ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

حقوق بشر و سير تاريخي و فلسفي آن


10.12.2007 22:19

بقلم حامد شفايي/

امروز، دهم دسمبر مصادف است با سالروز پذيرش مهمترين اعلاميه جهاني از سوی جامعه ملل؛ دهم دسمبر 1948 که روز تاسيس کميسيون حقوق بشر ملل متحد و قبول اعلاميه جهاني حقوق بشر از سوی سازمان ملل متحد و کشورهای عضو آن است، يکي از بهترين روزهای است که بشر ارزشهای انساني خود را در قالب يک اعلاميه مشترک برای داشتن جهان عاری از ظلم و استبداد اعلان کرده است. اين اعلاميه کوتاه، اما جامع و پر ارزش است؛ بيقين مي توان گفت که اگر مفاد اين اعلاميه اجرا و رعايت شود، ما در صلح و عدالت و برابری و امنيت زندگي مسالمت اميزی را خواهيم داشت.

خوشبختانه هر روز که مي گذرد، انسانها بيشتر از پيش به اهميت و فوايد اين اعلاميه 30 ماده ای پي مي برند. با گسترش دموکراسي در جهان و فرصت يافتن مردم بر سرنوشت سياسي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادی خويش، پذيرش و احترام اين اعلاميه و ارزشهای والای آن نيز سهلتر مي شود.

بهر صورت، انسان که موجود اجتماعي صاحب عقل و ظرفيت تفکر و بينش است، با تلاشهای خويش توانسته است زندگي و محيط خود را تغيير دهد و انواع تسهيلات و آسايش و رفاه را برای خود فراهم آورد، ولي در رعايت حقوق انساني همنوع خود سعي کافي نکرده و همه چيز را از ديد منافع شخصي خود درست و يا نادرست تفسير کرده است.

آيا هيچ از خود پرسيده ايم که در مورد زندگي در صلح و امنيت و همزيستي مسالمت آميز، انسانها چقدر تلاش کرده اند؟ بلي جواب مثبت است. با مطالعه تاريخ به اين واقعيت ارزشمند مي رسيم که انسان در طول تاريخش برای زندگي بهتر و امنتر و آزادانه تر تلاش کرده است. در سراسر تاريخ، انسان برای آزادی و عدالت مساعي بخرج داده و تعداد زيادی جانهای عزيز شان را در راه اين ارزشهای متعالي از دست داده اند. ارزشهای انساني و دست آوردهای آن به آساني بدست نيامده اند، بلکه برای آنها انسانها بهای سنگيني را پرداخته اند. تنها برای آزاد زيستن، بشر قرنها مبارزه کرده است تا از قيد اسارت همنوع خود آزاد باشد.

واقعيت اين است که در طول تاريخ، فلاسفه و دانشمندان به اين انديشه بوده اند که با چه نوع سيستم و نظام اجتماعي، انسانها عادلانه تر، با رفاه تر، آزادنه تر و بهتر و انساني تر زندگي مي توانند و هر کدام با اين اهداف شايسته سالهای زيادی از عمر با ارزش خويش را صرف کرده و در اين راه متحمل دشواريهای فراوان شده اند. اين فلاسفه، اعم از فيلسوفان غربي و ديگر ملل جهان در ارزشهای والای انساني مانند اعلاميه جهان حقوق بشر، دموکراسي، آزادی، برابری، برادری، تعالي، مبارزه با نژاد پرستي و غيره، نقش اول و توليدی را داشته اند. آنها خلاق اين ارزشها بوده اند. دانشمندان غربي از سقرات که اولين شهيد راه آزادی و علم بود تا شاگران وی چون افلاطون و ارستو و فلاسفه عصر ميانه چون مکيا وللي،توماس هابز، جان لاک، روسو، نيچه ، گاليله و فلاسفه و دانشمندان عصر جديد چون نيوتن، انگلس، مارکس، کنت، کارل پوپر و...، همه با تحمل رنجها و شکنجه های فيزيکي که توسط مستبدان و خودکامه گان عصر خويش ديدند و يا از عدم درک و فهم نظرات شان توسط مردم جاهل دوره ای خود عذاب روحي کشيدند و حرفهای دل شان را مجبور شدند بر روی کاغذ و يا با طبيعت بگويند، همه در اين راه تلاش کردند و نسل به نسل اين ارزشها را تکامل بخشيدند.

امروز وقتي واژه های با ارزش چون عدالت، آزادی، دموکراسي، برابری، حقوق شهروندی و غيره را در قانون مند ترين کشورها مي بينيم همه در يونان باستان توسط فلاسفه بزرگ چون سقرات و افلاطون و ارستو ذکر شده است و هيچ چيز آن چندان تازگي ندارد. دموکرات ترين سيستم اجتماعي در يونان باستان بوده است. در آنجا دموکراسي مستقيم بود که ما امروزه نمونه آنرا تنها در کشور سوئيس با يکسری تغييرات ملاحظه مي کنيم.

سئوال در اينجاست که چرا بشر که توانسته، کرات ديگر جهان را بي پيمايد و اتم را کشف کند و تقريبا هيچ چيز برای انسان که اراده کرده دشوار نبوده است؛ اما چرا در نظامي اجتماعي ايده آل خويش اينقدر ضعيف و تنبل و کند بوده است که انديشه ای 3000 قبل را ما تازه توانسته ايم تنها در بخش کوچکي از جهان توسعه دهيم؟

چرا ما در اين را کوتاهي کرده ايم؟ يا چرا در راه تحقق آن مشکل افزايي نموده ايم؟
بشر با پرداخت چه بهايي به اين ارزشها رسيده اند؟

هر کشوريکه دموکراسي و ارزشهای حقوق بشری در آن نهادينه حقوقي شده و در عمل اجرا گرديده است، تاريخ خونين و انسان کشي خود را با پست ترين روشها گذرانده است. نگاه کنيم به تاريخ ايالات متحده امريکا، نگاه کنيم به تاريخ تک تک کشورهای اروپايي، نگاه کنيم به تاريخ کشورهای نو دموکرات مانند بعضي ممالک آسيايي و افريقايي و اروپايي شرقي و امريکای لاتين تا همين افغانستان کنوني، همه و همه متاسفانه از جنايت بر عليه هم نوع خودش حکايت مي کند! چرا؟ چرا بشر هرچه دانشش و فهمش بيشتر مي شود وحشي تر مي گردد؟ اگر در عصر حجر همديگر را با سنگ هدف قرار مي دادند، در عصر حالا با سلاحای اتمي و ميکروبي کشتار جمعي همنوع خود و ديگر موجودات زنده ای زمين را مي کشند؟ داشتن فرهنگ و تمدن هزاران ساله چه معني دارد و چه سودی دارد؟ انسان قران 21 چه مي کند؟ عقل و شعور و معرفت انساني و اخلاقي اش و دانشش کجا رفته است؟

روزی، حدود 3000 سال پيش، لائوتزو فيلسوف بزرگ چين با ابداع فلسفه تائوئيسم، مساوات و برابریرا پايه گذاشت که ما اکنون در مدرن ترن کشورهای دموکراتيک مانند کشورهای اسکانديناوی بحث مساوی جنسيت را بين زن و مرد مي کنيم، ولي لائوتزو در آن عصر اين فلسفه را آورده است که متاسفانه دانشمندان غربي در هيچ اثر خود به اين کار لائوتزو اشاره نداشته است. حتي خود چيني ها نيز غفلت کرده و کم لطفي داشته اند.

بحث اصلي در اين نيست که کي ها اين ارزشها را برای اولين بار بيان داشته اند، سئوال مورد بحث در اين است که وقتي بشر به اين ارزشهای گرانبها هزاران سال پيش پي برده اند، چرا اينقدر در برابر آنها ضديت و مخالفت کرده و سد اجرای سريعتر آن شده اند و سر انجام اين ارزشها بسيار دير و آهسته در بخشي از جهان پذيرفته شده و توسعه يافت انده و ولي در بخش وسيع آن هنوز هم راه نيافته اند. چرا هنوز هم با آنها ممانعت مي شود؟

بعنوان مثال اعلاميه جهاني حقوق بشر و اعلاميه ای که قبل از آن بنام اعلاميه حقوق بشر در انقلاب کبير فرانسه اعلان شد تقريبا بطور کامل کپي فلسفه ای جان لاک بنيانگزار ليبراليسم است. من شخصا، چيزی جديدی در اعلاميه جهاني بشر بيشتر از آنچه جان لاک گفته است نديدم و جان لاک در سال 1632 به دنيا آمد و ازين تاريخ تا بحال بيش از چهار قرن مي گذرد و اروپا تحولات بزرگي را چون انقلاب کبير مردم انگلستان بر ضد استبداد شاهي و اعدام چالز اول پادشاه انگليس و مشروطه ساختن حکومت از نظام شاهي مستبد و انقلاب برزگ فرانسه ، برداشتن سلطه کليسا و غيره سپری شده است ولي حتي در اروپا اين ارزشها که زادگاه آن بوده است کند پيش رفته و بسختي قبول شده است.

اين اروپا را که امروزه اميد دموکراسي جهان شده است، تاريخ قرن 20 آن حکايت از بربريت انسان مي کند. در دو جنگ جهاني اول و دوم حدود يکصد ميليون انسان جان شان را از دست دادند که بيشتر شان غير نظامي بودند. علم و فرهنگ و مدنيتي که بر ما اثر نداشته باشند، طلای است در دست طفل جاهل.

علم، فرهنگ، اخلاق، عبرت و اندرز از تاريخ، تفخرات انسان بودن، مدني بودن و چيزهای ازين گونه به چه مي ارزد ؟ و چه بکار مي آيد، زماني که ما آثار آن را در اعمال خويش نبينيم؟

روزی پيامبر يکتا پرست و بزرگ "زرتشت" در سرزمين که امروز افغانستان و ايران و جمهوريهای آسيای ميانه خوانده مي شود ظهور کرد و فرمود: "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" براستي وقتي ما اين سه ارزش را ملاحظه مي کنيم، مي بينيم که ما با تاريخ 3000 سال پيش خود چقدر فاصله داريم. زرتشت هزاران سال پيش با اين انديشه در سرزمين ما حکومت مي کرده است، زادگاه و ظهور آن را افغانيها ديار بلخ خوانده اند و در اين شهر تاريخي او به پيروانش چنين انديشه را ترويج کرد و 3000 سال بعد در همين شهر، در سال 1998 طالبان قرن بيست و يکم ، 10 هزار انسان را که اکثريت شان متعلق به اقليتهای قومي و مذهبي بودند در مدت دو روز قتل عام کردند. آيا تاريخ به عقب برگشته است؟ ما انسانهای عصر علم و تمدن و ميراث دار فرهنگ هزاران ساله ای بشريت، در کجا قرار داريم؟ طالبان قرن 21 با انسانهای که

قبل از تاريخ چون زرتشت و هزاران زرتشت متفکر، چه تفاوت دارند؟ ما پيشرفت کرده ايم يا پس رفت؟

روزی، در صحبت تلفني ام با يکي از نماينده گان پارلمان افغانستان شنيدم که گفت : تاريخ به عقب بر نمي گردد، من برايش گفتم که در اشتباه هستي تاريخ به عقب بر گشته است. اين نمونه ای آن است؟

در هر صورت، حقوق بشر از انقلاب کبير فرانسه تا جنگ عليه واندليسم طالبان، جنگ بين حق و باطل، جنگ بين آزاديخواهان و مستبدان است. اين جنگ تا بشر است ادامه دارد، چون خشونت، ازمندی و جاه طلبي جز طبيعت انسان است و سخت است که طبيعت بشر را تغيير داد. توماس هابس پدر فلسفه ديالکتيک و کسي که ليبراليسم در حقيقت از انديشه او آغاز شده، مي گويد که انسان موجود حريص و خود خواه و جاه طلب و تماميت خواه و خشن است که امنيت و صلح يکديگر را تهديد مي کند و برای تامين حقوق و صلح و امنيت بايد دولت قدرتمندی باشد تا نظم و آرامش تامين شود. ما امروز اين مشکل را عملا در افغانستان داريم.

ترس از خدا، عذاب جهنم، عذاب وجدان، درک و فهم از طريق دانش و فرهنگ هيچ تاثير لازم را بر کاهش خشونتها نداشته و انسان کشي همچنان ادامه دارد. افغاني بدست افغاني و مسلمان بدست مسلماني بقتل مي رسد و هر يک برای اين اعمال کريه و دد منشانه ای خويش استدلال مي کنند که در راه خدا و وطن و مردم چنين کرده اند و مي کنند. کدام خدا؟ کدام مردم و کدام وطن؟ خداييکه ناظر بر اعمال شما و شاهد جنايات شما است و مي داند که دروغ مي گوييد و جنايت مي کند، مردميکه تا خرخره بدستان خون آلود شما خفه شده و لحظه ای از شرارت تان آرام و قرار ندارند. وطن و ميهني که آنرا به خاکستر تبديل کرده ايد و تمام سنگ و کلوخ آن آغوشته به خون اند. آيا اينها اند ميراث داران فرهنگ و تمدن هزاران ساله ای ما؟ آيا اينها اند جانشنان زرتشت، مولانا، ابن سينا، رودکي، فردوسي، ناصر خسرو ...؟

هرچه بيشتر بنويسيم، بيشتر دردمند و متاثر مي گرديم، لذا پيش نمي روم و در همين جا خاتمه مي دهم.
نوشته ام را با اين نظر ارسطو خاتمه مي دهم که گفت: " آنگاه که انسان از قانون و عدالت جدا شد، از همه ای حيوانات پستر و بد تر است."

·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·

Login »