دل نوشته خاطرات خیالی- فرشته اکبری

از خونه اومدم بیرون یه صبح جدید با اتفاق های جدید اما کارهای تکراری رفتم جای ایستگاه اتوبوس مثل سابق اما اینبار کسی بغیر من جای ایستگاه اتوبوس نبود. بچه های مهدکودکی(کودکستان) انگار داشتن میرفتن پیاده روی پشت سرهم صف کشیده بودند و راه میرفتن یاد بچگی های خودم افتادم من مهدکودک نرفتم اما یاد وقتی که با دوستام قطار بازی می کردیم و همیشه بر سر اینکه کی اول صف باشد جنگ داشتیم افتادم. چون اون موقع یکی از آرزوهای همگیِ ما این بود که نفر اول صف باشیم،مثلا راننده قطار باشیم و صدای هو هو چی چی قطار را دربیاوریم.
هی یادش بخیر.. آرزوهای کوتَه.
طبق معمول اتوبوس پنج دقیقه دیر کرد. سوارش شدم و مثل همیشه صندلی اول سمت چپ نشستم اتوبوس خلوت بود.
یکم که حرکت کرد،سرم را چسباندم به شیشه انگار شیشه همدم تنهایی های من شده بود که هر صبح سرم را به شیشه اتوبوس تکیه میدادم و از پنجره به بیرون نگاه کردم طبیعت مثل قبل زیبا نبود و حالم را خوب نمیکرد.
با خودم زمزمه میکردم پاییز که شد برگرد بگذار امسال رو سفید شود؛این فصل بدنام جدایی ها!
از اتوبوس پیاده شدم و به طرف کافه میرفتم بیرون از کافه منتظرش بودم وقتی هوای بارونی رو دیدم شروع کردم با خودم صحبت کردن.!
حالا من باید برای چشمهایت وَ إِن یَکاد بخوانم وَ یَقولونَ إِنَّ هو الِمجنون ، مجنون منم این روزها در میان میان وعده های جنون وَ ما هوَاللّه ذِکرُالعالمین.
مجنونم مرا وعده دیداری بده ، در یک صبح به بوسیدن دست هات حالا من در خانه راه میروم و هوایی که تو جا گذاشته ای را نفس میکشم. آخر کجا روم که یادت نباشد و یادت نیایم، پایتخت نشینی موهات تا ابد مرا مستجر طرح لبخندهات تمدید می کند. چشمهات هوای خانه را هوایی میکند، یادته چه ذوقی میکردم وقتی به چشمات نگاه میکردم دل گره زده بودم دبه انتهای چشمهای قهوه‌ایت. به سربرگرداندنت به بوسه ای کوتاه به عمق بی پایان شادی چشمهات، الان دیگه حتی دلش را ندارم بهش فکر کنم غریبه که نیستی از عشق تا قاتل شدن فاصله ای ندارم. وقتی حرف تو میون باشه برات نوشته بودم کسانی که به تو فکر حتا فکر ببین حتا فکر کرده بودند را سلاخی میکنم چقدر دلم می خواست زندگی کنم نشد….
فرشته!
بادستام اشک هامو پس زدم و بهش خیره شدم
چیزی شده چرا داری گریه میکنی!؟.
هان؟! چی ؟
هواست کجاست میگم چرا داری گریه میکنی؟!.
من گریه نمی کنم !..
پس چرا چشمات خیسه؟..
مگه بارون رو نمیبینی ؟!…
خیلی خوب باشه.
بریم داخل، باهم وارد کافه شدیم نشستیم جای همیشگی و سفارش دادیم.
یکم که گذشت پرسیدم: «چند تا منو دوست نداری؟»
روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید.گفت: «چه سوال سختی.»
گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.»
نشسته بودیم توی فضای باز کافه .
داشتیم صبحانه می خوردیم.
کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.»
بلند بلند خندید.
گفتم: «واقعا؟»
آب میوه ام را تا ته سر کشیدم.
«واقعن هیچی دوستم نداری؟»
گفت: «نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارم.»
گفتم:«نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچی.» تکه ای از کیک شکلاتی را برید.
گفت: «نه. اون اشتباه شد. صد تا.»
شروع کردم به کولی بازی.
موهام را داخل شالم هل دادم .
گفتم: «یعنی صد تا منو دوست نداری؟»
زن و مردی که میز کناری نشسته بودند
با تعجب نگاهمان می کردند
گفتم: «این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی.» داشت با نوک چنگال، نخود های زرد توی ظرف را بازی می داد.
گفت: «نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیه»
لپ هاش گل انداخته بود.
گفت: «شاید این سوال از اول هم غلطه.نباید بهش جواب می دادم.»
گفتم: «باشه بذار یه جور دیگه بپرسم.اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تا دوستم داری؟» لبخند زد.
چشم هام را گرد کردم و گفتم: «هان؟»
بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند.
نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب.
داشت نگاهم می کرد.
با آن چشم های سیاه درشت و آن تکه مویی که روی صورتش افتاده بود.
گفت: «هیچی.»
پرسیدم: «هیچی؟»
شانه اش را انداخت بالا.
گفت: «هیچی دوستت ندارم.»
لب و لوچه ام را آویزان کردم.
گفت: «میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه.»
داد کشیدم «هورا.»
دست هایم را گره کردم و آوردم بالا.
پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند.
یکی شان آمد جلو و گفت: «خانوم. اینطوری مردمو می ترسونید.»
پرسیدم: «چطوری؟»
آهسته تر گفت: «اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید.»
به صندلی روبرویی اشاره کرد.
خالی بود.
بشقابِ صبحانه گرم
دست نخورده
سرد شده بود و نان ها خشک.
خواستم بپرسم پسری که اینجا روبروی من نشسته بود،کجا رفت که همه چیز یادم افتاد.
دو ماه گذشته بود…
از جام بلند شدم و قبض میز رو پرداخت کردم، از کافه اومدم بیرون و در کوچه های خیس نزدیک به مرکز شهر قدم میزدم و به سمت آن تپه که مکان ما بود میرفتم .
قبلا با او همه چیز خوب بود
خوش بود
حال دل شاد بود
ولی حالا
این تنهایی دوست داشتنی نیست
حتی خوش حال کننده هم نیست
حال دل هم با او شاد نیست…
این تنهایی
آن تنهایی سابق نیست
شاید هم که من
آن من سابق نیست…
هرچه باشد بهتر از اوست
این تنهایی ماندگارست
حتی بدون قول و قرارش
ولی او ماندگار نبود حتی با قول و قرارش…
حال من ماندم و همان یار قدیمی
همان یار با وفای همیشگی
همین تنهایی و تنهایی
فقط نمیدانم
چرا مزه ی این تنهایی بعد از او
اینقدر تلخ و تلخ و بد مزه است…
یادم هست
یک زمانی همین تنهایی
شیرین ترین مزه ی زندگی را به من چشانده بود…
تقصیر از من است؟؟
یا از این تنهایی؟؟
یا که باز هم تقصیرش گردن اویی ست
که نماند و نماند و نماند و رفت …!!!
خدایا
من نمیگویم
اینبار این تنهای ست که شکایت دارد
“این همه گناه و تقصیر را
حساب کردنش سخت نیست؟؟”
یادم میاداز همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطه‌مان خوب پیش نرفت،برگردیم همین‌جا. بنشینیم بالای همین تپه.توی چشم‌های هم نگاه کنیم و از لحظه‌های خوب‌مان‌ بگوییم.بعد برای آخرین بار همدیگر را به آغوش بکشیم و بگوییم به امید دیدار.
آن روز،هیچ فکرش را نمی‌کردیم که وقت جدایی‌مان، این‌طور برف بیاید و برای رسیدن به تپه، تمام راه را با ترس راه بروم .
امیر:« برای من که بد نشد. تمام مسیر، دستش را حلقه کرده بود دور بازویم و چشم‌هایش را بسته بود، بهش گفتم ایکاش همیشه برف می اومد، چیزی نگفت. اما خودش را بیشتر بهم چسباند. به تپه که رسیدیم، فرشته هم آمد و همانجایی نشست که روز اول دیده بودمش. با همان چشم‌های قهوه ای و لب های سرخ و موهای بلند قهوه ای که همیشه بیرون از شال بود.»
برایش توی لیوان چای ریختم و کنارش نشستم. جفتمان خیره شده بودیم به شهر که سفید تر از همیشه بود و دانه‌های درشت برف که انگار هیچ‌وقت نمی‌خواست بند بیاید. بی‌هوا گفت: «میدونی چی می چسبه. امیر؟» «چسب؟» «نه خره لبو لبوی داغ. مثل اون دفعه تو سی متری.» سرم را تکان دادم و چای را یک نفس رفتم بالا. خوب می‌فهمیدم که داغیِ چای چطور از تمام سینه‌ام رد می‌شود. گفت« من هیچ وقت لبو خوردنتو یادم نمی‌ره. یاد لبات که انگار ماتیک زده بودی.»
گفتم «اما تو برای من، همه شهری .الانم اگه چشامو ببندم می تونم ببینمت که چطور داری تو پارک دنبال دستشویی می گردی. یا بستنی قیفیِ پارک ملتو می‌ریزی رو لباسات. یا اون دفعه، اون دفعه که رفتیم کوهسنگی .یادته چقدر از بلندی ترسیده بودی؟»
چای را نمی خورد.بیشتر داشت دست هایش را گرم می‌کرد. گفت:«واقعن؟ یعنی من برات این همه بودم؟» زیر لب گفتم «هنوزم هستی.» پرسید «پس اینجا چیکار می‌کنیم امیر؟» خودم را زدم به آن راه. گفتم:«من که دارم از منظره لذت می‌برم. تو رو نمی‌دونم.»
چند دقیقه‌ای چیزی نگفت. چایش را تا نصفه نوشید و تکیه داد به من. گفت:«پس منم از منظره لذت می برم.» دوباره خودش را جوری تکان داد که حسابی توی بغلم جا شود.آهسته گفتم «من دوستت دارم. نمی خوام ازت جدا شم.» سرش را چرخاند سمت من و با آن چشم های قهوه‌ای بی نظیرش،تماشایم کرد.گفتم «تخته اون وره ها» شهر را نشان دادم.شهر که بی او،سرد بود و سفید و بی حجم.گفت «منم هنوز دوستت دارم» «چی؟» دوست‌داشتم بخار صدایش،دوباره زیر گلویم بنشیند.گفت « بازم برام لبو می خری…

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 29
  • اسد
  • 1397
  • 20
  • August
  • 2018
  • 8
  • ذو الحجة
  • 1439

عضویت در کانون