پری (داستان کوتاه) از: سکینه محمدی

خاله اش به بالا پاگرد دوم اشاره کرد و گفت :هنوز دستور نرسیده.

و  خندید.

– مهمان ها کلگی شان امدند؟!

خاله شانه هایش را بالا انداخت و گفت : از مادرت پرسان کن.

سیما به بالا نگاه کرد و لبخند به لبش نشست. مادرش چادرش را دور کمرش گره زده بود و با ملاقه دیگ خورشت را شور می داد. و کنارش هم جواد ایستاده بود. هفته ی پیش جشن نامزدی شان بود. پدرش بعد از نامزدی دعوتی گرفته بود و برادر هایش را دعوت کرده بود. « باید این قهر چند ساله را از بین ببریم.»

پری هم امده بود. چه قدر عوض شده بود. اما او سیما را شناخته بود در همان نگاه اول.

– مگه چند سال همدیگر را ندیدیم؟

– شاید پانزده سال.

و هر دو خندیده بودند.

جاکلیدی که دست دخترک بود روی زمین افتاد و صدای گریه اش بلند شد. سیما جا کلیدی را برداشت و  دست دخترک داد و گفت : چه جیغ های بنفشی می کشد.

خاله اش کومه های دخترک را کشید و گفت :نام خدا. چه قدر هم مقبول است.

سیما بلند شد. دخترک را بغل کرد و پله ها را تیز تیزبالا شد و کنار جواد ایستاد. جواد سرش پایین بود و به سنگ های پله خیره شده بود. سیما با لبخند به جواد خیره شد. سیما دخترک را در بغلش تکان تکان داد و  به طرف پاگرد اول خیره شد.

«حواسش کجاست؟»

از پله ی اول که تا شد دخترک شروع کرد به جیغ زدن.

– سیما این کیه؟

سیما لبخند روی لبش نشست و گفت : اگه گفتی بچه ی کیه؟

جواد نگاهی به صورت دخترک کرد و گفت : بچه ی تو که نیست؟

سیما سرش را پایین انداخت و گفت : خوب معلومه که نیست.

جواد به صورت دخترک خیره شد. نگاه دخترک برایش خیلی اشنا بود. همان نگاه و همان معصومیتی که سال ها پیش دل جواد را در حیاط خانه شان لرزانده بود و رفته بود.

جواد اهی کشید و گفت : نمی دانم. بچه ی کیه؟

سیما دخترک را روی دستش جابه جا کرد و گفت : دختر پری.

جواد با شنیدن نام پری بغض کرد و نگاهی دوباره به دخترک انداخت.

« همان نگاه ! همان چشم ها! »

دخترک را از سیما گرفت . کومه اش را ماچ کرد و گفت : سلام پری کوچولو.

سیما خندید و گفت : نی. نام مادرش پری است.

– چه فرق می کنه؟

و چشمکی به سیما زد.

۸۹/۶/۲۱

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 12
  • دلو
  • 1404
  • 1
  • February
  • 2026
  • 13
  • شعبان
  • 1447

عضویت در کانون