در ایستگاه، اگر به اتویوس اول می رسید چهل دقیقه طول می کشید تا به محل کارش برسد. و اگر اتوبوس قبل از رسیدن او به ایستگاه، می رفت پنجاه دقیقه طول می کشید تا به محل کارش برسد. اما برای او چندان فرقی نداشت که به اتوبوس اول برسد یا به اتوبوس دوم، چون همیشه طوری برنامه ریزی می کرد که حداقل بیست ذقیقه زودتر از ساعت چهار به محل کارش برسد و تا زمان رسمی شروع کار، پشت میزش می نشست. کاغذهایی را که روی میزش بود مرتب می کرد. یکی از برگه ها را بر می داشت، چهار لا می کرد و خودش را با آن باد می زد تا از گرمای صورتش کم شود. بطری آبی را که از روز قبل در یخچال محل کارش گذاشته بود می آورد و روی میز می گذاشت و جرعه جرعه آب سرد را می خورد و به در ورودی خیره می شد.
اولین نفری که داخل دفتر می آمد آبدارچی شرکت بود، با یک عدد روزنامه عصر آن روز و صورت عرق کرده و چشم های سرخ. همیشه سرش را برای او تکان می داد و داخل آشپرخانه می شد، بدون هیچ حرفی. خیلی وقت بود که صدای آبدارچی را نشنیده بود. حتی بعضی وقت ها با خودش فکر کرده بود که آبدارچی شان لال است که حرف نمی زند.
پنج دقیقه بعد، خانم همکارش می آمد داخل دفتر با بادبزن صورتی ای که دستش بود. به او لبخند می زد و همیشه از گرمی هوا گله می کرد.عینک آفتابی اش را داخل کیفش می گذاشت و به اتاق کارش می رفت.
ده دقیقه، بعد رییسش می آمد. با او خوش و بشی می کرد و داخل اتاق مدیریت می رفت که رو به روی میز کارش یود.
امروز تصمیم گرفت که راس ساعت دو از خانه بیرون نیاید. ساعت مچی اش را که همیشه دستش بود در آورد و روی طاقچه گذاشت. ساعت دو و سی دقیقه از خانه بیرون آمد. آهسته آهسته از کنار دیوار به طرف ایستگاه رفت. اتوبوس اول رفته بود. اتوبوس دوم که آمد سوار نشد. ده دقیقه بعد اتوبوس سوم آمد. سوار شد و مثل همبشه روی صندلی اول نشست و پنجره را تا آخر باز کرد.
ایستگاه آخر که پیاده شد تاکسی نگرفت. تصمیم گرفت قدم زنان از داخل پارک به طرف دفتر کارش برود. بوی گل ها تمام فضای پارک را پر کرده بود. نفس عمیقی کشید تا بوی گل ها را به درون ریه هایش بکشد.هر روز آن قدر عجله داشت که اصلا یادش می رفت پارکی هم سر راهش قرار دارد که پر است از گل های خوش بو.
به دفتر کارش که رسید طبق عادت همیشگی دست چپش را بالا نیاورد تا ساعت را ببیند. از پله های دفتر بالا رفت و پشت میز کارش نشست. کاغذهای روی میزش را مرتب کرد، کاغذی را چهار لا کرد و خودش را با آن باد زد. بطری آب را از داخل یخچال آورد و روی میزش گذاشت و جرعه جرعه آب سرد را خورد و به در ورودی خیره شد.
اولین نفری که داخل دفتر شد آبدارچی شان بود با روزنامه ی عصر آن روز و صورت عرق کرده و چشم های سرخ. سرش را تکان داد و داخل آشپرخانه رفت، بدون هیچ حرفی.
پنج دقیقه بعد، خانم همکارش آمد با بادبزن صورتی ای که دستش بود و از گرمی هوا گله داشت. عینک آفتابی اش را داخل کیفش گذاشت و به طرف اتاق کارش رفت.
ده دقیقه بعد، رییسش آمد. با او خوش و بشی کرد و به طرف اتاق مدیریت رفت.
با چشم رییسش را تعقیب کرد و یواشکی ساعت دیواری ای را که درست روبه رویش، داخل اتاق مدیریت بود، نگاه کرد که ساعت چهار عصر را نشان می داد.
23 /4/ 1390
دیدگاه خودرا بنویسید