ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

این بهترین دنیاست


23.02.2007 01:26

در هر زمان انسان های خوش بین و بد بین بوده اند که در باره این دنیا اظهار نظر کرده اند. مثلا ، ماکسیم گورگی می گوید : انسان برای خوشبختی آفریده شده. و در همان زمان خلینیکوف می گوید:

زندگی تبسمی است که بر لبان اعدامی نقش بسته است. همچنان صد سال پیش از امروز نیز کسانی بوده اند که در باره این دنیاچنین ابراز عقیده کرده اند مثال فیولتر می گوید:

دنیا وحشتناک است و فیلسوف همدوره او با تعجب فریاد می زند : اوه این چی دنیایی زیبایی ست !
فیولتر با اینکه فیلسوف همدوره اش را انسان ضعیف و ساده لحن میداند ولی هیچ گاه به طور مستقیم عقیده اش را ابراز نمی کند و تنها در داستانی در باره او اظهار نظر می کند.

در داستان کاندید قهرمان است و او یک آدمی ساده و معمولی است، در تمامی زندگی عاشق دختری به اسم نیکو
نکیگنو است و به دنبال او در هر نقطه روان است و تا اینکه نظر موافق او را برای ازدواج بدست می اورد و با هم عروسی می کنند.آروزی کاندید بر آورده شد و او دیگر از زندگی خسته و درمانده است و روز ها غرق در فکر است و تنها به یک نقطه خیره میشود د فکر میکند .تا زمانیکه همه جا تیره و تاریک میشود و او تا آن زمان خیره میشود که زمان و مکانش را فراموش میکند و با خود می گوید ، درگذشته ها زندگی زیباه بوده ولی او این را نمی دانست.گویند آروزی بر آورد شده دیگر آروز نیست.و کاندید فاقد آروزی دیگر است.
در یکی از روز ها وقتی ؛ که کاندید خیره به یک نقطه است او همه چیز را فراموش می کند، زمان حال و مکان که او زندگی می کند . بلکه خود را در یک شهر نو و بزرگ که با حروف بزرگ * م *نوشته است میبیند و مردم را میبیند ، که همه گله گله در زیر همان حروف* م * داخل می شوند، کاندید هم با تقلید از دیگران داخل میشود ، و او خود را مرده می پندارد که دیگران او را بسوی پایین ها می برد و تمام آنهایکه در اطرافش ایستاده اند و یا او را نقل می دهند همه آدم های مرده اند و همه ساکت در کنج و کنار جهنم ایستاده و نشسته اند. کاندید در زندگی روز های سیاه و سفید را زیاد دیده بود، روز های که او غرق در دنیای لذت و نعمت بود ونیز زمانیکه غریب و تحقیر شدۀ خاص و عام بود. اما این همه برای او معنی نداشت زیرا او زندگی را دوست داشت و به زندگی عشق می ورزید و از لحظه های زندگی لذت می برد.
او خود را در راه روی بزرگ دید و یک بار ترس همه ی وجود او را فرا گرفت و هراسان به سوی بالا دوید، اما بعد متوجه شد که او با این همه تلاش برای بالا رفتن در همان نقطه اولی ایستاده است ؛ در همان نقطه ابتدایی و تازه، زینه به طرف پایین در حرکت است.مردم آرام و ساکت و سنگین تنها پیشروی شان را نگاه می کردند و بس.
کاندید داد زد و گفت ایستاده باشد ، مردم مگر شما نمی خواهید در این دنیای زیبا زندگی نماید؟
هیچ کسی جوابی نداد،زیرا هیچ کس زبانیکه کاندید حرف می زد نمی فهمیدند و همه فکر می کردند که او هم یکی از همان فراری های از نقطه سرخ رنگ زمین است.از همان نقطه سرخ رنگ که امروز در روسیه زیاد است و فراری های فراوانی ازهمان نقطه هستند .

زینه ، مردم را در یک زمین هموار ، سفت و سخت فرود آورد.از تاریکی و از میان دود یک مار آهنی با سر و صدایی پیدا شد، همه برای داخل شدن درداخل این مار آهنی هجوم بردند و هر کس برای نشتن دنبال جای بودند. چند دقیقه بعد همه آرام گرفتن و ساکت شدند و در دست هایش شان ورق ها ی زرد رنگ و بزرگی را باز کردند و همه در حال نشخوار کردن شدند.کاندید هم با تقلید از همه در گوشۀ ایستاده شد.
مار آهنی داخل تونل تاریک شد ،تونلی که در آخر آن باید روشنایی می بود.وهمه باید خود را برای افریدگار معرفی میکردند و او تصمیم می گرفت کی باید در بهشت برود و چی کسی هم در جهنم؟اما انسان ها همه راحت و آرام بودند گویا آنها از آینده هیچ ترس و بیم نداشتند و یا برای انهاآینده ی وجود نداشت.کاندید فریاد زد : آهای مردم آیا شما برای ملاقات با خداوند آماده اید؟

مردم سر هایشان را از لابه لایی ورق ها بیرون کشیدند و تنها بسوی او نگاه کردند و دیگر چیزی نگفتند. تنها از آن میان پیر زن شروع به حرف زدن کرد.
ییرزن فریاد زد: گناه این همه به دوش گورباچوف است ،او روسیه را ویران کرد و مردم را دربدر.و بعد در داخل بکس در جستجو شد و بعد از زمانی سیبی را از داخل آن بیرون آاورد و برای کاندید تعارف کرد. کاندید سیب را بی اندازه زیاد دوست داشت و سیب تنهاترین میوه دلخواه او در دنیا بود. او سیب را گرفت و و به چک زدن شروع نمود،با تعجب متوجه شد که سیب نه مزه دارد و نه بوی خوشگوار که در انتظارش بود. بعد از زمانی مار آهنی متوقف شد و دروازه آن باز شد یک تعدادی از انسان ها از داخل مار خارج شدند .و تعدادی هم راحت نشسته بودند، کاندید دو دل شده و نمی دانست بماند، یا خارج شود؟یک بار او متوجه شد دید دختری زیبایی رو بروی او ایستاده است و او خانمش را دید مثل سابق، زمان های که کاندید هنوز با او ازدواج نکرده بود. و او در کاخ توندر-تون-ترونکا زندگی می کرد.دختر چند قدم پیش و کاندید در تعقیب او روان شد و هر دو در زینه ها بالا شدند که هر دو را بسوی بالا می برد.کاندید از دخترک سوال کرد : ابن کدام شهر است؟
دختر معلم زبان فرانسوی بود و به همین خاطر زبان کاندید را میدانست ، جواب داد:
شهر مسکو.

کاندید سوال کرد :کدام قرن؟
دختر جواب داد: قرن 20.
کاندید در دنیای اندیشه خود غرق شد و با تعجب از خود سوال می کرد ، چند سالم است ،آیا زمان به گذشته بر گشته و من بار دیگر جوان شدم ؟
با همه این نا آشنایی ها، کاندید با دیگران یکجا در شهر داخل شد شهربزرگ با ساختمان های بلند.در سرک نه خر نه اسپ و نه سر و صدایی ،همه جا آرام و ساکت. برعکس در اطراف مار های آهنی در حرکت بودندو برای هیچ کس نه شرمی و نه ترسی وجود داشت .

او با دستش بسوی مار های آهنی اشاره نمود و سوال کرد این ها چیست؟
دخترک معلم جواب داد: این ها موتر است،وسیله برای حمل و نقل.
کاندید اعتراف کرد که هیچ چیز را نمی داند.
دختر گفت وسیله حمل و نقل،یعنی به وسیله اینها از یک جا به جای دیگر به آسانی میتوان رفت. یعنی وقتیکه شما سوار شوید به زودی به مقصد خود می رسید .
کاندید با خود فکر کرد و آهسته گفت بیا همرای من بیروید .
دختر : کجا؟
کاندید : در قرن 18.و آنجا بهتر است.آنجا همه چیز طبیعی است ، سیب را از باغ می چینند و در خیابان ها مردم های زیاد قدم می زنند و هوایی پاک و صاف را میتوان تنفس کرد.
دختر با شک و تردید به او نگاه کرد و با خود گفت: این یکی از همان هنرپیشگان فلم ، که تازه وقت عوض کردن لباسش را هم نه کرده اما غرق در نشئه است . خوب چی باید کرد این هنرپیشگان سینماه همیشه نشئه اند. و همیشه می نوشند.دختر تصمیم گرفت ،که با این ارزش ندارحرف زد و راه دیگر ا در پیش گرفت.کاندید هم میخواست به دنبال او راه بیفتد و از سرک بگذرد،که در همین زمان چراغ سرخ شد .
و یکی از همان مارهای آهنی با سر و صدا در چند قدمی کاندید بریک گرفت و از داخل آن یک انسان میانه قد بیرون شد و سیلی محکمی به صورت کاندید نواخت.
برای کاندید همیشه گفته بودند ،که در هر زمان باید انسان آماده جنگ باشد.به همین خاطر کاندید هم جواب او را داد و آدم میانه قد نقش بر زمین شد . در همین زمان مردم دراطراف آنها جمع شدند تا اینکه بالاخره یک موتر امد و دو نفر از داخل آنها خارج شدند و دست کاندید را گرفتندو در داخل موتر هولش دادند، کاندید هیچ چیز را در اطراف خود نمی دید زیرا داخل موتر بی نهایت تاریک بودو بعد از زمانیکه او با تاریکی عادت نمود دید در گوشه ی دختر سفید وجوان غرق در نشئه درازه کشیده و زمانیکه به کاندید نگاه نمود ، پاهای خود را باز کرد و به صدایی آهسته گفت می خواهید؟ آنهم خیلی زود .

کاندید نفهمید ، که دخترک چی می گوید.دختر ادامه داد:- اما تو لباس های خود را برای من می دهی؟
بار دیگر کاندید هیچ نفهمید.بالاخره دختر دامنش را بالا نمود و کاندید دانست که دختر چی میخواهد . و انجام داد هر آن چی که دختر میخواست.
اما نه زود بلکه بسیار طولانی .
موتر ایستاد شد و دروازه باز شد پولیس ها متوجه بدن برهنه ماندید شدند و او را با زور و زدن از موتر بیرون آورد ند ولی دختر موفق شد که لباس کاندید را از تنش برای خود بگیرد .
پولیس سوال کرد : پاسپورت داری؟
کاندید هیچ زبان انها را نمی فهمید .
باز سوال کرد :کجا زندگی می کنید؟
به زبان فرانسوی جواب داد. دومی سوال کرد :
سال تولد؟ جواب داد قرن 18.و با دستش نشان داد .
یکی از انها فریاد زد از دیوانه خانه فرار کرده؟
دومی : بلی در دبوانه خانه همه از قرن 18 زندگی می کنند.خوب او را در دفتر انتقال دهید تا اطلاعات در باره او پیدا کرد.
پولیس اولی : بگیر این کاغذ راودر خانه پر کن.دومی با چوب دستی به پشت او زد و گفت برو گمشو از این جا احمق. کاندید میخواست که جواب زدن پولیس را بدهد ولی با خود فکر کرد باید از اینجا زودتر بروم.هوا تاریک شده بود نور چراغ ها از کلکین ها سو سو می زد .
داخل خانه ها زیبا و خارج آنها از سنگ های قیمتی ساخته شده بود همه روشن معلوم میشدند و از کلکلین ها دیده میشد ند ، که در داخل این خانه های زیبا انسانها سر روی زانو و تنها نشسته اند.او گرسنه اش بود میخواست چیزی بخورد و به اطراف نگاه نمود و دید مردم همه آرام و ساکت راه می روند و هیچ کس با کسی دیگر سلام و احوالپرسی نمی کند.او فکر کرد خداوند او را در این دنیای زیبا افریده ولی افسوس این مردم نامهربان اند.درهمین فکر بود که صدایی گرگ را از دور شنید و به همان سو حرکت نمود تا اینکه دز نزدیکی یک باغ وحش رسید.برای داخل شدن پول میخواست کاندید چند فرانک داشت ولی در جیب لباسش که پیش دخترک بود مانده بود.کمی فکر کرد ، تا اینکه از طربق راه غیر قانونی و از پشت دیوار کوتاه خیز زد و داخل باغ وحش شد.گرگ فریاد می زد و کاندید روی به روی او ایستاده شد و سوال کرد چرا شما گریه می کنید؟
گرگ جواب داد: من عاشقم . با اینکه هر دو با زبان های مختلف با هم حرف میزدند ولی با آنهم حرف همدیگر را می دانستند. یکی نزد یک قفس گرگ شد و توته گوشت را در داخل قفس گرک انداخت.کاندید سوال کرد تو میخواهی این را بخوری ؟
.گرک جواب داد: البته تو نمیخواهی؟
.کاندید جواب داد: نه من نمیخواهم بیا از این جا با هم برویم جایی و چیزی شکار کنیم و گوشت تازه بخوریم .
گرک جواب داد : بیرون رفتن ازینجا غیر ممکن است ،این جا باغ وحش است .
کاندید جواب داد خوب که چی؟
مگر تو پا نداری؟
آرزونداری؟
گرگ جواب داد : باغ وحش یعنی زندان، خوب که چی؟
کاندید گفت : یعنی تو باید همان کار را انجام بدهی ،که دیگران می خواهند .
با اینکه زندگی وحشتناگ بود ولی تابیدن مهتاب زیبایی خاصی داشت.در این زمان گرک بار دیگر شروع به گریه کرد و کاندید هم با نفرت به خوردن گوشت شروع نمود ، با خود گفت این دنیا وحشتناک است و گفته ی.فیولتررا به یاد آورد.... در مترو ، دست های پرمهر پیر زن که سیب برای او داد.... و دختر مقبول هم قیافه خانمش را در زیبنه های مترو... و بالاخره در موتر پولیس تن برهنه و زیبای دختر فاحشه را، و با خود گفت همه ی، زیبایی و زشتی نیکی و بدی در این دنیا است این دنیای زیبا و این دنیای وحشتناک. نباید در انتظار روز مرگ بود اگر جهنم است ویا بهشتی همه در این دنیاست.کاندید خود را نزدیک و نزدیکتر گرگ نمودو احساس گرمی و ر احتی برای او دست داد و با خود فکر کرد این بار اول نیست که چنین حادثه اتفاق افتاده بلکه چندمین بار چنین اتفاقی افتاده . او به آرامی در کنارگرگ به خواب رفت .

نویسنده فیکتوریا توکاروفا
ترجمه : مصطفی وهریز

·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·

Login »