مهاجرت بین المللی؛ واگرایی و همگرایی ملی – حسینعلی امینی (رها)

طرح مساله
كشور افغانستان به خاطر حاكميت استبدادي و نبود دموكراسي و مشاركت اجتماعي در سرنوشت سياسي،
يك كشور استبداد زده و فاقد وحدت و انسجام و هم­گرايي ملي بوده و تا كنون نيز هست. اين مساله باعث شده است كه اين كشور از وا‌گرايي ملي و هم­گرايي قومي رنج برده و
گرفتار جنگهاي ديرين داخلي و نفاقهاي مزمن سياسي، فقر اقتصادي، انحطاط فرهنگي و بحران اجتماعي گرديده و در ميان انبوهي از مشكلات و گرفتاريهاي سياسي، اجتماعي
فرهنگي، امنيتي اقتصادي دست و پا زده و در گرداب مهلك بي هويتي، و بي اعتباري در سطح ملي و بين المللي گرفتار آيد.
از بدو تاسيس كشوري به اين نام و نشان،
مشاركت ملي در عرصه‌هاي مختلف سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي تامين نبوده و تنها يك قوم، كه خود را مالك و صاحب اين كشور مي‌خواندند، حاكم بر مقدرات اين
كشور بوده است. ازين رو احساس ملي در ميان اقوام افغاني تا كنون واقعيت عيني به خود نگرفته و مليت‌ها و قوميتها، هر كدام در جزيره‌هاي قومي و ديوارهاي ذهني خود
محبوس‌اند. اين جزيره‌ها، وحدت، و اين ديوارها فرو نريخته‌اند تا همه باهم و در كنار هم، آهنگ برادري سر داده و سرود برابري و يكرنگي را در فراخناي افق‌هاي تازه با شعر و شعور
بخوانند.
نبود احساس ملي در ميان اقوام افغاني زخم كهنه و درد مزمني است كه بر پيكر خسته و فرسوده‌ي اين كشور سنگيني مي‌كند. تمام اين همه درد و رنج مردم اين
كشور ناشي از همين عامل محوري است كه تضاد و كشمكش‌هاي ممتد و مستمر را به ارمغان آورده و جنگهاي طولاني داخلي را بر كشور تحميل كرده و از كاروان تمدن بشري
عقب مانده و از رفاه اجتماعي، اقتصادي خبري نيست و بازيچه دست بيگانگان گرديده و خود نمي‌تواند مقدرات خويش را رقم زده بر سرنوشت خويش حاكم باشد. منتظر است تا اين
ملت را بيگانگان نجات داده و به سوي تمدن، پيشرفت‌، دموكراسي، آزادي بيان، منطق و عقلانيت سوق داده و نظم اجتماعي را به وجود آورند.
نبود همبستگي ملي و هويت
مشترك سياسي ميان اقوام و مليتهاي ساكن در افغانستان مساله‌ي است كه به عنوان عامل محوري بحرانهاي اجتماعي، سياسي، فرهنگي، اقتصادي در كشور خود نمايي
مي‌كند و پروسه ملت‌سازي در افغانستان تا زمان طالبان اصلا وجود نداشته تا بگوييم كه تمام و كامل شده يا نه؟ آغاز اين فرايند را مي‌توان بعد از سقوط طالبان دانست كه تا هنوز
در آغاز راه هست. اين مقال در صدد است كه تاثير مهاجرت چند دهه اخير را، بر روي همگرايي ملي و ايجاد بستر شكل‌گيري هويت و همبستگي ملي به بررسي و مطالعه نشسته
و عوامل واگرايي اجتماعي را در سطح ملي به بحث مي‌گيرد.
مفاهيم كاربردي
مهاجرت بين
المللي، هويت ملي، واگراي ملي، همگرايي ملي
مهاجرت به معناي عام كلمه عبارت از: «ترك سرزمين اصلي و سكونت در سرزمين ديگر به طور موقت يا دايم»
است اما مهاجرت بين المللي به معناي جا بجايي و كوچيدن مردم ميان كشورهاي مختلف است.
هويت ملي: به معناي پاسخگويي آگاهانه يك ملت به پرسشهايي پيرامون
خود، گذشته، كيفيت، زمان تعلق، خاستگاه اصلي و دايمي، حوزه تمدن، جايگاه سياسي، اقتصادي، فرهنگي، و ارزشهاي مهم هويت تاريخي خود مي‌باشد.
واگرايي ملي:
به معناي آن كنش اجتماعي است كه در اثر عوامل پيدا و پنهان در ساختار اجتماعي و قدرت سياسي حاكم، مانع همبستگي سياسي- اجتماعي و حيات ملي را تهديد
مي‌كند.
همگرايي ملي: بر عكس واگرايي ملي، كنش اجتماعيي است كه ميزان همبستگي اجتماعي را در ساختار اجتماعي و قدرت سياسي، و احساس تعلق ملي را در
ميان گروه‌ها و افراد جامعه ايجاد مي‌كند.
مهاجرت بين المللي مردم افغانستان
سه دهه است كه مردم افغانستان گرفتار
كوچيدن از سرزمين اصلي خود به سوي سرزمين‌هاي ديگر و كشورهاي دورتر و نزديكتر بوده و هستند. دوران مهاجرت مردم افغانستان در كشورهاي همسايه و ساير كشورهاي دنيا،
بخش بزرگي از رخداد و تحولاتي اجتماعي كشور درين سه دهه اخير مي‌باشد. طبيعي است كه اين بخش مهم حوادث اجتماعي كشور، پيامدها و تاثيرات مهم و شگرفي را در
فرايند تاريخي تحولات، سياسي، اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و…. داشته و خواهد داشت.
مهاجرت از ديرباز تا كنون تاثيرگذارترين پديده اجتماعي در حيات اجتماعي جامعه
بشري بوده است. و بشر همواره اقدام به تغيير دادن محيط زندگي چه در محيط طبيعي، و چه در محيط اجتماعي خود كرده است تغيير محيط اجتماعي از طريق دخل و تصرف در
ساختارهاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي امكان‌پذير گشته و تغيير محيط طبيعي علاوه بر دخل و تصرفات در آن، از راه كوچيدن و جا به جايي در مكان صورت گرفته و
مي‌گيرد.
در دنياي امروز، مهاجرت، و جا به جايي و تغيير محيط زندگي، به خاطر رشد وسايل و تكنولوژي، حمل و نقل بسيار گسترده‌تر از گذشته گرديده است. مهاجرت روستا
نشينان، به شهرها، پديده‌ي است كه همگام با رشد شهر نشيني، گسترش‌يافته و در تمام كشورهاي در حال توسعه و جهان سومي، يكي از معضلات اجتماعي به حساب مي‌آيد.
مهاجرت از روستا به شهر مهمترين شكل مهاجرت داخلي محسوب مي‌گردد. اين پديده در كشورهاي كه در حال صنتعتي شدن و تغييرات سريع تكنيكي هستند اتفاق مي‌افتد تا
جايي كه اين جا به جايي‌ها نقش اصلي در توسعه اقتصادي و افزايش درامد سرانه بازي مي‌كند. مهاجرت روستاييها به شهر، اصولا پاسخي به محركهاي اقتصادي است.
براي
بررسي انگيزه‌هاي مهاجرت جغرافيدانان با مشكل رو برو هستند. زيرا قاعده‌ي منسجم براي مهاجرت وجود ندارد. علتها و انگيزه‌ها براي مهاجرتها گوناگون و در عين حال مكمل
يكديگرند. اگر چه آن را مي‌توان در كلي‌ترين وجه به عامل «جاذبه» و «دافعه» در مبدا و مقصد مهاجران، دسته‌بندي كرد.
دلايل مهاجرتهاي داخلي يا بين المللي غالبا اقتصادي
و در برخي موارد سياسي است. به طور معمول عامل اقتصادي تاثير عمده‌ي درين مهاجرتها دارد خواه كوچندگاني كه در جستجويي چراگاه سرسبزتر است يا مهاجرت كارگران
صنعتي و كشاورزي و خانوارهاي روستايي كه دنبال تامين معيشت و بهبود شرايط مادي زندگي خود و آينده فرزندان‌شان صورت مي‌گيرد. علاوه بر عوامل اقتصادي عوامل غير اقتصادي
بسياري نيز در تحرك جغرافيايي موثراند. فشارهاي سياسي، تبعيضات نژادي، قومي، تنگناهاي اجتماعي براي اقليتهاي ديني در طول تاريخ از جمله عوامل غير اقتصادي مهاجرتهاي
بين المللي بوده است.
مهاجرتهاي بين المللي از نظر جمعيتي پر اهميت‌تر از مهاجرتهاي داخلي هستند به طوري كه اين مهاجرتها منجر به كاهش يا افزايش چشمگيري در
جمعيت كشورها. گرديده و ممكن است كه منجر به بروز مشكلات اجتماعي، اقتصادي گردد؛ به عنوان مثال، افزايش مهاجرت كارگران در يك كشور ممكن است موجب تورم كارگر در
بازار كار آن كشور گردد. از طرف ديگر، معمولا مهاجران براي انطباق خود با آداب و رسومي كه برايش نا مانوس مي‌نمايد با مشكلات فراواني رو برو مي‌گردند.
مهاجرت مردم
افغانستان به كشورهاي دور و نزديك، درين سه دهه اخير، عوامل سياسي، اقتصادي، امنيتي دخيل بوده و از دو نوع مهاجرت كوتاه مدت و بلند مدت استفاده گرديده است. اين
مهاجرتها هم بر كشورهاي مهاجر‌پذير تاثيرگذار بوده و هم بر وضعيت سياسي، اقتصادي، فرهنگي مردم افغانستان تاثيرگذار بوده است، كه درين جا به تاثير مهاجرت بر واگرايي و
هم‌گرايي ملي (وضعيت سياسي) پرداخته به بحث مي‌گيرد.
مهاجرت و واگرايي ملي
مهاجرت يك حادثه است كه در زندگي
شخص مهاجر به وقوع مي‌پيوندد. اين پديده مي‌تواند روايت‌گر يك رخداد خوب و هم مي‌تواند بيان‌گر يك فاجعه باشد. اگر مهاجرت اختياري، و اجباري در كار نباشد و مهاجر با آگاهي
اقدام به مهاجرت كرده باشد اين حادثه روايتگر اين واقعيت است كه شخص مهاجر در حدي از رشد و آگاهي رسيده است كه محيطي را كه در آن زندگي مي‌كند مناسب زندگي نيافته
و بايد كوچ نمايد و ازين محيط تباه كننده زندگي دور شده و در جاي ديگر آشيان گزيند. اگر مهاجرت اجباري باشد شخص مهاجر با اجبار سرزمين خود را ترك كرده و راهي ديار غربت
گرديده باشد؛ اين مساله روايت‌گر يك فاجعه است. فاجعه‌ي انسانيي كه آزادي و اختيار را از انساني سلب كرده و او را وادار به ترك سرزمين محبوب خودش كرده است.
مهاجرت مردم افغانستان در سه دهه اخير، عامل تاثير‌گذار در آگاهي بخشي و بيداري از وضعيت سياسي، اقتصادي، فرهنگي، خود بوده است براي اينكه با كشورهاي ديگر آشنايي
پيدا كرده و از وضعيت نا مطلوب و استبداد حاكم بر كشورش و از عدم مشاركت و نقش نداشتن آنان در تعيين سرنوشت خويش آگاه گشته، خواهان پايان يافتن اين وضعيت نا هنجار
گرديده و بر وضعيت و ساختار حاكميت ديرين قومي عصيان كرده است، اين امر موجب گرديد كه واگرايي ملي به شكل بسيار حاد آن آغاز، و جنگهاي داخلي خونبار را رقم زند.

  • چنانچه گفته آمد واگرایی به معنای آن کنش و رفتاری است که موجب برهم خوردن ساختار و نظم حاکم بر جامعه می­­گردد. این واگرایی گاهی در یک گروه اجتماعی کوچک، و
    گاهی در سطح یک واحد سیاسی با حاکمیت مستقل و مشخص می باشد. واگرایی ملی دقیقا به معنای کنش و رفتار گروههایی اجتماعی است که نظم و ساختار موجود حاکمیت
    سیاسی را به چالش گرفته و خواهان وضعیت غیر ازین وضعیت حاکم می­باشند.
    واگرايي در صورتي متصور است كه همگرايي وجود داشته و همگرايي پيرامون يك ساختار
    هويتي شكل گرفته و متولد مي‌گردد زيرا همگرايي به معناي اجزا و عناصر سازنده يك كل، بايد با يكديگر هماهنگ و همگرا باشند و اگر اجزا و عناصر از هماهنگي و هم‌سويي
    برخوردار نباشند، واگرايي خواهد داشت و ساختاري را شكل نداده و اگر ساختاري موجود بوده باشد آن را متلاشي خواهد كرد. واگرايي بايد پيرامون يك هويتي تعريف شود تا پيرامون
    آن، عناصر و اجزايي تشكيل‌دهنده يك كل، گرد آمده و منسجم گردد. در گذشته‌ي كشور ما، با زور و اجبار مردم ساكن در آن تحت يك نظم و ساختار تحميلي گرد آورده شده بود.
    واگرايي و همگرايي ملي، در گرو پيدايش و شكل‌گيري خود آگاهي ملي امكان پذير است. خود آگاهي ملي، يعني خود آگاهي انسان به خودش در رابطه‌اش با كساني كه با آنها
    پيوند قومي، نژادي دارد. انسان در اثر زندگي مشترك با گروهي از مردم، با قانون، آداب و رسوم، تاريخ، پيروزي‌ها و شكست‌هاي تاريخي، زبان، ادبيات و در نتيجه فرهنگ مشترك،
    نوعي يگانگي با آنها پيدا مي‌كند؛ همانطور كه يك فرد داراي داراي يك «خود» است، يك قوم و يك ملت به علت داشتن فرهنگ، يك خود «خود» ملي پيدا مي‌كند. بنا بر اين خود
    آگاهي ملي به معناي آگاهي به فرهنگ ملي، به «شخصيت ملي» به «ما»ي خاص ملي خواهد بود. خود آگاهي ملي از هويت ملي نشات مي‌گيرد و هويت همواره متعدد و متكثر
    است كه در سه رده مي‌توان دسته‌بندي كرد: هويت فردي، هويت جمعي، هويت ملي. هويت فردي يكي از مهم‌ترين مباحث جامعه بشري و بر اساس تعلق خانوادگي ارزيابي
    مي‌شود هويت فردي مجموعه خصايص و ويژگيهاي است كه امكان شناسايي آن فرد را از افراد ديگر فراهم مي‌كنند.
    هويت جمعي يا اجتماعي، نشات گرفته از جايگاه و تعلق
    فرد به جامعه است و انسانها در هويت جمعي خود تعهداتي از قبيل هويت جنسي، هويت صنفي، قومي، طبقاتي، منطقه‌ي، ملي، فرا ملي، دارند. بنا براين اين هويت‌هاي متفاوت
    و گوناگون با هم در تعارض و ناهماهنگي ‌نيست و هر كدام از نظر جايگاه داراي وزن خاص خود هستند.
    هويت ملي بالاترين سطح هويت است كه تعلق يك فرد را به جامعه
    ملي يا دولت- ملت مشخص مي‌كند. انسان‌ها معمولا داراي هويت‌هاي فردي و ملي مشخصي هستند. در ميان نظامهاي اجتماعي، هويت ملي فراگير‌ترين و در عين حال
    مشروع‌ترين سطح هويت است، ليكن انسانها هويتهاي اجتماعي گوناگوني به خود مي‌گيرند. هويت ملي برايند تمام تقديرها و فرايندهايي است كه يك ملت را ‌ساخته و شكل
    بخشيده اند و داراي سه ركن اصلي: خون، خاك، فرهنگ است.
    ملت يك اجتماع معيني از مردم است؛ اين اجتماع نه يك اجتماع قومي و نه يك اجتماع قبيله‌يي است؛ بلكه
    اجتماعي از مردمي است كه به گونه‌ي تاريخي شكل گرفته اند. تاريخ مشترك نقش بسيار اساسي در شكل‌دهي يك ملت دارد اگر تاريخ مشترك و عوامل ديگر در تقدير سرنوشت
    يك ملت نباشد ملتي به عرصه ظهور و بروز نخواهد نشست. تاريخ مشترك در حافظه جمعي خاطرات مشترك و احساس تشابه و آشنايي را درميان افراد به وجود آورده و بستر‌ساز
    پيوند اجتماعي مي‌گردد.
    واژه ملت nation ريشه لاتين داشته و در ابداع نخستين خود، آشكارا بيانگر ايده پيوندهاي خوني مشترك بود. اين واژه از اسم مفعول فعل nasci به
    معناي تولد يافتن مشتق شده است. ازين‌رو اسم لاتين nationem دلالت بر «گونه» يا «نژاد» دارد. اما به مرور زمان و بر اثر جا به جاي جمعيت و اختلاط اقوام و نژادها، اين واژه بار
    معنايي اوليه خود را از دست داد و معناي شهروندان تابع يك حاكميت را به خود گرفت؛ همانطوري كه قوميت Ethnicity از واژه يوناني Ethnos به معناي گروهي با تبار مشترك،
    مشتق شده است. هماهنگ با اين اشتقاق، توافقي كلي در اين خصوص به وجود آمد كه يك گروه قومي به يك چارچوب اصلي انساني، اشاره دارد؛ اما جامعه‌شناسان آمريكايي
    گروه قومي را با يك سنت فرهنگي مشترك و گونه‌ي هويت كه به عنوان يك گروه فرعي در جامعه بزرگ‌تر وجود دارد، تعريف كرده و مورد استفاده قرار دادند.
    مفهوم ملت را خواه
    بر اساس «اصل و نسب» تعريف كنيم يا بر اساس مفهوم ديگر، آشكار است كه هنوز هم با مفهوم نوين آن، تفاوت فاحشي دارد. بنا بر اين انديشه ملت در مفهوم نوين و سياسي
    آن، به لحاظ تاريخي، بسيار جوان است. لغت‌نامه جديد انگليسي چاپ 1908 ميلادي متذكر مي‌گردد كه مفهوم قديمي واژه ملت، موضوع را بر اساس وحدت قومي مورد بررسي قرار
    مي‌‌دهد، در حاليكه كاربرد اخير آن، بيشتر بر وحدت سياسي ملت و استقلال تاكيد دارد. مفهوم ملت به شكل امروزي‌اش مفهومي است تازه كه در قاموس ادبيات سياسي جا باز
    كرده و مورد استفاده قرار مي‌گيرد.
    از آن جاي­ كه افغانستان، كشوري است كه در همه عرصه‌هاي اجتماعي، سياسي، فرهنگي، اقتصادي، فني، تكنولوژيكي و… بسيار
    عقب مانده است تا هنوز ملت، به مفهوم امروزين آن، شكل نگرفته و پا به عرصه هستي نگذاشته است؛ زيرا شرايط اجتماعي، زمينه‌هاي سياسي، بستر فرهنگي و سابقه
    تاريخي فراهم نبوده تا هويت ملي ايجاد گرديده و ملتي با مشخصه و ويژگيهاي امروزين آن شكل گرفته و متولد گردد.
    هويت ملي زماني در يك كشور ايجاد مي‌گردد كه كشور از
    تمام ساكنانش به طور عادلانه نمايندگي كند؛ نامي داشته باشد كه همگي با آن شناخته شوند، فرهنگي كه آنها را از خود بيگانه نكرده بلكه بيانگر نيازها، آرمانها و ارزشهاي
    تاريخي، اجتماعي، روحي آنان باشد، و ساختار سياسي و اقتصادي آن مبتني بر عدل و برابري باشد. تنها درين صورت است كه ميان مليت و هويت ملي و در نهايت هويت فردي
    سازگاري به وجود مي‌آيد.
    در افغانستان نه تاريخ مشترك، نه نژاد مشترك و نه زبان مشترك، نه فرهنگ مشترك، وجود داشته است. به همين دليل هويت ملي بر آمده از
    اراده مردم كه گروه‌هاي قومي در درون آن خود را تعريف كنند هيچ ظهور و پيدايي نداشته است تا همگرايي ملي نمود و پيدايش داشته باشد. تاريخ افغانستان در مناسبات ميان
    اقوام و مليت‌هاي ساكن آن، سراسر ظلم، جنايت، جنگ، خون‌ريزي و قساوت بوده است. حافظه تاريخي مردم افغانستان هر چه در سينه دارد خاطرات تلخ و ناگوار و واگرانه
    مي‌باشد. نام كشور خودش يكي از عوامل واگرايي ملي است؛ زيرا افغان نام قومي است كه بر كشور حاكم بوده و تمام سابقه تمدني، افتخارات باستاني، هويت تاريخي آن را محو
    و نابود كرده و كشور را به نام خود نامگذاري كرده‌اند و قوميتهاي ديگر هرگز خود را در قالب چنين نامي فهم نكرده و تعريف نمي‌توانند بكنند.
    نام كشور كه به نام قومي مصادره
    گرديد حتي تلاش گرديد كه فرهنگ قومي نيز بر فرهنگ باستاني و تاريخي حاكم گردد. تلاش در راستاي حذف زبان دري از ادارات دولتي و مبارزه براي استفاده نكردن واژه‌هاي دري
    در برابر واژه‌هاي پشتو در دانشگاه و…. در راستاي استيلاي فرهنگي قومي بر فرهنگ ملي و تاريخي اين كشور است؛ در حاليكه زبان دري، زبان رسمي و زبان معاملات مليت‌هاي
    ساكن در سراسر دوره اسلامي درين كشور بوده كه به عنوان حلقه وصل و يگانگي در ميان مليتهاي مختلف كشور بود. احمد شاه ابدالي با اينكه پشتو زبان بود با زبان دري شعر
    مي‌گفت و زبان دري را به عنوان زبان رسمي و معاملات دولتي حفظ كرد.
    انقلاب اسلامي و مهاجرت بين المللي مردم افغانستان، واگرايي ملي را در مناسبات اجتماعي
    افغانستان به ارمغان آورد، زيرا ساختار تحميل شده استبدادي دوران گذشته توسط آگاهي و اراده مليت‌هاي ساكن در كشور به چالش كشيده شد و بر اساس الگوي دنياي
    دموكراتيك خواستار برابري و عدالت در مناسبات اجتماعي و حيات سياسي گرديد. بنا براين مهاجرت نقشي بسيار حساس و تاثير‌گذار بر واگرايي ملي ايفا كرده و شالوده فكري
    دنياي بسته و راكد مهاجران، توسط كوچيدن و ارتباط با دنياي باز و آزاد، فرو ريخته و از هم گسيخته است. جنگهاي داخلي دهه هفتاد و ادامه خشونتها توسط طالبان را مي‌توان ازين
    روزنه تحليل و ارزيابي‌نشسته و آن را فهم نمود.
    خواستهاي گروههاي اجتماعي در افغانستان بر اساس مدل و الگوهاي جامعه‌هاي باز و دموكراتيك، متنوع و گاه متضاد گرديده
    است. به همين جهت، جنگ و كشمكش ميان كساني كه افغانستان را همانند گذشته تك صدايي و استبدادي و بر اساس محوريت منافع و حاكميت قومي مي‌خواستند و ميان
    كساني كه در صدد نفي گذشته و نفي استبداد قومي و خواستار برپايي مناسبات عادلانه و برادرانه در روابط اجتماعي و ساختار قدرت سياسي در درون خانه مشتركي به نام
    افغانستان بود، شروع گشته و تا كنون هم ادامه دارد.
    مهاجرت كه در نتيجه انقلاب و برهم خوردن ساختار اجتماعي و نظم عمومي به وقوع پيوست باعث شد كه ساختارهاي
    قبلي و نظم اجتماعي پيشين دو باره نتواند احيا گرديده و زمان به عقب بر گردد. بدين لحاظ استقرار نظم و ساختار جديد و قابل قبول براي مردم هزينه‌بر بوده و نيازمند زمان است تا
    بستر فرهنگي و شرايط اجتماعي آن، فراهم گشته و جامعه‌ي با ساختار خوب و رضايت بخش داشته باشيم.
    مهاجرت و همگرايي ملي
  • منظور از همگرايي ملي، همبستگي ملي است و همبستگي ملي هماهنگي ميان اجزا و عناصر تشكيل دهنده كل نظام اجتماعي است. در جوامع سنتي
    پيوندهاي گوناگوني از قبيله گرفته تا مذهب و حكومت موجب همبستگي جامعه مي‌شد. اما در عصر تحولات صنعتي و تغييرات اجتماعي ميان اجزاي متجانس و همبسته قديم، نا
    هماهنگي به وجود آورده است. ازين رو مساله حفظ همبستگي در سطوح مختلف فرهنگي، اجتماعي، ملي يكي از موضوعات اصلي و مورد علاقه جوامع و نظامهاي در حال گذار
    است. روند نوسازي و صنعتي شدن به فروپاشي پيوندهاي سنتي مي‌انجامد؛ اما پيوندهاي جديد به آساني استقرار نمي‌يابد.
    ازين رو مدتها طول مي‌كشد تا هرج و مرج و
    بحران اجتماعي در يك جامعه‌ي از هم گسيخته مهار، نظم اجتماعي ايجاد و ساختار سياسي شكل گرفته توانايي كنترل اوضاع سياسي، فرهنگي، اقتصادي و…. را پيدا نمايند.
    /> برهم خوردن پيوندهاي اجتماعي سنتي، در كشورهاي در حال گذار ممكن است منجر به يك بحران اجتماعي گرديده و شيرازه نظام اجتماعي را مختل، و جنگهاي طولاني و
    كشمكشهاي داخلي را سبب گردد. ازين‌رو پيمودن مرحله گذار زود، آسان، و بدون پرداخت هزينه‌هاي اجتماعي نمي‌تواند باشد. زمان بايد بگذرد و حوادث متضاد و مختلف اجتماعي
    مدام ايجاد گردد و تجربه‌هاي را موجب گردد تا از دل اين دياليتيك اجتماعي آهسته آهسته سنتز نظم و ساختار جديد به وجود آمده و مستقر گرديده و همبستگي اجتماعي مدرنتر
    متولد مي‌گردد.
    همبستگي اجتماعي وجوه گوناگوني داشته و در ابعاد فرهنگي، اجتماعي، و سياسي، مطرح مي‌گردد. همبستگي يك مفهوم نسبي است و درجات
    مختلفي از آن، در حوزه‌هاي مختلف قابل تصور است. همبستگي اجتماعي در سطح حد اقلي آن هيچگاه از بين نمي‌رود مگر در شرايط بسيار استثنايي، جنگ همه، عليه همه،
    پديدار نمي‌گردد. از سوي ديگر همبستگي كامل به معناي فقدان هرگونه ناهماهنگي، در نظام اجتماعي در عالم واقع رخ نمي‌دهد. بنابراين براي سنجش همبستگي اجتماعي در
    جوامع و نظام‌هاي اجتماعي حدودي نسبي را مي‌توان در نظر گرفت، به اين معنا كه مي‌توان از درجات بالاتر و پايين‌تر همبستگي سخن به ميان آورده و عوامل تاثير گذار درين نوسان
    درجات را بررسي كرد.
    در بدترين شرايط ناهماهنگي اجتماعي نوعي هماهنگي براي برهم زدن هماهنگي وجود دارد. هماهنگي در چنين شرايطي در مقياس كوچك‌تري
    شكل مي‌گيرد. ممكن اين هماهنگي كوچك تبديل به هماهنگي و همسوي كلان‌تر گردد و ممكن است كه از حد موجود خود نيز كوچك‌تر گردد منتها بسيار سخت است كه حد اقلي از
    همبستگي در ميان گروه‌هاي اجتماعي نباشد. خانواده به عنوان واحد اجتماعي اساس همبستگي اجتماعي مي‌باشد. از منظر جامعه‌شناسي و تاريخ، خانواده اولين نهاد بشري،
    ابتدايي‌ترين و كوچكترين جامعه، مي‌باشد. كه همبستگي ميان اعضاي آن محكم و تا حدودي پايدار است كه بر اثر تكثير آن، همبستگي قبيله‌ي شكل مي‌گيرد. همبستگي
    خانوادگي و قبيله‌ي يكي از پايدارترين و قديمي‌ترين همبستگي است. اين همبستگي در بدترين شرايط، نيز از بين نرفته است. لذا حد اقلي از همبستگي همواره وجود داشته
    است.
    عوامل زيادي در ايجاد پيوندهاي اجتماعي در سطح ملي نقش داشته و همبستگي ملي را ايجاد كرده و پايدار مي‌نمايد. اولين عامل خود آگاهي ملي است كه انسان
    بايد به هويت ملي خود اشعار
    و آگاهي پيدا نمايد. اين اشعار و آگاهي محقق نمي‌گردد مگر از طريق تعاملات اجتماعي با ديگران. زيرا همانطوري كه يك فرد از راه تعاملات
    اجتماعي، شناختي از خويش پيدا و بر اثر تجربه اجتماعي و تعامل با ديگران رشد پيدا مي‌كند؛ اعضاي يك ملت نيز با تعامل و ارتباط و شناخت ديگر ملتهاست كه به خود فهمي
    ملي خود دست پيدا كرده و خود ملي‌اش را درك و تعريف مي‌كند.
    مهاجرت از جمله عواملي است كه انسان را به خود آگاهي ملي مي‌رساند و خود آگاهي ملي هويت ملي
    را مشخص مي‌كند؛ اما ميان خود آگاهي ملي و هويت ملي تفاوتهاي ظريفي وجود دارد. خودآگاهي مقوله‌ي ذهني است كه ممكن است با واقعيت عيني فاصله داشته باشد و يا
    نسبتي با آن نداشته باشد. اما هويت، معمولا به وسيله معيارهاي عيني همانند قوميت، مليت، جنس، سن، سن، طبقه، شغل و غيره تعريف مي‌شود. خودآگاهي‌ها در بسياري از
    موارد بر تكيه‌گاههاي هويت عيني استوارند اما در خودآگاهي‌هاي ايديولوژيك – سياسي ممكن است كه چنين ارتباطي وجود نداشته باشد. خودآگاهي يك مقوله‌ي طبيعي و ذاتي
    نيست بلكه ماهيت فرهنگي و تاريخي دارد. خودآگاهي در طي زندگي به دست آمده و احتمالا تحول مي‌يابند.
    ازين‌رو خود‌آگاهي ملي ممكن است كه بر واقعيتهاي عيني
    استوار نبوده و فقط يك سلسله پندارهاي تلقيني و باورهاي تخديري باشد. به هر حال، مهاجرت سه دهه مردم افغانستان نقشي زيادي در خود‌آگاهي ملي ايفا كرده است زيرا مردم
    افغانستان تا زماني كه مهاجرت نكرده و با كشورها و ملتهاي ديگر آشنا نگشته بود؛ احساس اينكه او يك افغانستاني است نداشته و تعلقات وي بيشتر قبيله‌ي‌، قومي، و مذهبي
    بوده است؛ زيرا افغانستان يك جامعه سنتي است و جامعه سنتي هويت جمعي و عامل همبستگي اجتماعي‌اش قبيله، قوم و مذهب است. فردي كه در جامعه سنتي مي‌زييد
    اولين پاسخي كه به كيستي اجتماعي‌اش مي‌دهد اينست كه از فلان قبيله و از فلان قوم و از فلان مذهب است.
    فرد جامعه سنتي بعد از هويت فردي كه عبارت از نام و تعلق
    خانوادگي‌اش مي‌باشد؛ خود را عضو يك قبيله و در سطح كلانتر عضو يك قوم تعريف مي‌كند. مذهب هم بيشتر نمود قومي دارد. به اين معنا كه مذهب جزو هويت قومي است كه
    سبب تمايز يا امتياز بيشتر قوم از ساير اقوام احيانا رقيب مي‌گردد. پذيرش و دفاع مذهب به خاطر حقانيت، عقلانيت، يا سودمند بودنش به حال فرد و اجتماع نيست، بلكه به خاطر
    اينكه جزو عناصر هويت بخش قوم مي‌باشد؛ مورد پذيرش قرار گرفته و پاسداري مي‌گردد.
    ازين‌رو فرد افغاني در درون كشور خود يك افغاني نيست بلكه يك هزاره، تاجيك، افغان،
    ازبك و يا يك فرد شيعه يا سني مي‌باشد. حس همبستگي و تعلق داشتن‌گروهي‌اش در بعد داخلي قومي و بعد خارجي مذهبي است. خودآگاهي ملي و احساس تعلق داشتن به
    ملتي به نام افغان وجود ندارد. اما از زماني كه از كشور پا را فراتر مي‌گذارند او نه به عنوان قومش كه به عنوان و نام قوم حاكم شناخته گرديده و خطاب مي‌گردد. اين مساله فرد
    مذبور را آهسته آهسته آماده پذيرش هويت جديد كرده و مجبور مي‌كند تا خود را با نام و عنوان تحميلي سازگار نمايد.
    فرد مهاجر كه در وطن تعلق گروهي‌‌اش قبيله و قوم و
    وابستگي جهاني‌اش مذهب بود، بر اثر فشار محيط جديد احساس ملي پيدا كرده و تعلق همبستگي مذهبي‌اش در سطح بين المللي كمرنگ مي‌گردد؛ زيرا در مي‌يابد كه او قبل از
    اينكه با هويت مذهبي‌اش شناخته گردد با هويت ملي‌اش شناخته مي‌شود. در تمام كشورها، چه كشورهاي هم مذهب، و چه كشورهاي بي مذهب يا غير هم‌مذهب همه او را
    تابع يك كشور ديگر و بيگانه با خويش مي‌شناسند. وقتي وارد يك كشوري مي‌گردد پرسشي كه با آن مواجه مي‌شود نه پرسش از مذهب و نه قوم و قبيله، بلكه از مليت است. اين
    امر خود به خود هويت ملي را در ذهن شخص مهاجر تقويت كرده و تفكيك وحدت مذهبي را به اساس مرزبندي ملي ميان پيروان يك آيين و مذهب به ارمغان مي‌آورد.
    در دنياي
    جديد مفهوم «ملت» جاي مفهوم «امت» نشسته كه با مفهوم آن، دقيقا همخواني و هماهنگي ندارد. مفهوم «ملت» از دو جنبه با مفهوم «امت» تفاوت دارد: نخست اينكه «ملت»
    وابسته سرزمين مشخصي است كه مفهوم درون مرزي دارد در حاليكه «امت» مفهوم فرا مرزي دارد. دوم اينكه «امت» پديده‌ي است ناشي از گرد آمدن مردمان بر محور يك باور ديني
    ويژه كه جنبه فرا مرزي دارد. «امت» ناشي از يك عامل فرهنگي- ديني است «ملت» پديده‌ي است كه از چند عامل فرهنگي و محيطي حاصل مي‌گردد.
    مهاجر مسلماني كه تا
    هنوز پا را از مرز كشورش بيرون نگذاشته است خود را در قالب امت تعريف كرده و مي‌شناسد؛ اما وقتي وارد كشورهاي ديگر كه فرايند ملت‌سازي شان اكمال گرديده است مي‌گردد
    مي‌بيند كه او يك فرد بيگانه و جزو اين مردم كه زماني يك امت محسوب مي‌گرديد نيست. پيوند امت جاي خود را به پيوند ملت داده و مشابهت در انديشه و باورهاي مذهبي جاي
    خود را به مشابهت در تابعيت و شناسنامه داده است. درين دنيا و فضا او اولين‌بار است كه بيگانگي را احساس مي‌كند. احساس مي‌كند كه در سطح كلان و فراتر از قبيله و قوم، او
    قبل ازينكه يك شيعه يا سني باشد يك افغاني است و مردم دنيا با او بر اساس هويت مذهبي‌اش حساب باز كرده و تعامل نمي‌كنند، بلكه بر اساس هويت ملي‌و اينكه تابعيت كدام
    كشور را دارا مي‌باشد شناخته و رفتار مي‌كنند.
    اين امر، كه زاييده دنياي جديد است فرد مهاجر را كه تا كنون در باورهاي سنتي خود زيسته و همبستگي‌اش را بر معيار
    مذهب و دين، تعريف مي كردند؛ وا مي‌دارد كه واقعيت دنياي جديد را درك كرده و شرايط حاكم بر جهان و روابط بين الملل را فهم نموده و متوجه شوند كه ناگزير است كه هويتي را كه
    هر چند تحميلي و در عين حال از نگاه مذهبي و بينش قرآني قابل قبول نيست، بپذيرد. زيرا با توجه با شرايط جهاني و تقسيم شدن انسانهاي هم عقيده و هم مسلك به ملتهاي
    مختلف و متفاوت و مرزبنديهاي سياسي وجغرافيايي، چاره‌ي جز اين وجود ندارد كه خود را در قالب يك واحد سياسي مجزا با حاكميت سياسي مشخص، تعريف كرده و متعلق به آن
    دانسته و از آن دفاع نمايد.
    ازين‌رو يكي از پيامدهاي مهاجرت درين سه دهه اخير كشور، زنده شدن احساس همگرايي ملي در تعاملات اجتماعي ميان مليتهاي ساكن در
    كشور بوده است؛ زيرا افرادي كه در يكي از كشورهاي دور و نزديك افغانستان مهاجرت كرده‌اند دريافته‌اند كه شرايط جهاني و قوانين بين المللي بر اساس تعلقات مذهبي و
    همبستگي ديني بنا نگرديده و حقوق اساسي كشورها بر مبنا و معيار ديني و مذهبي پايه‌ريزي نشده است؛ بلكه بر اساس و معيار حق شهروندي شكل گرفته و به رسميت
    شناخته شده است. ازين‌رو معيار رفتار دولتها و ملتها نه همبستگي ديني و مذهبي، بلكه همبستگي ملي است.
    دولتها، در دنياي امروز موظف و مكلف به حفظ و صيانت از
    امنيت و معيشت و حقوق شهروندان خود هستند نه آنكه موظف به حمايت و حراست از هم كيشان و هم دينان خود باشند. ازين‌رو مسلمانان مهاجري كه در يك كشوري اسلامي به
    سر مي‌برند به خاطر نداشتن تابعيت آن كشور، از حقوق و مزاياي كه براي يك شهروند (و لو يهود و كافر) در نظر گرفته شده برخوردار نيستند و دولتها خود را ملزم و موظف به
    رسيدگي در امور اين عده از انسانها نمي‌دانند. اين نوع نگاه و برخوردها، احساس بيگانگي را در ميان اعضاي يك ‌كيش و آيين به وجود آورده و فاصله و جدايي را دامن مي‌زند.
    فرجام سخن
    آنچه از مجموع اين نوشتار مي‌توان نيچه گرفت اين است كه مهاجرت افغانستانيها درين سه دهه اخير هم موجب
    واگرايي ملي گرديده است براي اينكه با دنيا و نظامهاي دموكراتيك آشنايي پيدا كرده و خواستار تغيير در سرنوشت سياسي، فرهنگي و…. خويش بر اساس الگوهاي دموكراتيك
    گرديدند كه حاصل آن جنگهاي ممتد و طولاني داخلي بود و هم چنين موجب همگرايي ملي گرديده است؛ براي اينكه تعلق همبستگي مذهبي‌اش بر اساس ساختارهاي بين
    المللي كمرنگ گشته و متوجه خود و منافع ملي خويش گرديده و كنار آمدن با همديگر را، بر اساس منافع مشترك و احساس هم ميهني با توافق روي يك مكانيزم سياسي به اثبات
    رساندند. والسلام
    يادداشتها
    – تقوي، نعمت الله، مباني جمعيت شناسي،ص128 نشر جامعه پژوه و دانيال، چ هفتم، 1383
    تبريز
    -عضدانلو، حميد، آشنايي با مفاهيم اساسي جامعه شناسي،ص602 نشر ني چ اول 1384 تهران
    -عليخاني، علي اكبر، مباني نظري هويت و بحران هويت، ص
    344 نشر جهاد دانشگاهي و وزارت كشور چ اول 1384
    -كلارك، جان اي، اصول و مباني جغرافياي جمعيت، ترجمه و نگارش دكتر مسعود مهدوي، ص184 نشر قومس چ نهم
    1385
    – همان ص 177
    – نيك گهر، عبدالحسين، مباني جامعه شناسي، ص226 انتشارات توتيا چ اول 1383
    – كلارك، جان، پيشين ص 189
    -كوين، بروس،
    مباني جامعه شناسي، ترجمه دكتر غلام عباس توسلي، ص 286 انتشارات سمت چ هفتم 1375
    – مطهري، مرتضي، مقدمهي بر جهانبيني اسلامي، (مجموعه آثار2)
    ص311 چ دوازدهم 1384
    – عليخاني، پشين ص344
    – همان ص 344-345
    – چينسون، جانها و آنتوني اسميت، ملي گرايي، ترجمه مصطفي يونسي و علي
    مرشدي زاد، ص43 پژوهشكده مطالعات راهبردي 1386
    – همان، ص 70
    – همان ص78-79
    – هابس باوم، اريك جي، ملت و مليگرايي، ترجمه علي باش، ص34
    انتشارات مهر دامون، چ اول بهار 1383
    – موسوي، سيد عسكر، هزارههاي افغانستان، ترجمه اسد الله شفاهي، ص 33-34 ناشر: اشك ياس،چ دوم بهار 1387

    فرهنگ، مير محمد، افغانستان در پنچ قرن اخير، ص 635 ج دوم ناشر دارالتفسير چ جديد 1371
    – بشيريه، حسين، عقل در سياست، 789 نشر نگاه معاصر چ اول 1383

    همان ص 789
    – منادي، مرتضي، جامعهشناسي خانواده، ص14 نشر دانژه چ اول 1385
    – درسلد، ديويد و ويليام ام، ويلس، جامعه شناسي، ترجمه مهرداد هوشمند و
    غلام رضا رشيدي، ص 153-154 انتشارات اطلاعات چ اول 1388
    – بشيريه پشين ص802
    – مجتهدزاده، پيروز، جغرافياي سياسي و سياست جغرافيايي ص 61-62
    انتشارات سمت 1384 تهران
  • طرح نو

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 5
  • ثور
  • 1398
  • 25
  • April
  • 2019
  • 19
  • شعبان
  • 1440

عضویت در کانون