سال نو مبارک – ن.آ

خوشحال بودند, می خندیدند. بعضی با پاکت های بزرگ خریدی که انجام داده بودند و به احتمال زیاد خرید و هدیه سال نو را تدارک دیده بودند در شهر در حال رفت و آمد بودند. در ساختمانهای درخشان و بلند شهر تابلوهای تبلیغاتی بزرگ مشغول و در حال تبلیغ بودند و مردمان شهر را به خرید بیشتر ترغیب میکردند. در پشت این ساختمانهای بلند نورافکنهای بزرگ در حال نورافکنی بودند. فردا شب در همین موقع شور و حال بیشتر از این هم خواهد بود. چونکه مردم شهر با آتش بازی به استقبال سال نو خود خودشان خواهند رفت.در محل کارش هم همه شور و شوق دگر داشتند. همه در حال وداع با سال کهنه بودند

.روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

 

اما او نمیدانست او را چه شده است که با این همه شور و شوق موجود در فضا او نمیتواند همراه دیگران شده و از شور و شوق موجود او هم سهمی داشته باشد.این حس سخت برایش بیگانه و غریب بود.نمیتوانست این تغییر و تحول و شور و حال بیرونی موجود در فضا را به درونش منتقل کند و درونش را متحول کند. رخوت, جمود و یخزدگی تمام درونش را فراگرفته بود. غربت را در تمام سلولهای وجودش احساس میکرد. دلش برای اندکی شادابی و طراوت و نیرومندی گذشته ها لک زده بود. میخواست این طلسم درونش را بشکند و پرواز کندو بال بال کنان بسوی او بشتابد.

چرا که یقینا در کنار او آرام میگرفت و به آرامش ابدی میرسید. اما خودش را از آن زمان بسیار دور میدید. با لحظه ی رهایی و اتمام فراق و دیدار یار مدتها فاصله داشت. گاهگاهی او به دیدارش می آمد و برای اندک زمانی او را شاد میکردو طاقت آوردن لحظه لحظه های فراقش را برایش آسانتر میکرد. اما او نمیدانست چرا او نمیتوانست به دیدار او برود چرا که بسیار میخواست.

 

جان که از عالم علوی است، یقین می دانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟

یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟

یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

 

اما چاره ای نداشت و میبایست تحمل میکرد. دیگر راهی وجود نداشت. اما همان لحظات اندکی که او به دیدارش می آمد و او را از نعمت وجودش اگرچه کوتاه بهره مند میساخت هم خودش غنیمتی بود که خبر از پایان خوب میداد.

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد

از سرعربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم

آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی

والله این قالب مردار، به هم در شکنم

میخواست با مردم اطرافش حرف بزند و سخن بگوید و حقیقت را بگوید اما مردم اطرافش نمیفهمیدند که او چه میگوید و منظورش چه میتواند باشد. با خودش که فکر میکرد به نتیجه میرسید که خودش هم حقیقت را نمیداند اما او به یقین میدانست که این را که به نام حقیقت به مردمان خورانده اند و مردم آنرا بعنوان حقیقت باور کرده اند کذب است و میدانست که حقیقتی بالاتر و والاتر و فراتر از این چیزها وجود دارد. می خواست که همه را از وجود حقیقت دیگر خبردار کند و یا حتی بقول یکی از بزرگان هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد.

جان هر زنده دلي زنده بجاني دگرست

سخن اهل حقيقت ز زباني دگرست

باید که میکاویدند و تحقیق و تفحص میکردند و حقیقت را پیدا میکردند چرا که همانا حقیقت برای انسانهای جویای حقیقت بسیار دلپذیر میتواند باشد. حقیقتی که با آن وجودمان را گوارا کنیم. اکسیری که با آن میتوانیم مس وجودمان را به زر بدل کنیم و هنگامیکه حقیقت در ذره ذره وجودمان نفوذ کرد میتواند که ما را سعادتمند و رستگار کند.

وجودم در حقيقت زنده‌ي جاويد خواهد شد

که بايد روي جانان ديدن و جان را فدا کردن

نوید آخوندزاده

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 15
  • دلو
  • 1404
  • 4
  • February
  • 2026
  • 16
  • شعبان
  • 1447

عضویت در کانون