یک داستان واقعی از حادثه مسجد امام زمان


 صفیه خسته از بازی های کودکانه که در حولی همسایه با دختران همسن و سال خود انجام داده،به خانه برگشته.نگاهی به ساعت می اندازد.
عقربه ها،ساعت 6 غروب را نشان میدهد.
فصل خزان است و 28 ماه میزان.هوای کابل درین ماه از سال کم کم، رو به سردی می رود و روز ها کوتاه و کوتاهتر میشود.
صدای اذان شام از بلندگوی مسجدامام زمان،بگوش می رسد.
صفیه وارد دهلیز خانه میشود و با نگاه های کودکانه و معصوم خود،به دنبال دیگر اعضای خانواده 4 نفریشان می گردد،
کسی در دهلیز خانه نیست.به اشپزخانه میرود و مادر را انجا می یابد.
مادر سرگرم آشپزی است.
سلام می کند و از مادر سراغ پدر و حمید برادرش،را می گیرد.
مادر سلام صفیه را جواب می دهد و می گوید پدرجان و حمید برای نماز جماعت به مسجد رفته اند.
صفیه هم لبخندی میزند و با شوق و اشتیاق وصف ناشدنی ،پشتی و زیرانداز پدر را کشان کشان به دالیز خانه میبرد و جثه کوچک و نحیف کودکانه اش را در گوشه ای پنهان میکند تا موقع امدن پدرو برادرش، انها را غافلگیر کند.
صفیه پدر را بیش از هرچیز دیگری در دنیا دوست دارد.هرروز قبل از امدن پدر پشتی و زیراندازش را اماده می کند و با شیرین زبانی و دلبری های دخترانه، غبار خستگی را از تن رنجور و زجر کشیده پدر می زداید.
لبخند پدر برای صفیه و حمید ومادرشان، از هر چیز دیگری با ارزش تر است.
انها با وجود نداری و فقر، خوشبخت هستند.پدر در شاروالی اجرای وظیفه می کند و با معاشی که می گیرد خانواده کوچک خود را اداره می کند.
صفیه دیشب را بخاطر می اورد که وقتی پدر بوت های “کفش” پاره شده اورا دیده بود،قول داده بود تا امروز برایش بوتهای نو بخرد تا پاهای کوچک صفیه را، از سرمای کابل حفظ کند.همین موضوع اشتیاق صفیه را برای دیدن پدر صدچندان کرده بود.
در همین خیالبافی های کودکانه بود که ناگهان صدای انفجاری مهیب، رشته افکارش را پاره کرد.شدت انفجار به حدی بود که شیشه های حویلی”حیاط” در هم شکسته شد.
از ترس شروع به جیغ زدن و گریه کرد.مادر سراسیمه و پریشان به سمت صفیه امد و اورا محکم در اغوش گرفت.
اندکی بعد صدای هیاهوی مردم و اژیر ماشین های پلیس و امبولانس ها در هم امیخت و فضای #دشت_برچی را پرکرد.
مادر نگران و مضطرب چادریش را به سر کرد و صفیه را در بغل گرفت و به سوی کوچه دوید.
با انکه هردوی انها با این صداها بیگانه نبودند و هر از چندگاهی صدای مهیب انفجار گوشهایشان را آزار داده بود،ولی اینبار تشویش خاصی در چهره هر دو،بخصوص در چهره ی مادر هویدا بود.
شاید سن صفیه به حدی نرسیده بود که این مسائل را درک کند،اما مادر بخوبی می دانست که دشمنان ملت به تازگی، ناجوانمردانه ترین، حربه ها را بکار می گیرند و به مساجد که خانه خداست حمله می کنند و نمازگزاران را به شهادت میرسانند.
در دل مادر اشوبی به پا شده بود، ولی به روی خود نمی اورد و مدام خودش را دلداری میداد و دعا می کرد که حدسش درست نباشد.
ولی نزدیک بودن صدای انفجار دلالت بر چیزی دیگر داشت.
در خیابان مردم اشفته و نگران به سمت محل انفجار می دویدند و هرکس نگران عزیزی بود.
کم کم به نزدیکی محل انفجار که رسیدند پلیس مانع جلوتر رفتن انها شد.فقط امبولانسها و موترهای پلیس حق نزدیک شدن به محل حادثه را داشتند.
از یکی از رهگذران پرسید: در کجا انتحاری شده؟
با شنیدن جواب، بند دل مادر و صفیه پاره شد………………
دیگر قدرت روی پای ایستادن نداشت.
به دیوار تکیه زد و صفیه را محکم در اغوش گرفت.
گریه کنان به دنبال مردمیکه به سوی شفاخانه ها روان بودند، به راه افتاد.
بخاطر زیاد بودن تعداد شهدا و زخمی ها،چندین شفاخانه عهده دار رسیدگی به مجروحان شده بودند.
وقتی در شفاخانه اول و دوم، نام شوهر و پسرش را در لیست مجروحان و شهدا نیافت اندکی ارامتر شد.با خود میگفت که انشالله ،حتما انها حالشان خوب است.
با این افکار به سوی شفاخانه سوم به راه افتاد.
به شفاخانه رسید.
هنوز وارد شفاخانه نشده بود که یک امبولانس مملو از شهید و مجروح، به ورودی شفاخانه رسید.
پرستاران مشغول تخلیه امبولانس و انتقال زخمیها و شهدا به داخل بیمارستان شدند.
ناگهان صفیه با صدای بلند فریاد زد. پدرجان انجاست…………
بله پدرو حمید در کنار هم در حالیکه دستانشان را در دست هم گره زده بودند مظلومانه به شهادت رسیده بودند.😔
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ساعت بعد هنگامیکه مردم مشغول تمیز کردن مسجد امام زمان، از اثار انفجار و بقایای پیکرهای مطهر شهدا بودند در گوشه ای از مسجد،خریطه ای پلاستیکی پیدا کردند که داخلش یک جعبه کفش کوچک و زیبای دخترانه بود.
که اخرین هدیه یک پدر به دردانه اش شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نویسنده: مرضیه بشردوست

مهاجر نیوز

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید
  • 3
  • قوس
  • 1396
  • 24
  • November
  • 2017
  • 5
  • ربیع الاول
  • 1439

عضویت در کانون