تصورش دشوار بود كه زمانى با یك درجهدار سابق افغانستان، مردى كه تمام زندگى خود و خانوادهاش در جنگهاى داخلى افغانستان گذشته، دور یك میز بنشینم و قهوه بنوشم؛ آن هم در كشورى كه نه سرزمین من است و نه دیار او، اما زبان و مردمانش امروز آشناى هر دوی ما شده است: ایتالیا.
نشستن و شنیدن داستان پررنج نمایش گردن زدن و سنگسار كردن مردم در ورزشگاهها، اندوه سفر و آوارگى كودكان افغان، پیوند سیاسى و جغرافیایى ایران و افغانستان و وضعیت زنان، بحثى نیست كه از یك نویسنده و فعال افغان که خود را حامی حقوق افغانها میداند، بشنوى و نخواهى آن را با دیگران به اشتراك بگذارى.
فرهاد بیتانى زاده کابل است؛ با لهجهای که شباهت زیادی به گویش مردمان برخی مناطق خراسان دارد حرف میزند و در اثنای گفتگو گاه یاد میکنیم مکانها و حتی افراد آشنا. شماری از زنان کنشگر افغان را- که من مدتها پیش در ایران برای یک همایش بینالمللی در دانشگاهمان میزبانشان بودم ـ به خوبی میشناسد. میدانستم پدر و برادرهایش از صاحبمنصبان ارتش افغانستان بودهاند و با گروههایی از مجاهدین همكارى نزدیک داشته، از دوستان و معتمدان احمد شاه مسعود بودهاند. به همین دلیل میخواستم از او بیشتر درباره روابط پیچیده ایران و افغانستان و نقش ایران در شرایط افغانستان بپرسم. او علوم سیاسی خوانده است و مانند من از جایی میآید که همه چیز رنگ سیاست دارد. به هر روی زوایای کمتر کاویده کشور همسایه و همزبان ما، افغانستان بخش مهمی از گفتگوی ما بود.
بیتانی مؤسس و مسئول یک گروه بزرگ غیر دولتی به نام «اجتماع جهانی جوانان افغان» است؛ و نویسنده کتاب «آخرین شال سفید»، کتابی تکاندهنده، با وصف کردن صحنههایی از جنگهای داخلی و خشونت طالبان و تاثیر تبلیغات مذهبی آنان بر افغانها. داستان و صحنههایی که من پیشتر در نوشتههای محمد آصف سلطانزاده نیز نمونههایش را خوانده بودم. کتاب بیتانی تاکنون به چهار زبان ترجمه شده است.
او آدمی پرکار است با برنامهها و سمینارهای پر شمار، اما پیشنهاد من را برای گفتگو با خوشرویی پذیرفت. میگوید صدای افغانها کمتر از طریق خودشان به ایرانیان رسیده است و این دیالوگ را به فال نیک میگیرد.
قلمرو: اجازه دهید گفتگو را با صحبت از خودت و خانوادهات شروع کنیم: مهاجری افغان.
من درست در گیرودار جنگهاى داخلى افغانستان در کابل به دنیا آمدم، در خانوادهای ثروتمند، با نفوذ و البته سیاسى. آنچه موجب تغییر سرنوشت و زندگى من شد آن بود که پدرم از ژنرالهاى دكتر نجیب بود و پس از قدرت گرفتن مجاهدین مجبور شد با آنان همكارى كند. او از نزدیكان و معتمدین احمد شاه مسعود بود که روابط خیلى نزدیكى با ایران داشت. چهار برادر دارم و دو خواهر که همه از من کلانترند. برادرانم همه زمانی در ارتش بودهاند.
زمانى مجاهدین قدرت را به دست گرفتند به بیست و چهار- پنج گروه تقسیم شده بودند و تقریبا در سراسر افغانستان جنگ بود. تنها در این دوره نزدیک به دو میلیون نفر كشته شدند و یك میلیون نفر نیز مجروح و معلول. همین جنگها دهشتناک باعث شد كه امروز ١٠ میلیون افغانی در سراسر دنیا پراکنده باشند. از این جمعیت، دو میلیون نفر در ایران و همین تعداد در پاكستان زندگى میكنند و باقى در آمریكا و كشورهاى اروپایى.
من هم مثل بسیارى از كودكان افغان نتوانستم چندان در کشور خودم تحصیل كنم. مدارس افغانستان تقریبا همیشه تعطیل بود، افزون بر آن ما همیشه در سفر و فرار بودیم. نمیتوانستیم یكجا زندگى كنیم. یك سال آواره در پاكستان و چند سال ایران و همیشه در جنگ و خطر. کودکی و نوجوانی من به دیدن خشونت و جنگ گذشت و در آوارگی، در کتابم نیز به این اشاره کردهام.
قلمرو: این گروههاى مختلف مجاهدین چگونه در افغانستان قدرت گرفتند و با همه نفوذی که در کشور داشتند، چه شد که قدرتشان را از دست دادند؟
مجاهدین خود را مهمترین گروه مقاوم در برابر ارتش سرخ میدانند. اما اندکی پس از چیره شدن آنان در دهه نود، هر كدام از این گروهها از كشوری کمک مالی و معنوی دریافت میکرد. بدینسان مجاهدین سازماندهی خود را به کشورهای دیگر وابسته کردند. شمارى گروهها مانند حامیان احمد شاه مسعود از ایران پول و حمایت و همكارى میگرفتند. برخى از پاكستان، و چندى از آنان با آمریكا همکاری میکردند و گروههایى هم زیر حمایت عربستان سعودى بودند. اتفاقى كه بعدتر افتاد این بود كه گروههاى زیر حمایت پاكستان و آمریكا و عربستان سعودى همدست شدند تا از نفوذ و قدرت ایران در افغانستان جلوگیرى كنند. به این ترتیب طالبان با سلاحهاى آمریكایى و پول عربستان سعودى بخش زیادى از قدرت را گرفتند. در این زمان برادرهاى بزرگم كه با بخش كوچكى از مجاهدین همكاری میكردند به ایران گریختند. در سال ١٩٩٩طالبان بر بیش از نود و پنج درصد افغانستان چیره بودند و مجاهدین تنها بر پنج درصد از کشور. مجاهدین با ایران و روسیه روابط نزدیكى داشتند و طالبان با قطر و عربستان سعودى.
قلمرو: برای نخستین بار چه زمانى و چطور به ایران سفر كردى؟
در زمان طالبان؛ با آمدن آنان اوضاع بسیار تغییر كرد: مدارس را بستند و زنان به پوشیدن برقع مجبور شدند. ما كودكان فقط میتوانستیم به مدارس قرآنى برویم. دادگاههاى صحرایى و اعدام، سنگسار و قطع عضو كه جمعهها و پنجشنبهها در ورزشگاهها یا میدانهای شهر و روستا انجام میدادند. اینها تبدیل شده بود به زندگى همه نوجوانان و كودكان افغان. این خشونتهای عریان شده بود زندگى ما، برایمان عادى شده بود که برویم و تماشا کنیم.
پدرم سال ١٩٩٩ به ایران گریخت و من در حدود ١٤ سالگی همراه مادر و دو خواهرم با كمك پلیس مخفى و اطلاعات ایران، از افغانستان گریختیم و به مشهد رفتیم. در آنجا زندگی من تغییر كرد. آنجا تمام سردستههاى مجاهدین كه خودشان پیش از آن هزاران نفر را كشته بودند و به جنگهاى داخلى آتش انداخته بودند زیر حمایت همه جانبه ایران میزیستند. ما خودمان یك خانه سه طبقه در ایران داشتیم و من بهترین امكانات را برای زندگی و رفتن به مدرسه داشتم. زنان مجاهدین در بهترین بیمارستانها زایمان میكردند. همه چیز در اختیارمان بود.
قلمرو: بهترین خاطرات تو از زندگى در ایران چیست؟ گفتى در مشهد زندگى میكردى كه خب یك از مهمترین شهرهاى شیعهنشین ایران است. آیا هیچ مشكلى با موضوع شیعه و سنى در ایران داشتی؟ با گروههاى سنى مذهب ایران هم ارتباطى داشتی؟
در مسیر زندگى و سفرم به ایران از یک چیز مطمئن شدم. و آن این است كه شرایط دشوار زندگی مهاجرین افغان در ایران، برعهده مردم ایران نیستند. اگر خوب به وضعیت افغانها در ایران نگاه كنید میبینید بیشتر مشكلات آنان ناشی از قوانین و تصمیمات دولت است. اینكه نتوانند مدرسه بروند، كار كنند، خانه و زمین بخرند، تولد فرزندانشان را ثبت کنند همگی به قانون ربط دارد. وقتى قانون از مهاجر حمایت نكند، امنیت او از بین میرود و امیدش را از دست میدهد و ادامه زندگی برایش مشكل میشود. من این تبعیض را میدیدم. من آنجا دانستم مذهب و اینكه ما افغان هستیم و براى دولت مهم نیست. مهم این بود كه مجاهدین از دولت نفع میبردند و دولت ایران از آنان. به همین دلیل هیچ كس درباره شرایط اهل سنّت و یا مهاجران افغان اعتراض و حرفى نداشت و ایران هم كاری به خانوادههاى درجهداران ارتش و بزرگان مجاهدین نداشت. من فهمیدم كه مذهب هیچ ارزشی براى هیچكدام از این دو گروه ندارد. تنها پول و قدرت بود كه همه چیز را تعیین میكرد. من تا سال ٢٠٠١ در ایران بودم.
قلمرو: دوره بعدى كه تاریخ افغانستان در آن متحول شد پس از حمله آمریكا به افغانستان و براندازی طالبان بود. همان روزگاری که تو و سایر مجاهدین به افغانستان بازگشتید. این جنگ چگونه شكل گرفت؟
آن سالها روابط آمریكا با طالبان دچار مشكل شد. با قدرت گرفتن ملامحمد عمر و بنلادن و پس از آن حمله تروریستى یازده سپتامبر، آمریكا مصمم شد به افغانستان حمله كند. آمریكا از ناتو و بسیارى از كشورهاى دیگر كمك خواست. زیرا میدانست كه اگر تنها به افغانستان حمله كند شكست میخورد. افغانستان كشوری كوهستانى است و افغانها همیشه در جنگ بودهاند، جنگ را چنان فرسایشى میكنند كه ادامه کار برای نیروهای مهاجم دشوار شود. براى همین آمریکا از مجاهدین كمك خواست و با آنها همدست شد. اینک گروههایى كه بیش از دو میلیون افغان را در جنگهاى داخلى و رقابت برای قدرت كشته بودند، زیر حمایت آمریكا و ایران ـ كه در این دوره منافعشان همسو شده بودـ همدست شدند. تا سال ٢٠٠٢ تقریبا تمام افغانستان از تسلط طالبان خارج شد و مجاهدین دوباره قدرت گرفتند. دولت شکل گرفت و گروههای سبز و نارنجی که وابستگان به دولت کرزی بودند در سراسر افغانستان فعالیت میکردند. من سال ٢٠٠٤ همراه پدر و خانوادهام به ایتالیا آمدم؛ زیرا پدرم در سفارت افغانستان در ایتالیا پست گرفت. هنوز در افغانستان صلح برقرار نبود و آمریکا و ناتو هم در سراسر افغانستان بودند.
قلمرو: تا پیش از چیرگی آمریکا در افغانستان، در این دو دوره تحول تاریخى افغانستان، یعنی دوره جنگهاى داخلى مجاهدین و دوره حكومت طالبان، نقش ایران را چطور میبینى؟
افغانستان براى ایران میدان جنگ با عربستان سعودى بوده و هست. در زمانی از قدرت گرفتن طالبان در افغانستان، منافع ایران و آمریکا همسو شد؛ اما به هر روی افغانستان زمین بازی ایران است. اما مجاهدین در این میان از هر دو سود میبردند. هم دنبال دلارهاى آمریكا بودند و هم خواهان حمایت ایران. بسیاری از آنان نیز بدون هیچ پرسشی درباره گذشته آنان پستهای دولتی گرفتند. باورتان نمیشود شرایط افغانهاى مهاجر در ایران چقدر اسفبار است. زندانهاى ایران پر است از افغانها. روزانه ده نفر افغان در ایران اعدام میشود. به نقل بسیاری از مهاجران افغان میگویم که تجربه کردهاند. آنها مهاجران غیر قانونى را كه میخواهند از خاك ایران به تركیه برسند، دستگیر میكنند و آنان را به خانوادههاى خودشان در افغانستان یا خانوادههاى ایرانى كه فردى زیر حكم اعدام دارند میفروشند. اما آیا دیدهاید دولت افغانستان اعتراض كند یا حرفى بزند؟ خیر، چون سفارت ایران در افغانستان میلیونها دلار به مجاهدین میدهد.
قلمرو: ایران چه منفعتى از حمایت مجاهدین دنبال میكند؟
از زمانى كه نیروهاى اروپایى و آمریكایى به افغانستان آمدهاند موقعیت افغانستان بسیار استراتژیك شده است. ایران از حضور و قدرت گرفتن آمریكا در خاورمیانه هراسان است. براى سد كردن راه آمریكا باید حلقههاى قدرت خودش را در افغانستان داشته باشد. كرزى اقرار كرده است ماهانه دو میلیون دلار از دولت ایران پول دفتر و محافظ میگرفته است. بسیارى از سران ارتش افغانستان حقوق ماهانه از ایران میگیرند. بسیارى اسلحههاى به کار گرفته در جنگهاى داخلى افغانستان از ایران وارد میشود. چون ایران نمیخواهد به نظر برسد كه آمریكا در افغانستان پیروز شده است. از سوی دیگر جنگی پنهان بین ایران و عربستان سعودى برقرار است كه زمین و پهنه آن افغانستان است. همین چند وقت پیش یكى از سفراى عربستان سعودى در هیلمند، كه نزدیك ایران است، با انتحارى كشته شد و بسیارى از سیاستمداران معتقد بودند كه ایران این عملیات را برنامه ریزى كرده، براى به هم زدن روابط افغانستان و عربستان.
قلمرو: چرا عربستان نتوانست در افغانستان به اندازه ایران نفوذ پیدا كند؟ با اینكه هم سنى مذهب هستند و هم ـ در مقایسه با ایران ـ با آمریكا روابط بهترى دارند؟
عربستان در دورهاى توفیق و قدرت بسیار داشت، اما ناکامی آنها از زمانى شروع شد كه همه سرمایه گذاری خود را منحصر کردند به طالبان. در ١٩٧٩عربستان سعودى نفوذ بسیار در افغانستان داشت، اما چون میخواست هم طالبان و هم مجاهدین را داشته باشد، قدرت و حمایتش را تقسیم كرد. براى همین كم كم نیرویش را از دست داد. چون منافع این دو گروه در یک جا نمیگنجید. ایران هم از موقعیت استفاده كرد و از مجاهدین ناهمسو با عربستان براى به چنگ آوردن قدرت حمایت كرد.
اما همین الان نیز عربستان در افغانستان نفوذ دارد. براى ساخت بزرگترین مسجد خاورمیانه در كابل، صد میلیون دلار هزینه كرده است. عربستان و البته ایران نیز طلبه و روحانی پرورش میدهند.
قلمرو: نمیشود در مورد ایران و آمریكا و عربستان گفت و به نقش روسیه اشاره نكرد. با توجه به نقش مهم و تاریخى روسیه در افغانستان، به نظر تو امروز روسیه چه موضعى در افغانستان دارد؟
برای مدتی طولانی روسیه قدرت خود را در افغانستان از دست داد. اما پس از شکست سیاستهاى آمریكا، دوباره فرصت نفوذ پیدا كرد. آمریكا با دادن پول به گروههاى مختلف كه تنها به شكل قبیلگی و گروهى آن را میان خودشان تقسیم میكنند به اختلافات داخلى دامن زد. در افغانستان هیچ سرمایهگذارى عمدهاى انجام نشده است. پولها و پروژهها در دستان دولتی فاسد و گروههاى سودجو میچرخد و مردم روز به روز بیشتر از سیاستهاى آمریكا نومید میشوند. روسیه و ایران در افغانستان همیشه همراه و محافظ منافع هم بودهاند. روسیه از ازبكستان و تاجیكستان نیز براى حمایت ایران و نفوذ خودش در افغانستان كمك میگیرد.
قلمرو: جوانان افغانستان درباره این شرایطى كه در مورد قدرت كشورهاى خارجى و فساد حكومت افغانستان گفتى چه میدانند؟ چه فكر میكنند و چقدر میتوانند در ساختن افغانستانی مستقل نقشآفرینی کنند؟
همان طور كه تو خودت هم گفتى جوانان افغانستان بسیار متحول شدهاند. با دیدن این همه خشونت و جنگ میدانند كه جنگ راه حل هیچ چیز نیست. در مورد مذهب نیز بسیاری به تناقض رسیدهاند. گروهی پرشمار برآنند دیگر از مذهبیون بازى و فریب نمیخورند. جوانان افغانستان از حكومت ایران و افغانستان متنفرند. متأسفانه این نفرت از حكومت، گاهی به بیزاری از مردم هم منجر میانجامد. من در سمینارها و برنامههایى كه میگذارم بر این موضوع تأكید میكنم كه بسیارى از ایرانیان با حكومتشان موافق نیستند. جوانان افغان در نفرت و جنگ و خشونت بزرگ شدهاند، اما این سالها آنان را بسیار تغییر داده است. نفرتشان از کشورهای همسایه نیز به همین دلیل مخدوش شدن استقلال افغانستان است. آنها دولت را سرزنش میکنند و به آن اعتماد ندارند. اما از جنگ و ناامنی بدون دولت بودن هم میترسند. حضور این همه اروپایی و آمریکایی در افغانستان جوانانی را که حتی امکان تحصیل معمولی هم نداشتند به زبان انگلیسی و کامپیوتر بسیار علاقهمند کرده است. برابر برخی آمارها جوانان مهاجر افغان هم نسبت به قبل تمایل بیشتری به تحصیل دارند. و این یک جور سرمایهگذاری برای کشور من است.
قلمرو: کمی از كتاب شما صحبت کنیم. خواستگاه بسیارى از سؤالات من «آخرین شال سفید» است كه به چندین زبان نیز ترجمه شده است. تو جوانى اما خودت جنگیدهاى، دوره جنایات غیر انسانى طالبان را دیدهاى، در جنگ مجروح شدهاى، در ایتالیا علوم سیاسى خواندهاى. در كتابت نوشتهاى كه چطور از غیر مسلمانان نفرت داشتى و درباره زنان چطور بسته فكر میكردى. چه شد كه این طور تغییر كردى و انجمن جهانى حقوق بشرى تأسیس کردى؟ از فعالیتهاى این سازمان هم بگو! گفتى کتاب تو نوعی بیوگرافى یك جوان افغان مثل توست. در مورد اسم كتاب هم بگو و فکر میکنی چرا هنوز به فارسى ترجمه نشده است؟
بزرگترین نقش را در تغییر زندگى من مادرم داشت. مادرم همیشه به من میگفت نقطههاى سفید قلبت را حفظ كن! ذاتت را خوب نگهدار. هر وقت خشونتی علیه زنان در كوچه و بازار میدیدم به من میگفت فكر كن یكى با خواهران تو یا با من چنین رفتار كند، تو چه حالى میشوى؟ من شاهد ظلم روا داشته شده بر خواهرهایم بودم. آنها در سن بسیار كم ازدواج كردند؛ زیرا امنیت نداشتند. در دوره طالبان دختران را میدزدیدند. پدرم آنان را به عقد افرادى بسیار بزرگتر از آنان در آورد. بعد كه به ایتالیا آمدم و كم كم زنان و مردان نامسلمان را دیدم، جوان بیتجربه بودم و حتی حرف زدن با زنان و غیر مسلمانان را گناه میدانستم. شروع کردم به گذراندن دورههای نظامی در ایتالیا. بزرگترین آرزویم این بود که جنگجو و رزمنده باشم. ولى هیچ چیز آن طور كه به ما در مكتبخانهها یاد داده بودند، نبود. دچار تناقض و جنگی مدام با خود بودم و خاطراتی از محبت ایتالیاییها به یاد دارم که مرا بسیار تحت تاثیر قرار داد. پس از بازگشت به افغانستان به شدت مجروح شدم. بعد که دوباره به ایتالیا برگشتم تقاضای پناهندگی سیاسی دادم. اینباربه خوبی میدانستم چه میخواهم.
به خاطر تمام دوستان و همبازیهایم كه در خشونت مطلق بزرگ شده بودند و براى آنكه از چهره گروههاى سیاسى و مذهبى افغانستان پرده بردارم این كتاب را نوشتم. من براى چاپش در ایتالیا هم مشكل داشتم. سال قبل فهمیدم كه براى سفر به ایران هم به من ویزا نمیدهند وبه خاطر گریز از جنگ و كشتن و کشته شدن در افغانستان، از آنجا هم گریخته بودم. تمام این تجربهها و دیدن مهاجران جوان افغان فكر تأسیس انجمنی را به ذهن آورد. هزینهاش را نیز از سمینارها و فروش كتاب و كمك افغانهاى مهاجر در همه جاى جهان تأمین میكنم و چندین پروژه اشتغالزایی براى زنان و ساخت مدرسه و بورسیه تحصیلى جوانان افغان را با نام این انجمن راه انداختهایم. كسانى هم هستند كه در افغانستان مرا حمایت میكنند.
كتاب آخرین شال سفید در واقع نوعی نقاب برداشتن از چهره گروههاى مسلمانی است كه در افغانستان با جنگ و قدرتطلبى جان و زندگى مردم را به آتش كشیدند. جالب است كه بدانید براى من تا پیش از سفرم به ایتالیا، رنگ سفید نماد خشونت و جنگ بود، چون پرچم طالبان سفید بود و روبندهاى سفید میزدند. براى همین نام كتابم را این طور انتخاب كردم.
آرزو میكنم به فارسى هم ترجمه شود و میدانم كه میشود از راههایى آن را به دست ایرانیها رساند. به این ترتیب آنان نسبت به مواضع دولتشان در افغانستان و تاریخ تلخى كه به ما گذشت بیشتر خواهند دانست. اطلاعات درست مردمان را به هم نزدیك میكند؛ خصوصا وقتى ملتى زیر ستم و قدرت دولتش باشد. تنها راه نجات کشورهای منطقه ی ما همدلی مردمان با هم است و زبان هنر و فرهنگ. برای همین من نوشتن را انتخاب کردم و فعالیتهای فرهنگی.
قلمرو: به نظرت دوره طلایى تاریخ افغانستان – زمانی که مانند آن را برای کشورت آرزو کنی ـ چه زمانی است؟
متاسفانه من دوره طلایی و صلح و شکوفایی افغانستان را ندیدم. اما خانوادهام، پدرم و خواهرهایم گاهی عکسهایی به من نشان میدادند و با حسرت از دوران ریاست جمهوری دکتر نجیبالله صحبت میکردند. خواهرهایم عکسهایی از دوران کودکی و مدرسه خود نشان میدادند که پوششان چه راحت بود و پسر و دختر کنار هم دانشگاه میرفتند. خواهرم تعریف میکرد که همسر رئیس جمهور، دکتر نجیبالله از آموزگاران او بود. یک روز که او در مدرسه به دلیلی گریه میکرده موهایش را میبافد و کتابی به او هدیه میدهد. من آن دوران را ندیدهام، اما پدرم معتقد است که دکتر نجیب الله در آخرین سال ریاست جمهوری و بعدها که برای مدت کوتاهی دردفتر سازمان ملل پناه برده بود، دیگر چندان دغدغه ساخت افغانستان را نداشت و خسته شده بود. وقتی به گذشته برمیگردم، به سالی که در ایران انقلاب شد و در افغانستان مجاهدین با زور دکتر نجیب الله را برکنار کردند، فکر میکنم در این بازی خوردن از مذهب و مذهبیها، ما در دو کشور سرنوشت یکسانی داشتیم، و اکنون درد مشترکی داریم.
قلمرو: فکر میکنم دوران روشن و درخشان تاریخ را بیشتر با نقش زنان و حقوق زنان تصویر میکنی. به نظرت امروز وضعیت زنان افغان و گروههای جنبش زنان در افغانستان و چند و چون حضورشان در دولت چگونه است؟
اینکه زنان در دولت و مجلس افغانستان نقش دارند، چیزی است که در غرب تبلیغ میشود. دولت میلیونها یورو برای بهبود شرایط زنان در افغانستان دریافت کرده است. اینک تنها یک دکور ظاهری از آن نمایش میدهند و پولها به جیب همان متعصبان و رؤسای قبائل و طوائف میرود و چیزی صرف امور زنان و جوانان نمیشود. مافیایی قوی در دولت وجود دارد. تفاوت این است که ۲۰۰۱ همه باید چادری میپوشند، ولی الان به نام دموکراسی میگویند زنان آزادی پوشش دارند، اما بیست کیلومتر از کابل بیرون بروی باز هم باید چادری بپوشی. زنها حقی ندارند؛ حضور آنها در پارلمان هم برا ی گرفتن پروژههای جدید وتقاضای پول بیشتر و کاری سمبلیک است.
به زنان فرصت داده نمیشود. هزاران زن مانند فرخنده زیر ستم هستند. بعد از موضوع فرخنده چندین انجمن زنان تشکیل شد و قدرت گرفت، ولی به سرعت رفتند زیر بیرق همسر و فامیل رئیس جمهور و مردان دیگری که در دولت هستند و از اهدافشان دور شدند.
قلمرو: چقدر این موضوع را فرهنگی میدانی؟ در افغانستانی که هنوز فرزند دختر را بچه خودشان خطاب نمیکنند و مثلا میگویند سه بچه دارم و دو دختر، چگونه امکان دارد جامعه طوری متحول شود که به زن پست و مقام و حق بدهد؟ در این شرایط سخت چگونه دخترها میتوانند به آزادی برسند.
این فرهنگ را مجاهدین با خودشان آوردند. پیش از آنها افغانستان چنین دیدی نسبت به زنها نداشت. حداقل خیلی چیزها داشت تغییر میکرد .اما مجاهدین میدانستند که حضور زنان در جامعه یک نیروی بزرگ است، برای همین اول آنان را محدود کردند. آنها برای همه چیز توجیه داشتند و کم کم محدودیت پوشش و محدودیت درس و کار زنان را قانونی کردند. همین چادری را آنها آوردند و حالا در افغانستان جا افتاده است. حکومتهای بنیادگرا اول زنان را محدود میکنند، سپس آموزش را. اما جوانان افغانستان حالا این را فهمیدهاند که بدبختی افغانستان ازاین است که مردمان ما تحصیلات ندارند و اینکه زنها در جامعه به شمار نمیآیند. و برای همین برای مقابله با آن تلاش میکنند. در افغانستان پول کاری نمیکند. باید مردم بفهمند. باور کنید برای آرامش افغانستان دو سال بس است. اگر این همه پول که صرف اسلحه و باج دادن به گروههای مختلف افغانستان شد، صرف ساختن دانشگاه و مدرسه میشد ما الان این روزگار را نداشتیم. پول و سرمایه افغانستان و همین طور کمکهای بین المللی را باج میدهند به این گروه و آن گروه که نجنگند یا بجنگند. مردم به شمار نمیآیند. از فرهنگ طایفهای و قبیلهای افغانستان نوعی سوء استفاده شد. به جای آنکه برای مردم اشتغال ایجاد کنند که با یکی دو پیسه خود را آواره نکنند، شکم و جیب عده کمی را پر کردند و باقی شهروندان بدون حقی در خدمت این اقلیت هستند. من در انجمنمان این را دنبال میکنم. آبادی و ساخت مدارس و قوی کردن زنها.
قلمرو: وقتی در مورد آبادی افغانستان سخن میرود دو موضوع مهم به ذهن میآید: یکی مشکل قاچاق مواد مخدر که در افغانستان تاریخ دامنهداری دارد؛ دیگر اینکه چگونه رونق اقتصاد افغانستان بدون داشتن منابع نفت و گاز و کشاورزی ممکن است؟
در افغانستان دو میلیون نفر معتاد به تریاک داریم. با مستندات میگویم حداقل نیمی از آنها کارگران و مهاجرانی هستند که در ایران معتاد شدند و به افغانستان بازگشتند. در تولید مواد مخدر ما رتبه اول جهان هستیم. در جنگهای داخلی افغانستان بعضی از گروهها از هیچ کشور خارجی پول نمیگرفتند، ولی برای تأمین هزینه سلاح و مهمات خود به کشت و فروش خشخاش روی آوردند. در زمان طالبان این تجارت بیشتر رونق گرفت. در حال حاضر ۷۰ میلیون دلار درآمد سالانه ما از کشت خشخاش است. توجه و حمایت و علاقهای هست که این تجارت باقی بماند. از این پول تجارت تریاک پنج درصدش هم نصیب مردم نمیشود. تمام این پولها به جیب مافیا میرود. ایران هم در این تجارت سود میبرد.
اما در مورد رونق اقتصاد افغانستان به نظرم همین موقعیت استراتژیک ما میتواند منبع درآمدمان باشد، مثلا از لولههای گازی که از خاک افغانستان میگذرد. معادن افغانستان هنوز بسیار ناشناخته است. سنگهای قیمتی و ذغال سنگ و همچنین کشاورزی افغانستان که در برخی نواحی کوهستانی و نیمه کوهستان منحصر به فرد است. جوانان افغانستان سرمایهاند، انگیزه و نیاز دارند کار کنند، تولید کنند. افغانستان اگر امن باشد میتواند از همه اینها درآمد کسب کند. رونق افغانستان وقتی است که دولت و وزارتخانهها قبیلهای و خانوادگی اداره نشود. چنین نباشد که پدر برکنار شود، پسرش بدون آنکه دانش و تخصص لازم را داشته باشد، جانشین او شود. ۴۰ درصد افغانها جوانانی زیر ۳۵ سن هستند. من در خشونتی که بالاتر از تصور شما بزرگ شدم و حالا در موردش مینویسم و میگویم و در انجمنمان میکوشم برای جوانها فرصت درست کنم. این امید آینده ماست. به نظرم تنها با کار فرهنگی و آموزش، قدرت و ثبات به افغانستان برمیگردد. باید به همه انسانها موقعیت برابر داد، همه حق دارند در آرامش زندگی کنند. من هر شب به این فکر میکنم، به تک تک آدمهایی که در افغانستان میشناختم و به خود میگویم من باید شهادت بدهم که به آنها چه گذشته تا آنها هم بتوانند زندگی آرامی داشته باشند. همه به تساوی حق زندگی دارند.
قلمرو: راستش برایم جالب است که نام تو را، فرهاد، است چگونه برایت انتخاب کردند. خانوادهات نظامی گنجوی را میشناختند؟
پدرم بله نظامی را بسیار دوست داشت و شعرهایش را میشناخت، اما فرهاد دریا خواننده سرشناس افغان هم در همسایگی ما بود و خواهرانم او را چنان دوست داشتند که نام او را برایم انتخاب کردند.
قلمرو: فرهاد یک مسلمان متعصب نیست و بسیاری از آداب و ممنوعیتهای اسلام را گردن نمینهد. اما خود را مسلمان میداند و معتقد است که مشکل از پیروان ادیان است و نه خود ادیان. موضوعی که میتواند حتی مستقل از جنگ و درگیری میان مسلمانان در خاورمیانه، در تاریخ معاصر ایران هم مصادیق بسیاری داشته باشد. او هم یک حکومت سکولار را برای آینده افغانستان میخواهد؛ حکومتی که قوانین قضایش سنگسار و قطع عضو نداشته باشد و مسیحی و مسلمان، زن و مرد، پشتو و هزاره در آن مساوی و یکی باشند.
چند روز بعد از صحبتم با فرهاد، برایم این شعر را فرستاد که از شاعر بزرگ و نامدار تاجیک، گلرخسار صفی است و به من پیشنهاد داد که نوشتارم را با این شعر تمام کنم:
برای تو وطن گنجی است ارزان
برای من وطن زخمی است پنهان
وطن بهرِ تو صحنِ خودنمایی است
برای من وطن دین است و ایمان
همیخواهم سرِ سرسان نباشد
دلی آزرده هجران نباشد
ز سالِ نو گلی را انتظارم
که چشمِ خندهاش گریان نباشد
و من پاسخش دادم با خواندنش به چشمم اشک آمد.
منبع: قلمرو
دیدگاه خودرا بنویسید