من در ایران به دنیا امدم، پدر و مادرم هم همینطور: فرشته اکبری

 

همه چیز خوب بود، البته در دنیای خیالی خودم، تا اینکه به مدرسه رفتمچند روزی که از مدرسه رفتنم می گذشت، یک روز معلم در حال درس دادن بود که خانم مدیر آمد و اسم هایی را نام برد..اسم کسانی که منتخب شدند برای مسابقات بین‌المللی.
مدیر در حال گفتن نامها بود، اما خوب من گوش نمی‌کردم چون برایم جالبی نداشت که کدام یک از همکلاسی هایم منتخب شده اند.
در حال بازی کردن با مدادم بودم که نام خود را شنیدم!
چشم هایم بزرگ شدند و با تعجب نگاه کردم به مدیر که در حال خواندن نام ها بود.
مدیر در آخر گفت خود را برای مسابقه آماده کنید.
خیلی خوشحال شدم و در آن یک هفته نمی‌توانستم صبر کنم و این زمان خیلی برایم طولانی گذشت، ولی خوب شد چون وقت زیادی داشتم که رویاپردازی کنم، روزی حداقل ده بار خود را در مسابقات می‌دیدم .
بلاخره روز پایانی فرارسید و من آماده رفتن به مسابقات بودم، مدیر زنگ دوم کلاس آمد و دوباره نامها را خواند، اما هرچقدر که صبرکردم و گوش سپردم، نامی از من گرفته نشد، مدیر در حال رفتن از کلاس بود که دستم را بالا بردم و پرسیدم خانم اجازه چرا اسم من را نخواندید ، مدیر گفت چون تو افغانی هستی!

نفهمیدم منظور معلم چیست، افغانی چه بود؟
انگار کلمه ای بود که برایم آشنایی داشت اما نمی‌دانستم چه بود؟!
کلاس تمام شد و همینطور که اشک در چشمان داشتم در وسط راه یکهو به یادم آمد، این کلمهِ را چند باری از زبان والدین خود شنیده بودم اما توجه نمی‌کردم و در دنیای خودم بودم.
به خانه رسیدم و از مادر خود پرسیدم، مامان افغانی یعنی چه؟
مادرم توضیح داد و گفت افغانی یعنی، تویی که نمی‌توانی در مسابقات شرکت کنی!
بعد اون فهمیدم که دیگر اینجا جایی برای من نیست، چون نمیتوانم به هیچ کدام از آرزوهایم برسم،‌ انکار درون قفسی بودم که هیچ راه فراری نبود.
تا اینکه مرز ها باز شد و من هم آرزوهای خود را آن ور مرز دیدم، چند ماهی طول کشید تا به والدینم توضیح دادم من فرشته هستم، فرشته یعنی فرشته، پس میخواهم پرواز کنم و به آرزوهایم در آنور مرز برسم.
راه سختی بود انگار پرواز کردن به این آسانی ها نبود‌.
از راه ایران گرفته که با آرزوهایم و یا اینکه مرگ ده متر فاصله داشتم تا قایق بادی که بچه های کوچک و بزرگ را آب می‌بلعید !
با هرسختی که در راه بود خود را رساندم، به جایی که فکر میکردم می توانم به آرامش، امنیت و آرزوهای خود برسم!
اما آیا اینگونه بود؟؟
آیا به آرامش رسیده بودم؟
آیا آن خطراتی که به جان خریده بودم ارزشش را داشت؟
شاید هم نه، من در آرامش نبودم، در امنیت هم همینطور، آرزوهایی که از هشت کشور رد کردمشان، اینجا با گرفتن اولین منفی به خاک سپرده شدند!
درست است، من وقتی که فهمیدم اولین منفی را گرفتم، دیگر چیزی برایم باقی نماند، دیگر تلاش کردن بی فایده بود، حتی میترسیدم به پدر و مادر خود زنگ بزنم چون ممکن بود که حالشان خراب شود، معلوم بود که خراب میشود‌.
وقتی که دخترشان را با هزاران ریسک فرستاده اند و حالا میفهمند که زندگی ای بد تر از ایران دارد!
بعد از مدت طولانی که چند منفی گرفتم فهمیدم که باید بروم، شاید حالا وقتش بود که به آغوش پدر و مادر خود برگردم البته من نه، چون من نابود شده بودم، فقط لاشه ای از زخم و پر های شکسته شده.
در همین فکر و خیال ها بودم که فهمیدم، من فرشته ای که در ایران به دنیا آمده است همچنین والدینش، قرار است به افغانستان فرستاده شود، جایی که هیچ کس و هیچ چیز ندارد.!
مثل اینکه پدربزرگ و مادربزرگ شماها از آفریقا باشند ولی شما در سوئد به دنیا آمده باشید و به فنلاند مهاجرت کرده اید، اما قبولی نگرفته اید و شما را به آفریقا بفرستند.
حال قرار است من را با زور به افغانستان بفرستند.
افغانستانی که من از آن فقط, در مورد جنگ، کشت و کشتار، تروریست، فقرو بدبختی و تبعیض شنیده ام.حال دیگر جواب سوالی که از مادرم کرده بودم را خود با عمق وجود دریافتم، افغانی یعنی مهاجرِ ابدی، کسی که در هیچ جای دنیا جایی ندارد همچنین در آسمان ها

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 23
  • قوس
  • 1397
  • 14
  • December
  • 2018
  • 5
  • ربیع الثانی
  • 1440

عضویت در کانون