ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

مولانا و آوارگی در روم - طغیان ساکایی


19.10.2007 01:29

برخی از بزرگان کشور ما در آوارگی ها به شهرت رسیده اند و یا این سرزمین به اصطلاح شاهرخ مسکوب "سفله پرور" نتوانسته است گرامی ترین فرزندان خویش را در کنار بگیرد. ما مولانا را در قونیه می یابیم، امیر خسرو را در دهلی ابن سینا را آواره عراق عجم. ناصرخسرو در دره یمگان آواره و متمکن می شود و سید جمال در ترکیه و فقط پس از مرگ آن بزرگان است که ما به نام شان افتخار می کنیم. در زندگی که آنانرا رانده ایم.

در این نبشته روی سخن ما به سوی مولانا و خانواده اوست که رنج آوارگی کشیدند و شاید تحت شرایط بسیار سخت مجبور به ترک وطن خویش شدند. دانشمندان برای سفر خانواده مولانا از بلخ به قونیه دلایل مختلفی را عنوان می کنند که در ذیل از آن تذکر به عمل می آید:

1- برخی ها می گویند که بلخیان قدر بهاءالدین محمد و خانواده روحانی او را نشناختند و با او از در مخالفت پیش آمدند. در حقیقت بهاء ولد تحت فشار مردم بلخ مجبور به ترک دیار خویش شد. اینکه این دلیل چقدر درست است، در این کوتاه گنجایش بحث بیشتر را ندارد.

2- بعضی ها، به این عقیده اند که سلطان محمد خوارزم شاه سرناآشتی با بهاء ولد داشت. گفته می شود که هزاران مرد از مریدان بهاوالدین ولد هر روز در پای منبر آن بزرگ می نشستند و از انفاس پاک او سود می جستند و خانقاه او محل آمد و شد هزاران انسان شیفته و علاقمند او بود. سلطان خوارزم به بهاوالدین گفته بود که در یک سرزمین دوپادشاه گنجایش ندارد. و می گویند که بهاء ولد بهمین خاطر بلخ را ترک کرد و راهی غرب شد.

3- کسانی هم بدین باوراند که تصوف ستیزی فخر رازی و مخالفت او با این طبقه گویا مفت خوار و بیکار اسباب مخالفت میان سلطان خوارزم و بهاء ولد را مساعد کرده است. شکایت از فخر رازی در برخی از موارد در آثار مولوی بیانگر این مدعا می تواند باشد.

4- یگان نظری هم وجود دارد مبنی بر اینکه بهاوالدین ولد تقرب طوفانی را در خراسان احساس می کرد. شاید بی تدبیری وسوء اراده خوارزم شاه، نارضایتی عمومی جامعه از دست کارداران حکومتی و تقویت روز افزون چنگیز خان، این طوفان را در ذهن بها ولد محقق می ساخت.

بهر صورت از پیش روی طوفان چنگیزخان تنها خانواده مولانا نگریخته بود. هرکه سرش به گردنش می ارزید و هر که پایی داشت فرار را بر قرار ترجیح داد، سیف الدین محمود پدر امیر خسرو نیز یکی دیگر از امیران هزاره بلخ بود که بلخ را به قصد هند ترک کرد.

هر دلیلی که بود سرانجام بلخ خانواده یی را از دست داد که تا قرنهاست این نبود را احساس خواهد کرد. در آنروزها کی می دانست که چی حوادث هولناکی به وقوع می پیوندد و چه گهرهای نابی از کف این مردم می رود.

بهاء ولد با جمعی از مریدان و هوادارانش در شبگیری از سال 610 هجری قمری از بلخ بیرون شد. او هوای زیارت کعبه را در سر داشت. در این هنگام جلال الدین به قولی شش سال و به گمانی بیشتر از آن 10-12 سالی داشت. نخستین شهری که شاید چند روزی سلطان العلما بهاء ولد در آن اطراق کرد، نیشاپور بود. در نیشاپور ملاقات مهم و تاریخی بهاء ولد با شیخ شوریده نیشاپور (عطار) اتفاق افتاد. در این ملاقات جلال الدین کوچک نیز حضور داشت. شیخ عطار از سیمای جلال الدین و وجنات او درک کرد که او به شخصیت بزرگی تبدیل خواهد شد، عطار در حق جلال الدین گفته بود که "باشد که از نفس گرم آتش در سوخته گان عالم زند" و مثنوی اسرار نامه خویش را به او هدیه کرد. کاروان خانواده و مریدان سلطان العلما از راه بغداد به مکه رسید و پس از ادای مراسم حج، متوجه شام و از آنجا عزم دیار روم کرد شاید سلطان العلما در آغاز این سفر از حمایت دربارها چندان دل خوشی نداشت، می خواست در میان مردم و با حمایت مردم زندگی کند. بهمین خاطر در سرزمین روم نخست به ارزنجان و پس از چندی به شهر ملاطیه ماندگار شد، چهارسال در این شهر به سر برد. سپس به لارنده رفت و هفت سال دیگر در آن شهر ماند. عقد ازدواج جلال الدین جوان با دوشیزه یی بنام گوهرخاتون دختر خواجه لالای سمرقندی از مریدان پدرش در همین شهر اتفاق افتاد و بهاوالدین محمد مشهور به سلطان ولد فرزند مولوی حاصل همین ازدواج است.

صیت آوازه بهاء ولد در سرزمین روم پیچید و سلطان علاوالدین کیقباد از او دعوت کرد تا به قونیه بروند. سلطان العلما این دعوت را پذیرفت و تا آخر عمر در قونیه ماند و در آن شهر مجلس وعظ و ارشاد گسترد.

سلطان العلما بهاء ولد در سال 624 که پسرش مولانا جلال الدین محمد 24 سال داشت، داعی اجل را لبیک گفت و مولانا بر مسند پدر نشست.

سفرها و سرگردانی های مولوی در همین جا اختتام نمی یابد. او هفت سال دیگر در طلب علم به شام و سوریه و حلب و دمشق سفر کرد تا علوم متداول دوران خویش را فراگیرد.

سرگردانی های مولوی بازهم با این سفرها خاتمه نمی یابد. او دوبار دیگر در جستجوی شمس شام و سوریه را زیرو زبر کرد و اما نشانی از آن دلداده خویش نیافت و به قونیه برگشت و این بار سفر طولانی و دایمی خویش را در سال 672 به جهان باقی انجام داد.

·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·

Login »