عمده ترین عوامل بازگشت طالبان

محمد رفیق رجا

مشکل اصلی جنگ ,فقرواوارگی مجدد مردم افغانستان ,فقدان مدیریت سیاسی است. از فرصت حمایت اقتصادی ,سیاسی جهان وحضور بی دریغ مردم, استفاده درست نشد. حکومت قبلی وفعلی, با توطئه ,دسیسه وبازیهای قومی افغانستان را, در آستانه سقوط کامل قرار داده است. عوامل که توانست شرایط کنونی را فراهم کند وافغانستان را از مسیرباز سازی وتوسعه منحرف نماید, اندک نیست, اما در میان تمام عوامل, سه عامل برجسته ترین آنها است: مداخله پاکستان ,”ادامه جنگ قومی ” ونبود مدیریت سیاسی وملی در کشور.این مدیریت به دلیل مداخله پاکستان وجنگ نرم قومی, تا هنوز ایجاد نشده است. واقعیت ناتوانی ما, در کجا نهفته است. چرا نتوانستیم ونمی توانیم حکومت ملی ومسئول, ایجاد کنیم.

اول . پاکستان: پاکستان وهر کشور دیگری حق خود می داند که, برای منافع شان تلاش کند. پاکستان سیاست مداخله گرانه خود را, بر اساس منافع ملی خود, ارزیابی کرده وفیصله ملی نموده که باید نگذارد, در افغانستان حکومت مستقل و قوی بوجود آید. وقت تمام جهان بر ضد پاکستان ایستاد وبه کشور تروریست مشهور شد. امریکا بار ها به مداخله پاکستان اخطار کرد, اما پاکستان دست ازمداخله وجنگ در افغانستان بر نداشت. اکنون که امریکا بنا بر دلایل استراتژیک ومنطقوی به طرف سیاست پاکستان چرخیده است و دها بار بیشتراز افغانستان به پاکستان, کمک نظامی واقتصادی می کند, به چه دلیلی پاکستان از مداخله در امور افغانستان دست بردارد. تجربه بیش از یک دهه نشان می دهد که هیچ “راه” نمانده که حکومت های افغانستان برای قناعت پاکستان نه رفته باشد. خارجی ها وکشور های همسایه, در پی منافع خودشان است وبایدهم برای منافع شان تلاش نماید. ان ها وظیفه ندارد وشاید هم به نفع شان نباشد که, برای ایجاد مدیریت لازم وحکومت ملی, مارا همکاری کند. توقف مداخله پاکستان یک راه دارد: ایجاد توانای ومدیرت سیاسی که بتواند مردم را در برابرتجاوز متحد نموده, ظرفیت دفاعی را بالابرده واز امکانات موجود استفاده درست نماید..

دوم.جنگ قومی: کرزی یک” شارلاتان” کاملن مستعد وبازی گری ماهر,به گونه ای که جنگ  قومی را از” مرحله نرم” به” مرحله سخت ” عبور داد , بگونه یی که کمتر کسی ان را جدی گرفت. در طول زمام داری او فقط اینکه ریس جمهور پشتون باشد ومعاونین او به عنوان عمله ووسیله ی او, در اجرای پلان تسلط قومی در زیر لوای دکور مشارکتی “مشارکت ملی کرزی” مراعات گردید. دیگر هیچ گونه مشارکت ملی در حکومت کرزی نبود. در مرحله جنگ نرم, نهاد های موثرامینتی ولو وزیراش ,از مشارکتی ها بود, در اختیار قوم خاص قرار گرفت. رهبران ضعیف  ملیت ها , به مقام های بلند اما بدون صلاحیت دست یافت. رقابت منفی ملیتی وجنجال های درون قومی به شکل هدف مند گسترش یافت. کرزی روشنفکر اهل تئوری و دانش نبود,اما یک مرد کاملند عمل گرا ی دوزبانه بود: زبان واقعی و زبانی شارلاتانی. زبانی اولی مربوط کار وفعالیت جدی او بود از این زبان با طالبان وقوم خود وخارجی ها استفاده می کرد. با زبان دومی با رهبران ملیت های افغانستان ومردم عوام سخن می گفت. با استفاده از زبان اولی با یک مقام ارشد امریکای چنین گفت: رابرت گیتس رییس پیشین پنتاگون:آقای کرزی از من خواست تا در از بین بردن سران جبهۀ شمال و تضعیف آنها، با او همکاری نمایم.کرزی به من گفت: بزرگ‌ترین تهدید در برابر حکومت من، جبهه شمال است نه طالبان. براساس نوشتۀ گیتس، کرزی افزود که حد اقل دست مرا در تقویه طالبان باز بگذارید تا بتوانم از آن طریق، تفنگ سالاران را از بین ببرم..”

مطالعه دوره یی حکومت کرز ی نشان می دهد که اوهیچ گاهی در اجرای پلان آبادی وعبور کشور از فقر وجنگ؛ جدی ومصمم نبوده است. او در طول دوران حکومت اش, از تمام امکانات وفرصت ها برای بر گشت طالبان سود برد. به همین دلیل به استناد اسپنتا برای اوردن غنی زمینه سازی کرد. گفته های اسپنتا نشان می دهد که کرزی با اوهم مثل رهبران مشارکتی از زبان شارلاتانی استفاده می کرده است. سپنتا می گوید:” برای ثبت در تاریخ می‌خواهم بگویم که کاندیدای مطلوب رییس‌جمهوری کرزی برای مقام ریاست جمهوری حتا از سال ۲۰۱۰ بدینسو، آقای اشرف غنی‌ بود و رییس‌جمهوری کرزی از تمام فرصت‌ها برای مطرح شدن او در سطح ملی و بین‌المللی استفاده می‌کرد. 8صبح 14 میزان1394.”

هیچ وقت تا این حد مردم افغانستان قانع به تجزیه کشور نشده بود که کرزی وغنی, مردم را متقاعد نموده است که راه جز زندگی جداگانه به حاکمان مشی طالبانی نداریم. جدای از تمام جوانب خیانت ملی ,کرزی مردمی را که به او” رای وخون “داده بود به او خیانت کرد.کرزی در زمان حکومت اش هیچ گاهی تمرکز وتعهد بر ایجاد ثبات وابادی کشور نکرد. تمام امکانات ملی وبین المللی را صرف زد وبند های قومی ساخت. بده وبستان های که اوضاع موجود محصول بلا فصل آن ا ست. او طالبان را تقویت وتوسط طالبان قتل های گروهی مردم را سازمان دهی کرد. پلان انتقال جنگ از جنوب به شمال در زمان کرزی طرح وپخته شد. اکنون بخواهی نخواهی این پلان در حال اجرا است. دور نمای آن ؛ دو نتیجه طبیعی می تواند داشته باشد؛ یک: تسلط کامل جریان طالبانی. دوم: تجزیه افغانستان. البته این در صورت است که ملیت ها واقوام همچنان به عدالت ومشارکت ملی پابندی نشان داده وعرضه وصلاحیت مقاومت باقی مانده باشد.

 

سوم. فقدان مدیریت : بر اساس تجربه علمی و جهانی مدیریت ,در واقع تخصص اداری وساماندهی نظام حکومتی است که افرادبا دانش وتعهد, مهم ترین عنصرسامان مند ونظام سازی در یک کشور را تشکیل می دهد. بدون “مدیریت” تمام توانای های سیاسی واقتصادی به هدر رفته وهمیشه با”مشکلات داخلی” و”خودی” در گیر می مانیم. مدیریت چطور به وجود می اید وکدام نیروهای اجتماعی, ان را ایجاد می کند. برای بررسی این مسله وریشه های آن , درین نوشته از کلمه” روشنفکران” و”رهبران سنتی” بیشتر اسفاده می شود. درینجا منظور از روشنفکران, تمام تحصیل کرده های است که ؛ به واقعیت های موجود امروز,مثل علم ودانش باور دارند و به این باور “متعهد” است ونیز می دانند که مدیریت خود دانش است . وباور دارند که سیاست, اداره جامعه, اقتصاد, مشکلات سیاسی وملی مثل حل مسئله ای ملی, حقوق اساسی اتباع و جنگ  را بدون داشتن دانش وتخصص لازم نمی توانیم انها را مدیریت کنیم.

آن عده روشنفگران وسیاسیون که از غرب بر گشته وروی تمام سیاهکاری های سیاسی در تاریخ افغانستان را سفید کردند, نیز منظور ما نیست. کسانی در آن کشور هنوز هم هستند که؛ بتوان روشنفکرو”سیاست گر متعهد” گفت وبه انها امید بست واورا مخاطب قرار داد. اما منظور از رهبران سنتی: انهای است که به خاطر شهرت مذهبی وکار های نیک اجتماعی به قدرت سیاسی دست یافته است. با واقعیت های پیرامون ما, نگاهی غیر علمی دارند ومسایل چون ,جنگ حل مسئله ملی, اقتصاد,حقوق اساسی, وحکومت داری را بر اساس استخاره, منافع شخصی وگروهی , نفوذ قومی,مذهبی  ویا از طریق مشورت با ریش سفیدان حل می نماید.

در شرایط کنونی “افغانستان امروز” اسیرتصامیم جریان دومی است. روشنفکران که اکثریت غیر متعهد به باور ودانش شان است ترجمان ویا وسیله اجرای, تصمیمات کلان ملی توسط” رهبران سنتی” است. یعنی جریانات روشنفکری از تمام ملیت های افغانستان, اکثرن بر خلاف باور ودانش شان به کارهای خلاق ومستقل برای حل مشکلات افغانستان دست نزدند. روشنفکران اکثرن, به دلایل فقدان تعهد ملی وانسانی حد اقل گفتگمان موثر را, برای ایجاد جریان سراسری ملی به راه نه انداختند. چند حلقه ای هم که بود, برای استفاده های معین ومقطعی دردوره های انتخابات ایجاد شد.

چرا حزب ملی ضرورت زمان ما است ؟ حزب بر خلاف گفته ای اقای کرزی “گروه از چل بازان” نیست. حزب ملی وسراسری تشکیلات منسجم از افراد آگاه وتوانا(نه شخص یا گروه تصادفی قومی مثل گروه اقای کرزی وداکترغنی) برای مدیریت سیاسی در کشور است. چند ویژگی عمده به تناسب شرایط امروز افغانستان در ایجاد حزب سراسری ملی می تواند نهفته باشد. اول : اینکه افراد با مشترکات زیادی دور هم جمع می شوند. نفس جریان واحد وفضای دموکراتیک, در یک جریان معنویت افرین است. انسجام سراسری  انگیزه ایجاد می نماید. افرادمستعد در کلیت عملی سیاسی “سیقل خورده” وامادگی روحی وفکری برای اداره جامعه پیدا می نماید. ضعف وتوانای ها برجسته شده وافراد توانا ومناسب برای اجرای بر نامه وسیاست معین , به بالا کشیده می شود. افراد واشخاص به راحتی وبه ناچاری در اختیار اجرای سیاست کشور های دوست ودشمن قرار می گیرد. جریان وتشکل ملی از سیاست ها وامکانات کشور های دوست برای توسعه کشوربه سمت استقلال وخود کفایی سود می برد.  جدال تئوریک مثل : حل مسئله ملی, حقوق اساسی, زبان,فرهنگ , اقتصاد وتمام برنامه ای اداره کشور را, در داخل حزب به شکل علمی وتخصصی حل می نماید. مسایل اختلافی وقابل بحث را در جدال خیابانی,توسط تحریکات قومی ومذهبی ویا توطئه با همدستی کشور های خارجی حل نمی کند. برای اینکه افغانستان از”خلاء مدیریت سیاسی” رنج می برند وچاره جزء ایجاد “تشکل سراسری ملی” برای ساختن مدیریت سیاسی ملی نداریم ,هر گز کسی برای ایجاد آن, گام جدی بر نداشت. یعنی هیچ کاری اساسی برای ایجاد مدیریت سیاسی در کشورنشده است.

تجربه تاریخ جامعه های انسانی وتمام کشور های دنیا نشان می دهد که ,مدیریت قوی فقط از طریق احزاب سراسری ایجاد می شود. این احزاب است که بر اساس توانای سراسری مدیریت ملی را ایجاد می کند. ویا برای ایجاد مدیریت سیاسی منسجم ومحکم تر عمل می نماید. به تعبیر دیگرنخستین قدم مطمئین واستوار,برای ایجاد مدیریت سیاسی ملی در افغانستان ایجاد حزب ملی است. به هر اندازه که ما از ” دایره سنتی سیاست” فاصیله  بگیریم, به همان تناسب به واقعیت حل مشکلات افغانستان تواناترونزدیک تر می شویم.

چرا حزب ملی برای ایجاد مدیریت سیاسی ایجاد نشد. برای روشن شدن “مقصر اصلی” اوضاع موجود, به گونه ای مختصر, به چند موضوع اصلی که تا هنوز کم تر بحث شده است؛ اشاره خواهم کرد: حزب ملی چه می تواند بکند.تحول در یک جامعه چگونه به وجود می اید. آیا احزاب موجود ملی نیست.عوامل بقاء احزاب موجود ورهبران سیاسی سنتی کدام است. فاجعه اصلی در کشور چه است. آیا روشنفکران ومردم, مقصراصلی نیست؟.

من به خوبی می دانم انچه را مطرح می نمایم در دنیای روشنفکری, گپ جدید نیست اما کار مغفول است. در افغانستان پس از یازده سپتامبر,سراسیمگی برای احراز قدرت, همه را سطحی نگر نموده است. همه می دانندکه پاکترین روشنفکران متعهد در افغانستان به مجرد که به چوکی ومقام رسیده به تدریج از نظر اخلاقی رو به زوال رفته است. اما اگر این ها دست شان بدست جریانی سیاسی می بود, در” منجلاب کنونی ” نمی غلطید وبه جای افت اخلاقی ,مردان بزرگی می شد وکیفیت احزاب از این طریق رشد می کرد. از این طریق ,مدیریت سیاسی موثر در کشور ایجاد می شد.

 

مثلن داکتر سپنتا ادم بزرگی بود. اگر “حزب سوسیال دموکرات” را که در آستانه یازده سپتامبرطرح اش را به کمک جمعی در المان نوشت, ان را عملن در افغانستان ایجاد می نمود اکنون به یک حزب سراسری ملی و موثر تبدیل می شد. اما او به جای اینکاررفت, درکنار کرزی وبه تدریج وسیله گروهی شد که شاید, در تاریخ افغانستان حکومت به این تناسب ضد ملی را به خاطر نداریم. شدت ضد ملی  بودن حکومت کرزی به این دلیل است  که؛ در”طلای ترین فرصت تاریخ “در حالیکه جهان به کمک افغانستان امده بود, آن حکومت چنان خرابی کرد که افغانستان را در استانه تجزیه کامل قرار داده است.

1.حزب ملی چه می تواند بکند: ” انسان” محوروعامل اصلی ,دگرگونی ها است. احزاب سیاسی یعنی نخبگان فکری جامعه, تحولات اجتماعی در ابعاد ,سیاسی وفرهنگی را رقم می زند. مدیریت سیاست ,فرهنگ  واستفاده از “داشتنی های موجود” در جامعه, زمینه ای تحولات اقتصادی را فراهم نموده ودر پی تحولات مادی ومعنوی ” انسان جامعه” باز توانای” گردیده وتاثیرات متقابل فراهم می اید. بدین ترتیب ,نهادهای اصلی تکامل اجتماعی اعمار وجامعه, مسیر بر گشت ناپذیر تکامل را طی می نماید.

هر پدیده ای ,به خصوص پدیده های اجتماعی, از دل تجارب ودامن امکانات” کهن” متولد گردیده و”تحول در زندگی انسان” این چنین مسیر تاریخ را سبزمی سازد. این پروسه ای حتمی وبرگشت ناپذیر”تاریخ تکامل اجتماعی” است. احزاب سیاسی به تناسب عمر سیاسی خود , جای خودرا به نیروهای جدید, تحویل داده ونیروهای جدید , بقاء وحیات جامعه را در شرایط نوین تضمین می نماید. رشد وسرعت “زمان تحولات” بستگی به “مقاومت” و”فرصت های” است که رخ می دهد. یکی از موانع تحولات” صدمه استعداد” و”فقدان توانای گروهای اجتماعی” تحول افرین است. گروهای که از افراد “نخبه جامعه” تشکیل گردیده وافراد ان ,بر اثر”شرایط نا مناسب” ستم” و “فقر” استعداد وپویندگی انسانی خود را از دست داده است. جامعه افغانستان اکنون مصداق همین قانون طبیعی زندگی اجتماعی وسیاسی است. عوامل موثرتحول اجتماعی یعنی گروهای سیاسی جامعه تا ” خر خره ” غرق در منجلاب از” بد اخلاقی” فسادفکری وناتوانی دست وپا می زند. بدون هیچ ابتکاری ؛ مدام از “سنگ” معجزه می طلبد.

تحول سیاسی ضرورت امروز جامعه افغانستان است. بدون ایجاد مدیریت جدید ومناسب اوضاع کنونی, از هیچ امکانات نمی توان استفاده نمود. بدون حزب ملی , در شرایط اوضاع کنونی افغانستان مدیریت موفق سیاسی  نمی توان ایجاد کرد. حکومت های فعلی افغانستان که بر اساس” تعامل مصلحتی” توسط رهبران سنتی ودر یک زدوبند معاملاتی, با امریکای ها به وجود امده است؛ توان مدیریت کلان سیاسی را ندارد. بزرگترین مشکل این دولت ها این است که ,حزب قوی ومسول, مدیریت حکومت را ندارد. مسئولیت اداره کشوردر تبانی با بزرگان قومی به شخص ویا فردی مورد معامله تعلق می گیرد که ؛حزب وسازمان سیاسی در کنار خود ندارد. در اثر این معامله ,نازدانه های سروران گرامی ,در اطراف” شخص منظور شده” جمع شده وفرمان اداره رسمی کشور را بدست می گیرد.

اگر چند حزب قوی وملی می داشتیم وهر کدام در انتخابات پیروز می شد؛ دیگران شریک وهمکار ان حزب, در مدیریت نظام نقش می گرفت وضعیت بهتر از امروز می بود. زیرا حزب سراسری با امکانات ملی و انسانی, به شکل منظم وقانون مند, به خاطر ایجاد موقعیت تشکیلاتی فعالانه مدیریت کشور را پیش می برد. تمام افراد ان حزب ,در سراسر کشوراز سیاست های کلی حزب اگاه وبرای اجرای ان مخالفین وموافقین را متحد می کرد . در تمام کشور های موفق دنیا, احزاب برای اداره کشور اماده وبا مسئولیت یک حزب( نه شخص) به میدان انتخابات می روند. یعنی مراعات مشارکت ملی وتضمین ان در “ساختارسامانمند” یک حزب آسان تر وعملی تر است؛ تا زمان هیاهوی جلسات انتخاباتی برای گرفتن وتوضیح چوکی ومقام حکومتی.

2.چرا احزاب قومی نمی تواند مدیریت ایجاد کند: استبداد قبیلوی در تاریخ افغانستان ,استعداد وتوانای های مردم افغانستان را,سخت صدمه زده ودرهم کوفتند. احزاب سنتی با بافت وساختارقبیلوی؛ در زمان “مقاومت ملی” به دلیل سنتی  وقبیلوی بودن جامعه , رشد وگسترش یافت. نیروهای روشنفکری وسازمان های سیاسی اندک, که “رگه های چپ, مترقی ویا ملی” داشتند, از بین رفتند ویا کاملن به حاشیه ها رانده شدند. به جای انها, احزاب سیاسی سنتی در جامعه, رهبری مقاومت را تصاحب کردند. احزاب سنتی به دلیل” بقاء” رقابت نفس گیر محلی” فقدان توانای تشکیلاتی ونادانی در عرصه ای بازی های سیاسی بدون هیچ محدودیت؛  به پول وسلاح کشور ها ی همسایه وابسته گردید. فکر , ساحه عمل , دوستان ودشمنان انها در داخل وخارج, توسط سیاست کشورهای مذکور تعیین می گردید. با همین ماهیت سیاسی انها در داخل کشور برای تصاحب قدرت سیاسی, پرتاب گردید.

احزاب سنتی وقومی, پس از سقوط نجیب مردم را به هزم اتش جنگ های قومی تبدیل کردند. زور ازمای قومی ومذهبی آغاز شد. عده ای از احزاب اسلامی, شعار” حل مسله ملی” را در ضمن ودرذیل حکومت اسلامی مطرح کرد. در حال که” حل مسله ای ملی ” هیچ مناسبت با حکومت اسلامی ندارد. سیاست “حل مسله ملی ” با ازادای های اجتماعی , استقلال ملی وتامین حقوق اساسی  ملی و دموکراتیک پیوند ناگسستنی دارد؛ که فقط توسط حکومت های با ماهیت دموکراتیک , تجربه شده است. به تعبیرعینی تر”حل مسله ای ملی” با فکر واحزاب سیاسی مثل “سیاف”مسعود” ربانی وگلبدین , از آنگونه خواست های است که در تصور حتا نمی توان, خطور داد. روشنفکران جامعه بدون فهم وابتکارمناسب , حتا در همین صف بندی ها,هزم لشکری گردید که به هیچ شعارملی , وازادی خواهانه پابند نبودند.

  1. عوامل بقاء رهبران واحزاب موجود: “جنگ” فقر” در ماندگی مردم, فقدان جنبش های ملی , شرایط اضطراروعوامل خارجی , بستر اصلی است که احزاب موجود ورهبران سنتی جامعه, در ان رشد وبقاء خود را تداوم بخشیده است. بقاء انها از توانای ,مهارت سیاسی وخواست مردم ,ناشی نمی گردد ,بلکه در ماندگی روشنفکران وسیاسیون جامعه است که حتا به بقاء انها کمک نموده است. رهبران سنتی اقوام وقبایل هم به تناسب فهم وصلاحیت خود شان عمل کرده است. بر اساس فهم ما از روند وتجربه ای ,تاریخ جوامع؛ رهبران سنتی جامعه ونیز همه ای طبقات اجتماعی بر اساس, منافع خود عمل می کند. صلاحیت فکری , ماهیت فرهنگی وسیاسی انها بیش از انچه انجام داده است نیست. رهبران سنتی اقوام وقبایل, درست مثل مافیای قدرت به هم وابسته وشریک وحافظ وضع موجود است. هر چند گاه ائتلاف های تغییر خورده وتصادم های اندک رخ می دهد. اما اصل ماهیت اوضاع سیاسی در سیاست انها, پاسداری از حفظ قدرت سیاسی توسط نیروهای موجود است اما با وجود این واقعیت ,ملیت ها واقوام کشور به دلیل ستم تاریخی, هر قومی برای نجات از “قتل عام تاریخی” در پناه حزبی در امد, واین باعث بقاء احزاب موجود گردید..

 

  1. فاجعه اصلی در کشور کدام است : لحظه های پس از یازده سپتامبرفرصت های بزرگ بود که روشنفکران وسیاسیون,فضای سیاست ملی را پر می کرد امااین کار را نکردند. در آن زمان رهبران در بیچاره گی کامل, سر بر زانوی غم گذاشته ودر انتظار محکمه روز شماری می کرد, اما روشنفکران وسیاسیون , در خانه این ها رفتند, دل دادند, اگاهی دادند وجرئت بخشیدند ومردم را که نسبت به انها بد گمان بود, صدا زدند وهزاران ترفند را انجام داند تا ” رهبران سنتی بار دیگر به صحنه اورده شود که شد. وقت که خارجی ها دیدند در میان اقوام افغانستان هیچ کسی وهیچ صدای نیست غیر از ” رهبران سنتی , ناچار شدند به خانه ای انها رفتند وبرای ترمیم اوضاع,انهارا به چوکی نشاندند. معرکه گیری روشنفکران افغانی وسیاسیون از همین لحظه آغاز یافت. روشنفکران وسیاسیون مثل” مور وملخ” به جان هم افتادند, درپای دوی ونزدیکی به دروازه رهبران سنتی جامعه ,از همدیگر سبقت گرفتند.

 

اوضاع تغییر خورده بود. جامعه به شدت نیازمند “سیاست” وزبان جدید “مدیریت” بود. قدرت ها ی بزرگ با امکانات جدید به افغانستان آمده بود. انها اگر می دیدند که, زبان جدید ونیروی مدیریت اگاه وفعال وکاراامد, در جامعه وجود دارند هر گز امکانات خود را به پای چند رهبر سنتی و مفلوک نمی ریختند. سیاست در دنیای جدید مثل بازار تجارت” پدیده های موثر وفعال” را می طلبد, تا در شعاع کلان تر عمل کندو با مصرف کم ,تحول کلان تر پدید اورد.

 

روشنفکران وسیاسیون افغانی از هر قوم وقبیله ای به ترجمانی رهبران سنتی وراهنمای انها قناعت کرد. به جای ایجاد حزب سیاسی وخلق “توان جدید سیاسی وملی” در جنجال های ” روز مرگی” در اطراف خانه رهبران سیاسی صف کشیدند. یا اینکه برای انها” اطاق فکر” ایجاد کردند.حوزه های فرهنگی وهنری در افغانستان یک باره درخشید. صد ها روزنامه ,مجله ,تلویزیون وهزاران حلقه ای جدید فرهنگی ” مملو ازروشنفکران وسیاسیون گردید. همه ای کار های فرهنگی وهنری در خدمت رهبران سیاسی, به فعالیت هایش ادامه داد.

 

” رهبران سنتی ” به هر خواست وپلان خارجی ها تن دادند. در هر “انتخابات نمایشی” انواع ائتلاف هارا ساختند وهر گونه که دل شان شد نمایش داد. در فقدان “جنبش سیاسی ملی “خارجی ها هر چه خواست انجام دادند. هر نوع ارایش سیاسی وهر گونه ائتلاف سیاسی را که خواست انجام شد. کشور که بی صاحب است حقی بیش از این وصلاحیت بالاتر از این ندارد. این روند ,روزگار سیاست در کشور را, به جای کشیده است که ؛ اکنون فضای سیاسی افغانستان چنان کثیف وآلوده است که هیچ اعتباری از هیچ جمعی در هیچ سخنی وجود ندارد.” فاجعه آمیز” ترین پدیده موجود, این است که اکثریت روشنفکران وسیاسیون, به لوده های تبدیل گردیده است که به “هوا تف می کند وباز ان را می بلعد” واین سریال باز تکرار می شود, بدون اینکه عبرتی اگاهی بخش گردد “حقیقت سیاست” در افغانستان را باز تاب می دهد.

 

5.چرا روشنفکران مقصر است: سالم ترین ویا حد اقل موثر ترین, جریان های سیاسی, از بسترفرهنگ ودانش روشنگری بر خواسته وبا اگاهی وسلامت اخلاقی جامعه را مدیریت می نماید. چه با ایجاد,جنگ های ازادی خواهانه وچه از طریق کار های موثر سیاسی , جامعه رادر شرایط دشوارسیاسی ,بسوی آینده بهتر کمک نموده است. این روال وروند طبیعی جامعه بشری است. جامعه افغانستان اکنون مملو از,گروها, محافل وباشگاهای بحث وجدال روشنفکری در ساحه هنر وفرهنگ است. حضور روشنفکران, به همان تناسب که در حوزه فرهنگ وهنرپر رنگ است, در حلقات تصمیم گیرنده سیاسی غایب است. تقریبن در کلیت نظام سیاسی , انها ترجمان ووسایل اجرای پروسه سیاسی است که, رهبران سنتی به حکم  وحکمت خارجیان تصمیم گیرنده ان است. غیبت روشنفکران در تصمیم گیری های سیاسی, در میان اقوام پشتون, تاجیک , هزاره وازبک مشهود است.

به گمانم اصل این واقعیت قابل تردید نیست که حزب یک وسیله است ؛ ووسیله در هر شرایط مناسب اوضاع اجتماعی وسیاسی ایجاد میشود. اکنون به تناسب ضرورت اوضاع اجتماعی وملی کشور, به این مهم پرداخته نشده است. برای ایجاد نشدن ان, دوتوجیه به ظاهر جدی مطرح است. اول: مردم در گیر اختلاف مذهبی وقومی است واصلن در شرایط کنونی افغانستان ,امکان ظهور وتثبیت حزب ملی وجود ندارد. شعار حزب ملی وسراسری یک حرف مفت روشنفکر ی است. استدلال ما این است که این ها واقعیت های جامعه ای ما است. کسی نمی تواند ؛ستم تاریخی, مذهبی وستم ملی که بر این مردم رفته است واکنون به گونه ای دیگیری با همان ماهیت تاریخی اش در کشور جریان دارد, اینکار کرد. تمام این مشکلات باید بحث شده وراه حل برای ان جستجو کرد. بحث وارزیابی وراه حل حقوقی وسیاسی این همه مشکلات در داخل ارگان های تخصصی احزاب قابل طرح وراه گشایی است. تا درصحنه یی تقسیم چوکی ومقام حکومتی.

هیچ کدام از مشکلات ملی, با توطئه وتحریک های قومی ومذهبی وجنگ های داخلی حل شدنی نیست. به همین دلیل انهای که می خواهند واقعن اوضاع از بنیاد “راه چاره” یابد وبرای حل ان اقدام نمود ,باید حزب ملی وسراسری ایجاد کرد. اگر صدها سال بجنگیم, سرانجام باز مجبوریم همین راه را بیابیم ,که یکی از راهای کوتا, مطمئن وموفق حل مشکلات ملی است. حزب ملی با جلب اعتماد ملی می تواند به اسانی واصولی مدیریت موفق سیاسی را ایجاد کند. جلب اعتماد اقوام ومذاهب افغانستان, توسط یک نفر مثل اقای بشر دوست با توانای های منفرد؛ این واقعیت را بر ملا می سازد که این امکان به خوبی  در جامعه ما وجود دارد که ؛ حزب سراسری ملی اعتماد تمام اقوام وملیت های کشور را می تواند جلب کند. واز این طریق مدیریت سیاسی موفق را در کشورشاهد باشیم. به همین دلیل روشنفکران مقصر اند که نتوانستند جریان ملی را ایجاد کند.

دومین توجیه به ظاهراین است که اقوام نیرومند حاضر نیست حزب سراسری ملی ایجاد شود. این هم یک واقعیت زمانه ای ما است. اما به تناسب ایجاد مدیریت موفق در کشور که کار کلان ترمی باشد,ایجاد حزب ملی  اقدام بی خطروممکن تراست. در هر تجمع وسازمان سیاسی, قوم نیرومند تر امتیاز بیشتر می خواهد . با تثبیت اصول وجریان تلاش ها, به تناسب تحولات اجتماعی هر جریان مثل موجود زنده ناچار با محیط از افراد وفادار ومنطقی خودرا وفق بدهد. بحث بر سر امتیاز وحل این مشکل در ارگان های  یک حزب ملی راحت تر واسان تر است, تا در کلیت یک کشورومحول کردن مشکل در آتش احساسات مردمی, لویه جرگه ویا احزاب قومی. عدم تمایل به ایجاد حزب ملی در میان تمام روشنفکران اقوام نیرومند تربه نظرم باور واقعی نیست. نمی توان باور کرد که هیچ کسی در میان اقوام نیرومند برای حل صادقانه وبنیادی مشکلات افغانستان وجود ندارد. چیزی که تجربه زمانه ای ما است این است که تمام روشنفکران وسیاسیون اقوام نیرومند شیوه کار سیاسی واحد ندارد.

انهای که از تحریکات قومی ومذهبی سود می برد به ایجاد” انسجام ملی ” ؛ باورندارد. ایجاد حزب ملی غیرازمعاملات پشت پرده وچل بازی های است که؛ در دوران حکومت قبلی وبعدی داشتیم. داکتر اشرف غنی با دها گروه سیاسی قومی ومذهبی لنگی بست وشیرنی خورد. اما به مجرد که در انتخابات پیروز شد ودر اطراف اش گروهی قومی حلقه زد, توافق نامه های را که بسته بود پاک فراموش کرد. اما اگر غنی در کادر جریان ملی می بود اگر خیلی هم نا امید وبد بین باشیم , حد اقل خطر افتادن او در دام حلقه طالبانی کم تر بود. به جای تعلق دادن مسئولیت کلان اداره حکومتی, به صلاحیت شخصی او , این مسئولیت ووظیفه به جریان سیاسی ملی تعلق می گرفت. سخن اصلی من این است که, پیش  وبیش از هر چیزی ,به مدیریت سیاسی ملی نیاز داریم . برای ایجاد مدیریت سیاسی حد اقل روز آمد, ما مجبوریم تفاهم کنیم. چرا این تفاهم را روی قاعده ای مشخص ودر یک طیف وسیع وهم فکر به خاطر ضمانت اجرای ان انجام ندهیم . زیرا تمام انواع تفاهمات موجود بی پایه وغیر مسئولانه وبی سر انجام بوده است.

 

 

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 18
  • قوس
  • 1398
  • 9
  • December
  • 2019
  • 11
  • ربیع الثانی
  • 1441

عضویت در کانون