هفت روز گذشت-(به مناسبت هفتم شهدایی دانایی)

علی آخوند زاده
توی مترو بودم که خبر انتحاری غرب کابل را دیدم. اینبار یک مدرسه را زده بودند. پنجاه نفر. قربانیان همه جوان بودند. اهل درس و مکتب و مسولیت. خواهر و برادری دوقلو، راحله، احمد و مدینه و…
همه جوانِ جوان بودند. جوانانی که فرمول صلح را در کتابهایشان می پالیدند. احمد و راحله ای که می خواستند معادلات چند مجهولی رنج این ملت را حل کنند. مدینه ای که یک تنه می خواست جذرِ جهل و نادانی را بگیرد. خواهر و برادری که می خواستند شادی را به توان برسانند تا بشود آن را بین همه این ملت غم زده تقسیم کرد.
چقدر همه شان را راحت از دست دادیم. چقدر حیف شدند. چقد یک یکشان می توانستند خوب باشند….
گریه کردم. انگار هیج چاره ای نداشتم. غم این حادثه چنان قلبم را فشرده بود که هیج راه فراری غیر از گریه نتوانستم پیدا کنم. از صندلی کناری، دستی دستم را گرفت و دستمالی لای انگشتانم گذاشت. رو به رویم صدای پچ پچی آرام پرسید: آیا همه چیز خوب است؟ و بطری اب معدنی اش را تعارف کرد. چقدر گریه یک ناشناس برایشان مهم است! چقدر غمگین دیدن یک فرد برایشان سخت است! اما انطرف تر در کابل، مرگ پنجاه نفر خلاصه می شود به اعلام تعداد کشته ها و زخمی ها و پخش تسلیت ها و محکومیت ها.
از تصور اینکه تمام سرمایه ی خانواده ای را آتش جهل و تعصب یک باره ببلعد و هیج تقاص و بازخواستی نباشد تنم می لرزد. اینکه پدری، خبر انتحاری را در تلویزیون ببیند و تا محل حادثه بدود و فقط ساعت دخترش را پیدا کند. اینکه چه بر مادری می گذرد تا پسرش به خانه بیاید و نمی آید. اینکه اولین روز ازدواج زوجی آخرین روز با هم بودنشان می شود. اینکه جلو چشمانت صورت هم صنفی ات را موج انفجاری محو کند. اینکه دوستی باید خبر مرگ دوستش را به خانواده اش برساند.
اینکه نمک این کشتن های بی بازخواست چه با زخم این قوم می کند.
نمی دانم، جهل و تعصب تا کجا می خواهد قربانی بگیرد.
چقدر کابل این روزها بوی مرگ می دهد!

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 26
  • عقرب
  • 1397
  • 17
  • November
  • 2018
  • 8
  • ربیع الاول
  • 1440

عضویت در کانون