مهاجرت و تندروی مذهبی در افغانستان : علی رضا شریفی

روزنه
از همان ابتدای تماس روز افزون مسلمانان با دنیای جدید و متمدن غرب، این سوال به صورت جدی در میان اندیشمندان مسلمان مطرح شد که: چرا دنیای غرب این قدر پیشرفته و متمدن است و دنیای اسلام، این قدر عقب مانده؟ این سوال در کشورهای که تماس بیشتری با غرب داشتند، مثل مصر، ترکیه و ایران به صورت جدی­تر و زودتر مطرح شد. موضوع اصلی، عقب ماندگی و انحطاط مسلمانان نسبت به غرب بود. برای این معضل، نسخه­های مختلفی پیچیده شد؛ عده­ی چاره­ی کار را در «سراپا غربی شدن» دانستند. عده­ی «بازگشت به گذشته درخشان و سنت سلف صالح» را درمان درد تشخیص دادند و گروه سوم گفتند که: «امر بین امرین» بهترین چاره­ی درماندگی است. علاوه بر عالم تيوري و چاره سازی نخبگان، در عمل نیز راه­های مشابهی پیموده شد. به طور کلی مساله اصلی دنیای اسلام در دو قرن اخیر، همین مساله­ی سازگاری یا عدم سازگاری با دنیای متمدن غرب بوده است. لذا هرچه تماس با غرب بیشتر و ارتباطات فراگیرتر شده است، این مساله به صورت حادتری جلوه گر شده است. آنچه امروز «تندروی مذهبی» نامیده می­شود، ناشی از همین مساله است. خلاصه اینکه ما در تمام جهان اسلام با پدیده­ی به نام «بنیادگرایی» یا «تندروی مذهبی» مواجهیم که شروع قرن 21 با حوادث ناشی از این پدیده توام بوده است.
افغانستان از جمله کشورهای است که پدیده تندروی مذهبی در آن، در اواخر قرن بیستم به اوج خود رسیده است. حال سوال است که در کنار عامل فوق که باعث بازگشت افراطی به گذشته درخشان اسلامی در تمامی کشورهای اسلامی گردید، چه عاملی باعث تشدید این مساله در افغانستان گردیده است؟ یعنی عامل تسریع کننده و شتاب دهنده تندروی مذهبی در افغانستان چه بوده است؟ در این تحقیق، «مهاجرت» به عنوان یکی از عوامل تندروی مذهبی در نظر گرفته شده و فرضیه ذیل به آزمون گذاشته خواهد شد: «مهاجرت میلیونها انسان به کشور پاکستان و اقامت نسل دوم مهاجران در اردوگاهها و تحصیل در مدارس دینی پاکستان، باعث گردید که سنت دیرینه تساهل مذهبی که ناشی از نفوذ تصوف بود، به تندروی و افراط گرایی مذهبی تغییر جهت داده و به ظهور طالبان بیانجامد.» مفروض ما در این تحقیق این است که: «طالبان در قالب هیچ یک از گرایش­های ماقبل خود نمی گنجد.» بنابراین، ابتدا به وضعیت مذهب و گرایشهای مذهبی قبل از ظهور طالبان می پردازیم؛ سپس نحوه پیدایش و گسترش غیر منتظره­ی آن را مرور می کنیم. در نهایت به تحلیل تاثیر مهاجرت در پیدایش این گروه، می پردازیم.
وضعیت مذهب و گرایشهای مذهبی قبل از ظهور طالبان
افغانستان، همواره با مدارا و تساهل مذهبی شناخته شده است. علی­رغم در گیریهای شدید قومی و قبیله­یي، این کشور، کمتر شاهد درگیری مذهبی بوده است. در حال حاضر نیز رابطه مسالمت آمیزی که میان مذاهب موجود در افغانستان وجود دارد، در هیچ کشور اسلامی نظیر ندارد. مهم ترین دلیل این تساهل، نفوذ دیرینه تصوف در افغانستان است.
تصوف ظاهر را در برابر باطن قرار داده برای تکامل روحی و شهود عرفانی اذکار و اوراد مخصوص دارند. «بسیاری از علما به یک فرقه صوفی وابسته است.» (روا، 1379: 66). فرهنگ مردم افغانستان با تصوف پیوندی ناگسستنی دارد. «پیوند میان ادبیات فارسی و تصوف در افغانستان پیوندی است بسیار قوی و این بویژه به دلیل وجود نویسندگان محبوبی چون خواجه عبدالله انصاری، جامی هروی و رومی بلخی است.» (همان، 67) تصوف در افغانستان دو گونه است: یکی، تصوف «سنتگرا» و دیگری، آنچه الیویه روا «تصوف مارابوتیسم» می­نامد. در تصوف سنت گرا «پیر» در عین حال «عالم» اسلامی نیز هست. تصوف با بسیاری از احکام و ظواهر شریعت سازگاری دارد. آنان برای تمایز، خود را پیروان «طریقت شریعتی» می­نامند. «آنها در شمال کشور مستقر هستند و پیروان خود را از میان بورژوازی سنتگرا و باسواد، صنعتگران و کارمندان، نیز در میان روستايیان اطراف شهرهای با فرهنگ قدیمی(هرات، کابل، میمنه، و مزار شریف) بر می­گزینند.»(ص68)
تصوف مارابوتیسم با شریعت سازگاری چندانی ندارد. «پیر» معمولا یک فرد غیر عالم است که به صورت موروثی به این مقام نايل می­شود. این نوع تصوف بیشتر در جنوب و در مناطق قبایلی که فردیت رشد کمتری دارد، طرفدارانی دارد. پیروان این نوع تصوف به صورت دسته­جمعی و قبیله­ی از خانواده­ی مقدس تبعیت می­کند. تصوف در افغانستان در سه فرقه متبلور شده است: تصوف قادریه، تصوف نقشبندیه و تصوف چشتیه. این سه فرقه در شهرهای مهم افغانستان طرفداران زیادی دارد. فرقه قادریه توسط عبدالقادر گیلانی(قرن ششم هجری) تاسیس شد که در بغداد مدفون است. این فرقه در بغداد که جزو امپراطوری عثمانی محسوب می­شد، مخلصینی از جهان اسلام را می­پذیرفت. در قرن شانزدهم این فرقه در هند مستقر شد. در آنجا پشتونهای غلزایی از مریدان این طایفه گردید. در راس هرشعبه از فرقه قادریه، یکی از نوادگان عبدالقادر به عنوان «پیر» قرار دارد. حضرت نقیب صاحب پدر احمد گیلانی در دهه 1920 از بغداد به چهارباغ ننگرهار مهاجرت کرد. پس از او، که در سال 1947 فوت کرد، پسرش سید احمد گیلانی معروف به «افندی جان» به عنوان «پیر» فرقه برگزیده شد. وی با خانواده سلطنتی ازدواج نموده و بدین سبب فرقه به قدرت حاکم نزدیک شد. تصوف این فرقه بیشتر از نوع مارابوتیسم است و در میان قبایل جنوب طرفدارانی زیادی دارد.
فرقه نقشبندیه، توسط بهاوالدین نقشبند(1318- 1389) در بخارا بنیاد نهاده شد. این فرقه در افغانستان طرفداران زیادی دارد و در آن دو گرایش وجود دارد: شعبه غربی و شمالی کشور با مهد فرقه، آسیای مرکزی، ارتباط دارند. شعبه دیگر که در قندهار و شرق افغانستان نفوذ دارد، به خانواده مجددی، از اعقاب شیخ احمد سرهندی وابسته­اند. این خانواده در اواخر قرن 19 از هند به کابل مهاجرت کردند. آنان در منطقه «شوربازار»» یک مدرسه و یک خانقاه احداث کردند و در حوادث اخیر افغانستان نقش بسیار تعیین کننده داشته­اند که نمونه بارز آن احراز مقام ریاست جمهوری بعد از سرنگونی کمونیستها بوده است.(همان، 72)
فرقه چشتیه که توسط مودود چشتی(1142- 1236) بنیان نهاده شد، فرقه­ی است که در افغانستان از نفوذ کمتری برخوردار است. این فرقه، نمونه­ی بارزی از فرقه تصوف «طریقت شریعتی» است و مدارس متعددی دارند. (همان، 73)
در قرن بیستم که افغانستان شاهد تحولات عظیم اجتماعی بود، گرایشهای مذهبی متعدد، در این کشور پدید آمد. اما نقش دیرینه تصوف همیشه باعث نوعی تعامل و تساهل در میان گرایش های مذهبی بوده است. احزاب و گرایشهای جهادی نیز متاثر از گرایشهای مذهبی بوده و بر اساس شکاف مذهب از هم متمایز می شده­اند.
بر این اساس، می­توان گرایشهای مذهبی در افغانستان را به «بنیاد گرایی»، «سنتگرایی» و «اسلام گرایی» (اسلامیسم) تقسیم کرد. البته برای این مفاهیم تعریف واحد و همه پسند وجود ندارد. اما تعریفی که از آنها ارايه می­شود برای توضیح جنبشها و گرایشهای موجود در افغانستان به حد کافی روشن کننده است. الیویه روا گرایشهای مختلف مذهبی مجاهدین را «بنیادگرا»، «سنتگرا» و «اسلام گرا» معرفی می­کند. بنیادگرا به کسانی گفته می­شود که خواهان بازگشت به متون مقدس(کتاب و سنت) هستند. اکثر علمای افغانستان بنیادگرا محسوب می­شوند. «عالم در
معنای دقیق و محدود کلمه یک بنیادگرا است: او می­خواهد به متون بازگردد و به اعمال شریعت.» (الیویه روا، 1369: 81) آنان در صدد به دست گرفتن قدرت نیستند، بلکه نهایت آرزوی آنان این است که مشروعیت قدرت حاکم از اسلام و علما باشد. «برای اینکه قدرت حاکم مشروعیت داشته باشد تنها یک شرط باید رعایت شود: باید از اسلام دفاع کند و بنابراین باید مورد تاييد علما باشد و از شریعت اسلامی متابعت کند.» (الیویه روا،80) بنیادگرایی علمای افغانی ریشه در مکتب شبه قاره هند و تصوف دارد. به طور خلاصه بنیادگرایی چند ویژگی دارد: یک، بازگشت به کتاب و سنت؛ دو، نقش علما در تفسیر متون مقدس؛ سه، نداشتن ايديولوژي سیاسی و عدم تلاش برای به دست گرفتن قدرت؛ نهایت سعی آنان مشروعیت بخشیدن به حاکم است که در مقابل آن، حمایت از شریعت را، از حاکم خواستار هستند.
مفهوم دیگر، «سنتگرایی» است. سنتگرایی مانند بنیادگرایی در آرزوی بازگشت به سنت است اما این سنت لزوما دینی نیست. «بدیهی است که در سرتاسر کشور افغانستان، اسلام تنها سیستمی نیست که ضوابط آن بر جامعه حاکم است. گرچه قوانین دولتی، قوانین متعلق به خارج از جهان روستا است ولی عرف و عادت و خرافات- که غالبا ریشه در قبل از اسلام دارند- در همه جا وجود دارد. هم چنین نهادهایی به وجود آمده و گسترش یافته­اند که هیچ پیوند مستقیمی با شریعت اسلام ندارند(انجمن ریش سفیدان، میرآب و غیره)، و به ویژه یک حقوق عرفی روستایی، پیچیده، ولی دقیق، به تدریج نضج گرفته است.»(روا، 61) سنت و قوانین عرفی در میان اقوام غیر پشتون، خیلی کمرنگ است اما در میان قبایل پشتون، سنت و قوانین عرفی به وفور مشاهده می­شود. «در مناطق ایلاتی وضع به گونه­ی دیگر است؛ در این مناطق واقعا قوانین موضوعه وجود دارد: مجموعه قوانین ایلاتی(پشتونوالی) و نهادها (جرگه)؛ پشتونوالی هم یک ايديولوژي و هم یک حقوق عرفی است که دارای ضمانت اجرایی و نهادهایی است که آن را اجرا می­کند. قدرت قبیله­ی در واقع قدرتی غیر مذهبی است و در زمینه حقوقی مجموعه قوانین ایلی و شریعت به وضوح با یگدیگر در تضادند.»(روا، 1369: 62) در کنار پشتونوالی یا قوانین موضوعه قبیله­يی که قوانین مسلط در میان قبایل هستند، قوانین اسلامی نیز وجود دارد. اما بیان احکام اسلامی نه با «علما»، بلکه با «ملای دِه» است. بین عالم که صاحب نظر در مسايل دینی بوده و در مرکز مهم اسلامی تحصیل کرده است با ملای دِه که معلومات اندک اسلامی دارد تفاوت آشکار وجود دارد. اسلام ملای ده معجونی است از اسلام، سنت قبیله­يی و خرافات. «ملای ده متعلق به روستاست ونه جامعه روحانیت؛ او عضو یک گروه متشکل نیست و هیچ ارتباطی با مقامات بالای روحانیت (علما) ندارد و از آنها هیچ نوع کمک مالی یا پست و مقامی دریافت نمی­کند. اهالی ده خود از طریق توافقی ضمنی، کسی را که به لحاظ تقوی و دانش سرآمد دیگران است به این مقام بر می­گزینند. او غالبا عضو خانواده‌های است که به طور سنتی ملای ده را در دامان خود می­پروراند «موردی که در نواحی ایلاتی، جایی که ملا، تقریبا به یک کاست حرفه يی تعلق دارد، به وفور دیده شده
است.» (روا، 57-58). ملای ده در میان قبایل، شغلی پست شمرده شده و در زمره آهنگران، دلاکان و دیگر مشاغلی است که معمولا افراد بیگانه و غیر عضو قبایل، آنها را به عهده دارد.
بنا براین سنتگرایی دارای مشخصات ذیل است: یک، بازگشت به سنت و آداب و رسوم گذشته که لزوما اسلامی نیست؛ دو، وجود ملای ده (نه عالم و روحانی) برای بیان سنت و احکام اسلامی؛ سه، وجود سلسله مراتب قبیله‌يی و اصل و نسب خونی؛ مفهوم سوم، «اسلام گرایی» است.
اسلام گراها بازگشت به متون(قرآن و سنت) دارند اما نه به شیوه بنیادگراها، بلکه آنان از اسلام به عنوان ايديولوژي سیاسی استفاده می­کنند. «اسلامیستها طرز تفکر غربی را، حتی اگر شده برای انکار آن، پذیرفته­اند، حال آنکه علما (بنیادگراها) بدون قید و شرطی آن را نادیده می­گیرند. اسلامیسم در وهله اول یعنی عقیده به لزوم آشنایی با برداشتهای نوین… اسلامیستها از اسلامِ گذشته به اسلام کنونی و روزمره- بنابراین به اسلام به عنوان یک فرهنگ- نمی­روند، بلکه به تفکر سیاسی گذر می­کنند. به عقیده بسیاری از آنها از طریق سیاست است که می­توان به مذهب بازگشت نه از طریق اعتقاد.
علما، سیاست را از روی رابطه حقوقی تعریف می­کنند: دولت چیزی است که روابط حقوقی میان مسلمین را تضمین می­کند؛ مسلمین هستند یا بهتر بگوییم امت اسلامی است که پایه و اساس تفکر سیاسی راتشکیل می­دهند. سیاست همان قضاوت است که توسعه یافته. از نظر اسلامیستها ماهیت دولت است که ماهیت جامعه را معلوم می­دارد و از این روست که میان دولت مسلمان و دولت اسلام گرا قايل به تمیز است و این چیزی است که یک عالم آن را قبول ندارد. … بنابراین واژه ايديولوژي به کار توصیف این برداشت متفاوت از مساله دولت می­آید.»(روا، 123-124)
ویژگی دیگر، مربوط به خاستگاه اسلام­گراها هستند که متفاوت از علمای بنیادگرا می­باشد. چنانکه دیدیم ریشه بنیادگرایی به مدارس دیوبند و سنت تصوف بر می­گردد. اما اسلام­گرایی به انجمن اخوان المسلین مصر بر می­گردد. «پدیده اسلام گرایی در افغانستان پدیده­ی تازه است و بیش از آن که به بنیادگرایی هندی (علی­رغم اهمیتی که مودودی در این مهم دارد) وابسته باشد زیر نفوذ اخوان المسلمین مصری است.»(روا،110) تفاوت بسیار مهم دیگر اسلام گرایی و بنیادگرایی در این است که «اسلامیستها تقریبا همگی محصول شبکه مدارس حکومتی هستند: خواه مدارس علمی، خواه مدارس علوم دینی.» در حالیکه بنیادگراها بیشتر علمایی هستند که در مدارس سنتی غیر دولتی یا در مراکز دینی شبه قاره تحصیل کرده­اند. به طور خلاصه اسلام گرایی دارای مشخصات ذیل است: یک، داشتن ايديولوژي سیاسی؛ دو، عالم دینی نبودن بسیاری از اسلام گراها: تحصیل در مدارس دولتی دینی و غیر دینی. سه، الهام از اخوان المسلمین مصر نه مکتب دیوبند هند. خلاصه اینکه علی رغم گرایشهای مذهبی فوق که در قرن بیستم پدیدار شده است، نقش تصوف در سنت مذهبی افغانستان باعث شده که در میان تمامی گرایشها، نوعی تعامل، تساهل و ملایمت وجود داشته باشد.
طالبان از ظهور تا سقوط
علی رغم تساهل مذهبی که در طول تاریخ در افغانستان حکم فرما بوده است، در دو دهه آخر قرن بیستم، این کشور شاهد پیدایش گروه جدیدی به نام طالبان بوده است که تندروی مذهبی را به اوج رسانده است. لذا قبل از پرداختن به نقش مهاجرت در این تحول مذهبی، لازم است به کیفیت ظهور و تسلط طالبان بر افغانستان مرور کوتاهی داشته باشیم.
در سال 1376(12 و 13 اکتبر 1994م) وقتی گروههای مختلف مجاهدین به شدت بر سر تقسیم قدرت در حال نزاع بودند، ناگهان خبرگزاریهای مهم جهان ظهور گروه جدیدی را به نام «طلبه­ها» یا «طالبان» در ولایت قندهار واقع در جنوب غربی افغانستان و کنار مرز ایالت بلوچستان پاکستان، خبر دادند. قندهار، اولین پایتخت امپراطوری پشتونها، در دست نیروها و قوماندانهای حزب اسلامی حکمتیار قرار داشت.
یکی از اعضای حزب اسلامی یونس خالص که در جهاد علیه روسها یک چشمش را از دست داده بود، در یکی از محلات قندهار به نام «سینگسار» در مدرسه­ی مشغول تدریس علوم دینی به طلبه­ها بود: ملا محمد عمر 38 ساله. «مدرسه ملا عمر، آلونک گلی کوچکی است که … کف آن خاکی است و فقط چند تشک برای خوابیدن طلاب روی آن پهن شده است»(احمد رشید، 1379: 49) «در بهار 1994م ساکنان محله «سینگسار» برای شکایت از یک قوماندان، نزد ملا عمر آمدند. آنها اظهار داشتند که یکی از قوماندانان دو دختر جوان را ربوده، سرهایشان را تراشیده و پس از بردن در یک پایگاه نظامی، مورد تجاوز قرار داده­اند. ملا عمر با جمع آوری 30 طالب که تنها 16 میل اسلحه داشتند به پایگاه قوماندان مذکور حمله نموده و پس از آزاد کردن دختران، فرمانده­ی جنایتکار را از لوله­ی تانک حلق آویز کردند.»(همان، 51) چند ماه بعد حادثه­ی دیگری در قندهار روی داد؛ این بار موضوع نزاع، پسر بچه­ی بود که دو قوماندان، خواهان او بودند. کار به نزاع و خون ریزی کشید و چندین نفر کشته شدند؛ این بار نیز مردم دست به دامن ملا عمر و طلبه­هایش شدند و آنان، پسر بچه را نجات دادند
هم زمان با این حوادث قندهار، در پاکستان حزب جمعیت العلما که به تندروی اسلامی شهرت دارد، با حزب مردم به رهبری بی نظیر بوتو، در ايتلافی، قدرت را به دست گرفتند. مولانا فضل الرحمان رهبر جماعت العلما ریاست کمیته دايمی مجلس ملی پاکستان را در اختیار گرفت.(احمد رشید، 1377: 115) نصر الله بابُر که یک پشتون درانی بود وزارت کشور را در دست گرفت و ISI بعد از سالها کمک به حکمتیار، از عدم توفیق او بر دستیابی به رهبری افغانستان، کم کم از او قطع امید می­کرد. در چنین شرایطی، پاکستان با مسدود بودن شاهراه سالنگ که جنوب افغانستان را به شمال و آسیای میانه وصل می­کرد، در صدد برآمد تا راه جدیدی برای دست یابی به بازار های اسیای میانه پیدا کند. آنان راه قندهار- هرات- ترکمنستان را به طور آزمایشی انتخاب کردند. لذا کاروانی مرکّب از 30 کامیون از مرز «چمن»، واقع در سیستان و بلوچستان، وارد خاک افغانستان شد. این کاروان به دست «امیر لالَی» یکی از فرماندهان حکمتیار توقیف شد.(همان،21) رهایی این کاروان پاکستانی نیز، نیازمند عملیات رابین هود قندهار (ملاعمر) بود؛ آنان طی عملیاتی، کاروان پاکستانی را نجات دادند و در اولین عملیات جدی، شهرک مرزی «اسپین بلدک» را تصرف کردند و مقداری مهمات نظامی به دست آوردند.
طالبان پس از تصرف شهر مرزی اسپین بلدک، در مدت کمتر از 24 ساعت شهر قندهار را نیز
تصرف کردند. وقتی قندهار به دست این طلاب و رهبران آن سقوط کرد، مجاهدین درگیر در کابل بازهم قضیه را چندان جدی تلقی نکردند. اولین ملاقات سران طالبان(ملا ربانی) با دولت ربانی صورت گرفت و دولت ربانی برای طالبان، کمک ماهانه­ی از خزانه دولت، در نظر گرفت.( همان، 52) از سوی دیگر، ملاقاتی با اسماعیل خان والی نیمه مختار هرات صورت گرفت که سه ولایت غربی(هرات، فراه و نیمروز) را در اختیار داشت؛ بعد از سقوط قندهار و ایجاد نظم و آرامش در آن، افسانه شکست ناپذیری و امنیت ایجاد شده توسط طالبان، در همه جا پیچید. آنان با استفاده از این فضا، دو ولایت شمالی قندهار، ارزگان و زابل، را بدون شلیک حتی یک گلوله تصرف کردند. در هردو ولایت فرماندهان نظامی که از حمایت رهبران درگیر در کابل قطع امید کرده بودند با برافراشتن پرچم سفید، همراه مردم از طالبان استقبال کردند. هم­زمان، طالبان به سوی ولایت جنوبی هلمند(هیرمند) پیشروی کردند. هلمند که بیش از 50% خشخاش افغانستان را تولید می­کند، تحت کنترل غفار آخوند زاده و قبیله اش بود. آنان به خاطر سود مزارع حاصلخیز هم که شده، در برابر طالبان مقاومت کردند، اما بالاخره با رشوه، تطمیع و دادن پولهای کلان به فرماندهان- روش مؤثری برای خریدن قوماندانان محلی که بعدا طالبان از آن زیاد استفاده کردند- ولایت هلمند به دست طالبان افتاد.
طالبان با فتح ولایت هلمند اینک به دروازه امپراطوری اسماعیل خان رسیده بود. «دلآرام» در 115 کیلومتری هرات حکم دروازه سه ولایت تحت کنترل اسماعیل خان را داشت که به دست طالبان افتاد. طالبان که اینک علاوه بر نصر الله بابر وزیر کشور و جماعت العلما، نظر مساعد ISI را نیز جلب کرده بود، با هزاران نیروی جدیدی که با مساعدت پاکستان توسط اتوبوسهای این کشور، از مرز می­گذشت، هرروز بر قدرتش افزوده شده و مناطق بیشتری را تصرف می­کرد. آنان همزمان با پیشروی به سوی غرب و هرات، پیشروی به سوی شرق و کابل را نیز ادامه دادند. در این مسیر، اولین ولایت میان قندهار و کابل، غزنی(غزنین) بود. تصرف ولایت غزنی نقطه عطفی در روند پیروزی آنان محسوب می­شد. حکومت ربانی از سقوط غزنی به دست طالبان و تضعیف حکمتیار به شدت خوشحال شد و رادیو کابل اعلام کرد که غزنی با حمایت نیروهای دولتی، به دست طالبان افتاد(انتونی دیویز، 1377: 80) بعد از آن، طالبان در یک نبرد سنگین در تاریخ 9 و 10 فوریه(فبروری) ولایت وردک و مرکز آن، میدان شهر، را تصرف کردند. طالبان، بلافاصله به سوی ولایت لوگر که در جنوب غربی و 35 کیلومتری کابل قرار دارد حرکت کردند. آنان نیروهای
حکمتیار را، که به شدت از سوی دولت ربانی نیز تحت فشار بودند، از چهار آسیاب به «سروبی» در ولایت ننگرهار، جنوب کابل، فراری داده ولایت لوگر را تصرف کردند. دولت ربانی که در این زمان نیز، تمام فکرش معطوف حکمتیار بود، از شکست و فرار فضاحت بار او به دست طالبان، از شادی در پوست نمی­گنجید(همان، 83).
در اواخر زمستان و بهار 1995م طالبان بر دروازه های کابل بودند. دولت ربانی بازهم به جای
فکر اساسی در مورد طالبان، تلاش کرد تا کار مخالفین خود را یکسره کند. حکمتیار به سروبی عقب نشینی کرده بود، دوستم محل استقرارش در شمال و دور از دسترس بود، فقط حزب وحدت شیعی بود که در غرب کابل بین طالبان و نیروهای مسعود حایل شده بود. حزب وحدت که حدود نصف کابل را در اختیار داشت در برابر چندین حمله­ی نیروهای سیاف با پشتیبانی مسعود، مقاومت کرده بود. اما این بار در منگنه طالبان و مسعود- سیاف، گیر کرده بود. در چنین شرایطی با توجه به افسانه­ی شکست ناپذیری طالبان، حزب وحدت سه راه پیش رو داشت: مقابله­ی هم زمان با طالبان و مسعود؛ اتحاد با مسعود علیه طالبان؛ و اتحاد با طالبان علیه مسعود. راه اول برای حزب وحدت امکان نداشت؛ زیرا با کنار رفتن حکمتیار، نیروهای حزب وحدت توانایی مقابله در دو جبهه را نداشتند. راه دوم را مسعود کاملا مسدود کرد؛ زیرا وقتی حزب وحدت را در منگنه دید تلاش کرد قبل از رویارویی با طالبان، حساب گذشته را با حزب وحدت کاملا تصفیه کند.
«تا اواخر فوریه، مسعود بیشتر در صدد آن بود که وقت کافی پیدا کند تا به حساب بقیه دشمنانش در داخل کابل برسد؛ به ویژه حزب وحدت شیعی مزاری و بقایای دوستُم در کابل که به جنوب غرب شهر نفوذ کرده بودند و اینک پس از عزیمت حکمتیار، آسیب پذیر شده بودند. مسعود با این دیدگاه، موضع صلح آمیزی نسبت به طالبان گرفته بود؛ پس از فرار حکمتیار از چارآسیاب، نیروهای دولتی بلافاصله این منطقه را اشغال کردند اما به تقاضای طالبان، این پایگاه به علاوه چند موضع کوهستانی اطراف آن به آنها(طالبان) واگذار گردید. حتی طبق گزارشها، تکنیسین­های دولت برای ترمیم هواپیمای 17- MI با طالبان همکاری کردند»(همان، 86)
همکاری مسعود با طالبان و حمله شدید به مواضع حزب وحدت، مزاری را هرچه بیشتر به سوی اتحاد با طالبان کشاند. این اتحاد، به چند دلیلِ موجه صورت گرفت: اول، اینکه «در 6 مارس مسعود حمله همه جانبه را علیه حزب وحدت آغاز کرد… . این حمله دو روز به طول انجامید و صدها کشته و زخمی به جای گذاشت»(ص 87). دوم، اینکه «طالبان ضمن پیشروی خود در اُرُزگان و غزنی- دو ولایت که شیعیان اقلیتهای مهمی را تشکیل می­دهند- رفتار آشتی جویانه­ی با شیعیان داشتند، تا حدی که مجاهدین شیعه را خلع سلاح نمی­کردند در حالی که سنی­ها را خلع سلاح می­کردند»(ص86). طالبان بعد از اتحاد با مزاری، بر خلاف پیمانهای خود، مزاری و چند تن از نزدیک ترین یارانش را دستگیر و به شهادت رساند.
در همان زمان که نیروهای طالبان در اطراف کابل متوقف شده بودند، پیش‌روی آنان به سوی
غرب و جبهه متحدِ خود مختار دولت ربانی، یعنی اسماعیل خان، ادامه یافت. بعد از نزدیک شدن طالبان به هرات، در روز سه شنبه 5 سپتامبر اسماعیل خان با چند تن از فرماندهان ارشد خود بدون اینکه به نیروهایش خبر دهد، هرات را به مقصد مرز ایران ترک نمودند. اولین شهر فارسی زبان با فرهنگ متفاوت، به دست طالبان افتاد. آنان با تعطیلی مدارس، حمام زنانه و منع زنان از کار، اعتراض جهانی را علیه خود بر انگیختند.
بعد از تصرف هرات طالبان بدون درنگ، حمله به کابل و ولایات شرقی را آغاز کرد. در چهارآسیاب، که بعد از عقب نشینی حکمتیار به دست مسعود افتاده بود، جنگی سختی در گرفت. عبور طلبه­های از جان گذشته از روی «میدان مین» و باز کردن مسیرهای مین گذاری شده، روحیه نیروهای مسعود را به کلی پایین آورد. در ماه آگوست نیروهای طالبان ولایت پکتیا در غرب جلال آباد را از دست نیروهای حکمتیار خارج کرد. آنان بلافاصله پیشروی به سوی ولایت ننگرهار و مرکز آن یعنی جلال آباد را ادامه دادند و در 11 سپتامبر، ملا بورجان، شهر جلال آباد را تصرف کرد. آنان بعد ازآن، دو ولایت لغمان و کنر را که در شمال ننگرهار قرار دارند، تصرف کردند. هدف بعدی، پایگاه مهم حکمتیار یعنی سروبی در 75 کیلومتری شرق کابل و در شاهراه کابل- جلال آباد، بود، سروبی در 24 سپتامبر به دست طالبان افتاد. با سقوط سروبی پایگاه هوایی بگرام و شاهراه سالنگ که کابل را به ولایات شمال از جمله مزار شریف وصل می­کند، به خطر افتاد.
شامگاه 26 سپتامبر، مسعود با تمامی نیروهایش شهر کابل را به سوی دره پنجشیر ترک کرد؛ طالبان با ورود به کابل، در یک اقدام غیر منتظره دکتر نجیب الله آخرین ريیس جمهور کمونیستی را به همراه برادرش، به دار آویختند. ملاعمر برای اداره­ی کابل، شورای شش نفره­ی را به ریاست ملا ربانی تعیین کرد: ملا امیر خان متقی وزیر اطلاعات و کلتور(فرهنگ)، ملا محمد غوث وزیر خارجه، ملا سید غیاث الدین آقا (وزیر تحصیلات عالی)، ملا فاضل احمد و ملا عبدالرزاق(وزیر گمرگات). این شورا زیر نظر شورای عالی 11 نفری قندهار کار می­کردند. طبق معمول، مدارس دخترانه، حمام زنانه بسته و کارکنان زن از کار منع شدند. زنان باید با پوشش کامل(برقع) از خانه خارج می­شدند و مردان موهای کوتاه و ریش های بلند، حداقل 15 سانتی متر، می­داشتند.
بعد از سقوط کابل، پایتخت ربانی از کابل به تخار منتقل شد. کریم خلیلی توسط شورای مرکزی حزب وحدت، به رهبری این حزب انتخاب شد. در دهم اکتبر 1996 ربانی، مسعود، خلیلی و دوستم در شهر خنجان در مسیر جاده سالنگ ملاقات کردند و «شورای عالی دفاع از افغانستان» را برای مقابله با طالبان تشکیل دادند. در بهار 1997 طالبان برای تسخیر مزار شریف و ولایات شمالی، حمله شدیدی را هم از مسیر بزرگراه سالنگ و هم از طریق «بامیان» آغاز کرد. به علت مقاومت نیروهای مسعود و خلیلی، طالبان از این مسیر موفق به نفوذ به سمت شمال نشد. لذا آنان تلاش کردند از جبهه غربی از طریق هرات و بادغیس به سوی شمال حرکت کنند. طالبان طبق
روش همیشگی، از عداوت «جنرال ملک» مرد شماره دو ازبکها با دوستم، استفاده نموده با دادن رشوه به ملک و فرماندهانش، ولایت های شمال غربی بادغیس، فاریاب و جوزجان را تصرف نموده خود را به دروازه­های بلخ رساندند. دوستم همراه 135 تن از فرماندهانش ابتدا به ازبکستان و سپس به ترکیه گریخت. طالبان در 24 می 1997 با 2500 نفر به رهبری ملا عبدالرزاق وارد مزار شریف شدند. پاکستان، عربستان، و امارات متحده عربی، طالبان را به عنوان حکومت قانونی افغانستان به رسمیت شناختند. سران طالبان از جمله ملا محمد غوث وزیر خارجه، ملا احسان الله رییس بانک مرکزی و دیگران وارد مزار شریف شدند.
تسلط طالبان بر مزار شریف بیش از 4 روز دوام نیاورد. وقتی آنان به خلع سلاح عمومی در مزار شریف مشغول بودند، نیروهای شیعی حزب وحدت در محله­ی «سید آباد» از خود مقاومت نشان دادند. همین امر باعث شد که تمامی شهر یک پارچه به مقاومت علیه طالبان به پاخواستند. در مدت کوتاهی تمامی نیروهای که وارد مزار شریف شده بودند یا کشته شدند یا اسیر. اکثر مقامات فوق الذکر طالبان در میان کشته شدگان و یا اسیران قرار داشتند. نیروهای طالبان در مزار شریف حدود 3000 کشته و زخمی داشته و حدود 3600 نفر نیز اسیر شدند. در میان کشته شدگان 250 نفر و در میان اسیر شدگان 550 نفر پاکستانی وجود داشت.(احمد رشید، 103)
دوستم دوباره به مزار شریف بازگشت. شورای هماهنگی دفاع از افغانستان مدت یک سال دیگر با طالبان در جنگ و گریز بودند؛ طالبان یک بار دیگر با تمام نیرو عزم شمال کردند. آنان با دادن رشوه به نیروهای دوستم که محافظ شهر مزار شریف بودند، راه را برای ورود به مزار شریف هموار کردند. «در ساعات اولیه هشتم اوت بود که ناگهان هزاره­ها خود را در محاصره طالبان یافتند. مدافعان هزاره تا آخرین گلوله جنگیدند و تنها صد نفر از آنان توانستند جان به سلامت ببرند. حدود ساعت 10 قبل از ظهر، نخستین ستون از تویوتاهای طالبان، در حالی که مردم بی خبر شهر مشغول فعالیتهای روزانه بودند، وارد شهر مزار شریف شدند»(همان،124).
طالبان به تلافی شکست قبلی، به یک نسل کشی تمام عیار در مزار شریف دست زدند؛ آنان در تمام روز به هر جنبنده­ی شلیک می­کردند. احمد رشید می­نویسد(ص 124) «یکی از فرماندهان طالبان بعدها اظهار داشت که ملا عمر به ما اجازه داده بود دو ساعت کشتار کنیم ولی ما دو روز مشغول این کار بودیم. طالبان دیوانه وار دست به کشتار زدند. آنان سوار بر تویوتاهای شان در خیابانهای مزار جولان می­دادند، به چپ و راست شلیک می­کردند و هر چیزی را که در حرکت می­دیدند می­کشتند. آنها به سوی زنان، مردان، مغازه داران، گاری داران و کودکان و حتی الاغها و بزغاله­ها تیر اندازی می­کردند.» شیعیان، بیشترین خسارت را از تصرف دوباره مزار توسط طالبان، دیدند. (احمد رشید، 126) قتل عام مزار چند روز طول کشید و بین 6 تا 8 هزار نفر کشته شدند(126) البته شاید کشته شدگان بیش از این آمار باشد. بعد از سقوط مزار شریف، بامیان مقر حزب وحدت در محاصره­ی کامل نیروهای طالبان در آمد. تحریم اقتصادی، مردم را در قحطی کامل قرار داده بود. لذا مقاومت و ایستادگی هزاره­های بامیان غیر ممکن به نظر می­رسید. بامیان در 13 سیپتامر 1998 به دست طالبان افتاد؛ آنان در یک اقدام عجیب، مجسمه 53 متری بودا را که در دل کوه تراشیده شده بود و بیش از دو هزار سال قدمت داشت، منفجر کردند.
بعد از سقوط بامیان، حدود 90 در صد خاک افغانستان در اختیار طالبان بود. این امر باعث شناسایی بین المللی طالبان به عنوان دولت قانونی افغانستان نشد. به جز امارات عربی، عربستان و پاکستان هیچ کشوری طالبان را به رسمیت نشناخت. امارات عربی بعدها از شناسایی زود هنگام
طالبان پشیمان شد. عربستان سعودی حمایت هایش را ادامه داد تا اینکه به خاطر اسامه بن لادن ناراضی سعودی، روابط طالبان و عربستان رو به تیرگی گرایید. ملا عمر، ترکی الفیصل، ريیس سازمان اطلاعات عربستان، را مورد اهانت قرار داد و «عربستان سعودی، حمایت طالبان از بن لادن را توهین به خود دانسته و نمایندگی سیاسی­اش را از کابل فراخواند.(همان، 131)
دلارهای بن لادن نه تنها تیرگی روابط با عربستان و قطع کمکهای این کشور را به دنبال داشت، بلکه بالاخره موجودیت طالبان را نیز به خطر انداخت. عرب­های القاعده در یک طرح تروریستی، در میان دوربین عکاسی بُمبی جاسازی نموده برای مصاحبه به مقر احمد شاه مسعود رفتند. هنگام مصاحبه بمب منفجر شد و تمام حاضرین کشته و شخص احمد شاه مسعود جراحات سنگینی برداشت که بعد از چند ساعتی به شهادت رسید. در روز 11 سیپتامبر 2001 برجهای دو قلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک منفجر شد. مظنون شماره یک این عملیات، القاعده و اسامه بن لادن بود. طالبان از تحویل بن لادن به آمریکا، امتناع کردند و در تاریخ 7 اکتبر 2001 یعنی 26 روز پس از انفجار برجهای دوقلو، آمریکا به افغانستان حمله کرد و طالبان بعد از حدود یک ماه مقاومت، از صحنه سیاسی افغانستان کنار رفتند.
نقش مهاجرت در پیدایش طالبان
از دیدگاه جامعه شناسی، خصوصا جامعه شناسی انقلاب، بین رادیکالیسم، تندروی، انقلابی­گری و جابجایی جمعیت همواره رابطه معنا داری وجود دارد. به این معنی که همواره دگرگونی های عظیم، زمانی طرفدار پیدا می­کند که نسلی جدید با خواسته­های جدید و بریده از نسل قبلی ظهور نماید. این امر غالبا با مهاجرت و جابجایی افراد تحقق می­یابد. وقتی مهاجرت­های گسترده از روستاها و شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ اتفاق می­افتد، در دراز مدت موجب پیدایش خواسته­هایی می­شود که افراد گمان می­کنند فقط با انقلاب و زیر و رو کردن نهادهای مهم اجتماعی میسر خواهد بود.(عمادالدین باقی، 1382، ج1: 203) دلیل این امراین است که انسان، چنانکه از اسمش پیداست از انس وعادت گرفته شده، همواره با آنچه موجود است انس می­گیرد. وقتی چشم باز می­کند، با آنچه هست عادت می­کند و آن را همواره طبیعی و درست می­پندارد. اگر انسان در خانواده­ی متولد شود که دارای رسم و آیین خاص است، از نظر او تنها رسوم صحیح و ممکن در عالم، همان رسم وآیین خانواده اوست. وقتی وارد جامعه می­شود، هنجارهای حاکم برجامعه را به همان سادگی، می­پذیرد و طبیعی می­پندارد. اما وقتی انسان به یک باره از چنین جایی که به نظر او همه چیز طبیعی و درست است، کنده شده و در محیط دیگر قرار گیرد، دچار یگ گسست و ناهنجاری روحی می­شود. اگر تعداد این افراد بیشتر باشد، این پریشانی روانی گسترش می­یابد. تا اینکه به حدی می­رسد که نظام اجتماعی به نظر آنها غیر طبیعی، نادرست وناسالم جلوه­گر شده و در نهایت آنها را به سوی تندروی، رادیکالیسم و انقلاب می­کشاند. اگر اوضاع حالت طبیعی داشته باشد، فرد تلاش می­کند، خود را با نظام موجود تطبیق داده و آنرا طبیعی قلمداد کند. اما با جابجایی زیاد افراد، و آشفتگی ذهنی و روانی آنها، قضیه کاملا برعکس می­شود: افراد تلاش می­کند نظام اجتماعی وهنجارهای حاکم بر آن را بر اساس ذهنیت خود بسازد که این امر، جز با انقلاب و دگرگونی اساسی، امکان پذیر نیست. بنابراین قاعده مهم جامعه شناسی اعلام می­دارد که: انقلاب و دگرگونی­های عمیق نهادی، اجتماعی و ارزشی همواره از سوی کسانی پشتیبانی می­شود که از نسل­های قبل از خود و ارزشهای مورد پذیرش آنان کاملا جدا افتاده و در محیطی متفاوت، ارزشهای متفاوتی به آنها تلقین شده باشد.
این قاعده در مورد اکثر قریب به اتفاق نیروهای طالبان کاملا صدق می­کند. بیش از 90% افراد طالبان جوانانی بودند که در اردوگاه­های پاکستان بزرگ شده و از رسم و رسوم حاکم بر جامعه افغانستان، کمتر آگاهی داشتند. احمد رشید سربازان ملا عمر را چنین توصیف می­کند: «اکثر این سربازان بر خلاف انتظار، جوانانی 14 تا 24 ساله هستند، و بسیاری از آنان اگرچه مانند هر پشتونی طرز استفاده از سلاح را می­دانند، اما هرگز تا کنون در جنگی شرکت نکرده­اند. بسیاری هم، تمام عمر شان را در اردوگاههای آوارگان در بلوچستان و ایالات مرزی پاکستان گذرانده و در مدارس پاکستانی که در طول مرز با افغانستان پراکنده است، صرفا تحصیلات ساده قرانی داشته اند. این مدارس یا توسط ملاهای افغان و یا احزاب بنیادگرای اسلامی اداره می شوند. طلاب در این مدارس قرآن، حدیث و مبانی حقوق اسلامی را براساس تفسیر معلمان کم سوادشان، می آموزند. نه مدرّسان و نه طلاب در ریاضیات، علوم تجربی، تاریخ و جغرافیا هیچ چیز نمی­دانند. جهانی که این نوجوانان در آن به سر می برند کاملا از دنیایی که مجاهدین در آن زندگی می کردند، جداست. مجاهدین، که من در خلال دهه 1980 با آنان آشنا شدم، پیشینه قومی و قبیله­يی شان را به خوبی برمی شمردند، از مزارع و روستاهایشان با دلتنگی یاد می­کردند و افسانه­ها و داستانهای از تاریخ افغانستان در ذهن داشتند. این نوجوانان به نسلی تعلق دارند که هرگز کشورشان را در حال صلح ندیده­اند؛ بلکه تا چشم بازکرده­اند یا شاهد جنگ علیه متجاوزین بوده­اند و یا ناظرجنگهای داخلی بین جناحها. آنان هیچ خاطره­ی از ریش سفیدان، همسایگان و قبیله شان ندارند، و نه چیزی از اختلاط قومی و قبیله­ی می­دانند که محیطهای زندگی کنونی شان را فراگرفته است. این نوجوانان چون کف­های روی آب سوار بر امواج جنگ، در ساحل تاریخ افتاده اند. آنان نه خاطره­ی از گذشته دارند و نه طرحی برای آینده؛ برای آنها همه چیز زمان حال است.
این طلاب جوان بی ریشه، بی تکیه­گاه و فاقد شغل و به معنی دقیق کلمه یتیمان جنگ هستند. از نظر اقتصادی محروم و در دانش بی مایه­اند. از جنگ استقبال می­کنند؛ زیرا جنگ تنها شغلی است که می­توانند خود را با آن تطبیق دهند. اعتقاد ساده­ی شان درباره­ی برتری و خلوص اسلام که از ملایان ساده ده آموخته­اند، تنها تکیه­گاهی است که تاحدودی به زندگی شان معنی می­بخشد. اینان فاقد هرگونه مهارتی هستند و حتی در باره مشاغل سنتی اجدادشان همچون کشاورزی، دامداری یا صنایع دستی، چیزی نمی­دانند. گروهی هستند که به اصطلاح کارل ماركس پرولتاریای محروم افغانستان را تشکیل می­دهند. به علاوه، آنان داوطلبانه زیر چتر برادر خواندگی تلقین شده توسط رهبران طالبان در آمده­اند؛ زیرا خود چیزی جز همین گونه تلقینات ندارند. در واقع، بسیاری از آنان یتیمانی هستند که بدون حضور یک زن به عنوان مادر، خواهر و یا خاله و عمه در زندگیشان، بزرگ شده­اند. تعدادی زیادی از آنان یا طلاب مدارس هستند و یا در حصار اردوگاههای تفکیک شده، که حتی رفت و آمد معمولی بستگان زن در آنها ممنوع بوده است، زندگی می­کرده اند.» (احمد رشید، 1379، صص61-60) این فراز طولانی که از کتاب احمد رشید نقل شد به خوبی وضعیت طالبان را توصیف می­کند. اول اینکه آنان به حالت طبیعی که یک انسان در خانواده­ی متولد شده و به مروز زمان رسم و آیین­های حاکم بر خانواده وجامعه­ی خود را درونی می­کند، رشد نکرده­اند. آنان هیچ اطلاع و یا خاطره­يی از اختلاط اقوام و قبایل و تساهل مذهبی ناشی از تصوف، ندارند. دوم اینکه جهان بینی آنان در محدوده آموزه­های دینی بود که در مدارس توسط ملایان کم سواد و حتی بی سواد به آنان آموخته شده بود. سوم اینکه تعداد آنان به حدی زیاد بود که وقتی با هم جمع شدند، هم چون سیل خروشان سراسر خاک افغانستان را درنوردید. آنان به واقع می­خواستند که جهان خارج را بر اساس ذهنیت خود بسازند نه اینکه خود را با جهان بیرون انطباق دهند. نتیجه این شد که آنچه آنان در ذهن داشتند و برداشتی که آنان از دنیا، زندگی، دین، و… داشتند 100% مطابق با واقع بوده و باید بدون هیچ کم و کاستی اجرا شود. و در این راه از هیچ کاری دریغ نمی­کردند. بنابراین به سادگی می­توان برداشت طالبان از دین را چنین بیان کرد.
– حکومت فقط از آن خداست. ما حکومت خدا را در زمین خدا پیاده می کنیم.
– شکل حکومت فقط امارت اسلامی و حاکم باید عنوان امیر المومنین داشته باشد.
– مردان حتما باید عمامه و ریش داشته باشد.
– زنان حتما پوشش کامل داشته و حق هیچگونه اشتغال در بیرون را ندارد.
– پیروان دیگر مذاهب از جمله شیعیان کافر بوده و کشتن آنان واجب است.
– احکام جزایی اسلام بدون توجه به شرایط زمان و مکان و بدون کم و کاست باید اجرا شود.
– و….
این افراد با این وضعیت روحی و روانی، ماشین جنگی طالبان را به حرکت درآوردند. وقتی آنان اولین بار در قندهار اعلام موجودیت کردند، جز افراد معدودی نبودند. اما در مدت کوتاهی چنان پرتعداد و پرقدرت شدند که هم چون گرباد، سراسر افغانستان را در نوردیدند. احمد رشید در این مورد می نویسد: اوایل سال 1995 در شهر مرزی اسپین بلدک، اردوگاههای آموزشی بیشتری ایجاد شد و طالبان مدارس پاکستانی، که همچون سیل سرازیر افغانستان می­شدند، در یک دوره دوماهه در این اردوگاه­ها آموزش می­دیدند. آموزش دهندگان «از پرسنل سابق اردوی (ارتش) افغانستان بودند یا از اردوی پاکستان یا از لوای مرزی بابُر، معلوم نیست؛ اما سهولت ریش گذاشتن پشتونهای پاکستانی و پوشیدن پیراهن و تنبان توسط آنها و اختلاط در نیرویی که به راحتی در مرز تردد می کند، پدیده­ی است که نیاز به شرح و توصیف ندارد. در عین حال منابع آگاه غربی قبول کرده بودند که از مدتها قبل، آموزش طالبان را مربیان اردوی پاکستان در خاک آن کشور برعهده داشته اند.»(همان، 84).
اگرچه این امر بر هیچ کسی پوشیده نیست که طالبان فقط متشکل از مهاجرین ساکن اردوگاههای پاکستان نبودند، بلکه در میان آنان پشتونهای ارتش کمونیستی سابق و بسیاری از مجاهدین نیز حضور داشتند. اما رهبران گروه، تحت فشار خواسته­های طلاب جوان، هیچ وقت توان معامله و تنزل از شعارهای اولیه خود را نداشتند، حتی آن زمانی که موجودیت طالبان به کلی در خطر افتاده بود. «سران طالبان به خوبی می­دانستند که بعد از تصرف شهرهای مهم مثل هرات و کابل، اگر آنچه را که به نیروهایش تلقین کرده­اند، اجرا نکنند، اراده آنان سست شده و در برابر دشمن، دیگر از خود گذشتگی نخواهند کرد.»(احمد رشید، 184-166)
قتل عام شیعیان در مزار شریف و شعارهای ضد شیعی که آنان مطرح کردند، به خوبی وجهه تندروانه طالبان را که از پاکستان به ارمغان آورده بودند، به نمایش گذاشت. طالبان در ساعات اولیه فتح مزار، از مساجد این شهر اعلان می­کردند که شیعیان مزار سه راه بیشتر ندارند: یا سنی شوند، یا به کشور ایران بروند و یا کشته شوند. تمام مساجد متعلق به شیعیان بسته شد. نیازی از مسجد جامع شهر خطاب به شیعیان چنین گفت: «شما از خانه­های خود به سوی سربازان ما شلیک کردید، اما اکنون نوبت ماست. هزاره­ها مسلمان نیستند و ما باید آنان را بکشیم. یا باید مسلمان شوید و یا افغانستان را ترک کنید. هرجا بروید شما را به چنگ می آوریم. اگر بالا بروید از پای تان پایین خواهیم آورد و اگر پایین بروید از موی تان گرفته بالا خواهیم کشید.» (احمد رشید، 126)
هم چنین سخت­گیری بیش از حد طالبان نسبت به زنان، ناشی از زندگی اکثر طالبان در اردوگاههای پاکستان بود. افرادی که اکثرا حتا بدون حضور یک زن بزرگ شده و آنان را همچون «غولی» می­پنداشتند که در صدد تخریب ایمان و مذهب آنان و سایر مردم هستند. لذا از هیچ
گونه توهین و اهانت و آزار و اذیت زنان ابایی نداشتند. سران طالبان برای اینکه مشروعیت شان را در میان این جوانان از دست ندهند چه بسا آنان را تشویق به این کار هم می کردند.(دوپری، 1377: 206) احمد رشید در این مورد می نویسد: «رهبران طالبان بارها به من گفتند که اگر آنها به زنان آزادی بیشتر و یا امکان رفتن به مدرسه را بدهند، پشتیبانی نیروهای عادی خود را از دست می­دهند؛ چون آنان احساس می­کنند که رهبری شان در اثر فشار، از اصول خود عدول کرده­اند و در نتیجه از آنها نومید می شوند. آنها همچنین اعلام کردند که اگر سربازان شان امکان لذت جویی جنسی بیابند، ضعیف و متزلزل خواهند شد و با شور و اشتیاق سابق نخواهند جنگید. بنابراین سرکوب زنان نشانه­ی افراط گرایی اسلامی طالبان شد و از نیت آنها برای پالایش جامعه
و حفظ روحیه جنگی نیروهایشان حکایت می­کرد. همچنین مساله زنان به مهم ترین شاخص مقاومت طالبان در برابر سازمان ملل و دولتهای غربی تبدیل شد که تلاش می کردند آنان را به مصالحه و تغییر سیاستهای شان وادارند.»(احمد رشید، 176) یکی از سختگیر­ترین نهادهای طالبان، نهاد امر به معروف و نهی از منکر است. این نهاد مسووليت دارد که دیدگاههای تندروانه طالبان را مو به مو اجرا نموده و شیوه زندگی که آنان در اردوگاههای پاکستان داشتند را بر تمام مردم تحمیل کنند. در تمامی وزارت خانه­ها و نهادهای تحت کنترل طالبان، نهاد امر به معروف پرکارترین، فعال­ترین، گسترده­ترین و خشن ترین نهاد بوده است. ريیس اداره امر به معروف و نهی از منکر مولوی قلم الدین نام داشت. «هیکل و نام مولوی قلم الدین در شهر لرزه بر اندام هرکسی می­افکند. انبوه فرامین و مقرراتی که او تا کنون به عنوان رییس پلیس مذهبی طالبان از دفترش صادر نموده است، شیوه­ی زندگی توام با تساهل و آزادانه مردم کابل را به طور چشمگیری تغییر داده و زنان را مجبور کرده است که کاملا از انظار عمومی ناپدید شوند. … مردم هزاران مامور متعصب و جوان اداره را که با کابل، چماق و کلاشینکوف در سطح شهر مراقب عابرین هستند، پلیس مذهبی می­نامند.»(احمد رشید، 167)
فرجام سخن
تاریخ افغانستان مملو است از رابطه مسالمت آمیز مذاهب و ادیان. در این کشور فقط یک بار از ابزار مذهب و اختلاف مذهبی برای مقاصد سیاسی استفاده شده است و آن در دوران عبدالرحمن بوده است. اما در دیگر ادوار، مدارای مذهبی بسیار چشمگیر و قابل توجه بوده است. دلیل این امر، نفوذ دیرینه تصوف با فرقه­های متفاوت در جامعه افغانستان است. در اواخر قرن بیستم، علی رغم این سنت دیرینه، ما شاهد افراط گرایی و تندوری مذهبی در این کشور بوده­ایم. گروه طالبان نمونه­ی از تندروی مذهبی را به نمایش گذاشت که نه در قالب گرایش­های موجود در افغانستان می­گنجید و نه با سنت تاریخی این کشور همخوانی داشت. این گروه چنان اقداماتی تندروانه و افراطی از خود بروز دادند که شاید کمتر در تاریخ مذاهب اسلامی سابقه داشته است. لذا تحلیل این پدیده غیر منتظره، نیاز به بحث­های جدی و کارشناسانه دارد که باید در جای خود انجام شود.
در این تحقیق، تاثیر مهاجرت و جابه جایی زیاد افراد، روی این پدیده به آزمون گذاشته شده است. یافته­های این تحقیق به خوبی نشان می­دهد که سکونت طولانی مدت مهاجران، حتی تولد و بزرگ شدن آنان در اردوگاهها و تحصیل آنان در مدارس پاکستان، در پیدایش گروه جدیدی به نام طالبان بسیار نقش آفرین بوده است. البته نمی­توان پدیده­های اجتماعی را با نگرش تک عاملی تحلیل کرد، اما تا آنجا که در محدوده این تحقیق می­گنجد، این فرضیه قابل دفاع است. «مهاجرت و جابجایی میلیونها انسان و سکونت آنان در محیطی دیگر موجب پیدایش گروه جدیدی در صحنه افغانستان شد که در تندروی مذهبی و اقدامات افراطی در تاریخ این کشور سابقه نداشته است.
يادداشتها
1. احمدی، حمید، «طالبان ریشه ها، علل ظهور و عوامل رشد»، اطلاعات سیاسی- اقتصادی، مرداد و شهریور 1377، ش 34-133.
2. باقی، عمادالدین، تولید یک انقلاب، تهران، نشر سرایی، 1382
3. پهلوان، چنگیز، افغانستان عصر مجاهدین و برآمدن طالبان، تهران: نشره قطره، 1377.
4. دوپری، نانسی هاچ، زنان افغان تحت حکومت طالبان»، در افغانستان طالبان و سیاستهای جهانی.
5. رشید، احمد، طالبان، اسلام، نفت و بازی بزرگ، ترجمه اسد الله شفایی و صادق باقری، تهران: دانش هستی، 1379.
6. روا، الیویه، «نخبگان سیاسی جدید در افغانستان» ترجمه ابوالحسن سرو مقدم، در افغانستان جنگ وسیاست، مشهد: آستان قدس رضوی، 1372.
7. روا، الیویه، افغانستان، اسلام و نوگرایی سیاسی، ترجمه ابوالحسن سروقد مقدم، مشهد: آستان قدس، 1369.
8. عصمت اللهی، محمد هاشم و دیگران، جریان پرشتاب طالبان، تهران: انتشارات الهدی، 1378.
9. مارسدن، پیتر، طالبان، ترجمه کاظم فیروزمند، تهران: نشر مرکز، 1379.
میلی، ویلیام، افغانستان طالبان و سیاست های جهانی، ترجمه عبدالغفار محقق، مشهد: انتشارات ترانه، 

طرح نو

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 5
  • ثور
  • 1398
  • 25
  • April
  • 2019
  • 19
  • شعبان
  • 1440

عضویت در کانون