ناگفته های جنبش روشنفکری در افغانستان – سید محمدرضا علوی

در دههي بعد به حركت اصلاح طلبانهي غازي امان اللّه خان پيوند خورد; امان اللّه خان نخستين حكمران افغان بود كه با مساعدت حقوق دانان مصري و تركي «نظامنامهي» جامع عرفي جهت ادارهي امور كشور تدوين نمود و قدم استواري در راه تشكيل جامعهي مدني و قانون مند برداشت. هرچند گرفتار آشوب هاي داخلي شد و توفيق عمل نيافت.
دههي1320 اوج شكوفايي جنبش ديگرگون خواهي را به نمايش ميگذارد كه باپيش گامي مردان بزرگي چون علامه بلخي، محمد نعيمخان، مير اسماعيلخان، ابراهيم خان شهرستاني (گاوسوار) قربان نظرخان تركماني، عبدالغياث خان كوهستاني، غلام حيدرخان مولايي، محمد حسينخان مولايي، محمد صفرخان مولايي، ميرزا عبدالطيف خان كابلي، ميرزا محمد اسلم خان و ديگر كسان درپي تخسير قدرت ازطريق انجام كودتا واعلام نظام جمهوري برآمدند، كه درروز اول حمل 1329 سركوب شدند .
دههي 1330 عصر روشنگري ملي با پيش آهنگي ستارگان فرهنگي چون علي اصغر شعاع، غلام سرور جويا، براتعلي تاج، داكتر يوسف، مير غلام محمد غبار، داكترهاشم ميوندوال، اسماعيل مبلغ، اسماعيل پاسخ، نهضت، بينش، مظفري، طالب … و دهها و صدها ازاين قبيل كسان بود .
مبارزات آنها كشوررا داراي قانون اساسي كرد، چنانكه دههي 1340 موسوم به دههي دموكراسي شد. دراين دوره بود كه انواع تمايلات فكري ترجمه شده، وارد عرصهي ادبيات سياسي كشور گرديد. گروههاي سياسي و روشنفكري مبتني برخط مشي تعريف شده تشكيل شد و مدل هاي موفق برون مرزي مطمح نظر نخبه گان سياسي قرار گرفت .
دههي 1350 دوران جمهوري داوودخان (26 سرطان 1352 – 7 ثور 1357) بود كه درتاريخ معاصركشور ما اصلا تفسير نشده است . باوقوع كودتاي 7 ثور 1357 حزب دموكراتيك خلق افغانستان مهار قدرت را به دست گرفت، اين به آن معني است: كه پس ازامان اللّه خان، براي دومين بار نيروهاي ديگرگون طلب قدرت اجرايي كشوررا تخسير كردند. امّا شتاب آن حزب جهت اجراي هرچه سريعتر تغييرات درجامعهي سنتي و عقب ماندهي كشور، موجبات جنگ داخلي 25 ساله را فراهم آورد. بدين ترتيب بزرگترين شانس تغييرات دموكراتيك دركشور، ازدست رفت. نتيجه اين كه طي يك قرن گذشته، دوبار نيرهاي مترقي و ديگرگون خواه به قدرت سياسي دست يافتهاند و هربار ناكام ماندهاند .
دراين نوشته، تحليل تاريخچهي يكصد سالهي «جنبش نوانديشي و ديگرگون خواهي افغانستان» و دلايل و عوامل ناكامي هريك، محل توجه نيست; بلكه قصد ما ارايهي گزارشي فشرده از نحوهي كاركرد نسل جديدي ازروشنفكران درربع قرن اخير است كه درجريان جنگهاي دورهي 25 ساله به اجراي نقش پرداختهاند. شايد به درستي بتوان گفت: دراين مقطع خبطآميز ازتاريخ كشور، نيروهاي روشنفكري، متاثر ازفضاي برخاسته ازجنگ سرد به سه بخش مجزي تقسيم شده و درمقابل يكديگر قرار گرفتند.
1 ـ تشكل هاي چپ متمايل به مسكو، شامل احزاب خلق و پرچم، كه به قدرت رسيدند، با اتخاذ شيوهي انحصار و اختناق، عملا درمقابل مردم قرار گرفتند .
2 ـ نيروهاي چپ متمايل به چين، شامل جريانهاي پراكندهي مائوئيستي كه پس ازكودتاي هفت ثور كادرهاي رهبري خودرا ازدست دادند، آواره و فاقد جا و مكان شدند، هويت و ارتباطات تشكيلاتي شان ازهم پاشيد، امانامهاي بزرگ داشتند كه ذهن هارا به خود مشغول ميكرد مانند: ساما، سرخا، سازا، فازا، راوا، رهايي …
3 ـ نيروهاي موسوم به «چپ ملي – مستقل» كه خودرا «پيروان اسلام منهاي روحانيت» وطرفداران تز سيد جمالالدين افغاني، اقبال لاهوري و دكتر علي شريعتي ميخواندند شامل: مجاهدين مستضعفين، كانون مهاجر، جناح روشنفكري سازمان نصر، الحديد، حلقهي دلجو (درجوف حزب اسلامي گلبدين) انجمن سوم حوت، وحدت اسلامي، جنبش اسلامي مستضعفين، قيام توحيدي مستضعفين و جنبش روشنفكران ملي … چنان كه قابل درك است، درهدفهاي غايي ميان اين سه بخش ازجنبش ديگرانديش تاريخ معاصر افغانستان تفاوتهاي فاحشي نمي توانست وجود داشته باشد، لكن درعمل، كمترين ارتباط و هماهنگي استراتژيك ميان آنها وجود نداشت. تنها درآخرين روزهاي حكومت دكتر نجيب اللّه تلاشهاي به منظور نيل به نوعي وحدت استراتژيك ازهرسه جانب صورت گرفت كه بسيار نابهنگام بود و حاصلي به بار نياورد .
منازعات ميان خطوط سه گانهي جنبش روشنفكري بزرگترين ضربه به جريان كلي ديگرانديشي و ديگرگون خواهي دركشوري بود كه في نفسه داراي منابع محدود درحوزه ي شكوفاي انديشه است. و معضل مزمن قحط الرّجالي و مطقوع النّسل بودن روشنفكران، آن را به زانو درآورده است. ازديگر سو، يك چنان تقابل ميان عناصر نوانديش، فضاي بسيار مساعدي براي دشمنان مشترك، شامل نيروهاي واپسگرا فراهم آورد كه متكي بر تز «فاشيسم مقدس» به حكومت طاليبانيسم انجاميد .
به اين ميگوييم: «تكرار دراماتيك تاريخ يكصد سالهي كشور.»
حكومت مترقي «غازي امان اللّه» جاي خودرا به «بچهي سقاو» ميدهد و دولت ناسيونال دموكرات دكتر نجيب اللّه به امارت ملا محمد عمر آخوند زاده منتهي ميشود.
براي درك بهتر روي دادهاي خونين 25 سال اخير كشور، ترسيم تعادل قوا يك امر ضروري است. ازهمين رو (علاوه برفاكتور سه گانهي فوق) ساير نيروهاي درگير چنين معرفي مي شوند:
الف ـ گروههاي دست راستي اهل سنت (موسوم به سه گانه) شامل تمام عناصر مشهور به اريستوكراتها، تكنوكراتها (متمايل به سلطنت و غرب و معتقد به عدم دخالت دين درامر حكومت) مستقر در پاكستان، مانند: محازملي = پير سيداحمد گيلاني، جبهه ي نجات ملي = حضرت صبغة اللّه مجددي، حركت انقلاب = مولوي محمد نبي محمدي)i
ب – نيروهاي سنتي و دست راستي اهل سنت (موسوم به چهار گانه) شامل تمام اخوانيها و غيره، مستقر در «پاكستان» باخصلت بنياد گرايي و متمايل به غرب، درعين حال معتقد به تشكيل حكومت اسلام و دخالت دين درامر حكومت. مانند: جمعيت اسلامي = برهان الدين رباني، حزب اسلامي = گلبدين حكمتيار، حزب اسلامي = مولوي يونس خالص، اتحاد اسلامي = استاد عبدالرّب الرّسول سياف، و حركت انقلاب اسلامي = مولوي منصور .
ج ـ نيروهاي سنتي و دست راستي شيعي، داراي پايگاهاي مردمي درداخل و درميان مهاجرين در ايران – پاكستان، فاقد تحليل و مشيء مشخص، فاقد برنامه (كه نمي دانند با اين موقعيت و قدرت خود چه بكنند؟) متمايل به غرب، معتقد به عدم دخالت دين درامر دولت، واجد خصلت ملوك الطّوايفي – مانند شوراي اتفاق، به رهبري بهشتي و حركت اسلامي، به رهبري شيخ آصف محسني .
د ـ نيروهاي سنتي شيعي بينابين و نو ظهور مقيم ايران، متاثر از انقلاب اسلامي ايران، تحت حمايت ستاد پشتيباني مستقر در وزارت خارجهي ايران و واحد نهضتها، تشنهي قدرت: مانند سازمان نصر (رهبري جديد، پس ازكودتاي داخلي 1361) پاسداران جهاد اسلامي، حزب اللّه، نيروي اسلامي، حزب دعوت اسلامي، دعوت اتحاد اسلامي، نهضت اسلامي، رعد…
تاملي پيرامون نيروهاي موسوم به «چپ ملي- مستقل»
دراين مرحله ازبحث، تنها به شرح گزينهي سوم از جنبش نوانديشي كشور، يعني نيروهاي موسوم به «چپ ملي – مستقل» مي پردازيم. طيفها و گروههاي نخبه، اصيل، كيفي و تاريخ ساز، كه در گرما گرم جنگ، با تاكيد شديد براستقلال ملي، ناسيوناليسم افغاني و حقوق شهروندي، به طرح داعيهي «باز گشت به خويش» مبادرت ورزيدند و توليد «فكر» نمودند .
با عنايت ويژه به اين نكته كه: در هرجامعهي، تعداد افرادي كه به توليد فكر مبادرت ميكنند، به عدد انگشتان يك دست هم نميرسند; امّا افكار آنها است كه كاربران جامعه را ميسازد. كساني كه معتقد به جريان تمرين دموكراسي در مقطع كنوني تاريخ كشور هستند، بايد اعتراف كنند كه نرم افزار آن درجريان بيست و پنج سال جنگ داخلي توسط همين نيروهاي كيفي مهندسي شده است. بنابراين، تجربيات ربع قرن گذشته ميتواند به مثابه بهترين گرانتور جهت ايجاد تغييرات دموكراتيك درجامعهي منجمد افغاني مورد توجه و عمل قرار گيرد .
اما دراين جا سخن برسرآن چه بايد باشد» نيست; بلكه ازآن چه واقعاً هست» گزارش ميكنيم. برهمين اساس ميگوييم كه عمده نيروهاي «روشنفكري ملي- مستقل» كه تحت عناوين مشخص فعاليت ميكردند از اين قراراند
كانون مهاجر
در اواخر فصل زمستان سال 1357 براي نخستين بار عدهي از طلاب افغانستاني مقيم «حوزه علميه قم» جلسهي به منظور گرامي داشت ياد و خاطرهي علامه سيد اسماعيل بلخي برگزار كردند. بعداً كاشف به عمل آمد كه برگزاري اين جلسه بهانهي جهت اعلام موجوديت يك گروه فرهنگي نوپا به نام «كانون مهاجر» بوده است. آن نخستين گروه روشنفكري بود كه پيش از تمام گروه بنديهاي مسلح افغانستاني ظاهر شد. هدف اين گروه صرفاً كار فكري و فرهنگي بود. اعتقادي به اقدامات مسلحانه و حتي سياسي به مفهوم مصطلح نداشت .
جريان ظهور «كانون مهاجر» از اين قرار بود كه ما يك روز يك نسخه بروشور خيلي قشنگ و مزين به عكس علامه بلخي دريافت كرديم تحت عنوان «شب ديجور» كه دوازده همين سالگرد درگذشت بلخي در آن گرامي داشته شده بود. فصل الخطاب مطالب آن بروشور اين جمله بود: «12 سال پيش درچنين روزهاي، زنداني تنها مشغول سرودن شعري است.» و عنوان «شب ديجور» نيز عنايت داشت به آن قصيدهي طويل و معروفي كه علامه بلخي در يكي از شبهاي سرد زمستان «كابل» در زندان دهمزنگ سروده و آخر هرفرد شعر كلمهي «امشب» دارد .
آن بروشور به قدري بديع و زيبا تحرير، تنظيم و طراحي شده بود كه به تنهايي حكايت از آغاز يك راه نو مينمود. از كيفيتي فوق العاده بالا و مدرن برخوردار بود. به همراه آن بروشور يك كارت دعوت هم برايم آمده بود كه طي آن براي شركت دريك جلسه دعوت شده بودم. يك طرف آن كارت با ستارهي نسبتا ساده مزين شده بود كه در وسط آن ستاره، آيهي قرآني «النّجم الثّاقب» به چشم ميخورد. تقريباً براي نخستين بار بود كه يك چنين چيزي از افغانستانيها ميديدم، برايم جالب و هيجان انگيز بود .
درهمان بعد از ظهر روز موعود به آدرس مندرج درآن كارت رفتم كه به منزل نيمه تمام آقاي سيد محمد علي جاويد، واقع در محلهي فقير نشين و مهاجر نشين موسوم به «شهرك قايم» رسيدم. ديدم جمعيتي زياد حدود 80 ـ 90 نفر طلبه، معمم و مكلاّ در آن جا اجتماع كردهاند. در صدر مجلس ميز و چوكي قرار داشت، عكس بزرگي از علامه بلخي روي ميز جلب توجه ميكرد (همان عكس معروفي كه عمامهي سفيد به سر دارد) يك سبد گُل دركنار آن عكس نهاده شده بود .
دقايقي بعد، جلسه رسماً با قرايت يك چند آيه از قرآن مجيد شروع شد، به دنبال آن آقاي سلمان رنجبر درحالي كه يك قرهكُل خرماي رنگ به سر داشت، پشت ميز قرار گرفته و با حالت ايستاده از حضار تشكر نموده، به آنها خير مقدم گفت. سپس بدون مقدمه بافي زياد، مستقيماً سراغ اصل موضوع رفت و متن همان بروشور را با رِتم مخصوص و صداي كَرَپ و گرفتهي خود شروع به خواندن كرد و تاآخر خواند (صداي رنجبر همواره مانند كسي بود كه از شدت بُغض و عقده گلويش گرفته باشد، به قول معروف از حلق خود گپ ميزد.) صحنه خيلي درخاطرم زنده است، گويا همين اكنون ميشنوم كه او با صداي بغض آلودش دَم به دَم ميگويد: «دوازده سال پيش درچنين روزهاي، زنداني تنها مشغول سرودن شعري است» او به زودي، پس از عسكر موسوي، مرد شماره 2 «كانون مهاجر» شد .
در ادامهي جلسه، سخنرانيهاي نسبتاكوتاه و چند دقيقهي انجام شد كه كلا رنگ و بوي تازه داشت و گويا خبر از وقوع تحولات بزرگ در آيندهي كشور ميداد. (تا آن موقع حدود 6 – 7 ماه از وقوع كودتاي هفت ثور سپري ميشد، لكن تا هنوز آشوبهاي بزرگ دركشور به راه نيافتاده بود.) درهمين جلسه يك نسخه از همان بروشور «شب ديجور» و نسخهي ديگر از زندگي نامهي علامه بلخي كه درقطع و شباهت نشريه چاپ شده بود و عكس بزرگي از بلخي، شامل تمام صفحهي آخر خود داشت، توزيع شد. مي توان گفت آن زندگي نامه درحقيقت پيش شمارهي نشريهي «پيام مهاجر» بود كه به زودي درهمان قطع و فرم منتشر گرديد. بدين ترتيب «كانون مهاجر» بسيار حساب شده و متمدنانه شروع به كار كرد .
درمورد چند و چون تشكيل آن جلسه و ادامهي كار «كانون مهاجر» گفت و شنودي مفصلي با «شيخ عزيزاللّه علي زاده مالستاني – مرد شماره 3 كانون مهاجر» داشتم كه خلاصهي آن را دراين جا درج ميكنم:
«درسال 1357 درجريان انقلاب ايران، رژيم شاه سست شده بود و يك رشته آزاديهاي سياسي به وجود آمده بود. فصل پاييز بود و ما يك عده ي همفكر دريك منزلي واقع دركوچه ي مدرسهي حجتيه دور هم گرد ميآمديم; درراس ما سيد عسكرموسوي بود، هرگاه او حضور نداشت، رنجبر محور جلسه قرار ميگرفت. بنا بود يك رشته كارهاي فرهنگي بكنيم، مخصوصاً مقاله بنويسيم، هركسي چيزي مينوشت و درجلسات بعدي مطرح ميكرد، سطوح و محتويات مقالات افراد، بسيار متفاوت بود، يكي خيلي قوي و ديگري خيلي ضعيف بود.»
«مدتي اين چنين ادامه داديم، تا اين كه همين جلسه منتقل شد به منزلي واقع درمحلهي «جوب شور» پس از مدتي كار به همان روش سابق، تصميم گرفتيم كه يك گروهي تشكيل بدهيم تا كارهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي نمايد. طي جلسهي، چند نام پيش نهاد شد، كه همان عنوان «كانون مهاجر» به تصويب رسيد; متعاقب آن يك آرم درست كرديم كه شامل نقشهي افغانستان بود، يك ستارهي بزرگ روي نقشهي افغانستان و آيه ي قرآني «النّجم الثّاقب» هم درجوف ستاره جا داده شده بود.»
«دراواخر زمستان سال 1357 تصميم گرفتيم كه يك جلسهي علني برگزار نماييم كه همان جلسهي منزل آقاي جاويد درحقيقت به منزلهي اعلام موجوديت «كانون مهاجر» بود. درآن جلسه، يك نشريهي چهار صفحهي، كه به تيراژ ده هزار نسخه چاپ كرده بوديم، توزيع شد. يكي از مقالات مندرج درآن، نوشتهي آقاي موسوي بود تحت عنوان «از هابيل تا خميني»; كه بسيار عالي بود. مقالهي ديگر مال آقاي رنجبر بود تحت عنوان «گل سرخ محمدي» كه دربارهي بلخي بود. اين اولين نشريهي بود كه «كانون مهاجر» منتشر كرد.»
«همانطوري كه خود شما هم بوديد و ديديد، درآن جلسه تعدادي از رفقا مقاله خواندند، قرآن خوانديم و ترجمه كرديم، عدهي سخنراني كردند، عدهي هم شعر و دكلمه خواندند; اين كارها كلا تازگي داشت كه قبل ازآن نمي شد.»
«كارها قوت و شتاب بيشتر گرفت، ما منزلي را درمحلهي نيروگاه قم اجاره نموديم و آن را دفتر خود قرار داديم. با آيت اللّه ميشكيني (كه درآن موقع شخص اول حوزه علميه قم محسوب ميشد) ملاقات كرديم، ايشان مارا تشويق كردند، قول هرنوع همكاري و حمايت دادند، لكن درآن مرحله خود شان كمك مادي به ما نكردند، امّا مارا به يكي از ارگانهاي انقلاب اسلامي در اصفهان معرفي نمودند. من به اتفاق آقاي نوروز علي حميدي رفتيم به اصفهان، مقداري امكانات شامل يك دستگاه ماشين پلي كپي، مقداري رنگ، جوهر و مبلغي وجه نقد از آن ارگان گرفتيم و به قم آورديم.»
«بدين ترتيب دفتر ما تجهيز شد و ما با شور و شوق توصيف ناپذير دست اندر كار نشريهي «پيام مهاجر» شديم. تا شمارهي چهارم – پنجم چنان صدا كرد كه همهي نگاهها را متوجه خود نمود، چون فضاي سياسي – فرهنگي خالي بود، عطش آگاهي طلبي درنسل جوان كشور به وجود آمده بود، غير از ما كسي ديگر هم نميتوانست به آن پاسخ گويد، ماهم كه جوان بوديم و پر شور، هيچ رقيبي نداشتيم و هيچ مانعي سر راه ما نبود، به قول طلبهها: «مقتضي موجود، مانع مفقود» تا نفس داشتيم، تاختيم.»
«استقبال از نشريهي «پيام مهاجر» چنان شد كه هرشماره، با تيراژ پنج هزار نسخه، وقتي از چاپ خارج ميشد به هفته نميكشيد كه تمام ميگشت. يكي از اعضاي ما شخصي به نام سيد هدايت بود كه آدمي بسيار صادق و پرتلاش بود; او حجم عظيمي از هرشماره نشريه را كه از چاپ خارج ميشد، جلو دانشگاه تهران ميبرد، همه را سه – چهار روزه ميفروخت، همهاش پول نقد ميشد. بسته، بسته نشريه را به شهرهاي مشهد، اصفهان و ديگر شهرها ميفرستاديم، از دم فروش ميرفت; قم كه جاي خود داشت.»
«به همين صورت تا شمارههاي چهارم – پنجم نشريه، خيلي موفق بوديم، مخارج نشريه و دفتر از محل فروش «پيام مهاجر» تامين ميشد و ما هيچ مشكل مالي نداشتيم. به همين سبب پيش هيچ كس دست كمك دراز نميكرديم، آزاد و خود كفا به راه خود ادامه ميداديم.»
«ماروي اصل «استقلال» آن قدر تاكيد داشتيم كه از هيچ مرجعي پول قبول نمي كرديم; زيرا معتقد بوديم كه وقتي ازكسي پول بگيريم، ديگر آن پول مارا جهت خواهد داد، درآن صورت دستهاي ما بسته و زبان ما بريده خواهد شد، ديگر نمي توانيم آزادانه بنويسيم و حرف دل خود را بزنيم، بايد براي كساني حرف بزنيم كه از آن ها پول گرفتهييم.»[…….]
‌‌‌«به هرحال، حملات گروهها از هرطرف عليه ما شدت گرفت و ما كم كم منزوي شده و به حاشيه رانده شديم. اين وضع تاثير آشكاري دردرون «كانون مهاجر» گذاشت، از جمله اين كه اكثريت اعضاي «كانون مهاجر»، موسوي را مسئول تند رويها دانستند. چون اكثريت اعضا را طلبهها تشكيل ميدادند، كه با افراطيگري مخالف بودند، اعتراضات نسبت به مواضع موسوي ادامه يافت تا اين كه در حدود شمارهي هفتم، يا هشتم، يك جلسهي با حضور موسوي تشكيل شد، طي آن صريحاً به موسوي گفتيم كه: «امير صاحب، تو ديگر نيستي.»
او هم گفت: «خوب است، هيچ اشكالي ندارد، شما كار كنيد، من اخراج.»
«بعد از آن هم به دفتر ميآمد، رفاقتها كماكان برقرار بود، اما كاري نميكرد.»
«پس از موسوي، اين مطلب مطرح شد كه حالا مسئوليت كارها را كي به عهده بگيرد؟ به همين منظور در درون كانون انتخابات برگزار شد، از مجموع 18 – 19 نفر حاضر درجلسه، اكثريت قاطع به من راي دادند، كسي ديگري هم نبود، رنجبر به افغانستان رفته بود. از آن پس، سه شماره از «پيام مهاجر» تحت سرپرستي من انتشار يافت، مقالات اساسي و سرمقاله را من مي نوشتم، كارهاي اجرايي و مونتاژ را هم خودم انجام ميدادم. درهمين مواقع كانون نشريه ديگري هم انتشار ميداد تحت عنوان «جوالي» كه يك شمارهي آن را هم من تهيه كردم. «جوالي» هم جايگاه رفيعي دربين خوانندگان كسب نمود; حتي نامههاي زيادي از جانب برادران پشتون و تاجيك به دفتر كانون مواصلت كرد كه ضمن آن از مجموع كار كانون و بويژه «جوالي» تمجيد شده بود، آنها ميگفتند كه شما مطالبي خوبي مينويسيد، اما بيشتر از امام باقر و امام صادق روايت نقل ميكنيد، كساني كه به آنها عقيده ندارند چكار كنند؟ بهتر است از كساني روايت نقل كنيد كه مورد توافق همه باشند.»
«پايان اظهارات علي زاده»
نشريهي «پيام مهاجر» نخستين جريده حاوي پيام روشنفكرانه درميان بخش ملي و مستقل «جنبش روشنفكري افغاني» بود. اين نشريه با موضعگيريهاي صريح، فرم و ديزاين جذاب، استفاده از عناوين، عكسها و سوژههاي ناب و دل چسپ و بسياري جهات ديگر، درتاريخ مطبوعات كشور بي سابقه بود. اكنون كه قريب به 30 سال از آن زمان ميگذرد، يك چنان نشريهي دل نشين و هم سنگ باآن تاهنوز درجامعهي مطبوعاتي افغاني ظهور نكرده است .
با حلول سال 1358 اين نشريه به كار خود آغاز كرد، به صورت ماهانه منتشر ميشد وتا 29 شماره (آخرين روزهاي تابستان سال1360) دوام كرد. درآن زمان اوضاع كشور به سرعت به هم ميريخت، اين نشريه از سراسر كشور گزارشات دقيق و تحليلهاي روشن و مصور ارايه ميداد، چنين كاري درآن زمان پتانسيل بسيار بالا ميطلبيد، زيرا مانند امروز وسايل ارتباط جمعي گسترده از قبيل ماهواره و انترنت وجود نداشت .
ماههاي گرم
تابستان سال 1358 فصل رويش يك بارهي گروههاي جهادي افغاني شامل دوبخش سني و شيعه درايران و پاكستان بود. دراين موقع اوضاع داخلي افغانستان بهم خورده بود و جنگهاي شديد درمناطق كوهستاني بين ساكنين محلي و قواي دولتي تازه به قدرت رسيده جريان داشت. چنان كه بسياري ازمناطق كوهستاني ازكنترل دولت كودتايي خارج شده و توسط ادارات محلي اداره ميشد. هرروز گروه بنديهاي مسلح جديد پابه ميدان مينهاد. درطرف ديگر اختلافات دروني احزاب خلق و پرچم نيز پرابلم ديگري بود كه اتوريته ي دولتي را ازدرون تضعيف مي كرد. بنابراين اوضاع در «افغانستان» بسيار بغرنج، مغشوش و غير قابل تعريف بود .
بيش از5 – 6 ماه ازپيروزي انقلاب ايران ميگذشت. دراين فصل گرما، تب جنبش روشنفكري (بويژه چپي) ايران خيلي بالا بود. 8 – 9 جريان عمدهي چپ شامل حزب توده ايران، سازمان مجاهدين خلق ايران، جنبش مسلمانان مبارز، حزب رنجبران ايران، حزب توفان (جانبدار مشي انور خوجه = رييس جمهور وقت آلباني) استالينيستها، رويز يو نيستها … و دركنار آنها جريانات خرده پاي مانند كانون ابلاغ انديشههاي شريعتي،گروه فرقان و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي … درفضاي آشفتهي سياست و فرهنگ و انديشه رقابت تنگاتنگ داشتند. سراسر ايران آكنده ازپوسترها، عكسها، بيانيه ها و نشريات هريك ازآن گروه ها بود. بعدها اين دوره معروف به «ترميدور» (ماههاي گرم) ايران شد. يكي ازرهبران طراز بالاي انقلاب درهمين دوره با اظهار نگراني عميق گفته بود: «هم اكنون درمملكت بيش از دويست گروه و نشريهي سياسي وجوددارد.»
بعدها اين دوره معروف به «ترميدور» (ماههاي گرم) ايران شد. افغانيها نيز به دليل يگانگي فرهنگي، درهمين ماههاي گرم تنفس ميكردند، نشريات آنها را ميخواندند و مواضع شان را تحليل ميكردند. كانون مهاجر نيز از اين قاعده مستثني نبود .
در تابستان سال 1358 گروه فرهنگي ـ ادبي «كانون مهاجر» دفتري در «قم» داير كه هم نشريهي «پيام مهاجر» ازآن جا منتشر ميشد، هم 6- 7 نفر ازاعضاي آن درآنجا بيتوته ميكردند. درآن هنگام يك چند گروه بندي ديگر نيز درآن شهر اعلام موجوديت كرده و دفاتري به نام خود گشوده بودند، امافرق همهي آنها با «كانون مهاجر» مانند «زين حسن تا آن حسن صد گز رسن» بود. دفتر كانون سراسر مشغول كار و تلاش- آموزش و انتشارات بود، درحالي كه دفاتر ديگر گروهها فقط باشگاهي جهت استراحت و تفريح رهبران و اشخاص پيرامون شان بودند. چنان كه هركدام ساعات بيكاري خودرا درآن جا ميگذرانيدند، و چشم داشتي هم به درآمدهاي مالي داشتند بدون اين كه هيچ برنامهي مشخص داشته باشند .
نشريهي «پيام مهاجر» با زيباترين قطع و ديزاين و حاوي تازهترين اخبار و مطالب، به طور منظم سر هرماه منتشر ميگرديد، نشريهي كارگري «جُوالي» نيز هم چنين; و نشريهي تحت عنوان «جيحون». جمع آوري، چاپ و انتشار قسمتهاي مهمي ازاشعار علامه بلخي، ترجمه، چاپ و انتشار كتاب «افغانستان» نوشتهي محمود شاكر ـ نويسندهي مشهور لبناني، چاپ و انتشار كتاب «ديروز و امروز افغانستان، نوشتهي طالب حسين قندهاري، و از همه مهمتر: ويرايش و چاپ كتاب فوق العاده مهم «افغانستان درمسير تاريخ» و انتشار چندين بيانيه و اعلاميه از جمله فعاليت هايي بود كه «كانون مهاجر» طي نخستين سال فعاليت خود به انجام رسانيد .برگذاري مداوم كلاسهاي ادبي كمپلكس شامل مقاله نويسي، اصلاحات املايي و انشايي مقالات، نقد و باز بيني مفاهيم ادبي، تدريس دستور زبان فارسي و آموزش شيوههاي درست تحليل مسايل سياسي … ازآن جمله بود.
رييس جلسه «سلمان رنجبر» بود، او دربارهي مفاهيم و محتوي مقالات نظر ميداد، و موضع گيريهارا نقد ميزد، هم اغلاط املايي ـ انشايي را ميگرفت، هم دربارهي مفاهيم ادبي بحث ميشد. جلسات بسيار پر بار بود، آخرين مفاهيم و دست آوردهاي ادبي جهان مورد بررسي قرار ميگرفت، ازمفاهيم نوين ادبي استفاده ميشد. دريك جلسه رنجبر ازيك نويسندهي روسي نقل كرد كه «برخلاف تعابير رايج «عقاب» مظهر قدرت و شجاعت نيست، بلكه سمبل ستمگري، زورگويي، خشونت و حتي هم نوع خواري است; هم چنان كه «جُغد» نيز بايد جايگاه ادبي خودرا ازمنفي به مثبت تغيير دهد، چون درهنگامههاي شب تار، درحالي كه همه خوابند، او بيدار است!…
به موازات شدت يافتن درگيريهاي داخلي، طبق معمول از جانب اشخاص و محافل عقب مانده زمزمه هاي بلند شد كه: «گويا بچههاي كانون به اندازهي كافي متدين نيستند! و دين شان مطابق استاندارد نيست!» بالمقابل، كانونيها نيز درنشريهي «پيام مهاجر» و برخي بيانيهها و اعلاميههاي خود برچهرههاي شاخص مذهبي ميتاختند و آنهارا وا مانده، واپسگرا، رياكار، فريب كار، معاملهگر و آدم فروش معرفي مينمودند. دراين ميان بويژه با محسني قندهاري از رهبران اهل تشيع، و گلبدين حكمتيار از رهبران اهل سنت، جدالهاي ممتد راه انداختند .
اين دونفر درآن زمان از موقعيت ممتاز مردمي و توان مالي و تشكيلاتي بالا برخوردار بودند. بچههاي كانون مخصوصاً شيفتهي اين عبارت بودند كه: «نوك قلم ما، به بيخ ريش فلاني اصابت كرد» اين جمله را به كرات در اعلاميهها و مقالات مندرج در «پيام مهاجر» در مورد هركسي كه اورا زيرحمله گرفته بودند، به كار مي بردند، و از اين تعبير كيف ميكردند و لذت مي بردند.
درادامهي مناقشات پيام مهاجر باحزب اسلامي كلبدين حكمتيار، درتابستان سال 1359 كه حزب اسلامي گلبدين حكمتيار دفاتري درشهرهاي مختلف ايران داشت، درشهر «مشهد» يكي از اعضاي دون پايهي «كانون مهاجر» (ii) را ربوده و او را براي چند روزي درزير زمين محل دفتر خود حبس و شكنجه كرده بود. به دنبال آن، «پيام مهاجر» حدود نيمي از مطالب يك شمارهي خود را به شرح جزئيات اين ماجرا و چاپ مقالهي تحت عنوان «صداي پاي فاشيسم» اختصاص داده و ضمن ترتيب مصاحبه با آن شخص ربوده شده، ماجرا را بيش از حد آب و تاب داد. مهمتر از آن اين كه «پيام مهاجر» گزارش مفصل و مستند چند صفحهي، به قلم «جگرن عبدالرئوف احمد صافي» قومندان لواي 30 غند كوهي اسمر را چاپ نمود كه ضمن آن سراسر از خيانت هاي اعضاي حزب اسلامي گلبدين حكمتيار درجريان «تصرف آن غند كوهي» سخن رفته بود . چنين اقداماتي، البته كه توان و تهور ممتاز «كانون مهاجر» درامر اطلاع رساني را نشان ميداد.
كانون مهاجر (همچون ديگر حلقات روشنفكري) از نظر فلسفي اعتقاد داشتند كه آن چه در «افغانستان» اتفاق افتاده، يك انقلاب است; از آن جا كه هر «انقلاب و جنبش لزوماً و به حكم «ديترمينيسم تاريخي» حايز خصلت زايندگي است» پس انقلاب «افغانستان» نيز ناگزير رهبري با كفايت خود را خواهد زاييد. انقلابات موفق دنيا مثال روشن شان بود .
روابط كانون مهاجر با مجاهدين مستضعفين
برخي خيال ميكردند كه «كانون مهاجر» شاخهي فرهنگي مجاهدين مستضعفين است. چنين پنداشتي بيشتر از ناحيهي محافل عقب مانده، به هدف ايجاد جو تقابل و تنش به هدف ايراد ضربه به كانون القا ميشد، كه اساساً صحت نداشت. درجريان سه سال فعاليت علني كانون مهاجر، مذاكراتي جهت ادغام آن دوگروه صورت گرفت، اما موفقيتي دربرنداشت. گويا مشكل اساسي ميان هردو گروه هم وجود نداشت، روابط فرهنگي ميان آن دو جريان همواره حسنه و برادرانه بود، حتي گاهي نشريات مجاهدين دردفتر كانون تهيه و تنظيم ميشد، نشريهي «صف» درحد انبوه به دفتر كانون ميآمد وازآن جا توزيع ميگرديد، عسكر موسوي باعلي پور برادر بودند، فرزندان محسني بهسودي برخي عضو كانون و عدهي عضو مجاهدين بودند …
لكن تفاوتهاي درنحوهي عملكرد هريك مشهود بود. مجاهدين خواهان حضور مسلحانه درميدان جنگ بودند، كانون اساساً براي اين كار ساخته نشده بود. مجاهدين همان حضور مسلحانهي خودرا يك پوآن خيلي بزرگ دانسته وخودرا از ديگر حلقات روشنفكري يك سر و گردن بالاتر ميديدند. آنها خودشان، به خودشان نمرهي 20 ميدادند. اين غرور و خود شيفتهگي مجاهدين تاحد زيادي موجب انزواي آن دربين ديگر حلقات روشنفكري ملي – مستقل ميگرديد .
سازمان مجاهدين مستضعفين
اين «سازمان» درحقيقت يك گروه نظاميگرا بود كه درسال 1358 هم زمان با پيدايش ساير گروههاي تشيع افغاني، درداخل كشور، پابه عرصهي وجود نهاد و به زودي جبهههاي مستحكم جنگي درولايات غزني، ميدان، وردك، باميان و بغلان برپا كرد. آنها با شدت جنون آميز با دولت مركزي و قواي نظامي اتحاد شوروي وارد جنگ شدند و كشتهها دادند. ازآن جا كه اعضاء و رهبري آن سازمان متشكل ازجوانان (اغلب) تحصيل كرده و پرشور بودند كه نسبتاً با اصول فني آشنايي داشتند، درميادين جنگ موفقيت هاي به دست ميآوردند، بعضاً مواد انفجاري را خود ميساختند و به طور موثر ازآن استفاده ميكردند .از دين و مذهب و فرهنگ و فلسفه به مقدار نياز دروادي عمل، برميداشتند (آب به قدري تشنگي) لذا تلقي ايديولوژيك شان فشرده بود. آنها مانند روشنفكران متجدد، يا افراد حوزوي درفكر قيل و قال و كشف و ادراك معاني حقيقي الفاظ نبودند كه امروز يك معني را لحاظ كنند، فردا دوباره برگردند و آن لفظ را از نو معني نمايند. چهرهي شاخص سياسي – نظامي اين گروه «سيد موسي عليپور» برادر بزرگتر سيد عسكر موسوي بود كه «غفوري» نيز خوانده ميشد. او ازمعدود افغانيهايي بود كه دراوايل دههي 1350 درلبنان تعليمات نظامي ديده بود
گفته ميشد مجاهدين مستضعفين مبارزهي سياسي را بسي زودتر آغاز كرده و درسال 1353 وارد فاز مبارزهي مسلحانه شده بود. اين گروه ابتدا موسوم به «مجاهدين ملي»، سپس «جنبش مسلمانان مبارز»، «مجاهدين خلق» و درآخر «مجاهدين مستضعفين» بود كه بخش نظامي آن تحت عنوان «سپاه عاشورا» فعاليت ميكرد . عليپور دراوايل سال 1358 به ايران آمد و مراكزي براي گروه خود درشهرهاي «مشهد» و «تهران» گشود، درتابستان همان سال نخستين شمارهي نشريهي جيبي «جهاد» را تحت عنوان: «ارگان نشراتي سازمان مجاهدين خلق افغانستان» منتشركرد، حرف «الف» دركلمهي «جهاد» به شكل يك شمشير بزرگ درآورده شده بود كه بين دو حرف «هـ» و «د» به روي جلد نشريه خود نمايي ميكرد. چيزي كه امروزه وحشتناك مينمايد و مظهر خشونت و تروريسم است، درآن زمان «جهاد مقدس» و «فضليت» شمرده ميشد. نشريهي «جهاد» تا چهار شماره منتشر شد، سپس ناپديد گرديد . خيلي زود نشريهي ديگري تحت عنوان «پيام مبارز» آغاز به كار نمود كه عنوان: ارگان نشراتي «جنبش مسلمانان مبارز» را به خود اختصاص داده بود و تا سه شماره انتشاريافت. آن پيام مبارز درحقيقت محصول كار مشترك عليپور با سيد غلام حسين موسوي بود. موسوي ارتباط نسبتاً گرم با تعدادي ازروحانيون طراز بالاي ايراني داشت كه درآن موقع درمصادر قدرت قرارگرفته بودند و بعدها جناح چپ «جامعهي روحانيت مبارز» را تشكيل دادند.
شايد بتوان گفت ارتباط ميان عليپور و موسوي را شيخ محمد منتظري باعث شده بود .
آنها دفتري درتهران گشودند و چند ماهي باهم كار كردند، لكن نتوانستند بايك ديگر ادامهي كار دهند. ازاين پس نام «جنبش مسلمانان مبارز» بدون سر و صدا ازبين رفت و عنوان «مجاهدين خلق افغانستان» بارديگر درصحنه ظاهر شد. عليپور درآن موقع سِمت مهمي درسازمان داشت، علاوه بررهبري سازمان مجاهدين، فرمانده نظامي «جبههي آزادي بخش انقلاب اسلامي افغانستان» متشكل از تعداد 10 گروه شيعي مستقر در ايران، به شمول شوراي اتفاق بود. شوراي اتفاق دراين موقع سراسر قلمرو هزارهجات را دركنترل خود داشت. «كانون مهاجر» به طور مستقيم عضو آن جبهه نبود، لكن از آن جا كه درآن موقع با جنبش عاقلي اتحاد داشت، بالواسطه از دور عضو جبهه محسوب ميشد، درعين حال به ريش جبهه هم مي خنديد. آن جبهه يكي چند ماهي بيشتر دوام نياورد و دراثر كار شكني واحد نهضتهاي سپاه از هم پاشيد .
پشتيبان اصلي مجاهدين مستضعفين درايران، شهيد محمد منتظري ـ فرزند ارشد آيت اللّه حسين عليمنتظري بود. سابقهي رفاقت او باعليپور غفوري به سال هاي 1351 ـ52 برميگشت كه شهيد محمد منتظري درآن مواقع در «كابل» به سر ميبرده است. منتظري طي سفري كه به «افغانستان» داشته، درگزارش جامع و مشروحي كه از«كابل» براي آيت اللّه خميني ـ درنجف ـ ميفرستد، شرح مفصلي ازجزييات زندگي افغانيها و نيروهاي سياسي موجود درآن سامان نوشته و ضمن آن عليپور غفوري را بهترين نيرو معرفي ميكند .
منتظري دراين گزارش، سازمان عليپوررا «مستضعفين» معرفي نموده و اقدامات و كمكهاي خود به آن سازمان را درج ميكند. اين گزارش كه درسال 1352 در «كابل» تهيه شده است، تاكيد زياد برپنهان كاري دارد. متن كامل اين گزارش ده سال بعد از آن در كتابي تحت عنوان «زندگي نامهي حجة الاسلام شهيد محمد منتظري» نوشتهي احمد صادقي اردستاني منتشر شد. منتظري در اين نامه اذعان ميكند كه: «تمدن افغانستان داراي سابقهي طولاني است، و قرنها قبل ازتمدن ايران شكل گرفته است.»iii بنا به اظهارات خبرگان اوضاع وقت، ازجمله مقاصد محمد منتظري دراين سفر، جمع آوري نيروي داوطلب براي اعزام به لبنان، به منظور مقابله با اسرايل بود كه به تازگي (جنگ 1967) اراضي وسيعي ازقلم رو اعراب را به اشغال خود درآورده بود .
منتظري دراين سفر موفق شد تعدادي ازجوانان افغانستاني را شكار كرده و آنان را به كويته بلوچستان پاس دهد، تا ازآن جا پاسپورت پاكستاني تهيه نموده و به لبنان اعزام شوند. عاقلي، عليپور و ضامن علي واحدي ازجمله كساني بودند كه درسال 1352 توسط شيخ محمد منتظري به جنوب لبنان و سوريه اعزام گشتند.
درآن موقع ايرانيها درجنوب لبنان موقعيت مستحكم داشتند. كساني چون امام موسي صدر، مصطفي چمران، جلال الدين فارسي، ابوشريف، ابوخطيب، ابوصالح … درآن جا فعاليت داشتند، محمد منتظري مسوول روابط بين الملل اين عده بود. بعد ازپيروزي انقلاب ايران بسياري ازآنان درمقام فرماندهي سپاه پاسداران قرارگرفتند. نقش محمد منتظري درتشكيل سپاه پاسداران برجسته بود، او ازهمان ابتدا يك واحدي درسپاه به وجود آورد تحت عنوان «واحد نهضتها» كه مسئوليت آن را به يار غار خود سيدمهدي هاشمي سپرد .
شيخ محمد منتظري خودرا برادر بزرگتر كليه جنبشهاي روشنفكري و آزادي بخش منطقه ميدانست، او درتابستان سال 1358 برخلاف نظر و سياست دولت مهدي بازرگان، بااستفاده ازنفوذ و موقعيت شخصي خود گروههاي وسيعي ازسراسر كشورهاي جهان سوم رابه «تهران» دعوت نمود و سمينار بزرگ ضد امپرياليستي تشكيل داد، درپايان آن سمينار همگي تصميم گرفتند تابراي شركت درمراسم جشن دهمين سالگرد به قدرت رسيدن جنرال معمر القذافي مستقيماً از «تهران» به طرابلس پرواز كنند، دولت موقت بازرگان اين اجازه را به آنان نداد. (شايد بدان سبب كه دقيقاً دوسال قبل ازآن (تابستان سال 1366) امام موسي صدر طي دعوت رسمي ازسوي جنرال قذافي به ليبي، درآن كشور مفقود شده بود.)
درنتيجه آن گروه كثير ازاعضا و رهبران جنبشهاي آزادي بخش به اتفاق شيخ محمد منتظري و طرف داران داخلي او به مدت چند شبانه روز درفرودگاه مهرآباد «تهران» تحصن نموده و هريك به ايراد نطق هاي مفصل وآتشين درمحكوميت دولت موقت و مشي مهندس مهدي بازرگان پرداختند، دولتي كه درآن زمان شديداً مورد حمايت رهبر انقلاب آيت اللّه خميني ره بود .
نمايندهي «افغانستان» درميان اين جمع «سيدموسي عليپور» بود كه به نوبهي خود بيانيهي مفصل درمحكوميت ممانعت دولت موقت ازپرواز آنها به طرابلس ايراد كرد. متن بيانيه وچند قطعه عكس او درحال ايراد سخن، درشمارهي دوم مجلهي «شهيد» (منتشره درشهريور ماه سال 1358) موجود است. اين مجله كه عمر كوتاه داشت، ارگان نشراتي سازماني تحت رهبري شيخ محمد منتظري بود كه تحت عنوان «سازمان تودههاي جمهوري اسلامي» با عنوان مخفّف «ساتجا» ياد ميشد .
شيخ محمد منتظري درقدم بعدي يك ساختمان بلند منزل و مصادرهي را دراختيار آن جنبشهاي آزادي بخش قرار داد كه درخيان شهيد قرني تهران واقع بود. برسر آن با خط سبز و جلي نوشت: «ساختمان جنبشهاي آزاديبخش» اين ساختمان كه داراي بيش ازيكصد اتاق بود، هريك ازاتاقهاي آن دراختيار يك گروه و حزب سياسي خارجي قرار گرفت. خيلي جالب بود كه درراهروهاي آن مي شد هررقم آدم، تابع هرنوع مذهب و ديانت و تمايلات را ديد .
آنان ازدرياي كارايب تا شرق دوررا نمايندگي ميكردند.ازميان افغانيها گروههاي چون مجاهدين خلق، كانون مهاجر، اسلام مكتب توحيد، گروه توحيدي الحديد و جنبش عاقلي هركدام يك اتاق دراختيار داشتند .
حدود دوسال اوضاع به همين منوال ادامه داشت كه درتاريخ 31 خرداد سال 1360 سازمان مجاهدين خلق ايران رسماً جنگ مسلحانه عليه جمهوري اسلامي اعلام نمود، درحالي كه درمرزهاي غربي ايران نيز جنگ ايران و عراق كماكان جريان داشت. درست يك هفته بعد، درشبانگاه 7 تيرماه همان سال دفتر حزب جمهوري اسلامي واقع درسرچشمهي تهران منفجر شد كه تعداد 72 نفر از نخبگان شامل سران، كارگذاران، مديران ارشد و نمايندگان پارلمان كشور به قتل رسيدند. دربين آنها دو چهرهي فوق العاده مهم وجودداشتند كه يكي سيدمحمد حسين بهشتي (معمار انقلاب) و قاضي القضات وقت و ديگري شيخ محمد منتظري (پاسدار انقلاب) وتئوريسين روابط خارجي آن بودند. اين واقعه نه تنها مسير حركت انقلاب ايران، بلكه خط السير كليه جنبشهاي رهايي بخش (به خصوص افغانيها) را بالكل تغيير داد.
محمد منتظري يك بازيگر ماهر بود، اوبه يارگيريهاي سياسي و استراتژيك درپهنهي سياست باور داشت. برخلاف برخي، معتقد به انعقاد نطفههاي دوستي و دشمني بني آدم درعهد الست نبود; بلكه دوستي و دشمني آدميان را تابع متغيرهاي معين ميدانست. مهم تر ازهمه اين كه او سياست را تابع ايديولوژي نمي دانست، بلكه آن را درچارچوب منافع استراتژيك تفسير ميكرد .
به دنبال اين واقعه، جنبشهاي آزادي بخش او هركدام چمدان خودرا بستند و از ايران خارج شدند، حتي افغانيها: عليپور و رنجبر به داخل كشور رفتند، گروه الحديد به كلي از هم پاشيد، تعدادي از اعضا موثر آن به داخل كشور رفتند و به مجاهدين مستضعفين پيوستند، عاقلي فقط يكي دو سال بعد ازآن زنده ماند. درآخر هم نكته دان به آلمان مهاجرت كرد .
«صف»
طرح نو

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 29
  • اسد
  • 1398
  • 20
  • August
  • 2019
  • 18
  • ذو الحجة
  • 1440

عضویت در کانون