ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

داستان اثر گي دو موپاسان بترجمه مصطفي وهريز


21.03.2007 22:34

اقای ایوکاستا:

اقا عزیز به یاد دارید شام یک روز، که ما در رستوران چاپانی در باره مردی که رابطه عاشقانه با دخترش داشت بحث می کردیم و شما با جدیت و سرسختی او را محکوم می کردید و من بر عکس از آن جانی دفاع می کردم،شما تاکید می کردید و می گفتید: که هیچ کس در این دنیا نمیتواند این انسان حیوان صفت را با هیچ دلیلی ببخشد. آن روز من حق را برای او می دادم ولی امروز من میخواهم این درام را برای تمام بگویم .

ممکن است هیچ انسانی این موجود پست ،بی شعور ، با چنین عمل حیوانی اش نبخشد اما چی باید کرد؟
انسان را گریز از تقدیر نیست و انسان مجبور است که تابع همان خاصیت حیوانی اش باشد .

او را در سن 16 سالگی، برای مردی سرمایدار چاق وپیر به زنی دادند، و او که مانند هر دختر جوان دیگر برای آینده اش هزاران آروز و خیال داشت، میخواست کسی را به شوهر گیرد که او را دوست داشته و یک زندگی سراسر از عشق و مهر و صفا بسازد.
اما زمانیکه شوهر نمود تمام آرزو هایش را بر باد رفته می دید و شاهد پژمرده شدن و مردن نهال آروز هایش بود اما او باز هم چشم به اینده دوخته بود و تمام ارزویش این بود که صاحب طفلی شود ، تا طفل دلیلی برای زنده بودن او باشد.
دو سال بعد از ازدواج:
بالاخره او عاشق مرد جوان که تنها 23 سال داشت شد.، مرد که آماده به هر کار بود و تنها آروزیش رسیدن به او بود اما او مدت زیادی استقامت نمود.
در یکی از روزهای زمستان مرد برای گرفتن پیا له چایی به خانه خانم رفت ولی اتفاقا خانم تنها در خانه نشسته بود. با دیدن مرد جوان هیچ حرفی نزد بلکه هر دو تنها با هم نگاه می کردند، نگاه که در آن هزاران راز و شکوه نهفته بود و هر دو می لرزیدند ، هر دو ساکت و تنها چراغ شاهد دیدار این ماجراه بود وبس و همان هم بعد از زمانی به خواب رفت و جایش را به تاریکی داد، همه جا تاریک و تاریکی ، حاکم مطلق در چهار دیواری خانه بود و سکوت را گاه وگاهی صدای گرم و باریک که هیچ مفهومی نداشت می شکست و دو موجود مانند دو مار در هم بیچیده ...
ایا ممکن است گاهی احساس را تابع عقل نمود و در مقابل هوس های طبیعی همیشه ایستادگی کرد؟
برای آنها تنها نیاز بود که انگشتان به همدیگر برسند و در آن زمان قدرتی جادوی هوس هر دو را به همدیگر وصل نمود و او (خانم) خود را در تسلیم مرد جوان کرد.
او حامله شد. در حالیکه خودش نمی دانست از شوهر و یا از عاشق اش؟شاید از عاشق اش.
ترس تمام وجود زن را فرا گرفته و او مطمئن بود که در هنگام تولد نوزاد می میرد و به همین خاطر مرد را مجبور نمود که قسم بخورد که از طفل آینده اش در هر حال مواظبت نماید و هر چیز که میخواست باید آماده سازد و حتی برای خوشبختی او دست به جنایت بزند.
وقت زایمان رسید و دختر به دنیا اورد ولی خودش مرد.
برای مرد جوان بی نهایت مشکل بود و او سر به زانوی غم فرو رفت و این راز را برای هیچ کس نمی توانست بازگو نماید.

ممکن بود شوهر زن به چیز های شک داشت و یا شاید هم یقین در باره پدر بودنش.
ولی بعد از زمان او فراموش کرد که شاید پدر طفل باشد او و یا کسی دیگر، طفل را با خود برد و به تعلیم و تربیت او مشغول شد.
مدت ها گذشت.
بیرمارتیل این حادثه را مانند هزاران اتفاق دیگر فراموش نمود. در این مدت او سرمایه زیاد اندوخته بود اما هیچ گاه عاشق زن دیگر نشد.او مانند هزاران نفردیگر زندگی می کرد، خوشبخت و شاد، نه از شوهر خانمی که او فریب داده احوالی داشت و نه دختر که او مدت ها خودش را پدرمیدانست.
مارتل در یکی از روز ها نامه ی دریافت نمود.در نامه فرد ناشناس نوشته بود: رقیب سابق او فوت کرده و دختر با عمه اش در روزگار سیاه زندگی می کنند.
و دختر نیاز به کمک دارد.
یک بار مثل اینکه او از خواب طولانی بیدار شده باشد به خود لرزید و صدایی وجدانش رامی شنید که او را به خاطر غفلت اش نکوهش می کرد و او بعد از مدت ها بار دیگر در اندیشه گذشته ها فرو رفت .
چی باید کرد؟
چگونه باید کمک کرد؟

او میخواست دخترش را بیبند و او را کمک کند.وبه این کار موفق شد.
در محل سابق ، زمانیکه او جوان بود کسی او را به اسم، دیگر به یاد نداشت و از نگاه سنی نیز او فرق کرده ، آن زمان او یک مرد جوان بود در حالیکه حالا سنش 40 بود و به سادگی با تنها ترین عمه دختر یتیم آشناه شود.
نه خود را معرفی کرد و نه از گذشته سخن به میان اورد. احوال و ادرس دخترش را گرفت و روانه محل زندگی دخترک شد.
مرد در راهروی مهمان خانه در انتظار دختر نیشسته بود، در واردی باز شد و دختر جوان داخل شده ، مرد بدون معرفی و یا سوالی او را شناخت و او با دست و پاچگی در حالیکه دها نش باز ماند و چشم اش از حدقه بیرون و به ناباوری به سوی دخترک می دید.
دختر در حقیقت معشوقه سابق اش بود. همان چشم، ابرو ،زلف ، لب ، لبخند، صدا وهمان سن که او بار اول با مادر دختر معرفی شده بود.! و زخم گذشته بار دیگر دهن باز کرده بود واو همه چیز را فراموش نمود وهیچ نمی توانست تصور کند، که دختر این قدر مشابه مادرش باشد.حتی همان حرکات مادرش ساده و مهربان داشته باشد.
در همان دیدار اول هر دو دوست شدند.
هنگام برگشت به خانه اش و در تنهای خود غرق شد،و اشک می ریخت و به تقدیر ناسزا میگفت و گذشته مانند یک لشکر منظم در پیش چشم هایش ریژه میر فت، او خود را بد بخت احساس می کرد و میدانست زخم گذشته بار دیگر دهن باز کرده ولی او عاجز از یافتن دوا برای درمان بود.
از آن روی به بعد مارتل مهمان همیشگی دختر بود.بدون آن لبخند و شادی کودکانه،و صدایی گرم و مهربانه او زندگی برای مارتل بیمعنی و پوچ بود.
وقتیکه در کنار دختر بود همه چیز را فراموش می کرد،تفاوت سن و سال خود و دختر را، رابطه خونی مشترک،و مسئولیت پدری را .او بار دیگر عاشق شده بود.این بار عاشق یکی شده ولی به یاد و خیال دومی.
اما او را گاهی دردی از درون آزار می داد و او خود نمی دانست چی باید بکند؟ هم پدر و هم عاشق!.
او با خود فکر می کرد و در جستجوی راه بود، اما کدام راه و چی راه حلی وجود داشت ؟!
ایا پول برای او پشنهاد نماید؟ به چی دلیلی؟ با کدام حق؟ از نگاه سن، اوکمی بزرگتر معلوم میشود، ایا ممکن بود که او به نامزد دختر می شد و یا برای دختر شوهر بیدا نماید؟اما این فکر اخر او را ترساند و او بعد از چند دقیقه فکر کرد: کی میخواهد او را به زنی انتخاب نماید، دختری که نه پول دارد و نه جایگاهی اجتماعی.
در یک از روز ها در مهمان خانه آنها تنها ماندند و با صدای آهسته با همدیگر حرف می زدند. به طور اتقافی یک بار مرد دست دختر را به دست گرفت و احساس کرد که او هیچ وقت نمی خواهد این دست را آزاد کند و میخواهد تمام عمر این دست های سفید و زیبا را لمس کند، در همین زمان به خود امد و احساس کرد که آهسته اهسته کنترول خود را از دست می دهد، دست دختر را رها نمود.
اما در همین زمان دختر خود را در آغوش او رها نمود. زیرا دختر نیز او رادوست داشت مانند مادرش که دل به او سپرده بود.
انها همدیگر را در آغوش گرفتند و لب ها بدون اراده نزدیک همدیگر شد، زمانیکه دختر می خواست از دست مرد فرار کند متوجه شد که بسیار دیر شده و هوس انها را اجازه جدا شدن از همدیگر نمی داد.
این هم بازی روزگار بود و انها اسیر در دام روز گار.
آنها همه چیز را فراموش ساخته بود واین اتفاق گاهی برای همه می افتاد،که همه چیز را فراموش نماید و از خود بی خود شوند.
زمانیکه او از مهمان خانه بیرون رفت نمی دانست چی اتفاق افتاده؟ و او چی باید یکند؟
اقایی محترم به یاد دارید؟ شما می گفتید مرد باید خود کشی کند و این تنها راه است که برای او باقی مانده است!
من جواب دادم : پس دخترک؟
فکر نمی کنید مرد باید دختر را به قتل برساند؟
دختر نیز عاشق مرد شده بود و دختر نیز همه چیز را فراموش ساخت و خود را در آغوش مرد نا آشنا رها کرد.
قدم اول را دختر بر داشت؛ پس دختر گناهکار است، که مرد را به گناه الوده ساخت، زیرا او خود را به اغوش مرد رها نمود، همان طور که همیشه ماکیان نزد خروس میرود.
اگر مرد دست به خود کشی میزد، در این صورت چی اتفاقی برای دختر می افتاد؟
دختر می مرد... می مرد از غم،از رنج و از عذاب همیشگی.
چی باید کرد؟
او را به شوهر می داد؟
این غیر ممکن بود: زیرا دختر مرگ را قبول داشت ولی مرد دیگر را به شوهر قبول نمی کرد.
و پول مرد را نیز نمی پذیرفت.
مرد هم مقصر است زیرا او به دختر را اجازه داده بود که عاشق اش شد واین به معنی ویرانی زندگی دخترک بود.
دختر بدون مرد از تنها و دق نیز می مرد.
مرد نیز دختر را دوست داشت و میخواست او را خوشبخت نماید، بگذار اگر او دختر مرد بوده باشد.اتفاق روزگار گاهی همه چیز را کور و کر می سازد و تقدیر مرد را مجبور ساخته بود که خود یعنی پدر بودن را فراموش نماید.
همچنان مرد به مادر دختر قول داده بود و او مجبور بود به قولش وفا نماید. زیرا مادر دختر از او قول گرفته بود که برای خوشبختی دختر حتی دست به جنایت بزند و او به این پیمان باید وفا می کرد.
بلی، کی میداند که او پدر دختر بود؟و یا اگر هم دختر فرزند مرد باشد باز هم این به مردم چی ربطی دارد؟
زیرا مرد، مادر دختر را قول داده بود، دست به هر کار می زند، تا دختر را خوشبخت نماید.
مارتل دختر را دوست داشت،و همه گناه و زجر وجدان را برای خودش قبول کرده بود، تا به وعده اش عمل نموده باشد، و یا هم شاید پدر واقعی او مرده باشد. کی این را میداند؟
او تصمیم گرفت، بگذار هر چی شد!این راز ننگین، و بی شرمانه را بر دوش گیرد ،اما با خود عهد کرد که دختر هیچ وقت از این راز با خبر نشود. او دست دختر را گرفت و از او خواست که با هم ازدواج نمایند.من نمیدانم : آنها خوشبخت شدند و یا نه، اما اگر جای مرد من هم می بودم همان عمل را انجام می دادم .

·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·

Login »