قصر ويران

 

دخترى ديدم كنار خانه اى

خانه نى، بلكه به يك ويرانه اى

گفتمش اى نازنين اينجا چرا؟

خوش نمودى جا براى لانه اى

 

دخترك آهى ز دل بيرون نمود

با همان آهش دلم را خون نمود

تا گشود لب هاى خشك و زار خود

با بيان اش ديده را جيحون نمود

 

گفت بنشين تا بگويم درد چيست

غم چى و سيلّى يك نا مرد چيست

كور گشته آخر اين چشمان من

هيچ ميدانى كه دود و گرد چيست؟

 

شب سحر كردم به ترس و اضطراب

نى بخوردم نان و نى يك قطره آب

دل درون سينه از غم شد كباب

خانه از راكت طالب شد خراب

 

شهر خالى ليك پر غوغا بود

هر طرف آوازِ وا ويلا بود

كس نبود مونس مرا در بيكسى

مونسم آنجا، فقط خدا بود

 

گفتمش اى خالقِ پروردگار

بين چى آوردست به حالم روزگار

نى مرا مادر نه خواهر اى خدا

نى ز بابايم نشان و يادگار

 

گشته ويران قصر روياهاى من

آشيانِ كوچك و زيباِ من

بس رسيده غم مرا يكباره سر

خَم شده اين قامتِ رعناِ من

 

بس كه چشمانم گريان گشته است

چهره ام زرد و پريشان گشته است

هر چى بگذشت بر سرم اى دوستان

هر كه بشنيدست حيران گشته است

 

گنج هاى من در اين ويرانه است

زير اين خاكم بسى دردانه است

بر كجا منزل گزينم ؟ سرورى!

گر مرا اين خانه و كاشانه است.

 

ع.م.سرورى

١٨ اپريل ٢٠١٤ هلسينكى

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 5
  • ثور
  • 1398
  • 25
  • April
  • 2019
  • 19
  • شعبان
  • 1440

عضویت در کانون