها را سرمايه داران جهاني به خورد آقا داده است واين عين آنرا تکرار مي کند. در جامعه¬ي که بنيانش بر تبعيض و بي عدالتي گذاشته شده¬است آيا شعار وحدت ملي، مذهبي فريبي بيش خواهد بود ؟ معمولا شعارهاي کلي در يک جامعه¬ي فاقد روابط سالم اجتماعي براي آنست که بر تضادهاي اجتماعي پرده¬ي استتار بکشد و منافع عده¬ي¬ خاص را به عنوان منافع عموم مردم جا بزند و به اين ترتيب وضع اجتماعي موجود را حفظ وتحکيم نمايد. (27) اين آقا خواسته يا نخواسته آگاهانه يا نا آگاهانه در خدمت واختيار دشمن خود و آرمانهاي جامعه¬اش قرار مي گيرد وكوچكترين خود اتكايي وخود باوري در روح و روان¬اش مشاهده نميگردد كه بي نوا چيزي جز اين ندارد.
فرجام سخن
آنچه تا كنون گفته آمد اين مطلب را اثبات مي كند كه ما در كشور خود تا كنون روشنفكر به معناي واقعي كلمه نداشته و نداريم زيرا زمينه و بستر اجتماعي اين جريان موجود نبوده و تاكنون نيز فراهم نگشته است. اگر بگوييم روشنفكري زاييده دوران گذار است اين مطلب در افغانستان واقعيت نداشته و ندارد واگر مي گويند روشنفكري محصول شكاف ميان سنت و مدرنيته است باز در افغانستان واقعيت وعينيت نداشته و ندارد براي اينكه تا هنوز مدرنيتهي وجود ندارد تا با سنت شكاف پيدا كند و از همه مهمتر وجود خود مدعيان روشنفكري است كه هيچ ويژگيها و صفات روشنفكري در آنها يافت نميگردد. روشنفكري نهالي است كه بايد در سرزمين خود برويد و ببالد و ثمر دهد. و طعم و بو ورنگ آب وهوا و زمين خود را داشته باشد و ريشه در تاريخ خود داشته باشد. و از آن تغذيه نموده و از هواي فرهنگ خود تنفس كرده و براي مردم خود به بار بنشيند كه چنين كساني در افغانستان وجود نداشته و ندارد و حلقه روشنفكري در افغانستان مفقود است. و افغانستان در جستجوي حلقه¬ي مفقوده¬ي روشنفكري است به اميد روزي كه بيايد .
يادداشتها
1- سارتر، ژان پل، در دفاع از روشنفكران ترجمه رضا سيد حسيني ، (ص) 65-66 انتشارات نيلوفر / چ اول / 1380.
2- آل احمد، جلال، در خدمت و خيانت روشنفكران، ج 1 ص30 / انتشارات خوارزمي / چ اول / 1357.
3- شريعتي ، علي ، چه بايد كرد، ( مجموعه آثار 20 ) ص255 انتشارات قلم زمستان 1368.
4- ما نهايم، كارل ،ايديولوژي و اتو پيا ترجمه فريبرز مجيدي ،ص 213 انتشارات ( سمت ) چ اول 1380.
5- سروش، عبدالكريم، رازداني روشنفكري و دينداري، ص51 نشر صراط چ چهارم/ 1377.
6-بشيريه، حسين، جامعه شناسي سياسي، ص248 نشر ني چ نهم، 1382.
7-همان، ص247- .248
8-همان، ص247-248.
9-سارتر، ژان پل، پيشين ص60-70.
10-سروش، عبدالكريم ،پيشين، ص15.
11- شريعتي ، علي ، پيشين ص51.
12- بشيريه، حسين،پيشين ص248-249.
13- سروش، عبدالكريم، پيشين ، ص22.
14- شريعتي، علي، ويژگي¬هاي قرون جديد ( مجموعه آثار 31) ص187 چ پژمان چ دوم / 1364.
15- همان، ص503.
16- فرهنگ، مير محمد صديق ، افغانستان در پنج قرن اخير، ج 2، نشر عرفان، چ دوم 1384.
19- شريعتي، علي، پيشين ص257-258 .
20- شريعتي علي، فرهنگ لغات، ص47-48 انتشارات قلم .
21- فانون، فرانتس ، مغضوبين زمين ترجمه ف باقري ص298 انتشارات مولد ج اول 1361.
22- فرهنگ، مير محمد صديق افغانستان در پنج قرن اخير ج2 ص531.
23-گزيده شعرهاي اقبال لاهوري ص297 انتشارات قرياني ج سوم 1376.
24- آل احمد، جلال، در خدمت و خيانت روشنفكران ج اول ص46 انتشارات خوارزمي ج اول 1375.
25- فانون، فرانتس،پيشين ص22.
26- شريعتي، علي ويژگيهاي قرون جديد (مجموعه آثار31 ) پيشين ص198.
27- کونل، راين هارد، فاشيسم مفر جاعه¬ي سرمايه داري ترجمه منوچهر فکري ارشاد ص26 انتشارات توس چ 1358