درسوگ یک معلم نابغه «پیک علی خان»

محمد رفیق رجا

مرگ این معلم وارسته را برای تمام شاگردان ودوستان اش تسلیت می گویم. زندگی  وسرنوشت معلم پیک علی، به درستی نشانه ای ازستم قومی ومذهبی درافغانستان است.تبعیض قومی باعث شد که ازاستادی دردانشگاه وورود به مراکزعلمی ومناسب محروم گردد. تبعیض مذهبی باعث شد که دردیار خود نیز، مورد بی مهری قرار گرفته ویک عمر،محرومیت کشیده وسرانجام او در بستر رنج و بی کسی مردند.مردن او در چنین وضعیت، در واقع مرگ “وجدان” جامعه ی است که او برای فرزندانش عرق ریخته است. مدت ها بود از این معلم بزرگ  بی خبر بودم. عکس های که به مناسب مرگ او نشر شد؛ اورا به خاطرم اورد.حدود چند باراورا بسیار به مدت اندکی، از نزدیک دیده بودم. درجاغوری ودرایران .در باره تحصیل ، شخصیت علمی ،زحمت وتلاش بیش از نیم قرن او ، برای  آموزش  وروشنا ی درمنطقه اش ، کسانی از شاگردان او،چیز های را نسبتا مختصری نشر کرده است.اما من خاطره ای غم انگیز از او دارم. خاطره ی که می تواند فهم مارا از پوست زخیم ونادانی اجتماعی به داخل روان واقعی جامعه ما عبور دهد،درینجا نقل می کنم.

درمیان آن کوچ ومهاجرت عظیم، که از شهرها ودهات، پس از اشغال افغانستان در سالهای 1358به بعد شروع شد، من نیزکه نوجوانی بودم اولین بارکشورم را ترک کردم. روزی از روزهای مهاجرت، من همرای برادرم وچند نفردیگرکه همه اکنون همگی زنده اند، در تهران پیش مسافرخانه “مرکزطوس” که مرکز مهاجرین تازه رسیده بود، دورهم ایستاد شده وگرم قصه جنگ در افغانستان ومهاجرت بودیم. درین هنگام مرد نسبتا قد بلند، لاغراندام  وبا لبخند ملیح به گروه ما نزدیک شد وافراد این جمع با دیدن او، یکی به دیگری با تعجب اشاره می کرد که بیبین معلم پیک علی هم اینجا است.وقت معلم نزدیک ترشد، همه با یک صداگفتند که: اینه معلم صایب شما هم اینجا رسیده اید؟احوال پرسی گرم افغانی شروع شد.در اخرمعلم با مهربانی، دست مرا که کوچک ترین این جمع بودم نیز گرفت.بعد از اینکه او به جمع ما پیوست ، قصه تجربه چند ماهه مهاجرت وکار او درساختمانی ،به موضوع خنده این جمع تبدیل شد.

من که یکی از شنونده های او درین جمع بودم، با دلچسپی قصه ی اورا گوش می دادم. معلم پیک علی می گفت دو ماه است که در ایرن امده است ودرین مدت در چندین محل ساختمان سازی، مشغول کار بوده است.درهرجای چند روز کار کرده وپس از ان؛ از طرف “ارباب کار” ویا خودش جواب داده شده واکنون بیکار است. درمیان تجربه های جالب او، اما مهترین های آنها، دو قصه ای جالب وپر معنی است که برای سالها ، در دوران مهاجرت و همیشه به خاطرم ماندگار شد.او با لحنی جالب از شیوه اهانت وتوهین کارفرمای ایرانی ، به این جمع قصه می کرد.معلم در حال که می خندید می گفت: در یکی از این محل کارتوسط “فرغون”  سیمان وریگ را از جای به جای دیگری حمل می کردم. کارفرما می گفت هم فرغون را پر کن وهم زود زود بدو وببر.من این کار را می کردم.روزی از روزها به ارباب کار گفتم که هردوی این کاررا که تو می گویی زیاد مشکل است.اما یکی از ان را می توانم عملی کنم. یا فرغون را پر کنم واهسته بروم ویا اینکه فرغون را کمی خالی گذاشته وبتوانم بدوم.

او می گفت ارباب کار،بدون اینکه فکر کند که من چه می گویم. مرا با توهین وتحقیرگفت: «افغانی کرره خر» بحث نکن وبرو گم شو،از این گونه بحث های تو، دیگران هم یاد می گیرد. من حوصله بحث را ندارم. فقط کار کن ویا برو گم شو.معلم می گفت :من حیران ماندم که حرف بدی که نگفتم اما کار فرما با داد وفریاد مرا “هول داد” یعنی تیله داد وبدون اینکه مزد چند روز، کارم را بدهد جواب داد. درباره مزد چند روز کارم با توجه به بر افروختگی ارباب چیزی نگفتم. بدون اینکه من درین باره که حقم بود،اصرار کنم خودش گفت: چند روزی که اینجا بودی، نان خشک، روغن ،برق،آب،کچالوکه می اوردم وهمرای کرایه اطاق، برق وآب، اگر حساب کنم هنوزهم قرضدارمی شوی.من چیزی نگفتم وترسیده بودم. برخی کارگران می گفتند که ارباب کار،اگرغضب کند به گیر “کمیته انقلاب اسلامی” می دهد. با ارامی رفتم ولباس هایم را از اطاق جمع کردم واز محل کار خارج شدم.به سمت نا معلومی داخل بس نشستم.اشک هایم خود به خود جاری شد.بیشتر از این جهت غمی در دلم جای گرفت که هیچ کسی از این جوانان که عده ای از انها از شاگردانم بودند ،واسطه نشدند که بمانم وکار کنم.این قصه را معلم با این جمله غم انگیز،از فقدان حقوق انسانی و موقعیت بردگی کار گر افغانی در ایران”تمام کرد که گفت: شاید ارباب مستحق باشد از اینکه برای من مستقیما گفت: از جر وبحث تو،دیگران به جای اینکه سرش را پایین انداخته و بدود ؛ جر وبحث را یاد می گیرند.

اودلیل بی کارشدنش را گمان می کرد که بی تجربگی دراین گونه کارها است. چون معلم گفت که دراطاق های کار گری بیکاران که ، با فرغون پر،می دود زیاد بود وکارفرما بلا فاصله در حالکه من از محیط کاردورمی شدم یکی از کارگران را صدا زد که همان آشنایت  را که می گفتی کار گر زرنگ است، زود زنگ بزن وبگو بیاید کار کند. ارباب با صدای بلند می گفت: هی … یادت باشد که کارگر زرنگ باشد ، با پرغون پربتواند هم بدود وهم بحث نکند. معلم دراخراین قصه ، در حال که چشم هایش را بسوی زمین ودر پیش پایش دوخته بود وریگی را، با قسمت جلوی کفش اش بر روی  زمین می مالید، ،نمی دانم درین لحظه به چه فکرمی کرد، چیزهای عاطفی را بر زبان اورد.معلم گفت: درهردو محل کار، کارگران قوما وعده ی از انها ،شاگردانم بودند. آنها، مرا می شناختند که من یک عمر معلم بودم وکار فزیکی نکرده ام. اما هیچ کسی از من دفاع نکرد ویا در کدام قسمت اسان تر،مرا واسطه نشدند که بمانم وکار کنم.

قصه دیگراو ازمحل کار اخری اش بود. معلم ادامه داد:درمحل کارکه دیروز جواب دادم هم، چند روزبیشتر کار نکرده بودم.اوبا لحن شکایت از کارفرمای ایرانی گفت : “خانه اباد “از چند روز کار، فقط یک روز را، برای من مزد حساب کرد.وقت سوال کردم که چرا؟ ارباب ایرانی، رویش را به طرف دیگرچرخاند و گفت : افغان! خدارا شکر کن و برواز اینجا. تا اعصابم خراب نشده از این جا دور شو. من هم چیزی نگفتم چون زورم نمی رسید. معلم با خنده ادامه داد: جای کاراخری، خشت به استا کار می دادم واو دیوارمی ساخت.استا کار،مثل که عادت کرده بود که هنگام کار، با صدای  بلند می گفت: تند تند، تند تند، زود باش یا الله بینم،بده بینم.من هرچه زود زود، خشت بدست اش می دادم، باز هم این ظالم با صدای بلند می گفت: زود باش یاالله بینم… ، من تمام زورم را جمع می کردم ، خشت را زود زود بدست اش می رساندم ، اما استاکار، زبان اش ازیالله بینم…گفتن، توقفی نداشت.یک بارگفتم استا ! من که زود زود اجربدست ات  می دهم چرا داد می زنی. استا کاردر حالکه خشت را جابجا می کرد گفت: یالله بینم یالله بینم  “افغان” بحث نه کن .زود باش. یالله بینم… هرچه التماس کردم که فریاد نکشد گوش نکرد. برایش توضیح دادم که دیگران فکر می کند که من نمی توانم اجر برسانم، اما استا کار”ارام بشو” نبود. فقط چند دقیقه وقت چای خوردن داشتیم . هر روز 9 ساعت با تندی کار می کردم وخشت می رساندم.شب پس ازپایان کارروزانه ،از دست وپای می ماندم. از داد زدن استا کار، فکر می کردم که امروز یا فردا مرا جواب می دهد. خوب است خودم  پیش از اینکه انها جواب بدهند، خودم ،خود را و کارفرمارا جواب بدهم ودیروز صبح برای ارباب گفتم: من جانم دردمی کند و مریض هستم، دیگر کار نمی توانم. اوهم شاید با خوشحالی اما قبول کرد. معلم با تکرار این که : خودم واستاکار را، من این دفعه جواب دادم ، دست اش را روی شکم اش گذاشته بلند بلند واز ته دل می خندید .

خاطره دیگری ازدیداربا این معلم خوب از جاغوری در سال 1366 دارم. من همراه جمعی که از اقشار گوناگون اجتماعی بودند:ارباب, زوار,کارگر,حاجی، دکاندار ومجاهد، پیش معاینه خانه ای داکتر نادردر سنگ ماشه ،ایستاد شده بودیم. جمع ما منتظر تیل انداختن موتربودیم وبه کدام جای می رفتیم. معلم پیک علی، به جمع ما پیوست.پس ازسلام واحوال پرسی وشوخی های خنده دار، چون با یکی و دوتای دیگراز جمع ما، زیاد آشنا بود وشوخی داشت.از یکی که در جمع مابود، بیشتر با معلم نزدیک دیده می شد، معلم از او پرسید. دیروزدیدم با عجله طرف دوا خانه می رفتی خیریت که است.او در جواب معلم گفت: پسر بزرگم مدت ها است که گرده اش درد می کند وامدم پیش داکتر ودوا گرفتم.معلم بلافاصله پرسید که داکتر دوا داد ؟ او گفت اری! نسخه نوشت ،خودش دوا نداشت ورفتم از دواخانه دوا گرفتم و بردم وبه پسرم دادم .معلم باز هم پرسید که دوا تاثیر کرد؟ او گفت تا هنوزکه تاثیر نکرده.

به این ترتیب قصه گرده دردی با امدن معلم در میان امد و مضمون شد برای بحث.معلم به ان دوست اش توصیه کرد که خود مریض را ببرپیش داکترودوای غیابی معلوم نیست که تاثیر کند ومناسب باشد. معلم نمی دانم از کجا اما می دانست که او پیش کدام داکتر رفته است.به ادرس دکترچیزهای گفت ودر اخر گفت : این ادم داکتر نیست وشما مجاهدین اورا داکترمی گویید. اگر درست به خاطر داشته باشم نام داکتر اقای رفیعی واصالتا از ارزگان بود. اما در بازار سنگ ماشه کار می کرد. بحث داغ شد. یکی ودوتای که از داکتر رفیعی حمایت می کرد با اوهم حزبی بود. انها به معلم می گفت تو چطور اورا می گویی داکتر نیست.معلم گفت: به چند دلیل او داکتر نیست.اول داکتر شدن یک پروسه تحصیلی واموزشی است که بدون ان معالجه امراض بدن ادم نا ممکن است.این اقای رفیعی وداکتر شمامجاهدین ، معلوم نیست تا صنف چند درس خوانده. دیگر اینکه همین اکنون این ادم برخی از مریضان را توصیه می کند که از ملا تعویض بگیرد.معلم از کسی نام برد که انها اورا می شناخت و گفت که این فامیل، از اب های ریگ دار،”جوی” پیش خانه اش بیشتر برای خوردن استفاده می کند وچند نفر از این خانه گرده درد است. مریضان گرده درد این فامیل چند وقت پیش در پاکستان پیش داکتر ولابراتواررفته بودند، تشخیص داکتر این بوده که سنگ گرده دارید ، داکتر برای اینها توصیه کرده که اب اشامیدنی را مراعات کنید. اما همین داکتر رفیعی برای تمام اعضاء این فامیل پیش از رفتن به پاکستان گفته بود که بروید از فلان ملا تعویض بگیرید وگرده های شما خوب می شود.

به هرصورت بحث بدون اینکه دو طرف متقاعد شود،بگونه ی پایان یافت. وقت من با این گروه اجتماعی داخل موتر نشستیم وراه افتادیم ،غیبت داکتر شروع شد. من از نظرات او دفاع می کردم.اما درین جمع دو نفر سکوت کرده بود.از سکوت انها من فکر کردم که با معلم هم نظر است اما چیزی نمی گویند.عده ای که از معلم غیبت می کردند بیشتر دلیل می اوردند که این معلم شعله ای است وبا داکتر رفیعی از این جهت مخالف است که او ادم مومین ومجاهد است.از همین جروبحث ها، نام داکتر رفیعی در خاطرم ماند.چند هفته بعد بطور تصادفی درخانه ای از اشنایان مهمان بودیم. مهمان دار، از داکتر رفیعی سوال کرد: در فامیل ما اکثرا گرده درد است. راه حل چیست. از خودت ودیگران دوا زیاد گرفتیم. اما این مشکل را پایانی نیست.من که گوش هایم را تیز کرده بودم که این داکتر رفیعی چه می گوید. گفته های معلم پیک علی درباره این داکتر شاید سیاسی  بوده است. به دلیل اینکه خودش داکتراست و مشتری خودش را کسی به تعویض ملا راجع نمیکند. اما ومن با حیرت شنیدم که همین داکتر رفیعی بدون سوال از اب آشامیدنی,ونشانه های درد ودیگر مسایل صحی ومدت گرده دردی … گفت که راه حل این است که پیش تعویض نویس بروید….با این نقطه ها برخاطره ای از معلم پیک علی، نقطه آخررا می گذارم. یاد وخاطره اش گرامی باد. امیدوارم زندگی او وسرنوشت او، درس عبرت باشد برای نسل امروز.دروطن ما هنوز هم، مردم از نظر ذهنی اسیروبرده ذهنی جین گیران وتعویض نویسان است.تعویض نویسان که امروز با ادبیات واصطلاحات سیاسی اشنای دارد .در اخر باید گفت که:سرنوشت معلمی در وطن ما، هنوزهم فقط ” رنج است ودیگر هیچ”

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 26
  • سرطان
  • 1398
  • 17
  • July
  • 2019
  • 14
  • ذو القعدة
  • 1440

عضویت در کانون