چه تدبیرای مسلمانان که من خودرانمی دانم
نه ترسانه یهودم من، نه گبرم،نه مسلمانم
نه شرقی ام نه غربی ام نه بری ام نه بحری ام
نه ازکان طبیعی ام نه از افلاک گردانم
نه ازخاکم، نه از آبم، نه از بادم، نه ازآتش
نه از عرشم ، نه از فرشم ، نه از کونم ، نه از کانم
نه ازهندم، نه ازچینم، نه ازبلغارم وسقسینم
نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم
نه از دنیا ، نه از عقبا ، نه از جنت نه از دوزخ
نه از آدم ، نه از حوا ، نه از فردوس رضوانم
مکانم لا مکان باشد ، نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم
مدتی بود گم شده بود. در زندگی هرج و مرج شده اش گم کرده بود او را. زندگی افسار گسیخته اش به هر طرف که میخواست او را میراند و او چاره ای نداشت جز اطاعت از فرمان او. در زندگی اش جابجایی و تبادل قدرت صورت گرفته بود. از آن پس که او را از دست داده بود ضعیف و ناتوان شده بود. در زندگی بسیار خوب است که قدرت در دست تو باشد و تو حکمفرما و تصمیم گیرنده باشی و این میسر نیست جز اینکه قوایت و نیروهایت را جمع کنی و بوسیله او سازماندهی اش کنی آنگاه است که افسار زندگی ات را بدست میگیری و با قدرت هر چه تمام تر به پیش میروی. اما اکنون که که او را از دست داده بود تنها و بی پناه شده بود در این بیغوله ی دنیا. دیگر هیچ جا احساس امنیت نمی کرد و هر آن بود که او یورش برد و افسارش را بدست گیرد و او را بهر سو که خواهد ببرد و او را نیست و نابود کند.
گفتنی است که او در زندگی روزانه اش وجود داشت اما واقعی نبود کاذب بود و باید که برای یافتن و وصال او میکوشید اما چرا میبایست او را میافت و در یافتن او تلاش میکرد.
دل که آیینه شاهی است غباری دارد از خدا می طلبم صحبت روشن رای
شاه همان سلطان آفرینش است که دل ما آیینه روی اوست و به سبب این آیینگی که استعداد ذاتی ماست مقام خلافت یافته و جانشین خداوند بر روی زمین شده است و رسانیدن این استعداد به فعلیت بیگمان بر فرد فرد آدمیان تا حد امکان واجب است بلکه توان گفت آدمی را جز این در جهان وظیفه ای نیست که بتدریج اوصاف الهی را که اصل همه آنها در سه کلمه علم, جمال و خیر خلاصه میشود در خود متجلی کند.
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
می دانست که چاره ای ندارد جز یافتن او, زندگی اش نمیتوانست جز یافتن او معنی و مفهوم داشته باشد. او معنی و مفهوم زندگی اش می توانست باشد. با او زندگی اش لذت بخش و مفهوم دار بود. حتی او می پنداشت که زندگی کردن با مقصود یافتن او و به او عشق ورزیدن و عاشق او بودن خود بسی ارزشمند و گرانبها بود. حال بماند که او را یافتن و دریافتن و در او محو شدن و خود را در وجود او تعریف کردن و با مختصات و چارچوب های او بودن چقدر لذت بخش و متعالی بود.
اما این امری بود که نیاز به بخت بسیار داشت. راه درازی را میبایست میپیمود تا که بتواند او را بیابد. از او در زندگی اش جز نام چیزی نمانده بود. فقط نام او آویزه زندگی اش شده بود . حال اینکه در پس این نام پوچ, خالی بود و دیگر آن محتوای ناب و خالص و حقیقی وجود نداشت و او در زندگی اش فقط نام او را یدک میکشید شاید هم بهمین خاطر بود که قدرت زندگی کردن (!) را از دست داده بود و فقط او بود که با خود او زنده بود.
خود او همی به انسانها بشارتها داده است که لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد که ما همانا چیز دیگری هم داریم برای کسانی که مشتری و خواهان آن باشند.
چیزی که از جنس صاحبخانه است و مرا همانا آنم آرزوست
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
برسد وصال دولت بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید دو هزار عید آید
دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
با اطرافش که نگاه میکرد میدید که بسیاری همانند او شده اند و دیگر خود حقیقی اشان نیستند و فقط با ماسک های نصب شده بر صورتشان زندگی میکنند.حال بماند که عوامل بسیار دست بدست هم داده اند تا که دیگران پس از تغییر, دیگر بی خیالش شوند و فقط با خود کاذبشان زندگی کنند. چونکه جامعه دیگر پذیرای حقیقت و انسان حقیقی نبود. چرا که بودن حقیقت دیگر ارزشی ندارد. چیزی نه غیر حقیقی بلکه بر پایه های دیگر استوار شده و از زوایای دیگر تعریف شده اساسات جامعه امروزی را ساخته و دیگر حقیقت بمعنای دیروزین کلمه جایگاهی ندارد.
دی شیخ با چرخ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
نمیدانست که چه باید میکرد. میبایست که به همان خود غیر حقیقی اش کفایت و بسنده میکرد و یا اینکه فراتر میرفت و حداقل خود حقیقی اش را جستجو میکرد و بلکه خودش را پیدا میکرد.
دیدگاه خودرا بنویسید