ADCO logo
dari    english    suomi   
 
صفحه اول       مقالات       در باره ما       نظرات بازديد کنندگان       تماس باما       پيوندها       آرشيف       خبری       دفتر نظرات مهمانان      

- توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل - وضعیت افغانی ها درایران


18.03.2007 12:59

نوشته حاضر گذارش کوتاهی است از سفر امروز من به تهران. صبح ساعت 7 بود که به طرف تهران، شهر خاطره ها به راه افتادم، هوا ابری و خیلی سرد و سوزان بود. حدود ساعت 9 بود که دم در کلانتری 113 بازار، واقع در میدان 15 خرداد رسیدم. از مامور نگهبانی سوال کردم آ غا افغانیهای را که دیروز به اینجا آورده بودند، هنوز هستند یا... پاسخ این بود که آنهارا صبح زود به پایگاه 8 آگاهی در میدان حر منتقل کردن. برگشتم و سریع موتوری گرفتم، رفتم میدان حر، به نگهبان سلام عرض کردم و آغا اجازه هست، بروم داخل بچه های را که امروز آورده اند ببینم. اجازه داد، رفتم داخل حیاط دیدم حدود 90 نفر از هم وطن را در هوای بسیار سرد و سوز ناگ در کنار هم نشسته اند . در بین اینها افرادی بین ده ساله تا شست ساله بود. عده ای لباس گرم داشتند و اکثر آنها زیر یک پیراهن یا بو لیز بودند. همه از شدت سرما بخود می لرزیدند، اما چاره ای نیست، مجرم اند باید جور جرمش را بکشند. جرمش چیست؟ کار، لقمه ای نان بدست آوردن و گدایی نکردن. وقتی برادرم و سه تا از نوا سه های عمه ام مرا دیدند از جا بر خواستند، احوال آنها را جویا شدم، از دیروز تا حالا چیزی خوردید ؟ گفتند نه، چون ما را از سر کار آورده« با همان لباسهای نازک که در تن شان بود» پول همراه نداشتیم. مبلغ ناچیزی که همراهم بود دادم و رفتم به سمت سرباز که در آنطرف مراقب اینها است. سوال کردم آغا مسئول اینجا کیست ؟ آخر اینها از نظر سنی کوچک اند ، قبلا افراد زیر سن را نمی گرفتید، پاسخ این بود که اینها لیست شده و ما وظیفه داریم که همه را به اردوگاه عسکر آباد منتقل کنیم. دیدم آمد همان آغای که اینهارا آورده سلام کردم ، پاسخم داد گفتم چند تا از بچه ها کوچک اند نمی شود آزاد کنید، گفت که ما مجری قانون هستیم ، دستور این است. گفتم هزاران قانون است که ما ننوشته ایم اما می دانیم، یکی همین که در سرما اینها را نگه نداریم و...مرا از حیاط انداخت بیرون. بالاخره ماشین آمد تعداد از هم وطنان را بردن به اردوگاه و چند تای از افراد خرد سال را آزاد کردن، خدارا شکر کردم که سه تای از بستگاه از سوز سرما و سرباز رهایی یافت . ما هم بدنبال اتوبوس راهی ور امین شدم ، وقت اذان ظهر بود، صدای اذان گوشهای ما آدم را نوازش می داد که محمد«ص» رسول خداست؛ رسول محبت و انسانیت، در شهری که هیچ بوی از محبت و انسانیت نبود، هر چه بود شقاوت بود و سنگ دلی و بی رحمی. تا اینکه رسیدم به اردوگاه عسکر آباد ور امین، وقتی وارید شدم یک راست رفتم به دفتر کارمندان این آرامگاه افغانها ، مسئول آن چنان آدم پستی هست که فرصت صحبت نمی دهد، با هول دادن و فحاشی مرا از دفتر کارش برون کرد. با خود فکر می کردم که خدایا افرادی در بند این وحشی چه وضعیتی دارند، بعد از یک ساعت دفتر رئیس اردوگاه را یکی از سربازان نشانم داد، پیش رفتم ماجرا را گفتم ، ایشان آدم خوبی بود ، انسانیت کرد در عین حال که از احوال همکاران غافل یا خود را به غفلت زده بود. گفت برو به فلانی «اسم کسی را برد» بگو برایت نامه بنویسد به مرکز از آنجا استعلام کند ، اگر اسم برادرت بود نامه می دهد برای ما و ما برادرت آزاد می کنیم. گفتم ماشاءالله همکار شما این قدر خوش اخلاق است که نمی شود حرف زد. جواب داد که نه این یکی، اون یکی نیست. باز خدا را شکر که چنین بود. قصه کوتاه دیدیم در این دو سه ساعت چیز های راکه دل هر افغان را به درد می آورد و از چشم هر سنگی اشک می گرفت، از همه ملیت های افغان و از همه سنین در آرامگاه بود و می آوردند. امروز حدود 400 نفر را از تهران ، کرج و ور امین آوردن و دو اتوبوس نفر را رد مرز کردن. موقع که هم وطنان را از ماشین پیاده میکردن با با توم می زدن ، در حضور تعداد بسیاری از زنان ، مردان و جوانان که پول و لباس برای عزیزان خود آورده بودند. دیدم کسانی را که حتی فرصت کفش پا کردن نداشته بدون کفش و کلاه بود. پیره زن را دیدم که از فرط پیری توان راه رفتن نداشت، به کمک عروس خود آمده بود تا پسرش را آزاد کند. زنی همراه کودک خرد سالی را دیدم که می گفت دو روز است شوهر را گرفته اند اما نمی دانیم کجاست. این داستان امروز ما بود. خدا این همه ذلت را تا کی این مردم تحمل کند. آیا در این دنیای سراسر نعمت تو،سهم ما همه اش نقمت توست.آیا... 7/12/1385

حلیمی / ایران

·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·
·

Login »