قلب ها شکسته – داستان – از : مصطفی رنجبر

با سرنوشت باید ساخت، هر چند ساختن با سرنوشت به معنی سرفرود آوردن به غیرست، اما در جامعه که زور و زر حاکم است، چاره جز سر فرود آوردن نیست، و یا پنا بردن به سرنوشت  تنهاترین دلیل منطقی  برای پذیرش تحقیر به شکل آبرومندانه است، و خود را بعنوان من، من قربانی غیر وبرای بدست آوردن آرامش برای لحظه ای در زندگی؛ تنهاترین راه در سخترین لحظه های که شعور به قضاوت می نیشند، همان است که از واقعیت فرار کرد و به غیر تسلیم شد، خود را تسلا داد و برای نسل زور و صاحب زر بهانه بخشیدن آفرید، و آن وقت تنها کمله سرنوشت  است که میتواند کمک کننده برای آرامش روح و انداختن مسولیت خود به دوش غیر باشد.مرضیه میدانست، از همان ابتدا میدانست، که روز مانند گاوه پیشانی سفیدشان بدل خواهد شد، مهم نبود با چی، با تکه های کاغذ رنگی  و یا فرش های سرخ و سبز، تنها چیزیکه برای او مهم بود، سرنوشت خودش بود، که او سخت مشتاق رنگ امیزی آن با دست های خودش، او میخواست اندکی به سرنوشتش همان رنگ دلخواهش را بدهد.

دلش میخواست، خودش با پنسل رنگ امیزی سرنوشتش را سرخ، سبز و آبی رنگ کند و این تنهاترین آروزی برای مرضیه دختر زیبا و سفید رو و چشم سیاه بود، ولی همان آرزوی کوچک در حقیقت تمام رنگ های زندگی او در آینده ها بود. اما این اجازه را کی برای او میداد؟

اجازه به صاحب یک من، برای اینکه سرنوشتش رنگ امیزی کند، او باید از ده ها جسم ها پوسیده،  فکرهای در خواب رفته اجازه می گرفت. و این برای او درد ناک بود، دردناک برای اینکه او صاحب یک روز سرنوشت خود نبود. و تا هنوز که از آن زمان سالها می گذرد نیست.روزهای گذشته، روزهای سیاه و دود شده، همان طور رژ میرفت، او ایستاده به نقطه که نه به گذشته دل خوشی داشت، و نه حال چیزی در دست داشت، و آینده نیز همان طور نامعلوم بود، نظاره می کرد، و ان وقت با آه و افسوس دست روی پیشانه گذاشت و گفت: آخ تقدیر و سرنوشت، نمیدانم هستی یا نه!

اگر هستی هم بسا بی مهر وبی احساسی، واگر نیستی، پس چرا نام گذاشته است!؟

مرضبه روزها  برگشته بود به عقب ، که در اطرافش بچه ها مثل پروانه می چرخیدند و او شاداب و خندان و سرمست از شادی دیگران بود. آنزمان را خوب به یاد داشت، تازه خواندن  و نوشتن را یاد گرفته بود، و اولین کتاب را که خوانده بود، هم کتاب لیلی ومجنون بود. و او هم ناخودآگاه در میان جمع بدنبال مجنونش بود.مرضیه ی زیبای بود، و او خوب میدانست که زیباترین دختر در جمع شاگردان که در مسجد درس میخواندندهست. همانطور که تمام بچه ها هم میدانستند که او تنهاترین دختر مقبول همان جمع است.

به هر اندازه که او بزرگتر میشد، به زیبایی اوهم افزده  میشد، چشم های سیاه بزرگ، رنگ سفید، موهای بلندو سیاه ، و استعداد طبیعی که داشت  دختران همسن و سالش را به حسودی وا میداشت و برعکس بچه ها را به همان اندازه شیفته اش می ساخت. او حافظ می خواند، و شب های محرم نوحه می خواند، و جوانان منطقه با شوق و ذق سینه می زدند، تعداد از بچه های هیچ نمیدانستند، چرا باید سینه زد، ولی خواندن نوحه مرضیه،  و فردا نشان دادن سینه های کبود بچه ها در مسجد تعدادی را وادار می کرد تا از قافله به دور نمانند. مرضیه بزرگ شده بود، حرف زدن در باره او دیگر فراتر از مسجد و بچه های مسجدی رفته بود.

در اواخر تعدادی از جوان های حدود 35 ساله هم برای چشم چرانی او به نماز خواندن می آمدند.به هر اندازه که برآمدگی سینه های سفت، سخت و سفید او بالا می آمد، به همان اندازه رنگ او زرد  و زارتر میشد، و از سوی دیگر مغرور و شاداب نیز به نظر می آمد. او از طرز نگاه ها آرام پدر و مادر میخواند، که اری زمستان نزدیک است و گوسفندی کشتنی* را برای کشتن باید آماده ساخت.

ولی او چیز ی نمیگفت ، چی باید می گفت؟

آری او باید تسلیم سرنوشت می شد و همان طور هم شد. با خودش می گفت: نیاز نیست فکر کرد، فکر کردن من، تو و ما پوچ و بیمعنی ست، ما پیاده ها شطرنج استیم، که برای ما و از ما دیگران از بدو تولد تصمیم گرفته اند و یا آنها فقط با دست چپ و یا پای راست با قلم های نامعلوم و بی رنگ روی پیشانه ما مهرابدیت را کوبیده اند و ما را بدون هیچ، محکوم به سرنوشت ساخته است اند.

انور جان، که جوان 30 ساله بود، با موهای کوتاه، لنگی مدرسه ی و کلاه خامک دوزی شده، روزی با موترسیگل هندایش به مهمانی بوله اش آمده بود، و همان طور که یک سره از قران و حدیث، حرف می زد، زیر چشمی به مرضیه که بوله* جان گفته طرف راست مادرش نشسته بود، نگاه می کرد. و همان زمان بود که(* قند را در دلش میده کرد)، و همان نگاه بود که به دل مرضیه نیز تا زنده بود آب سرد ربخت.

تازه دو روز از رفتن انور جان نگذشته بود، که خاله بسراغ آنها امد، یعنی در حقیقت برای دیدن دختر خواهرش آمد،( پا اش را در یک موزه کد*) که بدون جواب اری پا از دروازه خانه بیرون نمیگذارد. چاره نبود، باید با سرنوشت  ساخت ، سرنوشت که نه ستمی که داشت از شانه های مرضیه و همنوعانش بالامیرفت و تهدیدشان میکرد که راهی جز تن درددادن به خواست بزرگترها را ندارند.مرضیه به همان اندازه که از اندام زیبا، از موه های بلند، و سینه های گرد و سفتش خوشش می آمد، به همان اندازه نیز از این همه نفرت داشت. دوست داشت، وقتیکه می دید، رسول با چی عشق و علاقه به او می بیند و از میان ده ها دختر که در مسجد می آمد او را انتخاب کرده بود، اما نفرت ، بخاطریکه پدرش گفته بود، مرضیه حالا تو نباید با بچه ها مثل سابق رفتار کنی، تو بزرگ شده  ای و نباید آبرو و عزت ما را  زیرپا نمایی!

و این اولین زنگ خطر برای مرضیه در تمام زندگی او وآویزه گوش او شد. مرضیه بارها وبارها در خلوت خودش به این نابرابری و ستم برخودش و همنوعانش به دیده شک نگریسته بود ، به همه چیز دقیق میشد به آبروی که فقط پدرش بدان باور مند بود و به عزتی که تنها در گرو خرافات جامعه مذهب زده و حاکم گره خورده بود ولی کی بود که به حق طبیعی خودش که داشت آهسته آهسته به نقطه اوج بدبختی اش نزدیک میشد واینکه چند صباحی بعد عزت و آبروی خانواده بکارت انسانی و طبیعی اش را به بار تجاوز مینشیند فکر کند ؟رسول، با دیگران تفاوت داشت، همین تفاوت او بود، که او را در میان دختران چهره مشهور ساخته بود، و هر یک از دختران حرف زدن با رسول را یک امتیاز میدانست. او یتیم بود، و در خانه کاکا یش زندگی می کرد، درس میخواند، و تمام کوششش یاد گرفتن  و یاد گرفتن چیز های نو بود.

در روزهای تابستان وقتیکه دیگران برای شنا میر فتند و ساعت ها در میان آب بودند، او زیر سایه درخت می نشست و یک سره کتاب می خواند. تعریف و تمجید از رسول، از مسجد شروع شده و نقل هر محفل و مهمانی بود. او در میان همسن و سالش بی مانند بود. رسول به زندگی فکر میگرد، زنده بود و زندگی کرد، یعنی چگونه و چطور!؟

او میخواست راز های سر بسته زندگی را دریابد. میخواست احساس کند، آیا چیزی به اسم واقعیت وجود دارد؟ او میخواست اگر  موهومی بنام خداوند مهربان وجود دارد، پس چرا ظلم و تاریکی را آفریده، اگر او رحیم است پس چرا او برای این همه مظلومان رحم نمی کند، گاهی شک می کرد و با صدای بلند فریاد می زد، ممکن است او نیست و یا مرده است، و یا اگر هست او هم پشتبان ظالمان است. بعدا حرف های ملا قادر را به یاد می آورد که روزی گفته بود: خداوند برای کافران این دنیا را داده و برای مومنان آینده و دنیا واقعی را!

دنیا واقعی در کجا است؟

رسول فکر می کرد، ممکن است این گفته ها واقعیت داشته باشد! چطور اگر ما امروز در فقر زندگی می کنم و این فقر خودش مادرهمه بدبختی هاست، مادر جنایت و خیانت و پلیدی ها، و….، پس جانی و خیانت کار هم در بهشت میروند! باید بروند، زیرا خودخدا این دنیا را برای او هدیه کرده!

بهشت برای ماست و ما چون فقیر و نادار هستیم، به آسانی و به کوچکترین چیز دروغ می گویم. پس بهشت جای ماست!؟ و ما پنچ وقت نماز برای او میخوانیم…. شاید نه همچو چیز وجود ندارد و دنیا غیر از حال نیست. در همین باره او فکر می کرد.ولی مرضیه هم دختر ساده نبود، او تنهاترین دختر آغل شان بود که سواد فارسی و خط نوشتن را آموخته بود، او هر چی که میخواست می نوشت  و هر کس از زن های اغل راز های سربسته داشته داشتن که بجز مرضیه  کسی دیگری آگاه نبود. مرضیه  درست به یاد داشت: یک روز مادر داود نامه پدر داود را اورده بود، و در عین زمان چیزی هم بعنوان شیرینی برای مرضیه یعنی مرضیه باید  نامه را بخواند و آنهم حق الزحمه نامه اش، در ابتدا مرضیه این طور هدیه را با شوق قبول می کرد، ولی در آخر ها از گرفتن چینین شرینی ها شرم داشت، نمیخواست در بدل خواندن نامه چیزی را از کسی قبول نماید.

نامه را از دست مادر داود گرفت و شروع کرد به خواندن نامه، نامه از ایران آمده.بود  پدر دواد بعد از اینکه از دوری و کار نوشته بود در زیر نامه چند دوبیتی را نیز هدیه خانم کرده بود، و مرضیه در تمام طول زندگی در سخت ترین روز ها وقتیکه آن دو بیتی را به یاد می آورد، خنده اش می گرفت و قاه قاه می خندید وبا خودش زمزمه میکرد :یاری جانی را یار جانی را سلامسرمه چوب ات پشیه مانده سرمه دانی را سلام. مرضیه از آغل دیگر و رسول از آغل دیگر،اما هر وقت که در محافل از کسی به خوبی یاد میشود، بدون شک نام هر دو و یادی از هر دو میشود. و این چیزی مشترک بود که همه به آن اقرار میکردند.

رسول غیر از مکتب آخندی  مکتب سرکاری نیز میرفت، و آن زمان صنف 6 بود و اول نمره صنفش و مرضیه تنها در مکتب اخندی که بنا به جو اختناق و مذهبی که حکمفرمابود اجازه داده نشده بود تا دخترها نیز مکتب سرکاری بروند و درس بخوانند.

در یکی از روز ها رسول وقتیکه بوتش را پوشید، احساس کرد، چیزی در بین بوتش است، آهسته پایش را بیرون کرد و بعدا بوتش را سرچپه کرد و چند بار به زمین کوبید، اما باز وقتیکه در پا نمود، احساس کرد، که بوت اش تنگتر شده، بار دیگر همان عمل را تکرار کرد و بعدا دست اش را داخل بوتش کرد، دید ورقی درداخل آن است، ورق را بیرون آورد، همان طور که ورق را بیرون می کرد، محتاطانه به اطراف نگاه کرد، و بعد ورق را در جیبش گذاشت و از مسجد بیرون شد.عجله داشت، علجه برای باز کردن، خواندن و دانستن،  با خود فکر کرد، و پی هم سوال می کرد، ایا ممکن است این نامه باشد!؟

ایا این نامه ممکن است برای او باشد؟ اما اگر نامه نباشد، فقط ورق سیاه شده باشد که اشتباهی در بوت او افتاده باشد، در این صورت چی باید کرد!؟

در میان  این بگو نه گو ها بودو دید که از مجسد به قدری کافی دور شده است ، ورق را از جیبش بیرون کرد، آری این دست خط او بود، او میدانست که این را او نوشته است، زیرا به خط او به خوبی آشنایی داشت، چطور میشود که آشنا نباشد ؟، دو سال با هم  دربک مسجد درس خوانده بودند،وحتی 6 ماه با هم همدرسه بود.آ ری این دست خط  او بود.

رسول هم مدت ها بود، که دل بسته بود،  او خسته تر از همیشه به نظر می رسید. زیرا رسول میدانست، فکر کردن در باره دختر، تابوی همیشگی ست، او نه باید دل به کسی ببنند، دل بستن جرم است، عاشق شدن جنایت است. دوست داشتن، گناه نابخشیدنی است. او میدانست که حالا وقت این حرف ها نیست، هیچ کس به او گوش نخواهد داد، و درد و زجر او را نخواهند دانست و شنید. او نباید عاشق کسی میشد. اما این همه حرف ها و این واقیعت ها برای رسول بی معنی بود.

زیرا این همه در دست خودش نبود. این احساس و حس نااشنای بود، که تمام قدرت و نیرو  را ازاوگرفته بود. او درمانده بود و به همین خاطر دیگر مثل سابق با شوق و علاقه به مسجد نمی آمد. او می ترسید، ترس از دیدن و چشم با چشم شدن با کسی که شب ها خواب را از چشم ها ی او ربوده بود. و از رسول دل شاد و نیرومند تنها موجود ترسو و غمگین به میراث گذاشته بود.رسول بار اول که از شهر به ده آمده بود، و در باره عشق و عاشقی چیزهای را میخواند، فکر می کرد در ده این چنین چیز ها وجود ندارد، ولی حالا که از آن زمان فقط چند ماه گذاشته بود، فکر می کرد،  هرجا حس باشدعشق نیز وجود خواهد داشت . وهر انسان ناخود آگاه  و یا هم آگاهانه زمانی به کسی دل میبازد .

اما آیا رسول دل باخته بود!؟مرضیه نامه را بعداز ظهر نوشته بود، بعد از ظهر روز پنجشنبه، زیرا در آن زمان پس خواندگی بود، و او به بهانه تکرار درس، این نامه را نوشته بود.

او می ترسید، اگر کسی شک کند ویا خبر شود! گفته پدرش را به یاد » آورد، آبرو خانواده و عزت….به هر صورت او میخواست درد و رازش را با رسول در میان بگذارد.

او یک هفته تمام به دبنال رسول بود، ولی هیچ وقت او را تنها یافته نتوانسته بود ، یا او با کسی دیگری بود و یا اگر تنها بود، هیچ وقت به سوی مرضیه نگاه نمی کرد. یک بار مرضیه  نامه اش را چوب بر ساخت و انرا در میان  کتاب حافظ گذاشت، برای رسول به بهانه داد، ولی رسول تنها به شعر نظری کرد و گفت، آیا کدام این است، مرضیه  گفته بود: بلی ممکن است، ان را برایش بخواند، زیرا خواندن آین ورق خط خطی شده برای او مشکل است و نمی تواند درست کلمات را ببند. رسول به شعر حافظ که چنین بود نگاه کرد و دقیقه مکث نمود ولی دوباره آن را برای مریضه داد.شعر چنین بود:

صنما با غـــــــم عشق تو چه تدبير کنم       تا به کی در غــــم تو ناله شبگير کنم

دل ديوانه از آن شد که نصيـــحت شنود      مگرش هم ز سر زلـف تو زنجير کنم

آن چه در مدت هجر تو کشيدم  هيهات    در يکی نامه محـال است که تحرير کنم 

اما به هر اندازه که مرضیه چوب خط* را نشان داده بود، رسول  اصلا به اشاره های او توجه نه کرده بود. تا اینکه مرضیه  حافظ را از او گرفته و دو باره سرجایش برگشته بود.

مرضیه  میداست، با این کار و رفتن نزد رسول، بچه های دیگر آنها را چهار چشمی زیر نظر دارند وتنها چیزی که به فکرش رسیده بود ، همان بود که ……………

ادامه دارد…

بوله*= در لهجه هزارگی دری  پسر خاله و یا دختر خاله را گویند

.(* قند را در دل اش میده کرد)=  ضرب المثل هزارهگی، یعنی دل خوش کردن…

گوسفندی کشتنی*= در دهات افغانستان، برخصوص منظقه هزاره نشیتن، یک گوسفند را از اول بهار برای زمستان اماده می سازند، و بعد زمستان ها آن را می کشند و گوشت قاق می سازند.هر دو پایش را در یک موزه کرد) *= = یعنی لج کرد.

چوب خط*= خط بر

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 26
  • ثور
  • 1405
  • 16
  • May
  • 2026
  • 29
  • ذو القعدة
  • 1447

عضویت در کانون